X
تبلیغات
Lilypie Kids Birthday tickers شازده كوچولو - مدرسه

پدر و مادرهای ما گاهی تصمیماتی برامون گرفتند و فکر کردند بهترین تصمیم و خواسته برای بچه شون هست (با توجه به اینکه پدر و مادرها بهترینها را برای بچه هاشون میخواهند) اما بچه ها بزرگ میشن و گله مند و از نظر اونا خیلی از اون تصمیمات بهترین نیست که شاید بدترین گزینه هم باشه...

شرایط مدارس ( به خصوص مدارس دولتی) در ایران طوری است که والدین فکر می کنند کودک با رفتن به مدرسه از دنیای کودکی کنده میشه و لذا سعی می کنند در حق کودک خود فداکاری کنند و دنیای رنگارنگ کودکی!!! آنها را کش بدهند و در همین راستا اکثر والدین تصمیم می گیرند کودک مقطع  پیش دبستانی را هم در مهد کودک بگذراند یا در صورت انتخاب مدرسه، والدین هزینه سنگینی را متحمل میشن و کودک را در مدرسه غیر انتفاعی ثبت می کنند و دلشان را خوش می کنند به ساعت طولانی مدرسه غیر انتفاعی و شرایط کیف در مدرسه و ظاهر زیبا و فریبنده اش و کلاسهای فوق برنامه اش و...همینطور والدین تصورشون اینه که : مهدکودکها دیوارهای رنگارنگ دارند با کلاسهای قشنگ و تزئین شده با اتاق بازی و مربیهای خوشگل و خندان و......!!!!! و مدارس به خصوص از نوع دولتی!  ساده با نیمکتهای چوبی یا فلزی رنگ و رو رفته و زهوار در رفته و حیاطهای خالی با یه تور والیبال یا دو دروازه فوتبال و دستشوییهایی مثل دستشویی بین جاده ها و ....معلمهای اخمو و خشن و با مانتو و مقنعه و....و کودکشان هم اگر دختر باشد که باید از شش سالگی محجبه شود و در پوششی دلگیر کننده و اگر پسر باشد با موهای تراشیده و روپوش ساده و...

من هم برای پسرک بهترین را میخواستم...نمیتوانستم سالهای کودکیش در خانه بنشینم وشاغل بودم و در این میان از نظر من بهترین گزینه برای نگهداری پسرم، مهد کودک بود . یک مهد کودک خوب.... مهد کودکش از خیلی جهات هم خوب بود و مربیهای خوبی داشت....و امکانات خوب...

بعد از یک سال!! بررسی و تردید و دودلی و هم اندیشی  با دوستان و استفاده از نظرات و تجربیات مادران دیگر و...نهایتا مهرماه امسال پسرک برای پیش دبستانی به محیط مدرسه قدم گذاشت آنهم از نوع دولتی!

و حالا پسرک هر روز می پرسد :"مامان، من چند روزه دارم میرم مدرسه؟" و من میگم نزدیک به شش ماه. و او میگه:" ماه نگفتم. پرسیدم چند روزه؟" و من میگم حدود 170 روز و پسرک انگشتهایش را باز و بسته می کنه و با تعجب میگه :"ولی من یه عالمه خاطره خوب دارم از مدرسه" و من می خندم و هنوز شیرینی این جمله اش را مزمزه میکنم که می شنوم می گوید:" ولی کاشکی منو مهد نمیزاشتی، کاشکی تو دنیا هیچی مهد کودک وجود نداشت" و من غمگین می گویم: چاره ای نداشتم عزیزم، ولی سعی کردم مهد کودک خوبی بزارم. و او می گوید:" ولی به نظر من حتی اگر تو "روسیه"* هم  یه مهد کودک خوب باشه، باز مربیهاش داد میزنن نکن، نرو، حرف نزن، ساکت باش، ندو، نپر، ....ولی تو مدرسه اصلاً معلم با بچه ها تو حیاط نمیاد، آزادی که بدوی، بازی کنی.... مدرسه خیلی خوبه  خیلی چیزها یاد میگیری، باسواد میشی، فوتبال بازی می کنی، بوفه داره، کتابخونه داره ،آزمایشگاه داره.... ولی تو مهدکودک انگار هنوز کوچولویی همه اش play room و تاب و سرسره ای که به درد نی نی پوشکیها میخوره تازه مربی بالا سرت هست این کار و بکن اون کارو نکن.... کاشکی هیچ جا مهد کودک نبود..."

 

 

 

*روسیه ، کشور ایده ال در نظر پسرک هست شاید به خاطر افسانه هایی که از آنجا می داند شاید به خاطر کاسپاروف و شاید به خاطر چایکوفسکی....کلاً روسیه را دوست دارد و تعصب ويژه نسبت به آن دارد .....

پ.ن: تصورم اینه که علاوه بر حس آزادی عمل و استقلال و حس بزرگ بودن که در مدرسه یافته و اونو عاشق مدرسه کرده، دلیل دیگر شیفتگی پسرم به مدرسه به خاطر ساعت کوتاه آن است از 8 صبح الی 11:30 ,  به گمانم اگر مدرسه غیر انتفاعی می گذاشتم که تا سه بعد از ظهر در آنجا بود اینچنین شیفته نمیشد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت   توسط مامان دریا  | 

پیش نوشت: خواندن مطلب طولانی زیر خارج از حوصله هر فرد هست شاید به درد مامانهایی بخورد که کودکشان سال بعد مدرسه می روند...از نگاه من تنها ثبت بخشی از دغدغه های این روزهایم هست  در یافتن مدرسه مناسب برای آرمانم.

تا چند ماه پیش فکر می کردم مدرسه های ما، دو نوع اند : دولتی و غیر دولتی (غیر انتفاعی)....یک ماهی است به جد پیگیر مدرسه سالهای آتی پسرم هستم و متوجه شدم که تقسیم بندی مدرسه ها، بیشتر از آنی است که من می پنداشتم....مدرسه های دولتی خود بسته به اینکه دولتی عادی باشند یا مشارکتی یا هئیت امنایی یا نمونه مردمی  ...می توانند متفاوت باشند...حتی با توجه به اینکه هر نوع از این مدرسه ها در کدام منطقه شهرداری واقع باشند باز متفاوت خواهند بود....مدارس غیر انتفاعی هم مثلاً از سال جاری رتبه بندی می شوند و بسته به خیلی مسائل!!! که یکی از آنها کیفیت آموزشی است و به همان نسبت یکی دیگر متراژ نمازخانه!!! رتبه های یک، دو، سه می گیرند....در مناطقی از شهرداری که منزل مان و نیز محل کارم واقع است در مورد مدارس غیر انتفاعی بررسی می کردم ، بعد از مدتی، شعاع بررسی را کمی بیشتر کردم ...مدارس غیر انتفاعی پسرانه که کم وبیش در مورد آنها اطلاعاتی کم و زیاد به دست آوردم عبارت بودند از : روزبه، نیکان، پارسا، پیام، مفید، صلحا، علوی، رشد، ایرانیان، والعصر، توسعه صادرات، راه رشد، رهیار، فجر دانش، نیما یوشیج، سهراب سپهری، سروش، دانش، پیوند ادب ، آل طه، پند، فرهنگ سعادت، سعادت آباد، معلم و...

غالب این مدارس تجهیزات آزمایشگاهی،سایت کامپیوتری، سالن های ورزشی، امکانات آموزش موسیقی (البته غالباً از شاگردانشان انتظار دارند پیگیر موسیقی سنتی و وطنی باشند) و شطرنج و... و امکانات آموزشی خوبی دارند ، غالب آنها از کلاس اول، برنامه ریزی برای موفقیت دانش اموزان در المپیادهای علمی و کنکور و...دارند غالب آنها گاج و قلم چی و...را خوب می شناسند تمام آنها رتبه های آنچنانی در رشته های ورزشی نصیب دانش آموزان می کنند!! و عموم آنها فضای تمیز و نمای زیبایی دارند...غالب آنها ناهار خوبی به بچه ها می دهند و برخی ادعا دارند که ناهار ما از فلان رستوران معروف (مثلاً فارسی!!!) می آید و برخی از آنها برای ورزش از سالن های ورزشی معروف مثل باشگاه انقلاب استفاده می کنند...عموم آنها لباس های شیک و یکدست و یکرنگ و کت و شلوار در اختیار دانش آموزان قرار می دهند (البته هزینه های خوبی هم بابت اینها می گیرند...) برخی از آنها علیرغم داشتن سایت کامپیوتری، از والدین می خواهند که یک لپ تاپ هم  برای نونهالشان فراهم کنند...عموم اینها ادعا دارند که زبان انگلیسی و فرانسه را هم آموزش می دهند و برخی از آنها پز می دهند که کلاسهای رباتیک و لگو هم دارند...غالب آنها اردوهای علمی و تفریحی خوبی در طول سال تحصیلی فراهم می کنند و غالب آنها ادعا می کنند که کودک هیچ کاری به منزل نمی برد و تکالیف در مدرسه انجام می گیرد ...برخی از آنها علاوه بر لباس یک شکل، مبلغی می گیرند برای دادن لوازم التحریر یک شکل!! به بچه ها...و برخی از آنها مصرند که والدین در تربیت کودکشان باید با آنها هماهنگ باشند و کودک در وهله اول متعلق به مدرسه است و بعد متعلق به والدینش....

 آنهایی که در بین این موارد به بهترینها شهرت داشتند مواردی بودند که به مدارس مذهبی هم معروف بودند و برخی حتی ورود مادر را به محیط مدرسه با پوشش خاصی می پذیرفتند...سالن های نمازخانه شان هم به همان مفصلی آزمایشگاه و سایت کامپیوتر و سالن ورزش شان هست و گاهی مفصل تر....و مراسم برنامه های مذهبی ، انقلابی و تفکر دینی شان هم خیلی خیلی مفصل تر ....برخی چه بسا پز می دهند که بیشتر فرزندان مقامات کشوری و لشکری!!!! در آنجا تحصیل می کنند ...اکثراً مصاحبه ورودی و امتحان ورودی دارند هم برای کودک و هم والدین اش... شاید کودکی در مصاحبه ورودی این مدارس پذیرفته شود اما والدینش در مصاحبه ورودی آن رد شوند... برخی از اینها دیسپلین و قوانین سختگیرانه ای دارند ....  

و من دوست دارم کودکم خدا را دوست داشته باشد شناختی از دین و مذهبش داشته باشد اما نه تفکری که فقط دین و آئین خود را قبول داشته باشد و نه تفکری که بپندارد باید به همه دنیا و عالم و آدم "مرگ بر.." بگوید و پرچم همه جا را به آتش بکشد و بپندارد که تنها راه نجات بشریت از انقلابی می گذرد که اجدادش در سی و چند سال پیش به راه انداختند....هر چی فکر کردم نمی توانستم به هر قیمتی، آرمانم را دست اینها بسپارم و از آرمانم بخواهم که سوالهای مصاحبه این مدارس را باب میل انها جواب دهد و خودم باب میل آنها بپوشم و برای ثبت نام آرمانم بروم و آرمان را در سنینی که دلبستگیهای کودکانه ای دارد از علایقش منع کنم و.....

.

.

.

پنجشنبه گذشته، _گمانم پنجم اسفند بود_ از کلاس نقاشی با آرمانم بیرون آمدیم...اول با یک تاکسی رفتیم تا تقاطع مسجد قدس و بعد با یک تاکسی دیگر مقابل خیابان یازدهم سعادت آباد پیاده شدیم رفتیم داخل خیابان ...مقابل دبستان دولتی عادی!! سید رضی تعدادی مادر منتظر تعطیلی کودک خود بودند...ساعت حدود 12 ظهر بود و نزدیک به تعطیلی دبستان...با پسرم وارد حیاط بزرگ مدرسه شدیم...حیاط به تمیزی حیاط های مدرسه های غیر انتفاعی نبود به شیکی و زیبایی آنها هم نبود در گوشه کنار آن حتی میشد آشغالهایی از کاغذهای کیکی که توسط کودکی خورده شده یا بطری آب و نوشابه ای هم دید...تعدادی پسر داشتند فوتبال بازی می کردند و کوله پشتی ها و کیف هایشان در گوشه ای از حیاط کنار هم تلنبار شده بود...دو سه پسر بچه هم در گوشه ای با هم گلاویز شده بودند و به قول آرمان کشتی می گرفتند...از چند مادر که خود خودشان بودند نه با پوششی که مد نظر مدرسه ای باشد در مورد مدرسه پرسیدم از قوانین اش، از وضع آموزش و معلم ها....همه لبخند بر لب داشتند و مدرسه را خوب توصیف می کردند...

دست پسرکم در دست از حیاط از کنار بچه های در حال بازی گذشتیم و از چند پله بالا رفتیم و وارد ساختمان شدیم در سمت چپ و راست راهروهای عریضی بود که یکی دو دفتر (معاونت، دفتر بهداشت و...) در  این طبقه (همکف) خودنمایی می کرد...در انتهای راهروی دست چپی اتاقی با درب باز بود که روی تابلوی آن خوانده میشد (اتاق ورزش)...رفتیم در آن سرک کشیدیم اتاق خاک گرفته ای بود که سه پسر حدوداً ده ساله در گوشه ای از آن، در حال تلمبه زدن و باد کردن توپ چل تیکه ای بودند و یک فوتبال دستی بزرگ در وسط آن دیده میشد...در گوشه کنار آن وسایل ساده ورزشی دیگر بود که شاید چندان به چشم والدین در جستجوی مدرسه آنچنانی نیاید...از اتاق بیرون آمدیم و در اتاق بزرگ دیگری که گویا آزمایشگاه بود سرک کشیدیم ...روبروی آن کتابخانه بود که متاسفانه دربش بسته بود ...و بعد از خانمی که در اتاق بهداشت بود سراغ دفتر مدیر را گرفتیم ...از پله های وسط ساختمان بالا رفتیم در طبقه بالایی دقیقا مقابل پله ها، یک درب بزرگ بود که اتاق مدیر مدرسه را معرفی می کرد در دو طرف درب اتاق مدیر، دو آکواریوم بزرگ با ماهی های زیبایی خودنمایی می کرد این دو آکواریوم تنها چیزهایی بود که در اون مدرسه به چشم هر رهگذری میامد با آرمان مدتی محو تماشای آکواریوم ها و ماهی های درون آنها شدیم و صحبت کردیم آکواریوم سمت راستی با درختچه ها و علفها و جلبکهای سبز رنگی و ماهی های زیبایی، جلوه بیشتری داشت و آکواریوم سمت چپی ، از سنگها و مرجانها بود و ماهیهایی که تنبلی می کردند و پشت مرجانها قایم میشدند...در انتهای راهرو از دو طرف چپ و راست تابلوی دو کلاس خودنمایی می کرد که پیش دبستانی 1 و 2 شماره شده بود با آرمان رفتیم سرک کشیدیم در داخل کلاسها...میزهای رنگی با سطح ذوزنقه ای (تک نفره) و صندلیهای رنگی در قد و قواره بچه های شش ساله دور تا دور اتاق قرار داشتند و روی دیوارها پر بود از کاردستی ها و کلاژها و نقاشی هایی که بیانگر آموزش الفبا، فصلها، و مفاهیم علمی، اجتماعی و...دیگر بود همچنین بر روی دیوار کارت پستالهایی که توسط کودکان تهیه شده بود و عکس خودشان روی آنها چسبانده شده بود دیده میشد...آرمان می خواست تک تک عکسها را نگاه کند ...دنبال عکس دوستش،پوریا می گشت بهش گفتم مدرسه پوریا اینجا نبوده.... کمی خیره شد به کاردستی هایی که با حبوبات برخی حروف الفبای فارسی را ساخته بودند....بعد رفتیم سرک کشیدیم در کلاس اول...نیمکتهای ساده و دو- سه نفره ردیف بود و باز کاردستیها و نقاشیهایی از بچه ها...

بعد رفتیم در زدیم و وارد اتاق مدیر شدیم مرد خوش برخورد و لبخند بر لب و میانسالی بود از موعد ثبت نام پیش دبستانی پرسیدم و گفت احتمال دارد پیش دبستانی را از مدرسه اش حذف کند ...و من اظهار امیدواری کردم که چنین نکند و گفت بعد از تعطیلات عید یه سر بزنم تا جواب قطعی بگیرم اگر کماکان پیش دبستانی داشت میتوانم ثبت نام کنم...

از ماهی های آکواریوم خداحافظی کردیم... و دوباره به حیاط مدرسه آمدیم در گوشه ای دو پسربچه بازی بد مینتون می کردند و دو پسر دیگر هر کدام دو بطری کوچک سبز رنگ سون آپ را با پای خود شوت می کردند و دوباره به دنبال آن و همین طور با اون دو بطری مشغول بودند...چند پسر دیگر با هم شوخی می کردندو  گلاویز شده بودند...آرمان از روی خط کشی های حیاط که در اندازه نیم متر و یک متر ...بود از روی یک خط به خط دیگر می پرید و بچه ها با شلوارهای جین و کتان و ...با کوله پشتی های اسپایدرمن و بن تن و  ...یا کوله های ساده سرمه ای و آبی و...با پیراهن ها و بلوزهای رنگارنگ ، بچه ها با موهای معمولی پسرونه...در حال رفتن به خانه هاشان بودند. بچه ها ...بچه هایی خیلی معمولی مثل همه پسرهایی که میتونیم در هر کوی و برزن و پارکی ببینیم با همون شیطنتهایی که همیشه دارند و شاد و خندان...باز از چند مادر منتظر در مورد معلم های پیش و کلاس اول پرسیدم...و از درب مدرسه بیرون آمدیم بطرف خیابان صرافها...پسرها به دنبال هم می دویدند و با هم شوخی می کردند و شیطنت...دو پسر در حال گفتگو و یکی از آنها در حال ور رفتن با مار روبیک....و پسرک تپل هشت ساله ایستاده بود و دوستش را صدا می زد ..با او وایسادیم به حرف زدن...گفتم اسم معلمت چیه؟ گفت خانم دهقانی...(گمانم)...گفتم دوسش داری؟ گفت خیلییییییییی...خیلی مهربونه...گفتم معلم پارسالت چی ؟؟ گفت :خانم اخترزاده هم خیلی مهربون بود...گفتم اسم خودت چیه؟ گفت "من امیر حسام نجفی تهرانی هستم"....همین موقع دوستش یزدان هم سر رسید ...خطاب به یزدان و امیر حسام نجفی تهرانی گفتم پسر من هم سال بعد میخواد بیاد مدرسه شما...باهاش دوست میشین؟ خندیدند و گفتند بعله...گفتم البته اینجا یه دوست هم داره اسمش پارسا سالک...گفتند "اِ میشناسمیش اونم کلاس دومه..."بعد از کمی گپ با امیرحسام نجفی تهرانی تپل و دوستش یزدان خداحافظی کردیم  آرمان هنوز می خندید از اینکه امیر حسام تعریف کرده بود که اون روز چه جوری دروازه بان حواسش نبوده و اون تونسته گل بزنه....پسرها همینجور با لباسهای خودشان ، با کیفهای دلخواهشان، با شیطنتهاشان ، با دوستانشان تند تند راه خانه شان را در پیش گرفته بودند...مادری با پسرش در گوشه ای از پیاده رو ایستاده بود پسرش که او هم آرمان، نامش بود در حال خوردن اسنکی بود...او هم از مدرسه، از مدیر خوب و معلمها تعریف کرد و از خانم اختر زاده که چقدر بچه ها را دوست داره...

مدرسه سید رضی امکانات چندانی نداره...یه مدرسه دولتی عادی هست می دانم کودکم را به باشگاه انقلاب نخواهد برد می دانم که برنامه زبان انگلیسی و فرانسه ندارد می دانم سایت کامپیوتری ندارد کلاس لگو و رباتیک ندارد، شطرنج نداردو.. ...کت و شلوار ندارد (شکر خدا)... ناهار از رستوران فارسی ندارد...اردو های تفریحی علمی آنچنانی ندارد ...

اما خیالم راحته که محیط صمیمی و صادقانه ای دارد...پسرم می تواند در آنجا کودکی کند ....می تواند با پسرهای همسن و سالش کشتی بگیرد ...می تواند بطری خالی نوشابه را با پاهایش شوت بکند و تا پیش سطل آشغال ببرد ...می تواند به دوستش کمک کند تا توپ چل تیکه ای را برای بازیشان باد کنند و آماده. می تواند دفتر و پاک کن و کیفی را که دوست دارد بخرد و با خود به مدرسه ببرد...شاید دوستانی که پیدا می کند پسر سرایدار مدرسه  یا پسر سرایدار فلان برج در سعادت آباد باشد... شاید حرفهای زشتی هم بیاموزد اما مجبور نیست نگران باشد که اگر حقیقت خودش و خانواده اش را رو کند از مدرسه اخراج می شود و مجبور نیست مادرش را با فرم دیگری در مدرسه ببیند...می تواند خود واقعیش را ببیند و مدرسه به خاطر پول هنگفتی که بابت ثبت نام گرفته ، چهره دروغینی از او به خودش و والدینش تحویل نخواهد داد و والدینش برای کلاس زبان، شطرنج ، موسیقی ، نقاشی و...او برنامه ریزی اساسی در مکانهای معتبر می کنند و به امید مدرسه نمی نشینند تا در هیجده سالگی اش ببینند که کودکشان با خرج هزینه ای در حدود هزینه دانشگاه هاروارد...فقط یک دیپلم گرفته و کودکی و نوجوانی اش هدر رفته  و نه زبان خارجه درست و حسابی می داند و نه هنری و ...(امروزه والدین به امید آموزشهای مدارس غیر انتفاعی که در فوق گفتم دیگر کاری برای بچه ها در زمینه آموزش زبان و هنر و موسیقی و ورزش و...نمی کنند ...در حالیکه این مدارس یکصدم ادعاهایی را که دارند عملی نمی کنند و در نهایت نوجوانی فقط دیپلمه که البته شانس قبولی رشته خوبی در دانشگاههای معتبر داخلی دارد تحویل می دهند (با برنامه های سنگین درسی و آزمونهای قلمچی و گاج و...و پشتیبانهایی!! که لحظه به لحظه نوجوان را چک می کنند که چقدر از روزش را صرف خواندن کتابهای درسی و تست زنی کرده....)

و من ترجیح می دهم پسرم در نوجوانی اش، کتابهای ادبی مناسب سن اش را حتماً بخواند کتابهایی چون : بچه های راه آهن، درخت زیبای من، لک لک ها بر بام ، چارلی و کارخانه شکلات سازی، بچه های بدشانس، ماجراهای نارنیا (شیر، جادوگر کمد؛ شاهزاده کاسپین و...)،پی پی جوراب بلند، لافکادیو، داستان آن خمره، قصه های مجید، و و و .....بخواند تا اینکه تست قلمچی بزند....ترجیح می دهم شطرنج، موسیقی، نقاشی، شنا، اسب سواری و... و...هرچه می خواهد (از هنر و ورزش و زبان و...) را در معتبرترین مکان بیاموزد نه در مدرسه های غیر انتفاعی که بازده شان در هیچ یک از این امور در حد شهریه های کلانی که می گیرند نیست و برخی چه خوب خودشان را توجیه می کنند یکی از این غیر انتفاعی های مطرح در پاسداران از والدین می پرسد "هدف شما از مدرسه فرستادن فرزندتان چیست؟؟؟ انگلیسی خوب حرف بزند ؟ فوتبالیست شود؟ موسیقیدان شود؟؟؟و..." و بعد اگر والدین صحبت هر کدام از این موارد را بکند مدیر محترم آنجا می گوید پس پسرت را بفرست باشگاه ، بفرست آموزشگاه موسیقی، بفرست کلاس زبان....و خودشان را راحت می کنند و می گویند ما همه اینها را داریم ولی در یک بازه طولانی از اول دبستان تا پایان دبیرستان آن هم در حد معقول!!...نه اینکه خروجی ما موسیقیدان باشد....

ولی سوالی که برای من مطرح است این است که همین مدرسه غیر انتفاعی وقتی شهریه ای پنج میلیونی!! در سال می گیرد و کودک از کله سحر تا چهار بعد از ظهر  در آنجاست و خسته و کوفته عصر به خانه می رسد آیا بودجه ای برای والدین و اندکی توان جسمی و روحی برای کودک می ماند تا عصر به کلاس موسیقی یا ورزش و ...برود؟؟؟؟

.

.

.

شاید در دلتان می گویید عجب مادر بیکاری است که می خواهد کودکش را به این کلاس و آن کلاس ببرد و بیاورد ...اما من در دلم می گویم کاشکی دبستان سید رضی مرا بعد از تعطیلات عید نا امید نکند و پیش دبستانی داشته باشد....

 

پ.ن.۱: در بین مدارس غیر انتفاعی فوق از پند در شیخ بهایی خوشم اومد و از رهیار در سردار جنگل...

پ.ن۲: سایت زندگی خرد است به روز شده با معرفی قورباغه چاه نشین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/09ساعت   توسط مامان دریا  |