تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday Ticker شازده كوچولو

.....هنوز وقتی به 18 بهمن نزدیک میشم دلم به تپش می افتد....پیش از این هیچ وقت، مفهوم تولد را این چنین لمس نکرده بودم ....هنوز با آمدن بهمن...موهای سیخ سیخی و مشکی تو و نگاه تو در برابرم چشمانم زنده می شود... تو کودک من....آن روز برایم شگفت آورترین و زیباترین  موجود دنیا بودی و امروز برایم مهربانترین و با شعورترین و انسان ترین.....و می دانم با هیچ کدام از این "ترین ها" نمی توانم توصیف گر تو باشم....توئی که اینک در آستانه چهار سالگی، آموخته ای که برای غلبه بر ترس، بلافاصله به سراغ آن بروی، حالا دیگر از بلندی های یک متری و بیشتر می پری...تویی که در آستانه چهار سالگی با دلبستگی هایت به پیشی عروسکی ات و نیز دوست همکلاسی ات "مانی" ...مادر را نگران بلوغ هوش عاطفی ات کرده ای... تویی که در آستانه چهار سالگی هنوز یک شازده کوچولو برای مایی که کیلومترها با دنیای آدم بزرگها فاصله داری....و هنوز مادر از حس ششم تو یاری می گیرد (؟؟؟؟؟) ....و تیز بینی و دقت ات را می ستاید (کتاب دیو و دلبر را نگاه می کنی و می پرسی: "چرا بابای بل وقتی با اسب میره، اسبش گاری نداره ولی همین اسب وقتی از جنگل بر می گرده گاری داره؟؟)....و هنوز صادقانه به پیرامونت می نگری و دوستی بی قید و شرط را می طلبی.....

پسرکم؛ چهار ساله می شوی اما هنوز کوچولویی ...آنقدر کوچک که وقتی روی وزنه می روی تا 15.80 کیلو گرم ثبت شود می گویی:"مامان، بیا ببین من چند کیلومترم؟؟؟" ...دائره المعارف ورق می زنی، شعر انگلیسی می خوانی اما اصرار داری که "میک" درسته نه "میلک" و به داور، دامَر می گویی....ولی با همه این اشتباهای کوچولو، ذهنی داری که مدام من و پدرت را به چالش می گیری....آنگاه که پدر برایت از مهارت و توانایی عمو جمشید در انجام کارهای فنی می گوید، با حوصله گوش می دهی و آنوقت فقط یه سوال کوچولو می کنی:"عمو جمشید که همه چی بلده درست کنه، آدم هم میتونه درست کنه؟؟؟"... و این روزها، چه بسا از چگونه درست شدن آدم!! می پرسی...

عزیز دلم، ذوق زده می شوم وقتی می گویی: "کارتون اون چهار تا خواهر را برایم بزار" (اشاره به زنان کوچک) و وقتی می پرسم از کدوم یک از اون 4 خواهر بیشتر خوشت میاد...میگی سارا...خوشحال میشم که با اسپایدرمن و بتمن و تارزان بیگانه نیستی، اما تماشای "هنا، دختری در مزرعه " را ترجیح میدهی ...و به خود می بالم وقتی می بینم با کامپیوتر هم بیگانه نیستی اما دوچرخه سواری و لگوبازی را به آن ترجیح می دهی....و هیجان زده میشم وقتی ماکت هواپیمایی سفید را بر بالای سر می گیری و "اوووووووووووو"کنان دور میز ناهار خوری می چرخی و مسافرانت را در فرودگاه اهواز یا تبریز به زمین می گذاری...و هنوز ماشین عقب کش را به تمامی اسباب بازی های اتوماتیک هیجانی و پر سرو صدا ترجیح می دهی.... پسرکم خوش خوشانم می شود وقتی تقویم باطل شده سال قبل را که برگ های کاهی دارد و در قطع کوچک است؛ در دستان کوچکت می گیری و می گویی :"این کتاب رُمان کوچولو، مال من است" و وقتی با اشاره به کتابهای رمان و ادبی بابایی...سوال می کنی:"بزرگ شدم همه این کتابها مال من می شود؟؟"....و قند در دلم آب می شود وقتی "ایوان کوچولو"ی خانه ما می شوی و روی دکور چوبی شوفاژ دراز می کشی و میگی:"مثل ایوان روی بخاری خوابیده ام..."....پسرکم  پر از شعف و شادی میشم وقتی سرت را به آسمان می گیری، چشم هایت را می بندی و صورتت را در معرض برف و باران می گذاری و دهانت را باز می کنی برای مزمزه کردن برف و باران.....

پسر زمستانی من؛ تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت   توسط مامان دریا  | 

یک فهرست موضوعی اگر درست می کردم برای اینجا...عالی میشد....چون به طور کلی می دانم که یک سال پیش، اول بار برای آرمان قصه روسی ایوان احمق خوانده شده...اما دقیقاً نمی دانم پارسال پاییز بوده یا زمستان یا چه ماهی....و دقیق حتی خاطرم نیست واکنش پسرک... و سختم هست در آرشیو این نوشتار جستجو کردن....اما این روزها، پسر کوچولوی ما، دوباره علاقمند شنیدن افسانه های روسی شده و از آن میان باز، افسانه ایوان احمق....می رود و بالای دکور چوبی شوفاژ دراز می کشد و می خوابد و می گوید مثل ایوان روی بخاری خوابیده ام....و شبها آن را به دقت گوش می دهد و می خوابد....گربه اش هم مثل اسب ایوان ابلق است...و ...

در زیر نگاهی می کنم به افسانه ایوان احمق از افسانه های روسی٬ که اگر در زمانهایی دور باشم و به اینجا بیایم از خواندنش چهره پسرک چهار ساله ام را تجسم کنم و مشعوف شوم....

ایوان احمق کوچکترین برادر از سه برادری است که عادت دارد روی بخاری دراز بکشد و بخوابد (بخاری های زمانهای قدیم روسی) ....شبی دزدی به گندمزار پدرش می زند....پدر از پسرها می خواهد که به نوبت مراقبت کنند و دزد را گیر بیندازند ...پسر بزرگتر و پسر دوم در شب مراقبت شان ، به خواب می روند و نمی توانند دزد را بگیرند تا اینکه نوبت به ایوان می رسد...ایوان کمندی بر می دارد و به مزرعه رفته بالای سنگی نشسته و چشم به گندمزار می دوزد....در نیمه های شب اسب ابلقی پیدا می شود که زمین زیر پایش می لرزد و دود از گوش هایش بیرون می زند و شعله از بینی اش.... گندم را می خورد و لگد مال می کند ...و ایوان پاورچین پاورچین به او نزدیک شده و کمند در گردنش می اندازد...وقتی اسب می بیند در تله افتاده، رو به ایوان می گوید:" ایوان جان مرا رها کن تا خدمتی برایت بکنم...." ایوان می گوید اگر رهایت کنم چگونه دوباره ببینمت و اسب میگوید: کافی است به بیرون ده بیایی و بگویی"اسب ابلق، اسب ابلق کجایی؟" و آنوقت من حاضر می شوم....ایوان می گوید: باشد اما تو هم قول بده دیگه گندم های ما را نخوری.....و اسب ابلق را رها می کند....فردا صبح ماجرا را تعریف می کند اما برادرهایش به او می خندند....ولی شبهای بعد، دیگر کسی گندم آنها را نمی برد....چند صباحی می گذرد تا اینکه روزی جارچی ها در کوی و برزن داد می زنند که: "آهای مردم خبردار بشید ، که سلطان می خواهد  سه روز جشن بگیرد اما هرکس که می خواهد در این جشن شرکت کند باید سوار بر بهترین اسب خود بیاید و هرکس که سوار بر اسب خود  بتواند انگشتر از انگشت دختر سلطان درآورد؛ دختر سلطان با او عروسی خواهد کرد...."....برادرهای ایوان آماده می شوند به جشن بروند و ایوان هم از آنها می خواهد تا او را هم ببرند اما آنها می گویند:"تو را ببریم که مردم بترسند؟...تو همان بهتر که روی بخاری بخوابی و خاکستر الک کنی..." آنها به جشن می روند و ایوان برای جمع آوری قارچ به بیرون ده می رود...و یکباره یاد اسب ابلق می افتد و داد می زند:" آهای اسب ابق، اسب ابلق کجایی" و زمین می لرزد و اسب ابلق پدیدار می شود در حالیکه دود از گوشهایش و شعله از بینی اش بیرون می زند....اسب ابلق به ایوان می گوید از گوش چپم داخل شو و از گوش راستم بیرون بیا....ایوان این کار را می کند و انوقت جوانی می شود خوش تیپ و رشید و زیبا رو ...بعد سوار اسب ابلق می شود و به جشن می رود....دختر سلطان کنار پنجره اتاقش نشسته و تماشا می کند...اسب ابلق در میان جمعیت خیز برمی دارد و بلند می شود اما دست ایوان به دست دختر سلطان نمی رسد...و ایوان و اسب فرار می کنند و بیرون ده دوباره ایوان وارد گوش راست اسب می شود و از گوش چپ بیرون میاید و به شکل خود برمی گردد و قارچها را جمع کرده به خانه باز می گردد...شب هنگام، برادرها، اتفاق آن روز را برای پدر می گویند و ایوان که روی بخاری دراز کشیده ، می خندد...روز دوم جشن هم تنها دو وجب دست ایوان با دست دختر سلطان فاصله دارد اما نتیجه نمی گیرد...روز سوم اسب ابلق خیز بلندی بر می دارد و ایوان دست دختر سلطان را در دست گرفته، می بوسد و انگشترش را در می اورد و با اسب ابلق می گریزد....برادرها، شب جریان را تعریف می کنند و ایوان که دستش را با پارچه ای بسته ؛ به حرفهای آنها می خندد...پارچه را از روی دستش بر می دارد تا انگشتر را تماشایی کند و نوری از آن بلند می شود...بردارها می گویند: آهای ایوان احمق با آتش بازی نکن ، خونه را به اتش می کشی....فردای آن روز ، جارچی ها، فریاد می زنند که : آهای مردم خبردار بشید که سلطان جشنی ترتیب داده و گفته همه باید در این جشن شرکت کنند....همه به جشن می روند، می خورند و می آشامند و در آخر جشن، دختر سلطان می خواهد به همه عسل بدهد...به ایوان که می رسد می گوید چرا دستت را بستی، بازکن...ایوان پارچه را باز می کند و نور انگشتر همه جا را نورانی می کند...دختر دست او را می گیرد و پیش پدر می برد و می گوید :سهم و قسمت من این است همان که انگشتر از دستم دراورده.....و جشن عروسی برپا می شود....

گل ارغوانی دیگر افسانه ای روسی است که آمیخته ای از "افسانه آه " آذربایجان است با افسانه دیو و دلبر اروپا....و مورد توجه پسرک کوچولوی من٬ در این روزها...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت   توسط مامان دریا  | 

مامان، امروز زود میایی دنبالم که من نرم به کلاس شیفت؟

آره عزیزم، امروز زود میام ...ناهار رو که خوردی و یه استراحت کوچولو کردی میام....

الکی میگی مامان...اداره کار داری...شاید هم ترافیک باشه....

قول میدم عزیزم... و انگشت کوچولویم را در انگشت کوچولوی پسرک حلقه می کنم به نشانه قول دادن (این روش قول دادن را من و پسرک از شادی یاد گرفتیم دوست من که حالا بیشتر دوست آرمان هست و آرمان هرچند او را شاید سالی یکی دو بار بیشتر نبیند اما تصویر او را به خاطر دارد و قول دادن و بای بای کردن او را نیز....)

اما انگار پسرک نگران است...می گوید: مامان شاید قولت یادت بره....

خودکار را می آورم و پشت دستم، نزدیک به انگشت شصتم یک ضربدر کوچک می کشم و میگم: روی دستم علامت گذاشتم تا یادم نرود....

نگاهی به علامت می کند و می گوید:" بازم یادت میره، باید روی دست من علامت بزاری تا یادت نره " و پشت دستش را جلو میاورد و من در حالیکه خنده ام گرفته از این کوچولو که متوجه نیست که من علامت را روی دست خودم باید بگذارم.... یه ضربدر کوچولو می کشم پشت دستش...

میگه: "علامت گنده بزار که یادت نره ".....و من به پهنای پشت دست چپش یک ضربدر با خودکار آبی می کشم....و او به سمت کلاسش می دود....

.

.

.

در اداره پشت کامپیوترم نشسته ام...ایمیلم را چک می کنم اما همه جا  یک ضربدر آبی گنده می بینم....فصلی از پایان نامه دانشجویم را می خوانم اما باز ضربدر آبی در لابلای سطور آن رژه می رود....فیس بوک را سری می زنم اما گویی همه دوستانم برایم یک ضربدر آبی فرستاده اند.....تصویر ماهواره ای کوه سور را در جستجوی احتمال وجود ماده ای معدنی، پردازش می کنم اما گویا همه جای آن پتانسیلی بالا از ضربدر آبی نشانم می دهند....ناهارم را می بلعم و ضربدر آبی گلویم را خراش می دهد تا به معده ام....کم کم ایمان می آورم به این فیلسوف کوچک....علامت ضربدر آبی پشت دست خودم پاک شده اما ضربدر آبی پشت دست پسرک در مغز من رژه می رود و من مدام او را می بینم  که به ضربدر آبی خیره شده و گوش به صدای مهرنوش که بگوید:"آرمان ع. بیاد٬ مامانش اومده........"

...نمی دانم چگونه دفتر و دستک را جمع کنم ....و کامپیوتر را شات داون....در اتوبان نیایش با سرعت  می روم  تا دقایقی دیگر پیش این فیلسوف کوچولوی مهربانم باشم.....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت   توسط مامان دریا  | 

دی ماه 88 را شاید بتونم مثل تیرماه مهم و باارزش بدونم در زندگی آرمان....این ماه پسرک با خواست خود به کلاس دو زبانه رفت و هر پنجشنبه در کلاسهای آموزش اسکی آبعلی و استخر حضور داشت و جهش خوبی در فراگرفتن لغات فارسی و انگلیسی به صورت بازی گروهی ...مروری می کنم بر دی ماه آرمان:

کلاس pre_phonics مهدکودک ثمره. زندگی....: در مهر ماه٬ آرمان علاقمند به آموختن انگلیسی، از حضور در کلاس میس آزاده خودداری کرد و منو در حیرت فروبرد....سر میس آزاده داد می کشید و می گفت :"من کلاس تو نمیام، برو پیش بچه های کلاس خودت..." حتی مانی که  در دیر پذیرفتن تغییرات زبانزد مربی ها بود و دیرتر از همه تغییر کلاس و غیره را می پذیرفت؛ رفت به کلاس میس آزاده ...اما آرمان نرفت و من بی خیال قضیه شدم....تا اینکه عصر دوشنبه 7 دی ماه (فردای روز عاشورا) وقتی به دنبالش رفتم ، در ماشین لب به سخن گشود و گفت:" از من بپرس که چرا غمگینی؟" گفتم چرا غمگینی عزیز دلم؟ و گفت:"آخه، صبح وقتی با مانی صبحانه خوردم بعدش اون رفت کلاس میس آزاده و من کلاس خاله شهره" گفتم خب کلاس هاتون با هم فرق می کنه....گفت: "ولی من می خوام با مانی تو یه کلاس باشم"...گفتم پس باید بری کلاس میس آزاده ...و پسرک خوشحال شد و قرار شد فردا من صحبت کنم با مدیر....فردا آرمان با مانی به سمت کلاس دویدند... به آزاده گفتم: می خواهد کلاس شما باشد...اما آزاده گفت الان وسط ترم است باید تا بهار صبر کند....گفتم:"آزاده جان اینجا دانشگاه نیست و من هم نمی خواهم پسرم هر آنچه گفتی به من تحویل بدهد...فوقش کمتر از دوستانش کلمه خارجی می داند...اما می خواهد در کلاس شما باشد...و نمی خواهم از این بابت ناراحت شود....آزاده پذیرفت و مدیر استقبال کرد و پسرک در کمتر از دو هفته نشان داد که استعداد فراگیری اش در زبان خارجه فوق العاده است....حالا موقع رنگ آمیزی، رنگها را به انگلیسی می گوید، گربه اش را cat صدا می زند...می گوید امروز play room  رفته بودیم و چهار شنبه ها می گوید امروز می تونم toy  ببرم مهد کودک..بردمش دستشویی، یاد کلاس زبان افتاده... با خودش حرف میزنه و میگه:”Everybody, are you ready?...”...شب قبل از خوابیدن میگه از من انگلیسی می پرسی ؟ من همین جوری بنا را بر این میزارم که از حیوونها و حشرات و ...بپرسم بیش از بیست جک و جونور را به انگلیسی بلده ...دوست داره بدونی که dog  و Puppy با هم فرق دارند ... یک کتاب به همراه سی دی داره (مهد کودک داده) به اسم “Super Songs” که ترانه های کودکان هست گوش دادن به این ترانه ها را دوست داره و چند تایی را حفظ شده و همراهی می کنه با نوار....یکی از اونها اعضای بدن هست که موقع خوندنش هر عضو را نشون میده....سی دی های Magic English  را هم دوست داره... کلاً علاقمندیش به مقوله زبانهای دیگه برای من خوشحال کننده است...ترکی هم پیشرفت خوبی کرده (تصمیم دارم تابستون دوهفته ببرم خونه پدری در محیط زبان ترکی باشه...)

آبعلی و آموزش اسکی: علاقمندی پسرک به برف و برف بازی از طرفی و دلواپسی از اینکه نکند سال بعد مجموعه تفریحی آبعلی وابسته به....دیگر امکانات امسالش را برای اعضا ی خود نداشته باشد...و دلایل دیگر...دست به دست هم داد تا پسرم را ثبت نام کنم در کلاسهای آموزش اسکی برای زمستان 88 ...کلاسهای آرمان پنجشنبه هاست و در کل 9 جلسه؛ که تاکنون 4 جلسه آن را طی کرده است....البته با توجه به سن کم آرمان، با بابایی تصمیم گرفته بودیم که اگر پسرک استقبال نکرد؛ اجباری در ادامه کلاس نداشته باشیم....اما آرمان از همان روز اول با پذیرفتن کفشهای سنگین اسکی ...ما را حیرت زده کرد (بابت کارت آموزش اسکی هم که عکس خودش روی آن است کلی کیف می کند یک کپی رنگی از کارتش گرفتیم که همیشه دستش هست...) آرمان کوچکترین فرد در میان ثبت نام شده ها بود البته بچه های 6 یا 7 ساله کم نبودند اما کوچکترین عضو، آرمان بود....آرمان مثل بچه های دیگر، نمی توانست با یک کلاس گروهی، همراهی کند و جلسه اول از این بابت دلخور بود چون همه اش اصرار داشت که مربی اونو با تله اسکی بالا ببره ولی هنوز اول راه بود و نمیشد...بعد بهانه مامان را گرفت و گریه کرد و بابایی را حسابی اذیت کرد...تمرینات اوليه برای حفظ تعادل بود و آموختن اینکه برای توقف، اسکی ها به حالت عدد هشت فارسی  در آید....از جلسه دوم آرمان را به حال خودش گذاشتیم و خودش به تنهایی رو به کوه (شیب)، چوبدست ها(باتوم ها) را به عقب تکیه می داد و بالا می رفت و من هاج و واج می ماندم که چه طور تعادل خود را حفظ می کند در حالیکه بزرگترها نمی توانستند.....و بعد می چرخید و به سمت پایین سُر می خورد ...آقای ن. وقتی علاقمندیش را دید با تله اسکی او را بالا برد...بعد دیدیم که آرمان دستها را در پشت سرش به همدیگر داده و سُر می خورد و پایین می آید...مربی (آقای ن.) هم رو به او قرار داشت و عقب عقب سُر می خورد و به او می گفت که وضعیت پاها و اسکی ها در موقعیت های مختلف چگونه باشد....برای آرمان خیلی لذت بخش بود و بابایی از یاد گیری اسکی او فیلم می گرفت...یک بار هم با مربی دیگر (آقای م.) با تله اسکی بالا رفت ...بابایی می خواست گربه اش را برایش نگهدارد اما آرمان او را هم با خود برد...گربه را در جیب کاپشن اش گذاشته بود و سر پیشی بیرون بود و آرمان دستها به کمر سُر می خورد و پایین می آمد...یک جلسه هم با مربی خانم (ص.) تمرین داشت...کلاً بچه های دیگر هر کدام شاید فقط با یک مربی کار کنند...اما آرمان کوچولو با همه مربی ها دوست شده...و چون به جهت کوچک بودن نمی تواند به تنهایی با تله اسکی بالا برود؛ هر بار با یکی از آنها بالا می رود...بهش میگم وقتی می خواهی ترمز کنی پاهایت را باز کن...میگه :"نه خیر هم ، اسکی ها باید اینجوری باشه (نوک کفشها را در کنار هم قرار میده و سمت پاشنه _عقب_ را از هم فاصله میده و علامت عدد هشت فارسی را درست میکنه) کلاً عاشق اسکی شده است و پنجشنبه ها برایش خاطره انگیزترین روز هفته.... (عکس در پست بعدی...)

آبعلی و استخر: پیش از ظهر ها در آبعلی، تمرین و آموزش اسکی است و موقع ناهار اگر به آرمان بگوییم که بریم خونه، انگار دنیا روی سرش خراب میشه....شیرینی پنجشنبه هاش تکمیل نمیشه، اگر استخر آبعلی نره....خوشبختانه استخر تمیزی است که مخصوص بچه ها هم استخر با عمق کم داره و ورودی اش هم جزیی و اندک....بعد از ظهر ها، یک ساعت و نیم در استخر است بابایی بهش پیشنهاد می دهد که دیگه باید بریم و پسرک میگه :"نمیشه شب اینجا بخوابیم..." جالب اینکه خیلی جسور و نترس هست اما کاملاً محتاط....بار اول که بابایی بهش پیشنهاد داده بود که به داخل آب بپرد؛ آرمان خودش چگونگی این کار را طراحی کرده بود. بابایی می گفت: اول روی پله های استخر نشست و خودش را در آب رها کرد بعد روی پله پائینی که درون آب بود، ایستاد و پرید به داخل آب...بعد روی پله بالایی ایستاد و پرید...کم کم که مطمئن شد روی لبه استخر نشست و پرید در آب...و بعد کنار لبه استخر ایستاد و پرید و بعد به بابایی پیشنهاد داده که من بدوم و بیایم بپرم در آب....

از استخر که بیرون میایند یک شیر کاکائو کوچک می خورد و گاهی نیمی از یک موز و بعد تا رسیدن به خانه، در ماشین می خوابد (یک ساعت)...و در خانه دوباره پر از انرژی است برای دوچرخه سواری و....

دوچرخه سواری: کلاً من و بابایی خوشمون میاد که آرمان علاقمند بازیهای پرتحرک و فیزیکی است تا بازیهای کامپیوتری و ....با اینکه وقتی خونه اقوام می رویم به تبعیت از بچه های آنها ، می نشیند پشت کامپیوتر و بازیهای رایانه ای هم انجام می دهد اما هیچوقت در خانه متقاضی روشن کردن کامپیوتر و بازی با آن نیست....انگار بازی های رایانه ای در خانه ما مجوز قانونی نداشته باشد...البته من هم در نوع خود مادر بی خیالی!!! هستم به این صورت که چرخهای دوچرخه اش شسته و تمیز شده و دوچرخه در داخل آپارتمان نقلی ماست....پسرک در شبهای دیماه بیشتر وقتها سوار آن می شد تا اینکه یک روز صدایم کرد و گفت:"مامان ببین دیگه رکاب کامل می زنم و مثل قبل نمیرم"...و دیدم که درست و حسابی رکاب میزنه و دور میز ناهار خوری می چرخه....فردایش صدا زد و گفت:"بیایید منو ببینید، بلدم ترمز کنم" و تند با دوچرخه می رفت و با ترمز کردن یکباره متوقف می شد...دوچرخه سواری هم دوست دارد زیاد... (البته همسایه خوبمان هنوز صدایش درنیامده و من هم تصمیم دارم از اسفند دوچرخه اش را در حیاط بگذارم تا عصرها بازی کند...)

شطرنج: از کجا شنیده بود شطرنج و مدام حرفش را می زد...بابایی که قبل ترها برایش یک ست شطرنج خریده بود بهش داد...همان شب اول، از بابایی اسامی مهره ها و چیدمان آنها را یاد گرفت....من و آرمان با هم بودیم و بابایی تنها و ما را مات کرد...حالا شبها با من یا بابا بازی می کند و مهره های خودش و طرف مقابلش را درست می چیند...حرکت برخی مهره ها را خوب آموخته اما برخی را هنوز نه...جالب اینکه وقتی می خواهد با سربازش یکی از سربازهای مرا بزند همزمان صداهایی در می آورد در مایه های:"تااااااااااخ ، تااااااااااااااااااااخ، کیووووووووو، کیوووو...بنگ ، بنگ....." البته هنوز حوصله یک بازی طولانی مدت ندارد و هر جا خسته شد اراده می کند که "تاااااااخ، تاااااااااخ" و به سمت شاه من یورش می آورد و اینکه مات و تمام.....

بَن بِن بُن 1: آشنایی دارید یک بازی است با یک سری کارتها برای یادگیری خواندن فارسی...این بازی را من و آرمان و پیشی به اتفاق هم انجام می دهیم ...من سوال می کنم و آرمان و پیشی جواب می دهند...آرمان از اشتباه های پیشی، غش غش می خندد (صدای پیشی را هم من در می آورم) و برایش تصحیح می کند...البته خود آرمان هم گاهی قاتی می کنه و لغتهایی را که انگلیسی آنها را می داند؛ آن لغت را به انگلیسی می گوید که اینجا پیشی ضمن تایید اینکه آرمان چه خوب انگلیسی این را می داند؛ یادآوری می کند که اینجا فارسی نوشته و کلمه فارسی را می گوید.....

تاس چین: یک بازی است برای یادگیری لغات انگلیسی و یادگیری خواندن آن لغات...این بازی شامل 30 کارت هست که یک لغت انگلیسی را با عکس و نوشتار انگلیسی آن نشان داده (مثل بن بن بن اما این یکی برای زبان انگلیسی است) ....چون کارتها در پشت و رو هر دو طرف کلمه دارد پس 60 لغت انگلیسی را می توان آموخت (این لغتها 3 یا 4 حرفی هستند) ...این بازی 8 تاس هم دارد که هر ضلع تاس یک حرف انگلیسی حک شده ....آرمان لغتی را که می داند مثلاًDuck در میان تاس ها می گردد و حروف آن را پیدا می کند و کنار هم می چیند و کلمه را می سازد (شیوه اش را بهتر از بن بن بن می دانم ، آرمان هم این یکی را بیشتر دوست دارد)....

نقاشی: پیشرفتش در نقاشی خیلی خوب شده...البته متاسفانه کمتر در خونه به این مبحث پرداخته میشه که باید بیشترش کنم....اما پنجشنبه گذشته (24 دی ماه) در سالن اجتماعات آبعلی که پاستل و مداد رنگی و...برای خردسال ها گذاشته بودند آرمان یک نقاشی کشید (قبل از ناهار رفتن) که از جنبه هایی برایم جالب بود مثلاً کوه ها را آنطور که من در سن کودکی با خطوط شکسته می کشیدم، نمی کشد بلکه با خطوط منحنی می کشد...درختها را بلند و برگهای آن را آویزان در دوطرف مثل موهای فر و افشان دخترکی قد بلند....خورشید را با پرتوهایی بلند به سمت زمین و کوتاه به سمت آسمان....و رودخانه ای پرپیچ و خم....کماکان به رنگ های مشکی، سبز و زرد علاقمند است....

کتاب خوانی و قصه : کتابهای پنج جلدی ییپ و یانکه به لیست کتابهایش اضافه شده و داستانهای آن را دوست دارد اوایل موقع خوندن مدام می پرسید : ییپ دختره یا پسر؟ یانکه دختره یا پسر....

اخیراْ هم بابایی هم برایش یک سری داستانهایی تعریف می کند که اسمش را آرمان و بابایی گذاشته اند :"قصه های  پیک  نیک" و شخصیتهای آن آرمان، مانی، امیرعلی و سما و یکی دو دوست دیگر آرمان هست.....

دو تا خاطره کوچولو:

1-     پسرم میگه حالا دیگه می دونم می خوام چیکاره بشم؟ می پرسیم می خواهی چیکاره بشی؟ میگه: نگید نه ها...میگیم باشه...میگه: "میخوام مربی بشه..." میگه:"بپرسید مربی چی؟" می پرسیم و میگه:"مربی مهد کودک، اون هم فقط تو مهد ثمره. زندگی"

2-     آرمان: مانی میگه عروسک، مال دخترهاست...

بابایی: مانی درست میگه...

آرمان: نه خیر هم،...پس چرا من خرسی دارم، گارفیلد دارم، پیشی دارم...مانی هم داره...اینا هم عروسکه دیگه....

و اما... آن مهمی که گفته نشد: پسر کوچولوی من این روزها علاقمند شنیدن بارها و بارهای ترانه مامان گلی فرشید. امین است و همراه با آن می خواند....ماه گذشته هم شیفته ترانه "گلپری جون بعله" شده بود که هنوز نتونستم با این "ف ی ل تری نگ" از اینترنت براش دانلود کنم و متاسفانه ندارمش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/30ساعت   توسط مامان دریا  | 

شب جمعه است...بابایی می خواهد پسر را حمام ببرد....اما پسرک سخت مشغول بازی است و می گوید:" فردا....تو رو خدا فردا.....فردا میام حموم..." ...و بالاخره و بالاجبار می رود به حمام اما با شرط و شروط که شامپو نمیزنم و....در حمام کلی غُر می زند و داد و بیداد....بعد از دوش گرفتن، سریع لباس پوشیده و با موهای هنوز خیس می رود سراغ بازی با ماشین هایش....پدر نگاهش می کند و می گوید:"می روم ده تا بچه!! می خرم که تا بگم بریم حموم، همه شون بدوند جلوی در حموم صف ببندند که اول من...اول من...."...

پسر دستش بر روی اتوبوس قرمزش هست، سرش را بالا می آورد و می گوید:" ولی هیچ مغازه ای نداریم که بچه بفروشد"...پدر کم نمی آورد و می گوید:"به خدا میگم ده تا بچه بده که تا اسم حموم آوردم بدوند جلوی در حموم که اول من...اول من" ...پسر، دست از گام گام کردن و بوق زدن می کشد و با نگاهی متفکرانه ... می گوید: "خدا نداریم که، مگه نمی بینی من هر چقدر آسمانها را نگاه می کنم؛ هیچی خدا نمی بینم"

 

پ.ن. نمی دونم کی بهش گفته که خدا در آسمانهاست...ولی فرقی هم نمی کند ...

دنیای آرمان برای من هنوز ناشناخته است  ...تا نبیند باور نمی کند و تا احساس نکند باز هم باور نمی کند....پسرک عاقل است در همان حال به غایت با احساس....فیلسوفی رمانتیک!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت   توسط مامان دریا  |