|
|
|
|
|
همچنين موقع نمايش عددهای بعد از ظهر که از ۱۲ تا ۲۴ هست مدام سوال می پرسد که مثلا ۱۸ یعنی چی و معمای این قضيه براش حل نشده ( که ساعت ديواری خونه تا ۱۲ هست اما ساعت ديجيتالی ماشین بیشتر از ۱۲ هم نشان می دهد)؟! باید این را هم یکبار پدرش توضیح بدهد روی وایت بردش ....
...............
|
||
|
|
|
|
|
پسرک یک ساله بود که عصرها بغلش میکردم و کنار پنجره ، خيره به کوچه منتظر رسيدن پدرش می شديم در انتظار ديدن پدر از یک تا ده می شمردم و آرام میشمردم چندی نگذشت که متوجه شدم وقتی می گویم يک ، صدايی ظريف و نی نی وار! میگويد "دو" و می گفتم سه و او می گفت "چار"...می گفتم پنج و او می گفت "شیش "..... دو ساله بود که در شبانه روز بارها و بارها "شير" می خواست و من که بر می خواستم تا شير آماده کنم و بياورم دستهايش را باز می کرد و می گفت:"دوتایی....دو تايی..." و من غرق لذت میشدم هرچند نمیدانم درکی از مفهوم يک و دو ....داشت يا نه.... اما در سه سالگی قطعاً داشت گاهی دور ميز ناهارخوری می پرسيد " حالا چند نفريم؟" و می شنيد "سه نفر" و سريع از صندليش بلند می شد و یک متر آنطرفتر می ايستاد و می پرسيد "حالا دور ميز چند نفرند؟"......... چهار سالگی نوشتن اعداد انگليسی را هم تا 5 یاد گرفته بود و بازی با انگشتها و کم و زياد کردن آنها يکی از تفريحاتش بود...دوست داشت عددهای فارسی نوشته شده بر روی پلاک ماشین ها را تشخیص دهد.... پنج سالگی تا بیست به فارسی و انگليسی می شمرد و شمردن معکوس شان را – به خصوص در مورد اعداد انگليسی- دوست داشت... اخيراً علاقه وافری پيدا کرده به "صفر"....و مفهوم اعداد ...می داند ده همان دو تا پنج تاست ....می داند دو تا ده تا می شود بیست....می داند صد یعنی ده تا ده تا..... برایم نگاه کردن به اعداد از نگاه او زيباست انگار معيارش عدد ده باشد یعنی تعداد انگشتهای دستانش ....تا صد و حتی بیشتر می شمارد...فلش کارتهایی درست کرده از اعداد 1 تا 20 به انگلیسی ....جالب اینکه یک کارت هم نوشته برای عدد صد....تصمیم دارد این فلش کارتها را زیاد کند میگوید به بچه !! می تونم با اینها عددها را یاد بدهم....چند روز پیش روی کاغذی نوشت 10 و بعد نوشت 100 و بعد یک صفر هم اضافه کرده و پرسید چند میشه؟ گفتم هزار...و بعد یک صفر دیگر اضافه کرد و پرسید حالا چی؟ گفتم ده هزار. و بعد بیکباره گفت اگر یک "یک " بنویسم و بیست تا صفر جلوی آن بگذارم چند میشود؟ می پرسد بزرگترین عدد دنیا چیست؟ و .... می پرسد چرا نی نی کوچولوها به گردش و مهمونی رفتن و پارک رفتن و....به همه اینها می گویند "دَدَر" و در ادامه می پرسد :"چرا نی نی کوچولوها فکر می کنند عدد بیست خیلی زیاد هست در حالیکه اصلاً هم زیاد نیست".... حس خوبی با عددها دارد....در چهارراهها به چراغ راهنمایی زل می زند و شمارش معکوس روی آنها و حدس می زند با توجه به عددهایی که می بیند از چراغ سبز رد می شویم یا نه.....برای انتخاب چیزی ، ده ، بیست، سی ....تا صد می شمارد اما از قبل می داند که کدام گزینه اش صد خواهد شد.....ساعت را هم بی آنکه آموزش دیده باشد تا حدود زیادی خوب تشخیص می دهد مثلا اگر ده دقیقه به نه مانده باشد می گوید کمی مانده تا نه بشه و اگر ده دقیقه از 9 گذشته باشد می گوید کمی از نه گذشته....(با یک آموزش کوچولو در مورد دقیقه، گمانم ساعت را دقیق بگوید).... چند وقت پیش ازم پرسید :"چقدر به تولدم مانده؟" و من بی توجه به دقتش در مورد اعداد گفتم یک ماه. (در حالیکه آن روز دقیقا سی و چهار روز به تولدش مانده بود)...پرسید :"یک ماه یعنی چند روز؟ گفتم یعنی سی روز" و سه روز بعد آمد و در حالیکه انگشتهای دو دستش را دو بار باز و بسته کرد و بار سوم عدد هفت را با انگشتهایش نشان داد گفت :" سه روز خوابيديم حالا بیست و هفت روز مونده به تولدم" و من تازه متوجه شدم که باید آن روز به او دقیق جواب می دادم با این شمارش معکوسی که شروع کرده....
................................
|
||
|
|
|
|
|
سوال از طبيعت و چگونگی آن: کوهها چه جوری درست شدند؟ .... آیا میتونیم از خورشید جلو بزنیم؟ خورشيد حرکت می کنه يا زمين؟ ...ببين ولی ماه داره حرکت می کنه.... پيش گويی !! برای انتخاب بین دو چیز، ده، بیست، سی....تا صد می شمارد تا هر یک صد بشه اونو انتخاب کنه....قبل از شمردن میگه :"اونی که با ده شروع بشه اون صد نمیشه و اون یکی صد میشه....." انتقاد به حکيم فردوسی: کتاب زال و سیمرغ از سری کتابهای قصه های شاهنامه، نویسنده م. آزاد، تصویرگر وحید نصيريان نشر مهاجر را پدرش براش میخونه . دو بیت شعر زیر را که میخونه : "کنون پر شگفتی یکی داستان بپیوندم از گفته ی باستان نگه کن که مر سام را روزگار چه بازی نمود، ای پسر گوش دار" آرمان میگه: چرا گفته "ای پسر". شاید این قصه را یک روز برای خواهرم بخونی اون وقت ناراحت میشه و میگه چرا "ای دختر" نگفته و "ای پسر" گفته.... انتقاد به نامگذاری روزهای هفته: با انگشتها، روزهای هفته را می شمارد: شنبه، یکشنبه، دوشنبه ....با تعجب: چرا سومین روز هست اما میگیم دوشنبه؟ چرا بعد پنج شنبه نداریم شش شنبه، هفت شنبه و الی اخر؟ نظريه جديد در مورد فرشته ها: من فکر می کنم فرشته ها خیلی کوچک هستند اندازه میکروب ...برای همین هم ما نمی بینیمشون....ببین من روی شونه های تو هیچی فرشته نمی بینم ولی میگن هست. ماهيت شيطان: شیطان خوب هم داریم؟ يا اينکه فقط شیطان بد داريم؟ (اینو وقتی پرسید فکر کردم این بچه هم گاهی سوالهای الکی و سطحی می پرسه ...ولی چند روز بعد که جلد اول آقای گام را براش میخوندم دیدم نویسنده اون کتاب هم یه جا صحبت می کنه در مورد یکی از شخصیتهای داستانش که یه شیطان بود اما یه شيطان خوب و نه بد!!! ماهيت آدمهای بدجنس: آدمهای بدجنس از کودکی بدجنس هستند؟؟؟ يا اينکه در بزرگسالی ؟ چرا بدجنس میشن؟ چرا آقای گام بدجنسه؟ تریو يا سه ئت!!!: من هم برخی اصطلاحات موسیقی را یاد گرفتم مثلاً تک نوازی را سولو میگن و دونوازی را دوئت (DUET) ، و فرمی که برای سه ساز نوشته شده را TRIO . برای 4 ساز QUARTET و....شازده کوچولوی خونه ما از روی کتاب نت فلوتش با مفهوم و فرم DUET آشنا شده...صفحه آخر کتابش به فرمی از نت نویسی نگاه می کنه که سه سیستم را نشان میده با هيجان میگه :"بیا مامان ببین سه ئت هم داریم".... انتخاب در موسیقی: یکی از مربیهای فلوت کلید دار موسسه، در مورد ساز مورد نظر به من توضیح می داد آرمان هم بود. از آرمان می پرسه چه سازی را دوست داری یاد بگيری؟ آرمان میگه:"هنوز تصميم آخر را نگرفتم البته مطمئنم که موسیقی ايرانی انتخاب نمی کنم اما در مورد سازهای دیگه به همه شون علاقه دارم" کتاب مورد علاقه: پسرک موقع شوخیهای کودکانه اش و لوس شدن برای مامان، من را "توتوشی" خطاب می کنه...در مسیر مدرسه از چیزهای مختلف حرف می زنیم ازش می پرسم: کدوم کتابت را خیلی دوست داری؟ میگه:"توتوشی"....میگم اون که کتاب نیست؟ میگه "چرا مامانم هم کتاب هست برام"...میگم باشه بعد از توتوشی چه کتابی را دوست داری؟ میگه :"توتوشی 2" . مهم تر از بچه؟: طبق روال چند ماه اخیر که یکی از دغدغه های اساسی زندگیش شده داشتن خواهر یا برادری...سوالی در مورد بچه فرضی آینده می پرسد و من میگم : "میشه خواهش کنم این همه صحبت بچه نکنی...میتونی از چیزهای مهمتر صحبت کنی از کلاس موسیقی ...از شطرنج....از مدرسه...." پسرک با لحن ناراحت و عصبانی میگه:" تو مامان بدی هستی...میگی بچه مهم نیست اصلا از بچه مهمتر چیه هان؟ بگو ببینم چیه؟؟؟"
و ......................................................................................
|
||
|
|
|
|
|
یادمه که در یکی از مقالات ناتالیا گینزبورگ (نویسنده ایتاليایی 1916- 1991 م.) که در مورد نقد یکی از کتابهای کودکانه ای بود که در بچگی اش خوانده بود ؛ جمله ای بود در این زمینه که "کودکی و نوجوانی اغلب مرزهای نامعلومی دارند" و نویسنده بیان می کرد که بر این اساس بیشتر کتابهای مربوط به نوجوانی را هم در کودکی خوانده..... حالا، حکایت پسرک من است با کتابهایی که دوست دارد از افسانه ها و کتابهای رولد دال گرفته تا کتابهای شل سیلور استاین....اولین بار شاید هنوز چهار سالش تمام نشده بود که "درخت بخشنده " را برایش خواندم و روزهای متمادی در احساسی از غم و شادی درگیر بود از آنچه روزگار بر سر آن درخت و پسرک دوستش و روابط شان آورده بود....هنوز هم گاهی "درخت بخشنده" را می آورد که برایش بخوانیم...اما اوایل پاییز همین طور تصادفی کتابهای "در جستجوی قطعه گمشده" و "آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ" را برایش خواندم مثل دیگر کتابهای محبوبش تا چند روز متوالی می خواست باز بخوانمشان...از برخی صحنه ها (مثل آنجا که نویسنده می گوید برخی اصلا نمی فهمیدند که جور بودن یعنی چی؟ ) بلند می خندید و می گفت بازم این قسمتو بخوون و از برخی صحنه ها چهره اش در هم می رفت و بغض می کرد و اشکها منتظر بهانه ای تا بریزند (آنجا که دایره ای که یک قطعه کم دارد بالاخره قطعه ای را که با آن جور است می یابد اما چون حالا تندتر می رود و فرصت حرف زدن با پروانه ها و تماشای گلها و...را ندارد آن قطعه را زمین می گذارد...)...آرمانم از کتاب دوم (آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ) بیشتر لذت برد و در پس سوالهایی که می کرد حس می کردم منظور نویسنده را از بیان این داستان خیلی بهتر از من بزرگسال می فهمد....هنوز بعد از دو ماه این دو کتاب برایش جذاب و دوست داشتنی است ....اواخر آبان ماه که یه روز تعطیل رفته بودیم درکه...در گردش آن روز، قطعه سنگی توجه اش را جلب کرد آن را برداشت و با خود به خونه آورد و حالا دوستش دارد قطعه گمشده اش را...
در زیر نگاهی می کنم به سه کتابی که پسرم از شل سیلور استاین خوانده و دوست شان دارد : کتاب : درخت بخشنده نوشته: شل سیلوراستاین ترجمه: رضی هیرمندی نشر آروین سال 1377 این کتاب را شاید دو سال پیش اولین بار برای آرمان خواندم پدرش صفحه اول آن را امضا کرده تاریخ اهدا آن به آرمانی را....داستانش را می دانید: روزی، روزگاری درختی بود و او پسرک کوچکی را دوست می داشت. پسرک تا خردسال بود با شاخه هایش بازی می کرد، سیب هایش را می خورد و در سا یه اش می خوابید. به تدریج که بزرگ تر شد دیگر کمتر با درخت انس داشت. او گرفتار عشق، روز مره گی و گذران زندگی شد و درخت را ترک کرد، اما در زمان های پر شمار بر می گشت و از درخت تقاضایی داشت و درخت هر بار با مهر او را بی پاسخ نمی گذاشت. از بخشیدن میوه ها، شاخه ها، تنه اش ....و در آخر آن زمان که پسرک پیرمردی شده و باز گذارش به آنجا می افتد و خسته از راهی که آمده...تنه کوچک برجا مانده از درخت چون صندلی برای او آرامش میاورد و آن دو باز چون ایام کودکی پسرک با هم سر خوش اند....داستان این کتاب، داستان فداکاری و گذشت و بخشش و عشق بی هیچ چشمداشتی است داستانی از غم ها و شادیها....
کتاب: در جستجوی قطعه گمشده نوشته: شل سیلوراستاین ترجمه: رضی هیرمندی نشر هستان سال 1378 (چاپ چهارم) برای معرفی کتاب آنچه در پشت جلد آن آمده را میاورم: "او قطعه ای کم داشت. وشاد نبود پس به جستجوی قطعه گمشده اش راه می افتد. کوهها و دره ها را زیر پا می گذارد. به قطعه های گوناگونی بر می خورد اما هریک از آنها چیزی کم یا زیاد دارد . با این همه، او از پا نمی نشیند. از باتلاقها و جنگلها می گذرد و دشتها و صحراها را در می نوردد تا به قطعه ای بر می خورد که با کاملاً جور در می آيد و او را کامل می کند به طوری که لحظه به لحظه سرعت می گیرد آنقدر که دیگر نمی تواند لحظه ای بایستد و گلی را ببوید و يا به پروانه ای بینديشد. اما حالا که کامل شده است....شل سیلوراستاین، در اینجا، ماجرای ديرينه و همیشگی انتخاب همدم و همراه را با کلمات و خطوطی ساده و ژرف برای خوانندگان سنین مختلف ترسیم می کند. پایان داستان در جستجوی قطعه گمشده در حقیقت آغاز آشنایی قطعه گمشده با دايره بزرگ کتاب دیگر سیلور استاین است...."
کتاب: در آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ نوشته: شل سیلوراستاین ترجمه: رضی هیرمندی نشر هستان سال 1378 (چاپ چهارم) برای معرفی کتاب آنچه در پشت جلد آن آمده را میاورم: "قطعه گمشده در به در به دنبال کسی می گردد که او را همراه خود ببرد. او در جستجوی سخت و پیگیر خود به دایره ها و در واقع به تیپهای گوناگونی بر می خورد. اما، دریغ هیچ یک از آنها نمی تواند او را به عنوان آشنایی قطعه گمشده خود بپذیرد یکی از گم شدن دیگران چیزی نمی فهمد و دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمد. یکی بیش از اندازه گم شده دارد و آن دیگری بیش از اندازه قطعه. سرانجام به جایی می رسد که خود اغاز حرکت و جستجوی تازه ای است. سیلور استاین این همه را در قالب داستان و تصاویری هنرمندانه و عمیق نه تنها برای کودکان بلکه برای خوانندگان سنین مختلف به عنوان ادامه و کامل کننده کتاب قبلی خود به نام در جستچوی قطعه گمشده خود بازگو می کند...."
برخی نمی فهمیدند جور بودن یعنی چی؟....
|
||
|
|
|
|
|
نه مهر ماه نود بود اولین روزی که با شوق و اشتیاق وصف ناشدنی به مدرسه رفت...تصوراتش از مدرسه، عجیب نبود دوست داشتنی بود، آن را با مهد کودک مقایسه می کرد و اگر مهد کودک را جایی برای ماندن و بازی کردن و کمی یادگرفتن می دانست؛ مدرسه را جایی برای تماماً آموختن و یادگرفتن می دانست...مدرسه را جایی که قرار است باسواد شود و دیگر خودش بتواند هر کدام از کتابهایش را که دوست دارد بخواند میدانست و برای همین هم بود که روز اول وقتی بازگشت پرسید:"مامان، من که بالاخره مدرسه رفتم پس چرا هنوز نمی تونم بخونم؟"...و سه روز بعد پرسید:"چند روز هست که مدرسه میرم؟" و بعد پرسید:"پس چرا هنوز نمیتونم بخونم؟" ...هفته بعد و هفته بعد و هفته بعد باز این سوال ها تکرار میشد...پسرک حتی اگر می آموخت بسم الله الرحمن الرحیم را بخواند برایش ذوقی وصف ناشدنی داشت اما از حفظ خواندن دعایی که معنایش را نمی داند برایش جذابیتی نداشت و ندارد... و کم کم چیزی نمی گفت چیزی نمی پرسید حتی نمی پرسید چند روزه که مدرسه میرم پس چرا هنوز نمی تونم بخونم؟...چیزی نمی گفت اما حس می کردم چیزی در درونش فرو ریخته...شاید رویایی که از مدرسه ساخته بود ...با کلمه "آرمان" _نام خودش _ چون تصویری در ذهنش آشنا بود و در هر کلمه و عبارتی که "آ" ، "ر" "ن" می دید ذوق زده می گفت اینها در "آرمان "هست...این چیه که در آرمان هم هست؟... در پیش دبستانی ها، سال گذشته، "نشانه ها" یا همان الفبای سابق را با بچه ها کار می کردند و خواندن را تا حدودی ...اما امسال گویا بخشنامه *آموزش* و پرورش چیز دیگری می خواست... و من شبها از اینکه رویای شیرین پسرم آسیب دیده، خوابم نمی برد.... دو هفته پیش با ذوق و شوق فراوان آمد:"مامان ، مامان ، من یه حرف یاد گرفتم "س" مثل اول سبد ، مثل اول سطل آشغال، سوسمار، سوسک، سیب..." ذوقش بی حد و حصر بود مدتی قبل برایش فلش کارت الفبا خریده بودم (چون به این فکر افتاده بودم که اگر مدرسه امسال چیزی از نشانه ها یاد ندهد خودم اقدام کنم) رفتم از میان حروف الفبا گشتم و کارت "س" را بیرون کشیدم و گفتم این هم جایزه ات....دو هفته است که یکی از علاقمندیهایش همین کارت "س" است که همه جا می برد...در خیابان ها زل می زند به نوشته ها و گاه از دیدن یک "س" کوچک یا بزرگ در میان کلماتی مجهول!! ذوق می کند از دیدن کلماتی چون : بستنی، قدس، دسینی، پارس، .... و گاه کلماتی را در ذهنش مرور می کند و کلماتی را که می پندارد "س" دارند می گوید...می پرسد "صندلی" هم "س" دارد؟ و... و من در ذهنم بر می گردم به کودکی ام...تا شاید بهتر بتوانم درکش کنم اما این چنین ذوقی _در این حد_ را در خود نمی یابم...گاهی برای نگاه کردن به پیرامون و به طبیعت خم میشوم و نگاهم را هم سطح نگاه او می کنم تا شاید مثل او ببینم _هر چند می دانم که آنجا هم ناموفق بوده ام_ اما این بار واقعاً عاجز بودم از دریچه نگاه او به این کلمات بنگرم و بفهمم ذوقی را که انتها نداشت.... در قطار اندیمشک به تهران، جدول روزنامه حل می کردم و پسرک در کنارم نشسته بود و گاهی راهنمایی ام می کرد و نوشتن "س" در خانه های جدول با او بود.... هنوز در مدرسه، حرف دیگری یاد نداده اند (مثل حفظ کردن ادعیه و سوره هاو ...در آموزش الفبا عجله ای ندارند) اما چون پسرک، "آ" و "س" را می شناسد همه جا می نویسد "آس" ...و هر نقاشی که می کشد با یک "س" امضایش می کند... . . . و حالا "س" شده خاطره ای عجیب برای من... هرگز تصورش را هم نمی کردم که روزی در زندگیم بیستمین حرف الفبای فارسی اینقدر برایم عزیز شود....
پ.ن: یکی از مطالب قبلیم یا عنوان مذ*هب در دار*القر*ان پیش دبستانی، بود که گویا برای برخی دوستانم قابل پذیرش نبود....قصد آزردن خاطر کسی نداشتم ...من شاید نتوانسته باشم در اون نوشته ام منظور را برسانم مخالف مذ*هب و این مقوله ها نیستم ولی مخالف آنم که حس آموختن را و عشق به آموختن را در کودکم و هر کودکی نشانه روند حتی اگر به اسم اولویت تعا*لیم د*ینی باشد.... و شدیداً مخالف اینم که جشن فارغ التحصیلی پیش دبستانی بشه جشن قر*آنی و پسر بچه ها به جای لباس فارغ التحصیلی، عبا!!!! بر تن کنند............ مشکل اینه که در دنیای مجازی نمیشه همه چیز را توضیح داد همه اون چیزهایی را که آرامش ات را بر هم می زنند... |
||
|
|
|
|
|
پنجشنبه گذشته _17 آذر ماه نود_ ساعت 19:30 با قطار اندیمشک به سمت تهران راه افتادیم، پسرم طبق معمول، از دیدن نردبان داخل کوپه ذوق زده شده و در یک ساعت اول مدام از آن بالا و پایین می رفت و به تخت طبقه بالایی و گاهی هم برای خوش بپر بپر داشت...اما از آنجایی که هیچ وقت نمیشه از کارهای ظاهری او پی به ذهنیات درونی اش برد؛ اینبار هم به یکباره پرسید :" انسان را چه کسی درست کرده؟" سوالی که پیش از اینها هم پرسیده بود...پدرش به او گفت:"نظر تو چیه؟" و پسر گفت:"نظر شما را میخوام بدونم" و من گفتم: چطور هست در اینمورد سه نفری صحبت کنیم. و شازده گفت:" آره، درسته. بهتر هست جلسه ای داشته باشیم در اینمورد" (البته اینجا من و پدرش کمی متعجب شدیم که "جلسه" را از کجا آورد) و من گفتم: باشه حالا نظر شما چیه؟ انسان را کی ساخته؟ و پسر گفت:"من هم میگم خدا، ولی چرا هیچکس نمیتونه ثابت کنه که خدا چه شکلی هست؟ هان. هیچکس نمیتونه حتی اینترنت"...................... بعد از شام، کمی فلوت زد (در واقع تمرین کلاسش بود ؛ با همان سه نت سی، لا، سل که یاد گرفته اند...آهنگ کوچولویی به اسم من اینجا تو آنجا...) و بعد پدر خیلی خسته بود خوابید و پسر کوچولو خواست قصه ای از یکی از جلدهای کتاب"قصه های شیرین پریان" برایش بخوانم افسانه ای خواندیم به نام "گوی جادو" متعلق به مردم استونی ...افسانه ی تقریباً بلندی بود چیزی در حدود چهل صفحه...ولی تمام شد و پسرک نخوابید و خواست یکی دیگر برایش بخوانم اینبار "خروس شجاع" را خواندم باز از مردم استونی...و بعد چراغ کوپه را خاموش کردم تا شاید زودتر بخوابد...خواست که پیش من بخوابد و به آهستگی بطوریکه صدایش رنگ خاصی داشت پرسید:" آقاجون مُرده است؟"...خواستم اینبار بگویم آره و خودم را و او را راحت کنم...اما به یکباره نمیشد...با هیچکس به یکباره نمیشود با آرمان اصلاً نمیشود...پس مقدمه را آمدم و از این صحبت کردم که مرگ چیز ترسناکی نیست مثل یک سفر هست سفر به دنیایی دیگر، دنیایی که بزرگتر و زیباتر و دوست داشتنی تر از این دنیا هست و حتی از دنیای فوق العاده کوچولویی که بچه در شکم مادر تجربه می کند و مقایسه آن با دنیای بزرگی که وقتی به دنیا میاید برایش گفتم و.....خیلی حرفهای دیگه ...و خواستم ختم کنم به اینکه آقاجون هم مُرده است ما هم می میریم...همه می میرند که دیدم صدایش گویی از ته چاه میاید با اندوه تمام گفت:"ولی علم پزشکی پیشرفت کرده، من نمیخوام بمیرم من دوست ندارم موهایم سفید شود من نمیخوام پیر بشوم من نمیخوام به دنیای دیگه ای بروم..." و من باز نتوانستم آنچه میخواستم بگویم را تمام کنم...پسرک به من چسبید و گفت "دوست دارم چشماتو ببینم" بلند شدم چراغ کوپه را روشن کردم و بعد بغلش کردم مدتی در چشمانم خیره ماند و بعد جمله ای گفت که درماندم هرگز اینچنین احساس درماندگی و عجز، احساس غم و یاس ...نکرده بودم نگاهش در نگاهم بود و من واقعاً نمیدانستم چه بگویم گفت:" قول میدهی من هیچ وقت نمیرم؟" منتظر بود منتظر پاسخم...نوازشش کردم و گفتم :"مطمئن باش من و بابایی همیشه مراقبت هستیم. مطمئن باش خدای مهربون همیشه مراقبمون هست. مطمئن باش که من همه جا با تو هستم. مطمئن باش خدا همه جا و همیشه با ماست"...و گفتم:"دوست داری یه قصه دیگه بگم و براش گفتم که وقتی دو ساله بود عاشق قصه "موش گرسنه*" بود گفتم اونوقتها برات میخوندم این متل را که: " دویدم و دویدم سر کویی رسیدم دو تا خاتون رو دیدم یکیش به من آب داد یکیش به من نان داد نان را خودم خوردم و آب را دادم به زمین، زمین به من علف داد علف را دادم به بزی ، بزی به من پشکل داد و الی آخر**...پسرک کمی برای "پشکل" خندید و بعد براش اون یکی متل را خوندم که یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود خاله پیرزن نشسته بود خره خراطی میکرد اسبه عصاری می کرد و....فیل اومد آب بخوره**........اینجا هم برای اینکه کمی بخندونمش چیزهایی به قصه اضافه میکردم که من و او از آن خاطره داشتیم و برامون خنده دار بود...و بعد خواست یه قصه دیگه هم براش تعریف کنم یه قصه با زمینه طنز و خنده دار انتخاب کردم "آدی و بودی*" ...کلی خندید از ساده لوحی آدی و بودی و خوابش برد اما من تا اذان صبح، گوش به صدای یکنواخت چرخهای قطار روی ریل سپرده بودم و به دلواپسیها و دل نگرانیهای پسرم می اندیشیدم....به اینکه آیا من در مسیر مادریم اشتباهی داشته ام...یا پسر کوچولو بیشتر از سنش می فهمد و عذاب می کشد....
*دو افسانه از افسانه های آذربایجان- صمد بهرنگی ** دو متل از کتاب افسانه های صبحی مهتدی
|
||
|
|
|
|
|
آلبوم صوتی "موسیقی ما " آشنایی با موسیقی دستگاهی ایران برای کودکان (1) کاری از : ایمان وزیری قابل خرید از شهر کتاب ها...(ما از شهر کتاب آرین خریدیم) پیش نوشت: آرمان و علاقمندیهای اوست که مسیر مرا در نوشتن این مطالب مشخص می کند...بعد از لونگا و مونگا٬ حالا علاقمند آلبوم "موسیقی ما" از ایمان وزیری هم شده....در همین راستا فکر کنم معرفی بعدیم در موسیقی کودک ٬ اثر فانتازیا والت دیسنی باشد...
با شروع فصل مدرسه ها، هر روز صبح چیزی در حدود سه ربع یا 45 دقیقه ...من و آرمان در ترافیک رسیدن به مدرسه اش هستیم...سعی می کنیم در این سه ربع ، موسیقی های خوب گوش بدهیم از ویوالدی و باخ گرفته تا ادوارد گریگ نروژی ...از ترانه های پری زنگنه گرفته تا سیمین قدیری و ...و حتی از سی دی های مدرسه موسیقی اش و گاهی از سی دی های موسیقایی که برای آموزش کودکان است و مامان اتفاقی و از خوش اقبالی آن را در کتابفروشی یا اینتنرنت یا....دیده و خریده...در ماه گذشته یکی از این سی دی ها که سرگرممان کرده بود و هنوز هم هست...اثری بود از ایمان وزیری به نام "موسیقی ما"....آرمان گاهی به خنده می گوید مامان "هنر زندگی را زیبا می کند" را بزار . آرمان جمله آغازین گوینده را حفظ شده و چه بسا می گوید:" بچههای خوبم! هنر زندگی رو زیباتر میکنه و باعث میشه آدما همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشند..." و می خندد....در واقع این جمله آغازین این سی دی صوتی است...این سی دی با این سوال مهم که چرا موسیقی می آموزیم شروع میشود و در ادامه توضیحی در مورد هنر موسیقی و اهمیت آن در ملل مختلف می دهد و برای اینکه بچه ها متوجه شوند که موسیقی کشورهای دیگر متفاوت است قسمتی کوتاه از موسیقی ژاپن، چين، هند و ايران را پخش می کند (که شازده ما با توجه به همین چند قطعه کوتاه از موسیقی ژاپن خوشش میاد)...در میان توضیحات معلم، شنونده ای بزرگسال به نام "عموجان" هم حضور دارد که گاهی سوالهای بیربط و بامزه می پرسد که حضورش، درس موسیقی را برای شنونده های کودک و خردسال، همراه با طنز و دلچسب می نماید (در بخشی از توضیحات معلم، در مورد اینکه مشترکاتی در میان همه موسیقی ها وجود دارد ؛ عموجان وسط حرف میاد و میگه مثل ارکستر سمفونی!!! و آرمان از این حرف بیربط او کلی می خندد...) راوی، در مورد موسیقی کشورمان می گوید:" موسیقی کشور ما ایران عزیز هم، هم زیباست هم قدیمی هم کمی پیچیده یعنی بچههای باهوش من میتونن یادش بگیرن..." عموجان در مورد اینکه ایا موسیقی ما برتری دارد به موسیقیهای دیگر کشورها؛ می پرسد و راوی میگه که در موسیقی این حرفها نیست و در ادامه از مشترکات زبان موسیقی میگوید....و بچه ها آشنایی با مقوله هایی چون کوک کردن یک ساز، زیر و بمی آهنگ، فاصله داشتن (مقطع یا پیوسته)، تندی و کندی و...پیدا می کنند در هر مورد مثالی از موسیقی خودمان (سنتی ) پخش می شود و بعد در هر مورد دو قطعه کوتاه پخش می شود و سوال از بچه ها...که باید زیر و بمی یا کندی و تندی و...را تشخیص بدهند؛ که البته آرمان، پیش از اين، با این مفاهیم در لونگا و مونگا هم آشنا شده بود... در این آلبوم صوتی هم این مفاهیم با مثالهایی از ساز تار ... یکبار دیگر برایش مرور می شود... در مبحث دیگر ، سازهای ایرانی معرفی می شود. آقای وزیری در این قسمت نمونههایی از آثار استادان بزرگ موسیقی ایرانی را گنجانده و سعی میکند تا آنجا که بدون تصویر ممکن است، شنوندگاناش را با نحوهی نواختن هر یک از سازها آشنا کند...و با تمرینهایی که شنونده باید نوع ساز را تشخیص دهد... در بحث بعدی، به موضوع "دستگاه" در موسیقی ایرانی پرداخته می شود. آقای وزیری، سعی میکند بدون نام بردن مفهوم گوشه و ...، دستگاه را به بچهها توضیح بدهد و با تشبیه دستگاه به رنگها از دشواری فهم مطلب میکاهد. او مثال میزند که کلاه ممکن است سبز یا ... باشد پس یک آهنگ هم ممکن است در یکی از دستگاهها باشد. نام دستگاه را میآورد و در همین میان، به نحو ظریفی بیان می کند که :"آوازها هم مانند دستگاهاند و اصلا ما آنها را هم دستگاه فرض میکنیم". اما به قول خودش دستگاهها را فقط می توان بعد از مدتی به دقت به موسیقی گوش دادن شناخت. گوینده نامهای دستگاه ها و آوازها را یک به یک میگوید و سپس مانند قبل، با پرسشهایی به بچهها کمک میکند یادگیری خود را بیازمایند.... سیدی «موسیقی ما؛ موسیقی دستگاهی ایران برای کودکان 1» همان طور که از اسماش بر میآید بخشی از یک مجموعهی دنبالهدار می باشد، که امیدوارم ادامه داشته باشد و بچه ها را با موسیقی ایرانی بیشتر آشنا کند.... لازم است اینجا این را هم بگویم که تدوام آلبوم ها وسی دی های آموزشی هنری (موسیقی)، تا حدود زیادی هم به حمایت ما بستگی دارد....به حمایت مایی که برای شرکت در هر میهمانی ، برای لباس خود هزینه ای در نظر می گیریم؛ برای خرید سی دی های کارتونی و اسباب بازیهایی که زیر دست و پای مان می مانند و آخر هر ماه مقداری را دور می ریزیم ، هزینه می کنیم....و برای خرید لپ لپ و سُک سُک و شانسی های رنگارنگ (که همیشه از داخل آنها به درد نخورترین چیزها در میاید و بارها تجربه کرده ایم) چه بسا روزانه هزینه می کنیم!!! و... اما برای خرید کتاب یا سی دی آموزشی برای کودک مان، فکر می کنیم این کارها، هزینه بیمورد است یا نمیخریم یا متوسل به قرض و کپی و ....می شویم .... (فقط حساب کنیم که چقدر برای خرید مجموعه سی دی های کارتون "بن تن"(به محض آمدن به بازار!!!...بماند که مضراتش به مراتب بیشتر است...) و عروسک های شخصیت های عجیب و غریب آن در سایزهای مختلف و لباسها و لوازم التحریر و استیکر و ...با آرم بن تن ....هزینه می کنیم و بعد از خود بپرسیم که آیا سی دی آموزشی در زمینه موسیقی یا کتاب و...چقدر می خریم در هر ماه؟؟؟؟) و اینگونه هنرمندان و دلسوزان هنری را دلسرد می کنیم و زنجیره وار، فرهنگ غلط خود را به کودکانمان هم انتقال می دهیم....
پ.ن1: همان طور که در این سی دی، راوی می گوید : بچه ها زودتر از بزرگترها موسیقی را یاد می گیرند و برای همین هم تمرین هایی که آقای وزیری در پایان مباحثش میاورد را پسرم بهتر از من جواب می دهد... پ.ن2: علاقمندی و توجه شدید پسرم به سی دی "لونگا و مونگا" (هنوز هم با اشتیاق هر چند وقت یکبار آن را می بیند و از عروسک مونگا که مثل پسرم علاقمند به موسیقی است خیلی خوشش میاید) و نیز علاقمندیش به شنیدن بارها و بارهای قصه" خرس شکمو و بز تار زن" در سی دی "موسیقی ما" ....بیانگر آن است که با روشهای داستانی و قصه سازی بهتر میشه با خردسالان و کودکان در زمینه آموزش موسیقی و هر هنر دیگر ارتباط برقرار کرد.... آرزو می کنم جامعه و مردم از این هنرمندان عزیز، حمایت کنند تا این کارهای فرهنگی و هنری خوب تدوام داشته باشد....
بعداْ نوشت: راستش منو که می شناسید دوست نداشتم شعاری بنویسم اون پاراگراف آخر را حس می کنم کمی حالت نصیحت به خودش گرفته....قصد نصیحت و شعار نداشتم ولی حرفهایی هست که گاهی باید زد...به خصوص بعد از ایمیلی که از یکی از هنرمندانی داشتم که کارش مورد علاقه پسرم بود و حس اون هنرمند را که از کارش جامعه (و حتی ماها که بخش کوچکی از جامعه هستیم) حمایت لازم را نکرده است....در ضمن٬ این دو آلبوم که اخیرا معرفی شد (لونگا و مونگا و نیز موسیقی ما) علاوه بر کودکانی که آشنایی اولیه با موسیقی دارند و در حال گذران دوره های ارف هستند٬ برای کودکان دبستانی (حتی سالهای آخر دبستان و راهنمایی) هم مناسب است ....به خصوص "موسیقی ما" چون شنیداری است برای بچه های به سن آرمان٬ اگر آشنایی اولیه موسیقی و عادت به اینجور سی دی ها و برنامه ها نداشته باشند شاید قابل پذیرش نباشد....
|
||
|
|
|
|
|
............ ادامه مطلب |
||