Lilypie Kids Birthday tickers شازده كوچولو - پسرم _ زیر دو سال

بعد از ظهر یکشنبه 23 دی ماه با قطار دلیجان عازم اندیمشک شدیم...آرمانی مثل دفعه قبل دوست داشت با نردبان داخل کوپه به تخت بالایی بره و دوباره پایین بیاد....تا ایستگاه ازنا که در نیمه های شب رسید و هنوز بیدار بودم, همه جا پر از برف بود.....داخل کوپه جهنم بود....زمستونها با قطار که سفر میری از گرمای بیش از حد کلافه ای و تابستونا از سرمای بیش از حد....نمی دانم چرا درجه حرارت مناسبی را نمی توانند برای داخل کوپه ها تنظیم کنند....تا صبح خواب راحتی نداشتیم مدام پنجره را باز می کردم و می بستم....نزدیکیهای ظهر که به شوشتر رسیدیم حالم چندان خوب نبود ولی شکر خدا آرمانی خوب بود و خوشحال از سفری که اومده...پسرک تازگیها، هر وقت حوصله اش سر میره مثل سابق نمیگه "بریم گردش"....میگه " بریم مسافرت...با قطار بریم سفر" ... در خونه پدربزرگ با بلبل ها بازی می کرد و موزی که قرار بود خودش بخوره به اونا می داد...می گفت "بلبل آواز بخون"....و هر وقت دسته ای کفتر از تکه آسمان بالای حیاط خانه می گذشت ،آرمان به صدای بالهای آنها سرش را بالا می آورد و با نگاهش آنها را دنبال می کرد و ذوق زده می گفت :" کفترا شنا می کنند" می گفتم " پسرم ماهی ها شنا می کنند، کفترا پرواز می کنند..."....آرمانی با عموزاده ها و عمه ها خوش می گذروند و هر روز از این هدیه هایی که داخلش معلوم نیست چی باشه و پسرم بهش "شانسی" میگه ، می گرفت...می ترسیدم که بد عادت بشه و بعد از این هر روز شانسی بخواد ولی جالبه برام که وقتی تهران برمی گردیم دیگه شانسی رو فراموش میکنه و در شوشتر میزاره...انگار که در تهران هیچ مغازه ای شانسی نداشته باشه....

 

روز چهارشنبه 26 دی ماه؛ اول صبحی مریم جون مربی اش تلفن کرد و احوال آرمان را جویا شد...می گفت مانی هر روز سراغ آرمان رو میگیره.... ظهر٬ رفتیم بیرون شهر ...هوا آفتابی و در حدود 15 درجه بود رفتیم پارک طبیعی آبشار در مسیر شوشتر مسجد سلیمان....بساط کباب و جگر و غیره مهیا میشد که دست پسرک را گرفتم تا ببرمش لب رودخونه ای که از آنجا می گذره و بهار آن را پر تلاطم دیده بودم ولی حالا آب آن به کندی جریان داشت.... آرمانی دوست داشت که سنگریزه ها رو برداره و به وسط آب رودخونه پرت کنه و شالاپ شالاپ آب رو تماشا کنه....جلوتر رفتیم...یه پل کوچیک که از زیر آن مثل تونلی آب می گذشت و مثل آبشاری کوچک آنسوی پل سرازیر می شد....آرمانی سنگهایی که به وسط آب می خواست پرت کنه گاهی بیرون می افتاد...لذا از بالای پل پایین رفتیم...تا به آب نزدیکتر بشیم آب از تونل مانندهای زیر پل می گذشت و به داخل رود می ریخت...آرمان بعد از اینکه چند تایی سنگ پرت کرد با عمو و دختر عموش به آنطرف رفت...پشت سر آنها راه افتادم ...سعی می کردم که شلوارم از آبی که از زیر پل میامد خیس نشه...در همین حال پایم لیز خورد...خواستم دستم را تکیه گاهی قرار دهم که آن هم لیز خورد و با سر شیرجه رفتم به داخل رودخونه....عینک آفتابی به چشمم بود و شیشه شیر پسرک در دستم...و کف رودخونه ای که تاریک بود ...شاید یه دقیقه بیشتر نگذشت این کابوس ...وبه اندازه یه خواب طولانی.....زیر آب ترسیده بودم ولی خوشحال بودم از اینکه پسرک بیرون از آب است و بابایی رو داره.....در همین افکار سعی می کردم روی پاهایم بایستم ولی با اونهمه لباسی که پوشیده بودم و کاپشنی که سنگین تر از همه چیز شده بود، کف لزج و لیز رودخونه ...دوباره پخش آب میشدم....وقتی بیرون آمدم...مثل دیوانه ای که از تیمارستان گریخته ...پشت سرهم می گفتم ..."من هیچی ام نیست...سردم نیست...باورکنید ...اصلاً سردم نیست...آبش چقدر گرم بود...چقدر عمیق بود....من هیچ سردم نیست....باور کنید من سردم نیست" و اینگونه پارک طبیعی آبشار که زمانی تپه های پوشیده از شقایق آن را بالا رفته بودم برایم خاطره ای دیگر شد.....

در شوشتر پسرم، اسم چند ماشین را یاد گرفت :" پراید ، آردی ، گُل..." و جالب اینکه بهش یاد دادم اسم ماشینمون 206 است ولی هر وقت بپرسی که : آرمان، اسم ماشینمون چیه ؟ پسرک جواب میده :" دویست ششِ هفت!!!!!" در واقع، پسرک کاری به اسم ماشین نداره ؛ آنچه مهم و اصله و باید از نظر قانونی آرمان رعایت بشه اینه که بعد از عدد شش؛ عدد هفت گفته بشه......

روز پنجشنبه 27 دی ماه که مصادف با هشتم محرم بود در واقع روز تولد آرمانی بود به تاریخ قمری....

روز جمعه 28 دی ماه، پسرک را بردم مراسم عزاداری تاسوعای حسینی شوشتر....با اینکه از چهار ماهگی در مهد و محیط شلوغی بوده ولی محیط های شلوغ را دوست نداره ...پرسید:" مامان، چیکار می کنند؟" گفتم عزاداری....دقیقه ای نگاه کرد گفت :" بریم پیش آقاجون...بریم خونه...." کمی سرش را گرم کردم تا مراسم عزاداری پیش بره .....و یواش یواش مراسم حالت شبیه خوانی پیدا کرد....داستان عاشورا و حرفهای یاران حسین و لشکریان یزید در قالب دکلمه و نوحه....عَلَم هایی بلند گاهی چهار پنج متر بیشتر.....شترهایی که کجاوه های سمبلیک بر پشت آنها بود و اُسرا ی کربلا را می برد و پشت سر آنها اسبهایی .....گهواره علی اصغر....و ادم هایی که نمی دانم نذر کرده بودند و یا هر کسی دوست داشت کودک خردسالش را بلند می کرد تا لحظه ای در گهواره علی اصغر بخوابانندش...آخر سر، حسین سربریده در قفسی با میله های سرخرنگ که انگار رنگ سرخ از این میله ها به پایین حرکت دارد ... انگار بخواهی خون گریه کردن آسمان را به تصویر بکشی.....و در آخر شیری که بر روز عاشورا ناله و گریه می کند مردی در پوستین شیر رفته و شیر عزادار نالان و گریان از این واقعه است .....آنجا که ردیف شتر ها می گذشت پسرک را جلوتر بردم تا شتر ها را از نزدیک ببیند...بر گردنشان زنگوله هایی آویزان بود و آرمانی محو صدای زنگوله آنها شده بود ....یکی از شترها در همان ردیفی که حرکت می کرد پشکل های خود را ریخت...پسرک چشمهایش گرد شده بود و گفت " شُتر، بُلو دستشویی...اینجا نه...." و بعد قطار اسبها و کجاوه ها....رو از نزدیک دید....شیر را هم با دقت نگاه می کرد ...و نمی دانم برداشت ذهنی اش از این ماجراها چه بود....اما آنچه برایم مسلم بود اینکه پسرک هنوز سوال اولی را که ازم پرسید هنوز با خود داشت" چیکار می کنند" و من نتوانسته بودم و نخواسته بودم روایتگر حماسه عاشورا باشم....ترجیح دادم بزرگتر شود ...

بعد از ظهر عاشورا با هواپیمایی توپولف کاسپین به تهران بازگشتیم...خلبان فوق العاده ای داشت هواپیما برخاستن و نشستن آرامی داشت و آرمانی از پنجره به بیرون نگاه می کرد و پشت سر هم با دستهایش پشتی صندلی جلوی خود را فشار می داد و می گفت :" هاپیا بُلو....هاپیا بُلو..." تا هواپیما از زمین برخاست و آرمان، پیچ وتاب رود کارون را از اون بالا دید و وقتی بر فراز ابرها رسیدیم ، پسرک با انگشت ابرهای پنبه ای را نشان داد و گفت :"مامان، برف....بلیم برف بازی...." و وقتی از فرودگاه مهراباد قدم به بیرون گذاشتین پسرک گفت :" مامان، هوا سرده!"

در هفته گذشته آرمانی یاد عمه ها و مادر بزرگ و پدر بزرگ می کرد اما یاد شانسی نیفتاد....و حالا 12 روز بیشتر به جشن تولد دوسالگی اش نمانده...عالی حرف می زنه چندین جمله معنی دار پشت سرهم...مثلاً اگر بشقاب غذاش که میارم بخوره هنوز گرم باشه و پسرک طاقت صبر کردن نداشته باشه میگه "مامان ببریم پنجره باز کنیم جلوی پنجره بزاریم غذا سرد بشه بعد بخولیم..." یا میگه " بعد از ظهر بلیم سَزَمینه عجایب ، سوار ماشینه قرمز بشیم مامانو ببرم گردش..."....تازگیها نانای کردنو خیلی دوس داره...و شبها شنیدن قصه رو دوست داره ...تازگیها به قصه حسن کچل که بابایی براش تعریف میکنه عادت کرده و قسمتهایی رو خودش هم تعریف می کنه :" ديوه گفت: کی خوابه کی بيداره؟ حسن کچل گفت: همه خوابند حسن کچل بيداره.... حسن کچل میگه مامانم برام شبا حلوا درست می کرد تا بخولم و بخوابم...."

پنجشنبه چهارم بهمن ، آرمانی رو بردیم مجتمع تفریحی رفاهی ... در آبعلی....پسرک که عاشق برف بازی است کلی بازی کرد..یه سر رفتیم کتابخونه اش...آرمانی یه کتاب برداشت که در مورد قوانین راهنمایی رانندگی برای بچه ها بود و صفحات اونو نگاه می کرد و از من توضیح می خواست....رفتیم پیست اسکی...اسکی باز ها رو تماشا کرد ...و مامانی پرس و جویی در مورد زمان مناسب آموزش اسکی آرمانی کرد...ناهار سوپ و کباب رو خیلی خوب خورد و بعد از ناهار جلوی رستوران مجتمع زمین خورد و کاپشن و شلوارش گلی و خیس شد که خوشبختانه لباس کافی براش برداشته بودم ولی بعد از ظهر چون کاپشن دیگه نداشت مجبور شدم دو ساعتی در سالن اقامتمان سر گرمش کنم تا هوس بیرون رفتن و برف بازی نکنه...فضای بزرگی بود قایم باشک بازی کردیم رو ی سِن می رفت و گوشش رو به بلند گوها می چسبوند و خوشش میومد از نزدیک و بلند موسیقی رو گوش بده...وسط سِن برای خودش نانای نانای کرد و کمی با پیانو یی که در گوشه سِن بود تمرین پیانو نواختن کرد...ساعت چهار بعد از ظهر وقتی اتوبوس نفت به سمت تهران راه می افتاد آرمان در آغوشم به خوابی عمیق رفته بود و بابایی و من حسابی خسته از بدو بدو کردن به دنبال پسرکی دو ساله ....

در اتوبوس به چهره معصومش نگاه کردم و با خود اندیشیدم "ایشالله از پنج سالگی  می برمش آموزش اسکی ببینه و زمستونا عینهو لنی قهرمان رمان "خداحافظ گری کوپر" رومن گری، برای خودش اسکی بازی کنه و در کوههای پوشیده از برف و سفیدی و پاکی برای مدتی به دور از آلودگیها و زشتی های کم کردن ارتفاع باشه..........................................."

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت   توسط مامان دریا  | 

.....پنجشنبه ۲۰ دی ماه وقتی از خواب بلند شدم حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم....شب بد خوابیده بودم...احساس غمی مبهم....دلتنگی برای روزهایی دور....احساس تنهایی....احساس اینکه بود و نبود من هیچ تاثیری در این دنیای بزرگ ندارد...اصلا من کی ام که بود و نبود من مهم باشد.....و پسرک وقتی بیدار شد مثل بیشتر مواقع شادمان و خوشحال و پر از انرژی بود...و احساس مادر را درک نمی کرد....با بی حوصلگی صبحانه اش را دادم....برای خریدی جزیی باید بیرون می رفتم و پسرک بازی اش گرفته بود می خواست به دنبالش بدوم تا شلوار و جوراب و کاپشن و کلاه....را تنش کنم....و من حوصله بازی نداشتم...دو سه باری به صدای بلند خواستم آروم بگیره ولی او در صبحی سرد٬ سرشار از شور و نشاط و شیطنت بود.....آخر سر دعوا کردم و پسرک خاموش شد و آروم گرفت....لباسش را پوشید و آماده رفتن شدیم...در راه پله با بیحوصلگی او را در آغوش گرفتم که پله ها را سریعتر به پایین برویم هنوز در پاگرد پله ها بودم همون جایی که پسرک یک بار گفته بود "خوشگل درخت ام" که این بار باز به صدا دراومد:

ـ "مامانی"

با بیحوصلگی گفتم: چیه؟؟؟

به آرومی و نگران گفت :" مراقب آرمان باش!"

اشک در چشمهایم حلقه زد...خدای من...چرا باید به گونه ای رفتار کنم که کودکم اینچنین احساس نا امنی بکند.....گونه اش را بوسیدم و گفتم مامانی همیشه مراقب آرمان است.......

بعد از ظهر پنجشنبه ....................با پسرک و بابایی رفتیم فروش فوق العاده اطلس پود در نزدیکی خانه....پسرک پرده ها و کوسن ها و حوله ها....رو نگاه می کرد و بعضی رو نشون میداد و میگفت "مامان اینو بخر این خوشگله".....بعد رفتیم اریکه ایرانیان...در طبقه پنجم آن یه دنیای بازی است برای بچه ها....پسرک سوار اسب و ماشین و ترن...شد....بعد سوار ماشین کوبنده شدیم پسرک پشت رُل و مامانی در کنارش پا بر روی پدال گاز.....و پسرک احساس غرور و شادمانی میکرد ..می گفت " مامانی رو با ماشین بردم گردش".....

آخر شب روبروی اریکه ایرانیان رفتیم یه فست فود....مرغ سوخاری و سالاد و دلستر سفارش دادیم ...پسرک حسابی گرسنه بود از روی صندلیش نیم خیز شده بود و بی وقفه صدا می کرد:" آقایی ٬ ناهار....ناهار...ناهار...."و حسابی که مرغ و سیب زمینی سرخ شده خورد برای شیطونی آخر شب برخاست....با انگشت به سمتی اشاره کرد و پرسید :" اون چیه مامان؟" ...گفتم "آکواریوم....توش ماهی و لاک پشته".....و پسرک با اونا مشغول بود و صاحب فست فود هم سر به سرش می گذاشت و می گفت پستونک ات رو لاک پشته الان می گیره و می خوره..... و پسرک با یه حرکت تند بند می می خود را می گرفت و آن را به پشت سرش می انداخت و می گفت " میمی ٬ پُشتم انداختم....آپ پشت نمی خوره"....

نمی دانم پسرک شب وقتی به خواب ناز می رفت هنوز نگران این بود که مامانش مراقبش باشه یا نه......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

۱- از بازی های مورد علاقه آرمانی، چراغ قوه بازیه....نور اونو روی اشیا خونه میندازه و اسم اونا رو میگه ....یا اینکه یه شیء رو ما نام می بریم و آرمانی نور چراغ قوه رو روی اون می گیره....حالا فکر کنین چه کیفی میکنه پسرک وقتی برق میره...مثل شب دوشنبه دهم دی ماه.....

۲- سه شنبه هفته گذشته، یازدهم دی ماه بود که پسرک غذا می خورد و با بابایی اش گپ می زد...بابایی بهش می گفت ...بزرگ میشی ....قوی میشی....مثل بابایی میشی....که یه دفعه پسرک دهان باز می کنه که " می خوام مثل آرمان باشم...مثل خودم" و دیدم که بابایی اش کلی ذوق کرده و میگه ماشاء الله ...اولین جمله فلسفی اش رو زد.....میگه " می خوام مثل خودم باشم".....

۳- خیلی وقت است که نام خانوادگی اش را هم بلد است بگوید اگر اسمشو بپرسیم میگه " آرمان" و اگر بگیم آرمان ؟ چی ؟ میگه " آرمانِ ................"

۴- شبها قبل از خواب شب به خیر میگه و بابایی بهش میگه بوس نمیدی و پسرک لپش را به سمت بابایی می گیرد و بعد از اینکه بابایی او را بوسید میگه " اون کی آُپ" ( یعنی اون یکی لُپ) و بعد بابایی می بوسدش و پسرک میگه:" گوش ببوس" ....و بعد "اون کی گوش"....وبعد "بینی " ( جالب اینکه "بینی" و " دماغ" هر دو را بلد است و مترادف هم استفاده می کند...و بعد " چشم" ...و بعد " چونه"....و بعد " مو، سر"....و بعد "پیشونی".... و بعد " دست"....و بعد " انگشت!".....کم کم دارم نگران میشم....باید به فکر یه نی نی دیگه هم باشم وگرنه می ترسم شازده کوچولوم خیلی خودخواه بار بیاد....

۵- چهارشنبه 12 دی ماه که برف اومد...بعد از ظهر آرمانی رو بردم پارک ته کوچه مون...کلی کیف کرد...عاشق برف بازیه......عاشق درست کردن گلوله های برفی و پرتاپ کردن اونا....تعطیلات این دو سه روز هم خیلی خوش گذشت با برف بازی...ولی چون برفش خشک و پوک بود و گلوله نمی شد پسرک بیشتر ترجیح می داد روی برفها بخوابه و قِل بخوره.....جالب اینکه پسرک ما دوست داره گربه های محله بیان با اون برف بازی کنند میگه: " برف بازی بِلیم...توپ درست کنم برت کنم دُم پیشی".....چه اعتماد به نفسی داره این وروجک...دُم پیشی رو نشونه گرفتن!....

۶- چون بهش میگم غذا بخوری قوی میشی...حالا شازده نقطه ضعف ما رو گیر آورده کافیه غذایی رو خوشش بیاد و از اون بخواد و من نخوام از اون بهش بدم....مثلا همین سوسیس...یه بار طعمش رو چشید حالا ول کن معامله نیست...هر روز میگه " مامان، سوسیس بخولَم قوی بشم"....از آملت هم خوشش میاد و جالب اینکه خیلی از کلمه های سخت رو میگه ولی اُملت رو میگه " اُلِم" ...میگه "اُلِم بخولَم تموم بشه...قوی بشم"

۷-براش خمیر دندون بچه Crest خریدم...چون مزه اش رو خوشش اومده چپ و راست میگه :" مامان، مِساک بده،...خمی دندون بزار روش..." ...

۸- مداد رو گاهی با دست چپ می گیره...گاهی با راست...قاشق رو هم همین طور...نمی فهمم چپ دست است یا راست دست....با اینکه می دونم نباید در این کار نظر خود را تحمیل کرد ولی دوست دارم راست دست بشه...آخه همه امکانات دست کم مملکت ما برای راست دستهاس....حتی فرم خیلی از قاشق و چنگال های غذاخوری به نحوی است که یه چپ دست با اونا نمیتونه راحت غذا بخوره....برای همین دلایل٬ ناخواسته گاهی بهش یاد آوری میکنم که پسرم قاشق رو با دست راست بردار....یه قاشق با دست راست غذا می خوره و دوباره میده به اون یکی دست و میگه " دادُخ، دست چپ".....و همین جور شوخی شوخی دست چپ و راست را شناسایی کرده و اگر بپرسی دست راست ات کدومه؟ اونو بالا می بره....

۹- چون بابایی بهش ماهیانه میده و میگه "حقوق پسرمه"....حالا شازده هر روز با دیدن کیف پول و خود پول این حرفها میگه " بابایی حقوق بده" و بابایی میگه "پسرم حقوق ماهی یه باره" ولی شازده نمی فهمه ماهی یه بار یعنی چه....و روی حرف خودشه :" بابایی حقوق بده"...خدا رو شکر ! فکر میکنه فقط باباها حقوق میدن و از مامانی حقوق نمی خواد...

۱۰-بعضی وقتها، وقت خوابیدن انگار که نیاز به تمرکز داره...میگه " مامانی بُلُو.....بُلُو حیاط...." و مامان و بابا باید جلو چشمش نباشند...ما که از کار این پسرک سر در نیاوردیم...

۱۱- از اینکه در کارهای خونه می خواست کمک کنه...یا اینکه لباسشو خودش بپوشه...جورابشو خودش دربیاره...و این کارها به حد کافی می کشیدیم که شازده تازگیها....گیرهای دیگه میده...به محض دیدن ناخن گیر میگه:" مامان، ناخن ات رو بگیرم"....یا توی حموم:" سر مامان شامپو بزنم"....یا با دیدن قیچی:" مو کوتاه کنم!"....سر غذا "به مامان غذا بدم"....ما نفهمیدیم بارون از آسمون می باره یا از زمین.....

۱۲- از نظر تایم های زمانی به " بعد از ظهر" خیلی علاقه داره...نه اینکه صبح ها بابایی موقع خداحافظی میگه " برم اداره...بعد از ظهر بیام بریم گردش"...یا مامانی میگه " برو مهد کودک...بعد از ظهر زود میام دنبالت..." حالا پسرک ما سر هر موضوعی میگه..." بعد از ظهر بلیم برف بازی..." ..." بعد از ظهر بلیم خونه طاها.."

۱۳- اگر صبح از خواب پاشه و بهش بگم پسرم صبحونه ات رو بخور بریم مهد ...میگه " مهد تودک نه!"...حالا اگر روز جمعه باشه و صبح بهش بگم مهد کودک تعطیله و با هم بازی می کنیم زود میگه :" بلیم مهد تودک....بلیم مهد تودک!"....ما که از رمز و راز این دیو سپید سر در نیاوردیم.....

۱۴- پسرک ما حد و مرز چیزهای خطرناک رو میدونه و هر روز به مامان یاد میده:" برق خطرتاکه....آنتن تلفن خطرتاکه....نی نی ها دست نزنند"...بهش میگم پسرم کبریت هم خطرناکه....دیو سپید زودی میگه :" نه کبییت خطرتاک نیست!"....

۱۵- مریم جون یکشنبه روی پیغام گیر تلفن مون، پیام گذاشته بود که فردا در مهد نیست و آخر اون گفته بود که آرمان جون رو ببوس....حالاشازده کوچولو سه روز است که مدام پیغام مریم جونش را گوش میدهد و به ویژه اجرای بند آخر اون پیغام را هر بار می خواهد...هم از بابا هم از مامان....گاهی هم اجرای اونو سفت و سخت می خواد...هم از لپ٬ هم از گوش٬ و بینی ٬ دست....فکرش را بکنید پسر ما به درد کارهای اجرایی مملکت !! می خورد...نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت   توسط مامان دریا  | 

از همون ماههای اول زندگی پسرم متوجه شدم که شبها به ندرت پوشک او خیس می شود و در واقع دستشویی خود را نزدیک به صبح یا اوایل صبح می کرد.... و متوجه شده بودم که پسرم، در طول روز موقع خواب، خود را خیس نمی کند ولی بلافاصله بعد بیداری جیش می کرد...البته نمی دونم این مساله در مورد همه نی نی ها صدق می کند یا فقط پسر من اینجوری بود...همین امر باعث شد که تقریباً از پارسال همین موقع ها؛ یعنی 11-12 ماهگی آرمان، تصمیم گرفتم که شبها پسرم را پوشک نکنم ولی صبح به محض بیدار شدن دستشویی می بردم و به اصطلاح سرپا می گرفتم و یا اگر پسرک همکاری نمی کرد و گریه می کرد و یا دلایل دیگر...او را صبح به محض بیدار شدن یا دقایقی پیش از آن پوشک می بستم.....و اینجوری آرمان شبها راحت می خوابید و روز به روز بد عادت می شد و روزها هم نسبت به تحمل پوشک کم طاقت تر می شد... از اوایل تابستون که پسرم 17 ماهه بود؛ به فکر افتادم که آرمانی رو از پوشک خلاص کنم....چون هوا گرم بود و دلم برای پسرک می سوخت....موضوع را با مریم جون، مربی مهد پسرم، در میون گذاشتم....او موافقت کرد و توصیه کرد که دو تا لگن بخرم یکی برای مهد و یکی برای خونه ....و مریم جون سفارش کرد که هر نیم ساعت پسرم را برای دستشویی ببرم و خودش هم در مهد این کار رو می کرد.....البته پسرک ما غیر قابل پیش بینی است و بعضی کاراش به نی نی های دیگه نرفته مثلا همین مورد لگن خریدن ...ما دو تا لگن خریدیم و پسرک دو هفته هم از آنها استفاده نکرد...ترجیح می داد به سبک سنتی! بشینه و دستشویی بکنه....ما هم سر به سرش نزاشتیم...در واقع حریفش نشدیم! کم کم پسرم در مورد جیش گفتن راه می افتاد که سفر مالزی پیش اومد و یه کم برنامه ها بهم ریخت...بعد سفر دوباره برنامه را از سر گرفتیم و طولی نکشید که پسرک راه افتاد...ولی باز خونه اقوام و بیرون از خونه از باب شرمنده نشدن او را پوشک می بستم که یواش یواش دیدم پسرک ما رو، از رو برد و حتی وقتی پوشک پایش بود موقع دستشویی کردن را اعلام می کرد و اگر بیرون از خونه و در شرایطی بودیم که دسترسی به دستشویی نبود او سماجت می کرد که "پُشَک، باز...پُشَک باز..."..... و اینگونه از بیست ماهگی او تصمیم گرفتیم که دیگر پولی برای پوشک ندهیم....و اما چند توصیه به مامانا در این زمینه:

۱- وقتی تصمیم به آموزش دستشویی رفتن نی نی کوچولوتون گرفتین، باید صبر و حوصله به خرج بدین....هر نیم ساعت او را به دستشویی ببرین....ببینید کوچولوتان چه جوری راحت است...مثلا پسر من نه از لگن دستشویی که براش خریدم خوشش آومد و نه از سر پا گرفتن....

۲- آموزش باید مداوم باشه.....نه اینکه یه روز پیگیر قضیه باشین و دو روز برنامه را تعطیل بکنین...

۳- در طول آموزش به خصوص در روزهای اول آن دفعات بسیاری پیش میاد که نی نی خودش را خیس بکند در این مواقع نبایستی نا امید بشین و فکر بکنین که زود است از پوشک بگیرین و آموزش را متوقف بکنین...من روز های اول برای پسرم پنج شش شلوار برای مهد می گذاشتم و گاهی سه و حتی چهار تا رو خیس می کرد ولی به زودی این موارد کم می شود...به شرط تداوم آموزش و در واقع تداوم دستشویی بردن هر نیم ساعت یک بار او ....

۴- حتی تا دو سه ماه بعد از آن، مواقعی البته به ندرت پیش میاد که نی نی خودش را خیس بکند؛ در چنین مواقعی مطمئن باشین که دعوا و خشونت حتی کلامی! تاثیر منفی به جا میزاره و استرس کودک رو بیشتر میکنه....من در چنین مواقعی با خونسردی به پسرم می گفتم " پسرم، یادت رفت زودتر به مامان بگی...عیب نداره ولی دفعه بعد زود بگو....و از این قبیل..."

۵- در مواقعی که نی نی راه افتاده و همکاری می کنه با هر بار اعلام به موقع دستشویی از طرف نی نی...او را تشویق کنید " هزار آفرین به پسرم....ماشالله بزرگ شده...بلده بگه جیش دارم....و الخ"

۶- البته از نظر دانش پزشکی که من سر در نمیارم٬ می گویند تا نی نی دو ساله نشده...امکان آموزش نیست و در واقع او امکان کنترل در این مورد ندارد و بحثهای علمی مربوط به خود را می کنند که من خیلی به دنبال اون بحث ها نبودم ...ولی خودم تجربه کردم که تمرین و عادت دادن نی نی به این امر حد و مرز زمانی نمی شناسد به طوریکه الان آرمان حتی در مواقعی که جیش داره و شرایط آن مهیا نیست ( در خیابان و پاساژ و ....) تا یافتن دستشویی دقایق زیاد در حد 7-8 دقیقه خود را کنترل می کند....

۷-  و حالا پسرک سر به سر مامانی میزاره ...میگه "ج ی ش دالم" شلوارش رو در میارم و میگم بریم دستشویی....می شینه وسط اتاق و میگه "اینزا" ( یعنی اینجا)...دو قدم با شتاب به سمت او بر می دارم که " نه مامانی اینجا نه..." با غش غش خنده بلند میشه و بدو میره وسط آشپزخونه و میگه " اینزا"....تا میرم طرفش که نه مامانی اینجا نه ها...باز غش غش می خنده و بدو میره روی ماشین کوچولوش می شینه و میگه " اینزا"....وباز غش غش خنده و چند دقیقه ای که مامانی رو می ترسونه بعد میره دستشویی !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت   توسط مامان دریا 

شنبه ۱ دی ماه : قرار است عکاس بیاد مهد کودک به مناسبت یلدا و کریسمس عکس بگیره....حالا همچین موقعی پسرک امروز از وقتی از خواب پاشده ٬ بد اخلاقه....ببینیم عکسها چی از کار در میان...

یکشنبه ۲ دی ماه : شازده کوچولو ماشین بازی میکنه....دو تا ماشینش به سرعت سمت همدیگه میاند...می خورند بهم ...آرمان میگه "تصادف کردن....حالا آقا پلیسه میاد جییمه میکنه..." توی آشپزخونه ام که بابایی صدام میزنه....بیا ببین چی میگه شازده کوچولو....اینو از کجا یاد گرفتی...میگه پلیس جریمه میکنه...

دوشنبه ۳ دی ماه : میریم پاساژ گلستان....درختهای کاج کریسمس رو نشون میده " مامان از اینا بخر!"....میریم لوازم التحریری براش مداد تراش بخریم هیچکدوم از مداد رنگیاش نوک نداره...طبقه زیرزمین میریم که کتاب و CD داره....شازده برا خودش یه کتاب برداشته...میره CD شنگول و منگول و یه CD که مال برو بچه های سیا ساکتیه برمیداره ( جالب اینکه اصلاً علاقمند به تلویزیون نیست و در واقع جلد این CD ها براش جلب توجه کرده...که موقع پرداخت پول به صندوق٬ CD سیا و دوستاشو یواشکی سر جاش میزارم)....از پله ها بالا میره ...میگم مامانی کجا میری، وایسا بابایی بیاد بریم....میگه "زود میام!" اونقدر بامزه میگه زود میام که اگه توی کتابفروشی نبودیم کمی می چلوندمش....

سه شنبه ۴ دی ماه : شازده میگه جیش دالم....می برم دستشویی...میگم آرمانی ایستاده نه...نشسته جیش بکن که پاهات خیس نشه.....دفعه بعد بدو میره دستشویی...تا من برسم، ایستاده جیش کرده ...چپ چپ نگاش میکنم...سرشو میندازه پایین و میگه "مامان دریا، آویزون جیش کردم!"...

 چهارشنبه ۵ دی ماه : میرم مهد کودک شاپرک رو می بینم...جردن، خیابان تور...ظاهراً خوب به نظر میرسه و به محل کارم نزدیکه...تا تحقیقات تکمیلی چه شود....مربیاش همه تحصیلات لیسانس و به بالا هستن....البته برام تحصیلات مربی یه امر کافی نیست ولی فکر میکنم لازمه.....به تعداد آدم های دنیا سلیقه و دیدگاه وجود داره.....در یکی از مهد ها٬ فاخته جون مربی نی نی های ۲-۳ ساله است...نی نی ها ازش حسابی حساب می برند! فاخته جون به مامانها میگه کارهای هر روز بچه هاتون روی کاغذ بنویسید و توی کیفشون بزارین و به بچه ها میگه یه دوربین دارم که با اون شما رو هر جا باشین می بینم....نوشته مامانها رو می خونه و هر بچه ای رو برای کارهای خوب و حرف شنوی اش!! تشویق می کنه و برای کارهای بدش!! دعوا میکنه....یکی از مامانهای تحصیلکرده!! اینو با آب و تاب تعریف می کرد و می گفت پسر دو ونیم ساله اش حسابی از فاخته جون حرف شنوی!! داره و با کمترین خطایی در خونه اگر بهش بگیم فاخته جون الان داره تو رو می بینه...کوتاه میاد و حرف گوش میده....واقعیتش بودن آرمان در کلاس چنین مربی ای از نظر من بزرگترین فاجعه است ...شاید همچین وضعیتی برای مادر کارها رو راحت کنه...ولی من می خوام فرزند سالمی از نظر روحی٬ روانی و فکری داشته باشم تا اینکه فرزندی حرف گوش کن که یه لولوخورخوره هم در زندگیش عذابش بده......تحصیلات مربی  (به خصوص در مقطع سنی ۲-۶ سال) شرط لازم است اما کافی نیست.....مریم جون که آرمانی گاهی بهش میگه "مان مریم" و گاهی "مریم جون" شاید دیپلم بیشتر نداشته باشه...شاید همین رو هم نداشته باشه ولی رفتار معقول و پسندیده ای داشته و در ساعاتی که نبودم جای من رو پر کرده...به طوری که آرمان دوستش دارد نه اینکه از او بترسد.....

شازده کوچولو  تازگیها به عروسک قورباغه اش علاقمند شده...چند ماه پیش به اون می گفت "قوری" بعدش یاد گرفت " قورقوری"....و بعد "قورباغه"....و حالا " قورباغه سبز"....اونو پشت خودش سوار ماشینش میکنه و می گردونه...میگم پسرم قورباغه تو بردی ددر...میگه "ددر نه گردش!!"

پنجشنبه ۶ دی ماه : فقط به یک سری کارهای خونه می رسم ...اون هم با این شازده کوچولویی که تا من کاری رو می خوام بکنم پیداش میشه :" آمان اتو بکنه....آمان جایو بکشه...آمان ماشین اِباسشویی و اوشن کنه.....آمان غذا دُیست بکنه....آمان سالاد دُیست بکنه....آمان تویزیون اوشه کنه...آمان اِباسارو جمع بکنه....آمان به بابایی تفون بکنه........." ....بابایی اش کمی مریضه، می خواد داروهاشو بخوره که شازده میگه "آمان شَبَت بخوره...آمان قُرص بخوره" بابایی بهش توضیح میده که مریضه و باید قرص بخوره تا زود خوب بشه... پسرک مدام به بابایی یادآوری میکنه "بابا، قُرص بخور"............امان از دست این آمان همه فن حریف و دلسوز!!!

جمعه ۷ دی ماه : آرمانی رو بردیم پارک جمشیدیه....پسرک کلی ذوق کرد اونجا آش خوردیم و تا اون بالا بالاها رفتیم ...به غازهای دریاچه بیسکویت دادیم و بازم بالاتر رفتیم...آرمانی یه سنگ پیدا کرده بود ...تو یه دست دیگه اش هم یه گوله برفی برداشته بود می گفت "ببرم خونه..." ....دوست داشت خودش راه بره و خودش بالا بره...بقول خودش "آمان بره..."

شنبه ۸ دی ماه : هنوز پسرک ما از دیدن تلویزیون فراریه و فقط روشن و خاموش کردن اونو دوس داره و اگر خدای نکرده مامانی رو ببینه که در حال تماشای TV است، امر به خاموش کردن اون میکنه :"تویزیون خاموش!" ....ولی روز هشتم دی ماه که مصادف با عید غدیر بود ، پسرک چند دقیقه ای تلویزیون نگاه کرد ...چند دقیقه ای زوم کرد روی پلنگ صورتی که دنبال یه چرخ می دوید....پسرک کم کم داشت عصبی می شد که چرا پلنگ صورتی نمیتونه چرخشو بگیره....من انتظار داشتم خنده اش بگیره ولی واکنشش برعکس بود....شاید هنوز دیدن پلنگ صورتی براش زوده!!.......

شنبه ۸ دی ماه...لحظه خواب: شازده قورباغه سبزشو آورده تو رختخواب...کتاب "نی نی لالا" دستش است و میگه "برا قورباغه سبز اِتاب بخونم" ...کتاب رو ورق میزنه، صفحه ای رو به سمت قورباغه می گیره و میگه :" قورباغه، ببین ، نی نی اِباس خواب پوشیده، نی نی پتو انداخت، حالا نی نی لالا، سااَت نُه"

یکشنبه ۹ دی ماه :  ظهر چه هوای برفی رویایی و محشری...زودی تلفن مهد کودک رو میگیرم :" الو مامان آرمانم ...ساحره جون تورو خدا به مریم بگو چند دیقه آرمانی رو ببره پشت پنجره...بارش برف ببینه..."و صدای مریم جون از اون ور خط میاد که به ساحره میگه آرمانی خوابه....آخه پسر جون حالا وقت خوابه!!

عصر شازده کوچولو تو حموم آب بازی شو میکنه و حموم و بعد از پوشیدن لباساش میگه :" مان دریا ٬ وازی٬ وازی" میگم مامانی وازلین تموم شده ٬ رفتیم بیرون از داروخونه می خرم...میگه "اد...آد..."...به لپاش پماد میزنه و میگه :" مامان ٬ آینه ببینم خوشگل شدم؟"

دوشنبه ۱۰ دی ماه :صبح از خواب که بلند میشه خوش اخلاقه....شاید به خاطر برفه!!...توی حیاط مهد کودک باهاش برف بازی می کنم و بعد در حالیکه یه گوله برفی دستشه میره پیش مریم جون....شاد و خندون.....عکسهای اول دیماهش حاضرشده و بهم میدن...تو یکی گریه میکنه...تو اون یکی بغض کرده.....تو اداره به همکارام نشون میدم و کلی ذوق زده ام به خاطر این وروجک گریون....کاشکی اون روز هم مثل امروز برف اومده بود....شاید عکساش جور دیگه ای می شد....

 

پ.ن.....به خاطر پرسش های برخی دوستان پست بعدی رو اندر فرایند از پوشک گرفتن شازده کوچولو می نویسم......

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت   توسط مامان دریا  | 

پنجشنبه ۲۹آذر ....شازده کوچولو که از خواب پا میشه، می برمش پشت پنجره...

نگاهی با تعجب به کوچه میکنه و میگه:" ماشین آقایی نمک روشه" بهش میگم مامانی نمک نیست، برفه. شب که خواب بودیم؛ برف اومده...و برای کمک به درک بیشتر، پنجره رو باز میکنم، از لبه بیرونی آن، پسرک یه مُشت برف برمیداره و میگه" مامان، سرده!" براش یه گلوله برفی درست می کنم و پرتش میکنه روی سقف ماشینمون توی پارکینگ...و بعد که می بینه کار جالبیه...برف بازی میخواد...

می خواهیم بریم شهروند، خرید ....از پله ها که پایین میریم بهش میگم پسرم تو خوشگل کی هستی؟ آرمانی گاهی میگه "خوشگل باباجی " و گاهی میگه "خوشگل مامانی" ولی بعضی وقتها هم که میخواد سر به سر ما بزاره یا اینکه ما سربه سرش بزاریم میگه" خوشگل آقایی"...یا، "خوشگل خانومی"...یا میگه "خوشگل آقاجون"....ولی اون روز تو پاگرد پله ها چشمش به گلدون خورد و گفت " خوشگل دِیخت ام"...گفتم خوشمزه مگه کسی خوشگل درخت هم میشه ( گلهای خیلی بزرگ رو هم درخت میگه)...که نگاهی به پنجره راه پله کرد و گفت "خوشگل پنجره!!!"...

قبل از اینکه سوار ماشینمون بشیم توی کوچه کمی برف بازی می کنیم...اصرار داره بازم...ولی بهش میگم دیگه بسه، چون دستکش دستت نکردی و مریض میشی...( این هم یه مشکلیه...شازده کوچولوی ما با شال و کلاه و دستکش و جوراب میونه خوبی نداره...به محض رسیدن به خونه کلاهشو پرت میکنه و جورابهای پاشو میکشه و میگه"مامان جویاب درار..." و دستکش و شال که اصلاً زیر بار نمیره که استفاده کنه)...

توی ماشین آنی خوابش میبره...بابایی تصمیم میگیره به یکسری کارهای عقب مونده برسه ...پمپ بنزین... بعد ستارخان برای خوشگل کردن ماشین میریم....جلوی یه مغازه لوازم جانبی اتومبیل هستیم که شازده چشم باز میکنه و به حالت خبری میگه :" رسیدیم شهروند" میگم هنوز نه مامانی....بعد میگه" مامان جیش دالَم، کوچه جیش کنم!" این هم یه مکافاتیه...گاهی ادم فکر میکنه پوشک هم نعمت بزرگیه...یکبار توی اتوبان بودیم شازده دراومد که "جیش دالم" گفتم مامانی یه کم صبر کن...و طفلی شش هفت دیقه خودشو نگه داشت که دیدم انگار دیگه نمیتونه و اشاره به زیر پاش ( کف ماشین) کرد و گفت :"اینجا جیش کنم!" که خوشبختانه به یک موقعیت قابل قبول رسیده بودیم و ماشینو نگه داشتیم .....

رسیدیم شهروند، راهمو کج کردم که شازده لبو فروشی رو نبینه...تا چند ماه پیش پسرک توی شهروند دوست داشت داخل ترولی بشینه ولی حالا یه جا بند نمیشه به قفسه ها سرک میشه و گاهی چیزهایی رو برمیداره و داخل ترولی میندازه...ولی جالبترین قسمت شهروند برای پسرمون بخش گوشت و لبنیات و چیزهایی است که باید در یخچال باشند و آرمانی همیشه دوست داره روی تک تک بسته های گوشت و مرغ و ماهی دست بزاره و اعلام خبر کنه که " سرده!" ....و اگر چشم مامانی و برو بچه های شهروند رو دور ببینه، بدش نمیاد که با انگشتهاش محافظ روی گوشتها را سوراخ کنه و من مدام باید حواسم بهش باشه ...هیچوقت هم یادش نمیره که بستنی رو برای مامان یاداوری کنه ....

و اون روز با آرمانی خرید خوبی داشتیم، یه ماشین پلیس هم برای خودش خرید البته با حقوق خودش...آخه بابایی اول ماه به آرمانی پول توجیبی میده ...و آرمانی به اون میگه :"حقوق!" ...و با اون براش اسباب بازی، کتاب،...می خریم (حقوق پسرم پارسال ششهزار تومن بود، امسال هشت هزارتومن...البته گاهی پاداش هم داره...)

توی خونه با ماشینش سرگرم بود...بعد آب بازی داخل قطعات برج سازی اش...بعد که آب رو ریخته بود روی فرش ...دیدم رفته آشپزخونه، سرشو بالا گرفته و جارو شارژی رو نشون میده و میگه :" مامان، یه دیقه بیا اینجا، جاوشارژی بده!"...

 

پ.ن. اونقدر از این یه دیقه بیا اینجا گفتن اش خوشم میاد که گاهی بد جنسی می کنم و خودمو به نشنیدن می زنم که چند بار دیگه هم بشنوم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت   توسط مامان دریا  | 

ساعت ۲۳، شب یکشنبه ۲۵ آذر....عصر من وبابایی از دندونپزشکی اومدیم...خسته ایم...اما پسرک  خوابش نمیاد...می گویم مامانی همه خوابیدند بگیر بخواب فردا میریم مهد با نی نی ها بازی...عصر هم می برمت گردش...

پسرک چیزی نمی گه و همین طور نگاه می کنه و من فکر می کنم که کاملاً حرف مامان رو درک کرده...دقایقی بعد با لحن جمله خبری، می گوید:

"آبتین خوابیده (بهش می گم آره آبتین هم الان خوابیده)

مانی خوابیده (و مامان باز تایید میکنه)

شایان خوابیده(.................)

زهره خانوم خوابیده ( زهره خانوم خدمتکار مهد است....)

مان مریم خوابیده ( و مامانی باز تایید می کند.....)

سما خوابیده ( سما دختر مریم جون مربی اش است...)

امیر علی خوابیده (............)

خانوم خطایی خوابیده ( آره عزیزم خانم عطایی هم الان خوابیده...)

طایا خوابیده ( پسر دایی طاها  هم خوابیده...)

آیلار خوابیده (....)

مکث و سکوتش طولانی می شود، خوشحال میشم که بالاخره همه رو شمرد و خیالش راحت شد که یه دفعه میگه:

" کفترا خوابیدند...

پیشی ها خوابیدند....

هاپو خوابیده................

.....................

...........................

......................

گافی خوابیده ( عروسک گارفیلدش!)

...................

فکرشو بکنید من هم خسته کنار تختش, تا می خواهم روی زانوهام تکیه بدم و بشینم ، شازده با لحن جمله امری میگه: " مامانی پاشو..............پاشو!" و مامانی ایستاده، پلک هایش روی هم می افتد که یه دفعه وسط شمردن عالم و ادم که خوابیده میگه :" چشمها ، باز....چشمها، باز!" مانده ایم که اینجا پادگان نظامی است یا چه؛ که شازده این بار با لحن جمله سوالی می گوید:" مامانی، پنجره, ببینم همه خوابیدند؟" ....یکی به داد من برسه.....

 

 

و این هم یه مکالمه کوتاه تر در نیمه شب چند شب قبل:

آرمان: (به صدای کوتاه و آروم) مامان، مامان

مامان: ( بیدار شده و از اتاقش به سمت اتاق پسرک می رود) چیه مامانی ؟ من اینجام...

آرمان: شیر، شیر

لحظاتی بعد، مامانی شیشه شیر را آماده دستش می دهد و پسرک در حال خوردن کمی به خود فرصت داده و میگه: چراغ ، اوشن کن

مامانی با تعجب چراغ اتاق رو روشن میکنه(البته همیشه چراغ خوابش روشن است )

آرمان: دستش رو جلوی چشماش می بره و میگه :"چشم، اذیت...خاموش کن"

مامان خاموش می کنه و پسرک شیر را خورده و به پهلو برگشته و شیشه خالی را با چشمهای بسته سمت مادر می گیرد: " آمان خورد"

مامان: بخواب عزیزم.............

 

 

یه مکالمه دیگه:

پسرک روی میزش ( چون وقتی پوشک استفاده می کرد، مامان روی این میز تعویضش می کرد ...میگم میز تعویض!) نشسته, دست می برد و آباژور را روشن می کند و می گوید:" آباژور اوشن شد.

خاموش ، دوباره

( نورش را کم و زیاد میکنه و در یه حالت کم نور میزاره ) خوبه مامان؟

زیاد کردم

حالا روی میزش بلند می شود و از قفسه بالای سرش یکی از مجموعه کتابهای پنج انگشت مصطفی رحماندوست رو برمیداره...بهش میگم چیکار می کنی مامانی؟

می گوید:" اِتاب انگشت بخونم" و شروع میکنه ، انگشتهاش رو باز و بسته کردن و کلماتی از یکی از شعرای کتاب گفتن.....

بهش میگم : پسرم بابا کجا رفت؟

سرشو از کتاب برمیداره و میگه:" باباجی رفت کوچه آبنتات بخره"

بوسش می کنم ومیگم قربون جمله های بلند گفتنت بره ماماییی....

 

 

 

و ختم کلام؛ یه مکالمه کوتاه مامانی و آرمانی در شب شنبه ۲۴ آذر...:

 

مامان: بابایی آرمان رو دوس داره قد یه

آرمان : دُنیا

مامان: مامانی آرمان رو دوس داره اندازه

آرمان: ستاره های آسمون

مامان: آرمانی بابا رو دوس داره قد یه

آرمان (فکری می کنه و بعد): شُتُر!!

 

جرات نکردم میزان علاقه اش را در مورد مامانی بپرسم.....

 

******************************

 

شازده کوچولو مدتی بود منو ماجیما صدا میکرد...دو روز است مامان دریا صدا میکنه....نمی دونم از کجا این عبارت به گوشش خورده و از کجا یاد گرفته....گویی جهانی است اسرار آمیز که با همه شناختی که از آن دارم...هنوز خیلی از زوایای آن بر من پوشیده است....شاید این مکالمات بین من و پسری چیز جدیدی نباشد و همه نی نی ها این مراحل را پشت سر می گذارند ...ولی باید یه مامان بود تا فهمید که یه مامان چقدر از هر پیشرفت جسمی ... کلامی ... فکری... موسیقیایی... بصری ...حسی...فرزندش کیف می کند ...از همان اولین تکانها در درون مادر...تا ...

 

....و برای همین است که وقتی پسرک از اتاقش صدایم می زند" مامان دریا٬ یه دیقه بیا اینجا..." شگفت زده در آغوش می گیرمش که مامانی قربون یه دیقه گفتنت...اینو کی یاد گرفتی....مادر بودن شاید بخش مهمی از تکامل روحی یه زن باشد...شاید برخی از وبلاگهای مامانا رو خیلی پسندیده باشم...اما تنها اسم وبلاگی که برایم فوق العاده و بی نظیر بود وبلاگستان مامان بهار جون بود که : من یه مامانم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت   توسط مامان دریا  | 

  • روزهای اول لگو بازی علاقمند برج سازی بود ولی در ماه گذشته با لگوهاش ترجیح می داد، قطار درست کنه... و گاهی چیزای دیگه مثل صندلی!
  • توی مهد کودک علاوه بر استخر توپ، لگوبازی، بازی با اسباب بازی ها و...، کتاب خونی مریم جون، ...دو چیز دیگه که خیلی دوس داره:
  • بازی کلاغ پر ( تو خونه گاهی یاد بازیش می افته و برای خودش میگه کلاغ پر، گنجشک پر، خروس پر، مانی پر....و مامانی به خاطر اشتباهش به پشتش می زنه و میگه: تاپ تاپ خمیر هوریا، شیشه پر پنیر هوریا؛ استاد رمضون گفته که دست کی بالا؟ آرمانی میگه بابایی... ومامانی: دروغه دروغه سوزن میخوای یا قیچی؟ و آرمانی سوزن...وسط سوزن بازی مامانی طاقت نمیاره و میخنده و میگه قیچی....)
  • دیکته گفتن به سما ( مریم جون بعد از ظهرها وقتی بیشتر نی نی ها خوابند، اگر فرصت کنه دیکته شب دخترکلاس اولی اش سما رو میگه و آرمانی تکرار میکنه که اگر سما  نشنیده و ننوشته...بتونه اون کلمه رو بنویسه!!)
  • توی خونه از بازی های موردعلاقه اش بازی گُل یا پوچ با بابایی است...در اینمورد کاملاً حرفه ای شده...
  • توی راهرو مهدکودک تازگیها زیاد تو نخ نقاشی ها و کاردستی های بچه های بزرگتر میره و اونا رو به مامانی نشون میده...مامانی بهش توضیح میده که مثلاً این کاغذ رنگی ها رو بریدند با چسب چسبوندند و ابر و خورشید و رنگین کمون درست کردند...یا ...و وقتی آرمانی هیجان زده میگه :" آمان دُیست بکنه" مامانی  بهش میگه دو سه ماه دیگه میری کلاس فاخته جون ، اونوقت تو هم از اینا درست می کنی....و آرمان حالا یاد گرفته به هر کس می رسه گزارش میده: " آمان، چسب ، نقاشی، دُیست کنه....فاخته جون"...
  • تازگیها ماشین بازی که میکنه، دو تا ماشین شو به طرف همدیگه هُل میده و بهمدیگه میزنه و میگه :" تصادُف!!" نمیدونم از کجا یاد گرفته ...شاید گاهی که اصرار میکنه که بیاد صندلی جلویی ماشین بشینه و من بهش میگم اگر بیایی جلو و ماشین مون بخوره به یه ماشین دیگه و تصادف کنیم پسرم اوف میشه...
  • جالب اینکه شازده پسر ما، راه حل !! پیش پای مامانی میزاره مثلاً اگر بگم " مامانی صندلی خودت بشین و گرنه تصادف می کنیم و پسرم اوف میشه و من چکار کنم؟" یا اگر بهش بگم  :" مامانی می می ات باید بشورم و گرنه مریض میشی" یا وقتی توی حموم زیادی این ور و اون ور بره و بهش بگم " مامانی توی وانت بشین، اگر زمین بخوری، دستت یا پات اوف میشه..." در همه این مواقع و نظیر اینها، شازده بلافاصله میگه :" بریم خانوم دکتر توی مطب..."
  • به جیگر کباب شده علاقه داره و میگه :" سیخ ، جییَ" منظورش اینکه جیگر رو به سیخ بکشیم و ...هفته پیش براش یه چُرتکه  از گلدونه ها گرفتم که شازده تفکر ریاضی اش تقویت بشه ولی شکمو با دیدن چرتکه گیر داد و گفت :" سیخ ، جییَ...سیخ ، جییَ..." و اصرار داشت که میله های چرتکه را دربیاورد و فکر می کرد که سیخ هستند ....حالا یکی بیاد به شازده توضیح بدهد که اینا سیخ نیستند....
  • پسرک هنوز علاقمند به تلویزیون و کارتون نشده...شبی که اتفاقی، لحظاتی برنامه بی مزه چارخونه در منزل ما پخش می شد؛ آرمانی مشغول لگو بازی بود؛ که بازیگران این برنامه به زبان افغانی حرف می دند ....یه دفعه دیدم پسرک سرش را بالا گرفت و به لحن یکی از بازیگران و به افغانی گفت:" چَکار داری؟" هی می گفت و می خندید....تا کار به جاهای باریک نکشیده کانال راعوض کردم.....
  • شنبه شب، توی تیراژه کلی خوشمزه بازی درآورد...کلاهش را می کشید پایین تا روی دماغش...و با چشمهایی که نمی دانم می بیند یا نه...راه می رفت و من به دنبالش ...مراقب بودم...هر کی رد می شد ازخوشمزه بازی پسرک میخندید...البته در خونه هم از این بازی خطرناک خوشش میاد و سبدی حصیری را که برای روزنامه های باطله دارم؛ وارونه روی سر خود گذاشته راه می رود و می خندد...
  • تازگیها علاقمند شغل شریف خیاطی و درزی گری شده ...هر مغازه ای که در کار البسه باشد و وارد شویم، پسرک زودی اتاق خیاطی آنجا را اگر موجود باشد کشف می کند...شنبه شب، در تیراژه بد جوری به یکی از این اتاق ها گیر داده بود و خوشبختانه آقای خیاط ، مرد با حوصله ای بود و قیچی و سوزن و چرخ خیاطی و ...را به پسرک نشون داد و پسرک می گفت:" آمان بدوزه...." مرد خیاط کلی کیف کرده بود؛ می گفت: پسرک خیاط می شود!
  • جمعه برای ناهار مهمون داشتم...به آرمانی گفتم که امروز مهمون داریم و الان می رسند و نی نی های مهمونا، با تو بازی می کنه....ساعتی بعد که زنگ خونه به صدا درآمد دیدم پسرک ذوق زده می گوید:" میمون اومد...میمون اومد..."
  • پسرک ما، در برابر آواز خوندن بابایی  زودی به عالم خَلسه می رود و تاب تحمل ندارد...هفته پیش که ساعتی پیش بابایی بود و مامان برای کاری بیرون رفته بود؛ باباجی شروع میکنه به آواز خوندن و پسرک که وقت خوابش نبود، بی وقفه به بابایی می گفت:" نخون، نخون ....."
  • تازگیها از جشن تولد...خوشش میاد هر شیرینی فروشی که برویم، شازده کیک ها، کلاه های مخصوص، شمع ها، و بادکنکها را نشون میده و میگه :" تولد مبارک...آمان..."
  • مربی های مهد بهش می گویند: آرمان، خانم عطایی رو صدا بزن....و پسرک می گوید:"  خانوم خطایییییییییییییی...." (خانم عطایی مدیر مهد است)

تا بعد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت   توسط مامان دریا 

....پنجشنبه؛ 22 آذر , با آرمانی و بابایی میریم مهد مهستان رو ببینیم... امکانات خوبی داره و خاله سپیده مهربون به نظر میرسه، ولی آرمانی از همان درب ورودی انگار شستش خبردار شده گریه می کنه و به من می چسبه....بهش میگم اومدیم کمی بازی کنیم و بریم ولی آرمانی گریه می کنه و خاله مریم ، خاله مریم میگه...بابایی اعتقادی به امکانات و آموزش نداره...دوس داره آرمانی جایی باشه که محیط شاد و امنی باشه و آرمانی کودکی شیرین و به یادموندنی داشته باشه و به پرورش او پرداخته بشه ...من هم دوس ندارم پسرکم مثل آدم بزرگها بشینه و آموزش ببینه ولی استقبال می کنم از محیطی که در حین بازی و لحظات شاد کودکانه، به آموزش و پرورش و تقویت مهارتهای فردی و جمعی و رشد خلاقیت کودکان پرداخته بشه.......بگذریم............

بعد از اونجا، میریم تجریش ...آرمانی مثل همیشه....:" خودم....آمان میاد....آمان برداره.... اَبو , اَبو (لبو می خواست و براش می خریم) آمان بخوره....برو...برو اونجا...خودم....( وارد مغازه ای می شویم) بُخاری...." به کتری روی بخاری در مغازه اشاره می کنه و میگه:" آب گوش..." میگم مامانی آب جوش...میگه:" آب جوش... (به قوری اشاره می کنه)چایی...٬ داغه٬ گرمه٬ "و دیگر اشیا مغازه را ورانداز میکنه و اسم بعضی هاشونو میگه... و کمی بعد: " جیش دالَم"...مجبوریم دنبال دستشویی بگردیم، توی این بدو بدو شازده کماکان گیر داده :" نه، آمان راه بره، نه، برو، خودم، برو اونجا، ..." بعد از دستشویی رفتن، توی محوطه امامزاده صالح، خانومی خرما تعارف میکنه، دو تا بر میدارم و هر دو را آرمانی می خوره و باز میگه:"  خویما، خویما..." بابایی براش خرما می خره, ...دو تا قاشق چوبی می خرم آرمانی گیر داده به اینکه قاشق چوبی رو گاز بگیره...  به یه مانتو فروشی میریم مامانی میخواد مانتویی رو پُرُو کنه..آرمانی با من میاد اتاق پُرُو....میگه:" آسانسور...آسانسور" ...توی مانتو فروشی، لابلای مانتوها قایم میشه...فکر میکنه یه جای خوب برای بازی قایم باشک پیدا کرده...به اتاق خیاطی سَرَک میکشه، آقای خیاط لام تا کام حرف نمیزنه، فقط مثل یه ماشین کار میکنه. میرم از اتاق بیارمش...کنجکاو به چرخ خیاطی نگاه میکنه یواشکی میگم اون چرخ خیاطیه اون هم آقای خیاط...برای تداعی معانی بهش میگم مامانی اون آقا همون آقای درزیه...براش یواش می خونم: آتیش و دادم به زرگر، زرگر به من قیچی داد، قیچی رو دادم به درزی، درزی برام قبا داد..." ...به زور از لابلای رگال های مانتو  و پالتو بیرونش میارم ...جلوی درب ورودی مغازه ها دوست داره خودش!! از پله ها بالا بره، روی جدول حاشیه خیابونا راه بره, جلوی مغازه ای دولا میشه و انگشت اشاره اش رو توی سوراخ قسمت پایین درب مغازه که برای قفل کردن است فرو میکنه....مطلقاً بغلم نمیاد و از بس عجله داره، نمیزاره بند کفششو رو محکم ببندم...دوسه باری کفشش درمیاد و پاش میکنم و هنوز بند کفشو محکم گره نزده ام که میره.... به هنگام عبور از عرض خیابون به زور بغلش می کنم...با آرمانی بیرون رفتن مکافات خاص خودشو داره...هر چی بهش بگم می فهمه ولی بیشتر مواقع مخالفت می کنه و نع میگه. حس می کنم وجود خودش رو اینجوری به رُخ میکشه...روانشناسی نمی دونم ولی احساس مادرانه ام بهم میگه کاراش طبیعیه و آرمانی یکی دو ماه دیگه آروم تر از این میشه...و خسته نمیشم چون فکر می کنم این خودم خودم کردنهاش، لجبازی هاش، و به دنبالش دویدنها...  می ارزه که اون تجربه خودشو داشته باشه...و شناخت خودشو از بازار تجریش..........حلیم می خواد میریم حلیم و آش رشته می خریم...موقع خوردن حلیم باز هم، از نگاه دیگران!! آرمانی اذیت میکنه : "آمان بخوره، برو حیاط، نه، آب می خوام، پایین، پایین، می می پیدا ...." از صندلی اش پایین میره، پشت ستون روبروی ما خانوم خوشگلی تنها برای خودش حلیم می خوره و آرمان رو می پاد.....کسی چه می دونه اون خانوم به چه فکر میکنه... آرمانی رو به هزار زحمت از اونجا میارم بیرون ...بابایی به یه مغازه لوازم جانبی کامپیوتر میره، میخواد هدسِت بخره...از اونجا هم پسرک را با گریه و زاری بیرون میارم، بغل میکنم..سعی داره از آغوشم بیرون بیاد، به زحمت کنترلش می کنم....جلوی مغازه ای که پیراشکی می فروشه...میخوام براش پیراشکی بخرم که چون منوط به تهیه فیش است و صفی ...منصرف میشم...به حد کافی بابایی از دست من و آرمانی عصبانیه....به طرف پارکینگ میریم از کنار جوی آبی که آب به شتاب از آن می گذرد، رد میشیم٬ پسرک آن را نشون داده و می گوید:" رودخونه...رودخونه!"  به پار کینگ میرسیم سوار ماشین می شوم ...وای خدای من! لنگه کفش پسَرَک نیست...بابایی عصبانی تر است...آرمانی رو بغل می کنم و مسیر رو بر می گردم...دو بار، سه بار ولی اثری از لنگه کفش نمی بینم. بابایی براش از فرانسه آورده بود...کفش فوق العاده ای بود ...تصمیم داشتم برای بچه بعدی هم نگهش بدارم...پسرک در رفت و آمد جستجوی لنگه کفش٬ در آغوشم به خواب می رود و لنگه کفشش پیدا نمی شود....بابایی پشت چراغ قرمز منتظر است و عصبانی...سوار ماشین می شوم...احساس یاس و نومیدی می کنم...احساس دست و پا چلفتگی...احساس خنگی و استرسی بی پایان...و چه اخلاق گندی دارم سالیان پیش ،یک بار در خیابان معراج به سمت سازمان نقشه برداری می رفتم که ساعت مچی ام افتاد و گم شد ...هنوز بعد از سالها وقتی طول خیابان معراج را طی می کنم چشمانم زمین را ، چمنهای بلوار را و خیابان را به دنبال ساعتم می کاود...و می دانم هر بار که به تجریش بروم چشمانم لنگه کفش پسرک را در هر سو جستجو خواهد کرد...........................یکی در درونم می پرسد اگر در شلوغی بازار پسرکی را که به دنبالش می دویدی؛ گم می کردی...................................

حتی اندیشیدن به آن دردناک است...شاید گوشه ای از بازار تجریش محل زندگی ام می شد تا ابد...............................................................

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت   توسط مامان دریا  | 

....پنجشنبه؛ 15 آذر...مجبور شدم برای انجام کارهای بانکی و غیره، آرمانی را دو ساعتی مهد بزارم (اصولاً پسرم پنجشنبه ها مهد نمی ره)... ماشین ، دست بابایی بود. لذا ساعت ۱۲که به دنبال آرمان رفتم، بدون وسیله نقلیه شخصی! بودم ...این جور مواقع اصولاً به مهد می گم که به یکی از آژانس ها زنگ بزنند ولی اون روز چون می خواستم یه سر خونه برادرم در علامه جنوبی بروم؛ فکر کردم راهی نیست و حالا آرمانی هم بزرگ شده...پس می توانیم پیاده بریم....یه روز سرد پاییزی با آرمانی از خیابون چهاردهم علامه شمالی تا خیابون بیست و هشتم علامه جنوبی.....پسرک حاضر نبود بغلم بیاد...می گفت" آمان....آمان میاد...." و قدم ها رو جدی برمی داشت حتی وقتی به پله هایی در پیاده رو می رسیدیم، حاضر نمی شد که مامانی کمکش کنه و می گفت:" آمان...پله..."...تا به جلوی مرکز تجاری علامه برسیم لُپهاش گل انداخته بود...پله های مرکز تجاری رو بالا رفت و اشاره به ماشینی که آنجا بود...داخل آن نشست ولی ماشین کوچولو برای حرکت و ایجاد حس ماشین سواری برای آرمانی نیاز به یه سکه بیست و پنج تومانی، انهم از نوع قدیمی! داشت....ولی ۲۵تومانی پیدا نمی شد...وقت ظهر بود و بیشتر مغازه دارها هم نبودند و هر کس هم بود ۲۵تومانی قدیمی نداشت...پیرمردی وارد پاساژ شد وقتی آرمانی را آماده رانندگی دید دست در جیب کرد و سکه ای در دستگاه انداخت ولی ماشین کوچولو تکان نخورد. گفتم از اون قدیمی ها لازم است...و نداشت...و نمی خواست آرمانی را نا امید کند برای همین یه سکه ۵۰  تومانی انداخت شاید به کار بیفتد ولی آنهم فایده ای نداشت....به آرمانی گفتم که پول این ماشین رو نداریم و پسرک به راحتی قانع شد و باز از پاساژ بیرون آمدیم و پیاده....پسرک چه کیفی می کرد وقتی نسیم سرد پاییزی صورتش را نوازش می کرد ولی از همه جالبتر برایش پل هوایی بالای نیایش بود... از میان نرده ها، دقایقی ماشینها را که به شتاب از آن زیر در اتوبان نیایش رد می شدند؛ نگاه کرد و بعد به سرعت و به حالت دویدن و در حالیکه اَ اَ اَ اََََََََََََََََََََََََََََََآآآآآآآآآآ کشداری فریاد می کرد؛ طول پل هوایی را پیمود.....از جلوی پاساژ طوس که می گذشتیم براش یه پولیور آبی و یه کلاه سرمه ای خوشگل خریدم...به خیابان بیست و هشتم که پیچیدم گویی خستگی را تازه حس کرده باشد دستها را باز کرد :" مامان بغل........." و در آغوشم با دست نشان داد :" خونه طایا..."

پیاده روی خوبی بود... با خود عهد کردم پسرک را همیشه با ماشین این ور و اون ور نبرم...پیاده، گاهی با تاکسی، یا اتوبوس....هر کدام اینها شور و هیجان خاص خود را دارد....فکرش را کردم پسرک چه کیفی می کند این مسیر یا مسیر دیگری را در یک روز برفی طی کند....................
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت   توسط مامان دریا 

شب اول:

آرمان: مامان قصه بگو...

مامان: بذار یه قصه خوشگل برات از کتاب بخونم (و اولین قصه افسانه های صبحی را می خواند): یکی بود، یکی نبود، سر گنبد کبود، پیرزنه نشسته بود، اسبه عصاری می کرد، خره خراطی می کرد، سگه قصابی می کرد، گربه هه بقالی می کرد، شتره نمدمالی میکرد، موشه ماسوره می کرد ، بچه موش ناله می کرد، پشه رقاصی می کرد...فیل اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست. داد زد آی نه نه جون! دندونکم، از درد دندون دلکم! اوستای دلاک و بگو، مرد نظر پاک و بگو، تا بکشد دندونکم، تا بره درد از دلکم.

 

 

شب دوم:

آرمان: مامان قصه بگو...

مامان: از کتاب بخونم...

آرمان: اِتاب نه...اینجوری بگو...

مامان فکری می کند و شروع می کنه یه افسانه آذری رو براش گفتن ....یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود... زیر گنبد کبود؛ خاله پیرزنی زندگی می کرد که یه گوساله داشت یه روز سرد زمستون، خاله پیرزن ، گوساله اش رو می بره لب چشمه آب بخوره که....

آرمان: افتاد و دندونش شکست!

و به پهلو برمی گرده و لالا....................

 

 

شب سوم:

آرمان: مامان قصه بگو...

مامان: الان برات یه قصه خوشگل می خونم و شروع می کنه قصه اول افسانه های صبحی را یه بار دیگه می خونه ...و چون پسرک هنوز بیدار است مامانی سراغ قصه دوم میره...دویدم و دویدم، سر کوئی رسیدم دو تا خاتون رو دیدم یکیش به من آب داد، یکیش به من نون داد، نون رو خودم خوردم، آب رو دادم به زمین، زمین به من سبزه داد، سبزه رو دادم به بزی، بزی به من پشکل داد، پشکل و دادم به نانوا، نانوا به من آتیش داد، آتیش رو دادم به زرگر، زرگر به من قیچی داد، قیچی رو دادم به درزی، درزی به من قبا داد، قبا رو دادم به ملا، ملا به من کتاب داد، کتاب رو دادم به بابام، بابام دو تا خرما داد، یکیش رو خوردم کرمو بود، یکیش رو خوردم تلخ بود، رفتم به بابا گفتم، یک خرما دیگه خواستم، زدم تو کُلام، کُلام افتاد تو باغچه، سرم پرید تو طاقچه، رفتم به خانه ی قاضی، جستم سه تا نیم غازی، یکیش رو دادم به پنبه، یکیش رو دادم به دنبه, یکیش رو دادم شکنبه, آتش به پنبه افتاد، گربه به دنبه افتاد، سگ به شکنبه افتاد، پیرزنه اونجا بود، کرری به خنده افتاد....

آرمانی هنوز بیدار است...پس مامانی یه بار دیگه دویدم و دویدم رو می خونه....دو بار دیگه...سه بار دیگه.....

آرمان: نونوا ، آتیش...نونوا ، آتیش....بازم...

مامانی: دویدم و دویدم.....الخ

آرمان: نونوا، آتیش.....بازم

و حالا پسرک نه تنها خوابش نمی بره که با مامانی همراهی می کنه و یه بار دیگه....یه بار دیگه...و ...بار آخر مامانی وقتی به اونجا می رسه که بابام دوتا خرما داد، به قصه خاتمه میده، قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید...

آرمان: نه، خویما، تلخه....خویما، تلخه...

مامان: آرمان، ببین ساعت چنده! وقته خوابته...

ساعت 22:30 است اما آرمانی میگه: ساعت نُه....ساعت نُه.....

.......................

 

 

شب چهارم:

آرمان: مامان، قصه بگو....

مامان کتاب افسانه های صبحی رو میاره که براش بخونه. آرمانی می بینه و میگه: "آرمان اِتاب بخونه....آرمان اِتاب بخونه..."و کتاب رو از دست مامان می گیره...توی تخت٬ کتاب رو داره ورق می زنه...مامانی همینجوری شروع می کنه به گفتن مثلاً قصه ای....یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود...زیر گنبد کبود پسرک مهربونی بود که آرمانی نام داشت...بابایی اش دوسش داشت قد یه ...

آرمان: دُُنیا!

مامان: و مامانیش دوسش داشت اندازه ...

آرمان: ستاره ها!

مامان: آرمانی قصه ما خیلی مهربون بود...صبح ها که مامانی میرفت اداره، آرمانی کیفشو برمی داشت...توش پُرتقال ( آرمانی میگه پُرتاتال) می گذاشت، کتاب نی نی کوچولو، حسنی، نی نی وولکی.....شیر و کیک می گذاشت....میرفت مهد تا با دوستهاش کیک بخوره...

آرمان: نه، حلیم....حلیم بخوره....

مامان: باشه... بازم حلیم می خرم که آرمانی با دوستهاش بخوره....آرمانی و دوستهاش؛ شایان، مانی، امیر علی کپله ...

آرمان: آبتین.......نهال....

مامان: آره ... حلیم بخورند، کتاب بخونند...توی استخر توپ برند...لِگو بازی کنند..خاله مریم براشون قصه شِرِک و فیونا رو بگه...بعدش وقتی کار مامان ها تموم شد؛ میرند دنبال نی نی هاشون...مامان مانی میره پسرشو ببره خونه...مامان نهال هم....مامان ..............................آرمانی  هم میاد خونه تا با بابایی برند گردش...قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید....از آسمون سه تا سیب افتاد یکی برای بابایی، یکی برای مامانی، یکی هم برای آرمانی!

آرمان: اِکی برا آبتین!

مامان: باشه یکی هم برای آبتین.

آرمان: اِکی برا شایان!

مامان: باشه یکی هم برای شایان...حالا شب به خیر، بخواب پسرم....

آرمان: اِکی برا  مانی..............

مامان: باشه

آرمان: اِکی برا خاله مریم

مامان: باشه

آرمان: اِکی برا سما....

................................

ای بابا! یکی نیست بگه بیکار بودی به سبک افسانه های آذربایجان با افتادن سیب تموم کنی.........................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت   توسط مامان دریا  | 

آرمانی تازگیها بدون حضور مامانی با بچه های دیگه بازی میکنه...قبلا هر جا که می رفتیم دست مامانی رو می گرفت و می گفت" پاشو...اتاق نیما....پاشو اتاق طایا..." ولی حالا با بچه ها ساعتها بازی میکنه و فقط به هنگام گرسنگی و خواب سراغ مامایی رو می گیره...البته کماکان  تو خونه دوست داره مامایی در یک شعاع خاصی در دیدرس او باشه تا بازی کنه...

دیروز به هنگام برگشت از مهد٬ بهانه گرفت که "جلو ...صندلی جلو...." و نمی خواست در صندلی خودش بنشیند...به زور! در صندلی اش گذاشتم و زودی راه افتادم برای آروم کردنش دست بردم تا نوار کاستی را که ترانه ای غمگین به زبان روسی می خواند در بیاورم و نوار مورد علاقه پسری را بزارم که در میان گریه هاش گفت:" نی نی چوچولو نه...نی نی چوچولو نه....خانومی...خانومی!" خنده ام گرفت از این ذوق موسیقیایی پسرم!! بی گمان به بابایی رفته...

فکر نکنید که پسری ما فقط در چیزهای هنری و مثبت  استعداد دارد. نه! آرمانی مستعد یاد گیری هر چیزی است ...همین پنجشنبه مهمون داشتم ...نمی دانم این وسط بچه کدوم به اون یکی گفته کوفت! و حالا آرمان چپ و راست راه میره و با تاکید و تشدید میگه " کوفت!" و می خنده ...برای منحرف کردن ذهنش میگم کوفته می خوای پسرم برات درست می کنم ...میگه " نع . کوفت!" ...ما هم ئسعی می کنیم بی توجه باشیم تا یادش بره...هر چند "بی ته " گفتن اش هنوز یادش نرفته ( به بی تربیت میگه بی ته)....مریم جون میگه توی مهد در حال بازی همه چیز رو شنود میکنه...توی مهد به امیر علی  یک ساله که تپل هست٬ یکی گفته کپل و حالا آرمانی میگه " امیر علی کپله....و اداشو درمیاره....

و مامانی مونده که با این نیم وجبی چه کنه....البته بعضی وقتها هم کارهای خوشمزه ای! می کنه که مامانی کلی قربون صدقه اش میره...مثلا همین دیروز عصر داشت با لگوهاش بازی می کرد دیدم که دو تکه لگو را به صورت حرف  ال انگیسی بهم چسونده و نیم خیز شده میگه :" صندلی....صندلی بشین!" و سعی می کنه روی اون بشینه...بعد میگه " سخته....سخته...داینا بشین!" و عروسک بارنی رو سعی میکنه روی اون بنشونه....

بعضی وقتها هم بعضی لغتها رو میمونم که کی یاد گرفته....دو هفته پیش خونه زن دایی یه تکه شیرینی شکر پنیر برداشت و خواست بخوره و نتونست با دندون اونو خرد کنه و دراورد و گفت" سفته...سفته!" و ما کلی خندیدیم....

مادرم میگه آرمانی که به این خوبی حرف میزنه چرا بهش ترکی یاد نمیدی...ما هم جمعه ...سعی کردیم چند کلمه ای با هاش ترکی حرف بزنیم ...حالا اگه به ترکی ازش بپرسی که منو چند تا دوست داری؟ میگه " بش دانا....."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت   توسط مامان دریا  | 

قصه اول:

...صبح امروز آرمانی شاد و خندون از خواب بلند شد٬ از پشت پنجره ریزش نم نم بارون رو بهش نشون دادم و رفتم براش صبحانه مهیا کنم...توی آشپزخونه بودم که دیدم صداش میاد...نگاه کردم...توی سالن دور خود شاد و شنگول می چرخید و می خوند " بارونه٬ بارونه....بارونه٬ بارونه"....داستان ژن و ژنتیک رو کی مطرح کرده٬ نمی دونم...اما بی گمان در مورد پسر من صدق می کند....بابایی آرمان هم ٬ در بدترین شرایط روحی٬ عاطفی٬ اجتماعی٬ اقتصادی و ..... با بارش قطرات بارون٬ آرامش می یابد و آرام می گیرد....آرمان هم با باران ٬ عشق می کند...و صبح شادمانه چرخ می زد و می گفت:" بارون می ریزه...."....

قصه دوم:

تازگیها فهمیدم پسرکم بیشتر شعر های نی نی کوچولو رو به خاطر سپرده و گاهی چیزهایی کوتاه میگه و یا به سوال هایی که در مورد بعضی شعرها می کنم٬ جواب میده...این رو روز جمعه فهمیدم که می گفت:" خانوم دکتر...واکسن"

مامان: پسرم ٬ می خوای بریم خانم دکتر واکسن بزنه؟

آرمان: نع٬ نی نی چوچولو....نی نی چوچولو٬ واکسن٬ آمپول...

مامان: نی نی کوچولو تب کرده .....چون

آرمان: واکسن زده

مامان: خانم دکتر توی ( مکث می کنم)

آرمان: مطب

مامان: به دست اون واکسن زده...مامان زری رو دست اون ....یه

آرمان: حوله گرم میزاره

................

 قصه سوم:

مونیتور کامپیوترم توی خونه٬ روز جمعه یه دفعه خاموش شد٬ به بابایی گفتم:" سوخت" و آرمانی مثل همیشه در حال بازی گوش می داد...دیروز بعد از اطمینان از نقص فنی مونیتور آن را به کناری گذاشتم تا بابایی برای تعمیر ببرد . آرمانی اومد نگاهی به مونیتور در کنار درب  ورودی منزل کرد ومکالمه زیر پیش اومد:

آرمان: کامپیتر سوخت!

مامانی: بعله سوخت. خیالت راحت شد؟

آرمان: آقایی٬ پول٬ گوشتی٬ کامپیتر دُیست!

ترجمه گفتار ادبی پسرکمان: "به آقایی پول بدیم با پیچ گوشتی کامپیوتر رو درست کنه"

نتیجه گیری اخلاقی: پسرک وروجک ما می دونه که:

۱- این کار از دست بابا و مامان خارجه و نیاز به یه آقایی (چرا خانومی نه؟؟! نکنه با افکارکمی تا حدودی٬ مردسالارانه مامانی٬ داره یزرگ میشه!) با مهارت خاص خودشه!

۲- هر چیز خراب شده ای رو میشه دوباره درست کرد!

۳- پول مهمه و این جور جاها حرف اول رو میزنه!

۴ - پسر ما به پیچ گوشتی در کارهای تعمیراتی علاقمنده ( به اون میگه: گوشتی) و شاید خودش روزی یه آدم فنی بشه.

و ....

قصه چهارم:

پسری ما کتاب " بر بام افسانه ها" رو آورد که" مامایی قصه بگو" و مامانی افسانه روسی "هفت برادر و گربه " را برایش خواند . هنوز دو صفحه از قصه باقی بود که آرمان به خواب نازی رفته بود...........

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت   توسط مامان دریا  | 

...پسرکم از پنجشنبه گذشته مریض شده...شبها تب و روزها آبریزش بینی....کمی کم طاقت و غرغرو شده و نق می زنه...پنجشنبه و جمعه گذشته با هم بودیم ولی شنبه با بابایی موند خونه (مامانی مرخصی نداشت!)...حالا کمی بهتر است ولی صبحها که می خوام ببرم مهد٬ یاد خاطره شنبه میفته که با بابایی مونده بود خونه و نق می زنه و میگه: " بابایی بیا...بابایی بیا..." .بهش میگم بریم به پیشی پنیر بدیم ( خوش به حال پیشی های محله مون...تا آرمان رو می بینن٬ بدو پیش آرمانی میان...آخه پسری من پنیرهای مثلثی فرانسوی رو خیلی دوس داره و از اونا به پیشی های محله هم میده و پیشی ها با چه اشتیاقی پنیر رو لیس می زنند که نگو...) و شازده تو دستش دو تکه پنیر بر میداره٬ یکی برای خودش و یکی برای پیشی و  میریم کوچه...وقتی پیشی ها خوردند و دم شون رو تکون دادند و رفتند٬ آرمانی رو به مهد می برم...

اصلا دوست ندارم آرمان تا سن مدرسه رفتن از کامپیوتر سر در بیاره...دوست دارم پسرکم کودکی اش را در کوچه ها با بچه ها بدو بدو کنه٬ دوچرخه سواری کنه٬ با همسن وسالاش بازی کنه دعوا کنه٬ کتک بزنه و کتک بخوره...کتاب بخونه٬ نقاشی بکشه...موسیقی گوش بده ...ولی دوس ندارم مثل بچه های الان همه روزش رو با بازی های کامپیوتری طی کنه٬ یا پای تلویزیون و کارتون ...برای همین نمی خوام زود کامپیوتر یاد بگیره....و از بد روزگار چهارشنبه پیش که به خونه دایی رفتیم٬ آرمانی اتاق پسر دایی طاها رفته بود و طاها وروجک ۱۱ ساله آرمان رو پشت کامپیوترش گذاشته بود ...وقتی وارد اتاق شدم آرمانی با فشار دکمه ای روی کیبورد در حال شلیک کردن بود...حال چند روز است مریضه و نق می زنه...تو خونه میره سراغ کامپیوتر و گریه میکنه و میگه" کامپیتر اوشن...کامپیتر اوشن..." و اگر روشن کنم سی دی تفنگ بازی میخواد و ما هم تو خونه اصلا از این جور چیزا نداریم...وقتی بهش توضیح میدم میگه" کامپیتر ...طایا" ( به طاها میگه طایا...)

باید یه جوری فکر کامپیوتر را از سرش بیندازم...خوشبختانه جایگزین بسیار است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت   توسط مامان دریا 

....آرمانم چقدر بزرگ شده...انگار همین دیروز بود که با چشمهای باز و خیره به نقطه ای نامعلوم و موهای سیخ سیخی! پیچیده لای پتویی نرم در بیمارستان نفت  به آغوشم دادند...عصر روزی که به دنیا آمد چنان هیجان زده بودم که تحمل ماندن بر تخت بیمارستان را نداشتم و در راهروی بیمارستان بی وقفه می رفتم و برمی گشتم...هم اتاقی ام که برای بار سوم دختر خوشگلی به دنیا آورده بود می گفت بگیر بخواب...همین امشب را داری که بخوابی ...تا دو سال دیگر خواب نخواهی داشت...و من همچنان بی قرار بودم و دلتنگ کوچولویی که دیگر در درونم نبود...نیمه شب بود و صدای گریه نوزادی از بخش نرسری نوزادان به گوش می رسید....پرستار را صدا کردم آشفته گفتم...کودک من است گریه می کند مرا می خواهد....و پرستار می گفت بخواب راحت باش کودک دیگری است...و من همچنان دلتنگ او بودم...روز بعد پیش از ظهر مرخص شدم و با بابایی رفتیم خونه...حال مادر را بعد از سزارین می دانید...و من با اینهمه با صدای نفس او و کوچکترین صدای او مشتاقانه بلند می شدم...گویی خستگی معنی نداشت...هر چه بود عشق بود و شیرینی عشق....

سر شیر خوردنش مکافاتی داشتم...دو سه روزی طول کشید تا کودکم بتواند شیر مادر بخورد...اولین بار  کودکم را مادرم شست ولی دفعه های بعد شیرینی این کار را تجربه کردم و کم کم که آرمانم بزرگ می شد یاد می گرفت آب بازی کند و از حمام رفتن لذت بیشتری ببرد...و شیرینی نوزادی آرمانم این بود که شبها خوب می خوابید و روزها دوست داشت هر از گاهی بخوابد و بیشتر بیدار باشد و نگاه کند...ناخن هایش چه زود رشد می کرد و من  ناخن هایش را به وقت خوابش کوتاه می کردم...و هفته پیش وقتی برای اول بار در بیداری و همزمان با حرف زدن و بازی با او٬ ناخن هایش را کوتاه کردم٬ احساس کردم که چقدر زود گذشت....چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که برای واکسن چهار ماهگی به درمانگاه برده بودمش و کودکم نمی توانست گردنش را بیش از چند ثانیه٬ برافراشته نگه دارد...و کودکی برای واکسن شش ماهگی آمده بود و من می اندشیدم که آیا پسرک من هم اینچنین با گردن صاف خواهد نگریست....و انگار همین دیروز بود که در  صندلی اش می خوابید و من او را به مهد می بردم و امروز صبح وقتی خواستم در صندلی اش بگذارم خودش را لوس کرد که" مامایی٬ جلو...جلو" و من گفتم آقا پلیسه دعوا می کنه...اگه ماشین مون با یه ماشین دیگه تصادف کنه...اگه... و به گمانم می فهمید...راه که افتادم...گفت " مامایی٬ آقایی پول ٬ شیر"

گفتم پسرم شیر برایت گذاشتم...و کمی که رفتم گفت: " مامایی ٬ خامه دوست دالم...آقایی خامه" و من با اینکه صبحانه خورده بود دلم تاب نیاورد گفتم پسرکم هوس خامه کرده و جلوی مغازه آقایی نگه داشتم ...اما به محض ورود نظرش برگشت و گفت " آب نتات"...و من یه آب نبات خوشمزه براش خریدم ...

پله های مهد را بالا می رفت به سمت ماشینم برگشتم اشک در چشمانم جمع شده بود پسرک من چه زود بزرگ شد...دلم برای آن روزها تنگ شده است دلم برای شیوه خاص چهار دست و پا رفتن اش تنگ شده است دلم برای مممم ببببب ...گفتن هاش ....دلم برای موهای سیخ سیخی اش تنگ شده ...برای نگاهی که نمیدانم به کجا بود...دلم برای کودکی که روزگاری در درونم بود و شنونده حرفهای دلتنگی ام ٬ لالایی هایم و سکوتم ....بود تنگ شده... 

دیروز به دیدن مادرم رفتم برای چند روزی به این شهر شلوغ اومده....نسبت به پنج ماه گذشته که دیدمش چقدر شکسته شده...مادرم چه آرزوهایی داشت آیا؟ در نگاهش چه می بینم ...دلتنگی برای کدام روزها...و حسرت داشتن کدام لحظاتی که نداشت....کسی چه میداند....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت   توسط مامان دریا  | 

......چهارشنبه ۱۶ آبان۸۶....بعد از يك هفته ، صبح ساعت 7:30 جلوي سوپرماركت سَن سُون در علامه شمالي توقف كردم ...آرمان با انگشت اشاره به سمت مغازه نشونه رفت و گفت:" آقايي...پول...شير" . گفتم بله پسرم به آقايي پول ميديم و شير مي خريم و آرمان را بغل كرده به سمت مغازه رفتيم...براش نون باگت با خامه  و شير خريدم...نگاهي به نون كرد و گفت:" نون سنگك"....خانمي كه در حال خريد بود خنديد و گفت اين بچه فهميد نون سنگك خوبه و ما نفهميديم...

چهارشنبه ۱۶ آبان ۸۶...شب آرماني را برديم شهر بازي كه در طبقه پنجم اريكه ايرانيان تازگيها ايجاد شده....موتور سواري، اسب سواري، ماشين سواري....

.......پنجشنبه ۱۷ آبان ۸۶.... با آرماني خونه رو تميز كرديم، آشپزخونه را شستيم و رفتيم حموم...توي حموم مامايي با كف دستهاش براي آرماني حباب درست كرد...دستهاي صابوني اش رو از بغل بهم مي چسبوند و يواش از هم مي گشود و فوت مي كرد و آرماني مي گفت:" بازم حُباب"....طولي نكشيد كه پسر هم نقشه اي به سرش زد...نمي دانم چه جوري و چگونه ...ولي نقشه اش جالب بود... آرماني لبهاشو يواش از هم مي گشود و حبابي كه با دهانش ساخته بود را به رُخ مي كشيد....

.....پنجشنبه ۱۷ آبان ۸۶...پسري رو از حموم آوردم بيرون با حوله نارنجي اش...در حال پوشاندن لباسش بودم كه گفت:" هوا سرده..." و ماماني خنديد...پسرش براي اولين بار بود كه كه مي گفت هوا سرده....

......پنجشنبه ۱۷ آبان ۸۶....با آرماني رفتيم خونه ناديا جون...دوست دانشگاهي مامان...دوستهاي ديگه مامان هم دعوت بودند...آرمان اولش خجالت مي كشيد و به مامان چسبيده بود ولي يواش يواش اوضاع بهتر شد ...آرماني به دوستهاي مامان چشمك مي زد، دستشو بالا مي برد، انگشتهاشو نشون مي داد، زبونشو در مي آورد، گوش و بيني و چشم و لُپ و دندون و دهان و...را مي گفت و نشون مي داد و وقتي نوشين مي خواست عكس بگيره و يك، دو...مي گفت آرمان زودي مي گفت " سه"...و بعد با مريم و نيما و پگاه ني ني هاي دوستهاي مامان بازي مي كرد...دست مامانو مي گرفت و مي گفت:" پاشو...اتاق نيما...پاشو ...تختِ نيما..."

.....پنجشنبه ۱۷آبان ۸۶....شب رفتيم ميلاد نور...فقط مي خواستيم در طبقه همكف دو، نمايندگي رولان و سها رو ببينيم ولي عشق پسري به پله برقي باعث شد كه تا طبقه پنجم بريم و برگرديم.....

.....جمعه شب۱۸ آبان ۸۶.... ساعت 9:30 آرماني مي خواست بخوابه...توي تختش و شيشه شيرش به دست...بابايي گفت:" دوسِش دارم قد يه..." و هنوز بقيه را نگفته بود كه آرمان مي مي رو در آورد و گفت:" دُنيا"....خنديديم و گفتيم شب به خير و پسرم براي اولين بار گفت:" شب به خير" و انگار كه داره ميره مسافرت، دست تكون داد و باي باي كرد...ازش پرسيدم لالايي بگم...گفت:" لالايي ...بابا..." و بابايي براش خوند..."آرمان كوچولو...اين مرد كوچك...آرمان كوچولو، توقصه ها نيست... مثل من و تو، اون دوردورا نيست....".....و آرمان، آروم و شيرين به خواب رفته بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت   توسط مامان دریا  | 

۱- رفت با باس : هفته پيش شازده كوچولو كمي مشكل داشت...در واقع نه بيماري ناشي از ويروس بود نه ميكربي...ولي اسهال كمي ضعيفش كرده بود و فقط رژيم غذايي اش بايد رعايت مي شد تا بهبود يابد ...براي همين تصميم گرفتيم كه چند روزي بريم جنوب...وضع نابسامان بليط ....دور هواپيما (به قول آرمان هاپيا) را بايد خط كشيد...بليط رفت مان با اتوبوس جور شد و برگشتمان با قطار....براي رفت نگران بودم آرمان هنوز خوب خوب نشده بود...مجبور بودم براي چند ساعتي از پوشك استفاده كنم و آرمان چون از اين مرحله گذشته، به هنگام دستشويي خبر مي داد و انتظار W.C داشت و مجبور مي شدم بگم "عزيزم پوشك داري ...." . چهار بعد از ظهر چهارشنبه ۹ آبان، اتوبوس از ترمينال جنوب راه افتاد...آرمان از بوق هاي آن هيجان زده مي شد و مي خنديد و مي گفت :"باس، بوق...باس، بوق"...يك ساعتي از پنجره به بيرون نگاه كرد. كمي با مامان و بابا بازي كرد...شير خورد و چرتي زد وبيدار شد...و هوا كم كم داشت تاريك مي شد ...نزديكي قم اتوبوس توقفي كرد. تعويض پسري و بعد از فروشگاه آنجا پسريم ديدن كرد شترها، گربه و سگهاي سفالي را دوست داشت، يه ماشين بنفش رنگ خريدو بعد دوباره راه افتاديم ...چراغ هاي داخل اتوبوس را خاموش كردند و آرمان غُرزدنهاش شروع شد...پسري من وقتي بيدار است از تاريكي خوشش نمياد...بالا سرمان رانشان ميداد و مي گفت"چياغ اوشن...اوشن". چراغ بالاي سرمان را روشن كرديم ولي آقاي راننده ناراحت مي شد...به هر نحو آرماني را سرگرم كرديم تا عقربه هاي ساعت نزديك نه و نيم شد و آرمان پلك هاش سنگيني مي كرد و تازه اول ماجرا بود چون پسري ما عادت نداره در ساعات طولاني توي بغل مامايي بخوابه...يه جاي صاف و نرم ميخواد و خوشبختانه فكر اينجا را كرده بوديم و چهار بليط گرفته بوديم...آرمان روي دو صندلي كنار هم خوابش برد و من وبابايي مدام دلواپس بوديم كه سردش نشه، گرمش نشه، غلت نزنه و بيفته و الخ....و چشمتان روز بد نبيند چهار صبح بيدار شد و در حاليكه همه خواب بودند اتوبوس را روي سر خود گذاشت... گريه مي كرد و مي گفت:" مامايي، بريم خونه....مامايي بريم خونه...تَخ...تَخ(منظورش تختش بود و براي خوابيدن اون رو مي خواست)...مامايي پاشو...پاشو...."و بالاجبار بغل كرده بلند شدم كه به انتهاي اتوبوس برم و آرام شود ولي فريادش بيشتر شد و سمت راننده را نشون مي داد و مي گفت:" اون وري...اون وري...پله...پله..." وروجك يادش بود كه از اونجا سوار شديم و مصر بود كه پياده بشيم....نازش كردم براش حرف زدم از صبحي كه طلوع ميكنه و ميرسيم خونه و مي برمش ديدن آبشارها ...مي برمش رودخونه....و يواش يواش خوابش برد....صبح نزديكي هاي هشت صبح رسيديم به شوشتر...براي آرماني هر چند خسته كننده ولي مسافرت با خاطره اي بود ...

۲- شوشتر: در شوشتر به آرماني خوش گذشت ....چند روزي با مامان و بابا بود ...پدربزرگ و مادربزرگ و عمه ها و عموها كلي قربون صدقه اش رفتند و آرماني هم كلي شيرين كاري و خوشمزه بازي....هر روز صبح از خواب كه پا مي شد، از پشت پنجره بلند مي گفت" سلام آقاجون" و بعد مي گفت" پشت تيت" يعني پشت بام و يكي بايد شازده را مي برد پشت بام براي شيطنت و تماشاي آسمون آبي و كفترهايي كه تو آسمون چرخ مي زدند و روي بام همسايه فرود مي اومدند...يه بار تو آسمون يه بادبادك ديد و مي گفت" هاپيا" فكر ميكنه هر چيزي كه ميتونه بره آسمون ، هواپيما است. شازده كوچولو هر روز مي رفت ديدن آبشارها...آبشارها نزديك به خونه بابا بزرگ است...يكبار برديم لب بندميزون...و آرمان بي توجه به پاييز و سرما مي خواست بره تو رودخونه و يه بازي يادش داديم تا هوس رودخونه رفتن نكنه و اونهم اينكه سنگهاي مدور حاشيه رودخانه را به داخل آب پرت مي كرد و از شالاپ تو آب افتادن سنگ خوشش مي اومد...پسري ما خيلي شيرين ابراز علاقه مي كرد " پشت تيت دوست دالَم" " آبشار دوست دالم" "آقاجون دوست دالم"...هر روز با بلبل ها بازی می کرد به اونا غذا می داد و می گفت: "بُبُل٬ بخون..."....

 ۳- برگشت با قاطار: آرماني به قطار ميگه قاطار و به شلوار ميگه شالوار...بعضي تلفظ هاش تركي است. هرچي باشه، يه رگه اش آذري است...غروب دوشنبه ۱۴آبان  بليط برگشت داشتيم...آرمان از ديدن قطار هيجان زده مي خنديد...وقتي سوار شديم بابايي با آرمان برگشت كه با عمه رويا و عمه ژيلا خداحافظي كنند من از داخل كوپه براي اونا كه بيرون بودند دست تكون دادم و مثلا باي باي...يه دفعه پسري فكر كرد كه من ميخوام با قطار برم و اون بمونه...بدجوري گريه كرد و بابايي زود آوردش پيش ماماني...يه ساعت اول حركت، كار آرماني اين بود كه از پله بالا بره و به تخنهاي بالايي برسه روي اونا شيطوني كنه و به همه جا سَرَك كشيد حتي جايي كه چمدونا رو ميزاريم....و بعد شام كمي با سوييچ كنار تختش روشن- خاموش بازي كرد و خوابيد...صبح به محض بيدار شدن چراغ بالا سرشو روشن كرد و بعد صيحانه رفت توي راهرو قطار بدو بدو كردن و با ماشين كوچولوش بازي كردن...پسرم از قطار خيلي خوشش اومده بود ...وقتي پياده شديم همچنان با هيجان و شگفتي به واگنهاي پشت سر هم قطار نگاه مي كرد و با باي باي كردن به آن، خداحافظي مي كرد...وقتي به خونه رسيديم خواب بود، ساعتي بعد كه بيدار شد؛ از ديدن خرسي و داينا و گارفيلد خوشحال شد...خرسي رو بغل كرد و گفت"دوست دالَم"....

 

پس نوشت: ماماني در اين چند روز مسافرت، فرصتي پيدا كرد و كتاب جنگل واژگون جي. دي. سلينجر را خوند و ميشه گفت كه حسابي افسرده و غمگين شد...دلش براي كورين سوخت براي روياي يازده سالگي اش كه از دست داد...شايد در فرصتي ديگر از آن بيشتر بنويسم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت   توسط مامان دریا 

پیش نوشت: این نوشتار نگاهی است به روز سه شنبه ۸/۸/۸۶ و در پایان آن روز به نگارش درامده و همین....

 

... چند روزي است آرمانم كمي مريض است فقط اسهال دارد، ....پسركم امروزصبح كه از خواب بيدار شد؛ عليرغم مريضي اش گفت: "سلام" به همين رسايي و سليسي كه نوشتم و مامايي و بابايي گفتند سلام خوشمزه..و بعد آرماني با بابايي رفت حموم و ماماني رفت صبحانه آماده كنه و وسايل لازم براي مهد كودك رفتن پسري....از توي حموم صداش ميومد :" باباجي، شامپو، شامپو....شونه....صابون....صابون، فرار....صابون، فرار( منظورش اينه كه صابون از توي دستاش ليز ميخوره و فرار ميكنه)...". دوش گرفتن پسري كه تموم شد خوش تيپ شده بود و تا صبحونه را خورد: " مامايي جيش...و دستشویی رفتن و  "سیفونَ٬ سیفون " گفتن ها... .. . توي ماشين گنجشكك اشي مشي....و آرمان با آ كشدار همنوايي مي كرد و مامايي قربون صدقه صداي پسري مي رفت...از پله هاي مهد با كتاب حسني در دست بالا رفت...مامايي سفارشات لازم رو به مريم جون كرد ..قرار بود عكاس به مهد بياد، آرمان هميشه تو مهد برعكس بچه هاي ديگه براي گرفتن عكس گريه نمي كند و جلوي دوربين مي نشيند...ولي حالا پسري كمي مريض است و مامايي مطمئن نيست...براي همين به مريم جون گفتم اگر آرمان نخواست و گريه كرد نمي خواد ازش عكس بگيرين...نمي خوام اذيت بشه....و آرماني اين بار نخواسته بود ازش عكس بگيرند...اينو مريم جون در مكالمه تلفني دو ساعت بعد گفت و به مامايي يادآور شد كه مي مي آرماني چرا تو خونه جا مونده...گويا مي مي ديگر در مهد نداشت  و زينب جون زحمت كشيده براي پسري يه مي مي" بِبي دُر" از همونايي كه آرماني ميخوره براش از داروخانه گرفته بود...بعد از ظهر ماماني زودتر از هميشه دنبالش رفت و چون ماشين رو بابايي برده بود، ماماني تصميم داشت تاكسی از آژانس نزديك به مهد بگيره ...ولي خوشبختانه مامان فرنيا هم همون موقع دنبال دخترش اومده بود كه خونه شون نزديك به ما بود... خواستيم سوار ماشين مامان فرنيا بشيم فرنيا از اين بابت خوشحال بود ولي آرماني با غُر زدن و بي تابي ، بالا و پايين كوچه را برانداز مي كرد و دنبال ماشينمون مي گشت و مي گفت" ماشينِ بابايي، ماشينِ بابايي...." سوار ماشين مامان فرنيا شديم و آرمان با اشاره به ضبط " ني ني، ني ني..." و مامايي:" نوار ني ني تو ماشين خودمون هست مامايي..."و مامان فرنيا، دستش درد نكنه، زحمت كشيد و ما رو به خونه رسوند...آرماني جاي پارك ماشين مون رو نشون داد و گفت" ماشين بابا نيست...ماشين بابايي ....نيست"...آرماني به محض ورود به خونه: " بستني، بستني..." و در حاليكه براش نبات داغ درست مي كردم؛ براش توضيح دادم كه الان برات بستني خوب نيست ...ولي پسري هيچ چيز نمي شنيد و با اشاره به فريزر مي گفت بستني، بستني...بعد ظرفها رو نشون  مي داد و كاسه و قاشق براي بستني مي خواست و مي گفت: "دادُخ، دادُخ...." فكرش را بكنيد اگر مامان و باباي بچه نباشه، كسي مي فهمه كه اين پسر "قاشق" مي خواد؟ ( آرمان بيشتر كلمه ها و فعل ها را درست تلفظ مي كند ولي بعضي رو ديگه خيلي خنده دار و عجيب و غريب تلفظ ميكنه كه به عقل هيچ آدميزادي نميرسه....چند روز پيش رفته بوديم پاساژ سروستان...از همون ورودي با ديدن آجيل فروشي گفت:" آجيل...آجيل...پسته...پسته..." و يه دفعه ديدم ميگه:" دودو...دودو..." موندم كه چي ميگه و با تعقيب انگشت اشاره اش گردو ها را آنسوي شيشه مغازه ديدم و خنده ام گرفت) ...

بابايي اومد و رفتيم مطب دكتر قائم...دكترش رژيم غذايي مخصوص داده شامل حريره بادام، كته ماست، دوغ، استفاده از نعناع يا با دوغ، يا ماست يا چاي نعناع....سوپ با مرغ بدون چربي يا با ماهيچه بدون چربي به همراه برنج، ماش، هويج، سيب زميني.....و يك سري چيزاي ديگه به اضافه شير خشك al 110 كه بدون لاكتوز است به جاي استفاده از شير پاستوريزه كه الان مي خورد و حسابي هم به آن وابسته است.... توي مطب خانم دكتر ، بعد از غُر زدنها و گريه به هنگام معاينه، اومد نشست پشت ميز كوچولويي كه چند صندلي كوچولو پيرامون آن بود و چند جوجه طلايي، لاك پشت، زرافه و وسايل بازي ديگه رو اون بود....با اونا بازي مي كرد و مي مي را خيلي جدي و متفكرانه مِك ميزد.....گفت:" مامايي، آپ پشت ( لاك پشت رو ميگه) اُفتاد" و ماماني لاك پشت رو بهش مي داد...بعد دُم زرافه رو نشون ميده و ميگه" دُم" و همينطور : " گوش، چِش، ..." جالب اينكه دو تا پاي جلويي حيوونا رو "دست" ميگه و دوتا پاي عقبي رو "پا" ....

بعد از تهيه شيرخشك al 110 از داروخانه، به سمت خونه راه افتاديم تو ماشين طبق معمول با نوار ني ني كوچولو حال كرد...تا در ورودي خونه رو باز كردم چشمش در كمد رخت آويز ورودي به چراغ قوه  افتاد ...." مامايي، چِياقِ بابايي" و ماماني بهش داد كه بازي كنه و رفت براش حريره بادوم درست كنه....از چراغ قوه بازي كه خسته شد، كتاب "حسني" به دست ظاهر شد..." مامايي ، حسني بخون....حسني بخون..." و ماماني خوند: "اسفند دونه دونه... حسني كجاس...تو خونه............................تا رسيدم به اونجا كه حسني تو خواب دبده مدادش نوك نداره شكسته....مجال نداد ادامه اش رو بخونم:" مامايي، مداد...نقاشي...مداد...نقاشي...مداد..." البته شازده پسرم هنوز بلد نيست نقاشي بكشه و فقط خط خطي ميكنه....كمي خط خطي كرد.. بعد ساعت مچي بابايي رو از كجا برداشته بود؛ ديدم دور مچش مي اندازه و راه ميره و عين ساعت گويا ميگه :"سائت ۹...ساءَت۹ ...ساءَت ۹...." ( ساعت پسرم هميشه ۹ است)...و بعد رفت ساعت مچي رو به ديوار مي چسبوند گفتم مامايي چيكار مي كني...گفت: " ديوار...ديوار"...بابايي از خوشمزه بازي هاش خوشش اومده بود....با بابايي بازي كردند...با بابايي رفتند آشغال ها ( بقول آرمان: آخخال) رو دم در گذاشتند...بعد پسري شير خورد و چند قاشق حريره بادوم و بعد كتاب بابايي ( افسانه هاي ايرانيان) به دست ، اومد :" مامايي قصه بگو ...قصه بگو" ( يه بار بابايي كه كتاب افسانه هاي ايرانيان دستش بود؛ به آرماني گفت بزرگ كه شدي اين كتاب مال تو هستش...و ارماني كتاب رو از دست بابا گرفت و مامايي شوخي شوخي وقتي آرمان اون رو ورق مي زد قصه شنگول و منگول رو براش تعريف كرد ...حالا آرماني فكر ميكنه اين كتاب مال اونه و توش پر از قصه شنگول و منگول و حبه انگور...).....و بعد مثل يه گنجشك كوچولو گوشه تختش به خواب عميقي فرو رفت...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت   توسط مامان دریا 

۱- توپ بنفش عرفان

چون آرمان بيشتر ساعات روز خود را در مهد كودك مي گذراند؛ دقيقاً نمي توانم بگويم كه از چند ماهگي ارتباط با همسن و سالان خود را فرا گرفته؛ اما هر از گاهي چيزهايي مي بينم كه برايم شادي و شعف وصف ناپذيري مي آورد...چيزهايي كوچك اما بسيار انساني .... بعد از ظهرها كه به دنبال آرماني ميروم، در حياط مهد با ني ني هاي ديگه اندكي بازي مي كند تا راضي شود به خانه بياييم. برايم جالب است كه پسرم نوبت را در سرسره بازي رعايت مي كند، زور گويي نمي كند اما حرف زور را هم تحمل نمي كند. دوست دارد استقلال خواهي اش را در بالا رفتن و پايين آمدن از سرسره، چرخ و فلك بازي و غيره بيان كند. اگر اسباب بازي مهد كودك يا بچه ديگري در دستش باشد و بگويم كه مال تو نيست به راحتي آن را پس مي دهد و به خانه نمي آورد. براي مربي اش ابراز محبت مي كند و از آدم هايي كه حس ششم اش به او اعلام خطر مي كنند دوري مي گزيند.....

هفته پيش كه از سرسره بالا رفته بود، دوستش شايان را اون پايين ديد و صدا ميكرد:" شايان، بيا بالا؛ شايان بالا....بيا، بالا..." و براي يه مامان چقدر شيرين است اولين ارتباطات اجتماعي فرزندش را ديدن.... و از اين شيرين تر آن است كه ببيني كوچولويت عليرغم كوچكي، دلي بزرگ دارد و به راحتي مي تواند ببخشد....آخر هفته، بقول آرمان " آقايي" اومده بود براي تميز كردن راه پله هاي خونه مون...  " آقايي" پنجاه و چند سال دارد و هميشه براي آرمان از دو نوه اش عرفان و يوسف حرف مي زند. عرفان بيست و يكم اين ماه دو ساله مي شود و آرمان او را هرگز نديده اما به واسطه صحبتهاي پدر بزرگش، او را مي شناسد...آرمان، بودن عرفان را با تمام وجود حس ميكند و شايد آرزوي ديدنش را دارد...آقايي طبق معمول از عرفان براي آرمان مي گفت از عرفان كه قرار است تا چند روز ديگر دو ساله شود. گفتم " پسرم براي عرفان كادوي تولد مبارك نمي دهي؟ " بدو به سمت اتاقش رفت و توپ بنفش رنگ خود را در يك دست و يه قطعه از لگو-اش را در دست ديگر براي عرفان آورد . آقايي از آرمان تشكر كرد و مي خواست نپذيرد...گفتم خواهش مي كنم كادوي ناقابل پسرم را براي عرفان بپذيريد...ايشان هم كه مرد مهرباني است تشكر كرد و توپ بنفش را براي عرفان برد.....و براي من سوال باقي ماند...آيا آرمان چند سال ديگر هم اينچنين مهربان و بخشنده خواهد بود يا محيط او را از ذات انساني خود دور خواهد كرد....

 

۲- باغ وحش ارم

جمعه چهارم آبان، بقول پسرم، " سه تايي" من و بابايي و آرمان رفتيم باغ وحش ارم...ديدن خود حيوونها و پرنده ها و نه عكس آنها براي آرمان هيجان انگيز بود. شتر ، خرسي؛ ميمون ها، مامان شير ها و بابا شيرها، ماهي ها، مارها، سگ و گربه، گوزن و بز كوهي و حيووناي ديگه....اما پسرم از ديدن بعضي از اونا، ناباورانه به آنها زل مي زد....پسركم شيري عروسكي دارد كه نعره مي زند و آرمان با آن، من و بابايي را مي ترساند و غش غش مي خندد...پسركم انتظار داشت كه پنج شير ماده و چهار شير نري كه مي بيند صدايي، نعره اي داشته باشند اما شيرهاي گرسنه و بي حال ناي بلند شدن هم نداشتند چه رسد به نعره زدن...موهاي سگها و گربه ها و حيوانات ديگه خيلي كثيف بود و انگار سال تا سال اين حيوونا آب به تنشان نمي خورد...دالاني كه براي آكواريوم خزندگان در نظر گرفته شده بود شلوغ و سقف آن پر از تارهاي عنكبوت و گرد وخاك بود و ميش ها و بز هاي كوهي گرسنه هر آشغالي را مي جويدند و البته شايد گرسنه بودنشان تضمين كننده سلامت جاني بازديد كنندگان هم بود، بز كوهي با اون شاخ هاي  عظيم و پيچ خورده اگر سر حال بود به راحتي مي توانست از جايگاه خود به بيرون بپرد...ديدن حيوونا براي پسرم تجربه خوبي بود اما فضاي باغ وحش و حيووناي بي حال در قفس چنان دلگير كننده بود كه با خود فكر كردم آيا بار ديگر آرمان را به اينجا خواهم آورد؟ آيا آرمان با ديدن اين شرايط، اين حيوانات زبان بسته را آزار نخواهد داد و او كه الان با ديدن گربه اي به سمتش مي رود و مي گويد:" پيشي بيا، پيشي دوس...پيشي دوس" يعني پيشي رو دوست دارم....آيا چند سال ديگر هم آرمان اينگونه خواهد بود يا محيط ....

 

۳- ميوه ممنوعه

بگذريم از اينكه بعد از مدتها، در ماه رمضان يك سريال به يادماندني ديديم و خيلي ازما، آن را نفهميديم چرا كه بقول خود نصيريان متاسفانه از ادبيات كلاسيك خود خبر نداريم....اما آنچه در حين ديدن سريال از خود مي پرسيدم اين بود كه آيا اگر بهترين بازيگر هاليوود را مي آوردند مي توانست نقش حاج يونس فتوحي را به اين زيبايي جاودانه كند؟ و پاسخ مي دادم كه البته كه نه....چون شيخ صنعان از آن ادبيات ما و عرفان ماست و نصيريان آن را با تمام وجود دريافته بود و تا نداني تمي تواني...چرا كه عشق حاج يونس فتوحي از جنس ديگري است.... و اما بعد از اتمام سريال و تفسير كارشناسانه!! آن در محيط كار، در جمع آشنايان و خيلي جاهاي ديگر ديدم كه اگر ما هم آن را نگرفتيم، اگر حاج يونس فتوحي را به جاي ستايش، توبيخ كرديم... اگر واكنش ماها منجر به سانسور آن شد، اگر SMS هاي به خبال خودمان با نمك براي آن ساختيم و اگرهاي ديگر....همه از آن رو بود كه شيخ صنعان را، عطار را، عرفان ايراني... را نمي شناسيم....و از خود پرسيدم...كودك من در طول سالهاي كودكستان و مدرسه خود چقدر با ادبيات و عرفان و فلسفه ايراني....آشنا خواهد شد؟ و من چقدر در آشنايي او و احساس نياز او به اين آشنايي مي توانم نقش داشته باشم؟ آيا براي او در دوران كودكي شعر حافظ خواهم خواند...آيا براي او حكايتي از گلستان سعدي خواهم خواند...آيا او منطق الطير را از زبان مادر خواهد شنيد...و آيا او را با قهرمانان شاهنامه فردوسي آشنا خواهم كرد...يا اينكه قهرمانان او تارزان، اسپايدرمن و بتمن خواهد بود و داستانهاي مورد علاقه اش به تَن تَن و هري پاتر ختم خواهد شد؟.....................................................

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت   توسط مامان دریا  | 

مهر ماه گرفتاريهاي ماماني اونقدر زياد بود كه نفهميد بيستمين ماه حيات شازده كوچولو بر كره خاكي چگونه گذشت.... ماماني دبير يك سمينار تخصصي يك روزه بود و براي برگزاري آن بيش از يكماه به طور مداوم در گير بود ...سميناري كه در 24 مهر در ساختمان مركزي سازماني كه ماماني در آن كار مي كند؛ برگزار شد. علاوه بر آن،  شركت در كلاسهاي مديريت زمان، آمادگي براي سه آزمون ICDL ، كارهاي اداري ديگر و ماه رمضان و كوتاه شدن ساعات كاري و .....باعث شد كه نتوانم مديريت زمان خوبي داشته باشم و بيستمين ماه زندگي پسري را گزارش كنم.............پس مروري مي كنم بر ماه گذشته تا اونجا كه حافظه ام ياري كند....

·        پسري ام در بيست ماهگي شيطون تر شده، براي همين مراقبت بيشتر مي خواهد. توي خونه به جاي راه رفتن، مي دود. روي ميز ناهار خوري، تختخواب، و هر جاي بلند ديگر رفته و انگار كه مي خواهد با پاهايش چيزي لگد كند بالا و پايين پريده و "باجيبا، باجيبا" مي گويد ( به گمانم منظورش از باجيبا، "بازي با" باشد ). با هر ترانه شادي بلند شده و مي رقصد و رقص اش آسان است و در عين حال سخت....بي وقفه و جدي دور خود مي چرخد و مست اين چرخش، گويي دارد پرواز مي كند...

·        آرماني كتابهاي ني ني كوچولوي ناصر كشاورز را كماكان دوست دارد. برايش از شهر كتاب آرين،  نوار ني ني كوچولو را هم خريديم و حالا تا در صندلي ماشين ننشسته، مدام مي گويد" ني ني، ني ني" و به ضبط ماشين اشاره مي كند...با ترانه هاي ني ني در ماشين به فكر مي رود گويي داستانها را در ذهنش مرور مي كند و گاهي با بعضي از آنها دست مي زند....

·        يكي از شعر هاي ني ني كوچولو، در مورد اشتباهات با نمك ني ني است كه اعداد را به ترتيب نمي شمارد...در صفحه مربوط به آن شعر، عكس ني ني و بابايي اش است و زمينه صفحه پر از اعداد از 1 تا 9 كه نامرتب و به تكرار نوشته شده...بعد از خوندن شعر، اعداد را يكي يكي نشان داده و مي خوانم...و حالا آرماني وقتي آن صفحه را مي آورد اعداد 5 و 6 را يكي يكي پيدا كرده و نشان مي دهد...هزار ماشاء الله، پسرم باسواد شده....

·        و آرماني كماكان كارهاي خوشمزه مي كند. تازگيها علاقه به وزنه پيدا كرده، وزنه را بلند كرده و مي آورد جلوي ماماني مي گذارد. روي وزنه مي رود و بعد از مامان و بابا هم مي خواهد خودشان را وزن كنند. به گمانم، فكر مي كند اين يه جور بازي است؟

·        آرماني هم مثل بعضي از همسن وسالاش، گاز مي گيرد ولي فقط مامايي رو. بدجوري هم گاز مي گيرد. ماماني هم نگران شده بود كه نكند توي مهد كودك هم ني ني ها رو اذيت كند. از مربي اش پرسيد. ولي مريم جون تعجب كرد از اينكه شنيد آرماني گاز مي گيرد...چون توي مهد هيچكس رو گاز نمي گيرد...به گمانم از عشق زيادي آرماني به مامايي است...بعضي وقتها هم مياد به ماماني ميگه: " مامايي هام...مامايي ...هام" ...

·        پسري ام در بيست ماهگي علاقه زيادي هم به لگو بازي پيدا كرده...بعد از ظهر ها، به محض رسيدن به خونه سراغ لگوهاش ميره و ميگه : " بُيج ، بُيج"  و بعد از ساختن برج انگار كه طرح تازه اي به ذهنش رسيده باشه ميگه: "خَياب ، خَياب" و اونو خراب ميكنه و ساختن يكي ديگه رو شروع ميكنه...وقتي بابايي مياد لگوها رو جلوي بابايي ميريزه و از بابايي درخواست كمك در ساختن " هاپيا (هواپيما)، ماشين، پُل، خونه، پله و خيلي چيزاي ديگه داره....جالب اينكه پسرم بعد از ساختن هر چيزي به خودش "ماشالله" ميگه....

·        پازل بازي هم دوست داره...پازل دو تكه اي از حيوونهاي وحشي و اهلي داره ....يك سري هم حيوونهاي جنگلي داره ، آقا فيله با ني ني اش، مامان شيره با ني ني اش، ببري  وني ني اش، خرسي و ني ني اش....ولي پلنگه دو تا ني ني داره، يه بار كه حيووناتشو رديف كرده بود و بازي ميكرد بهش گفتم" پسرم، ببين پلنگ دو تا ني ني داره؛ ماماني هم دو تا ني ني داشته باشه؟" زودي يه ني ني پلنگ رو پرت كرد و گفت:"نع"...

·        يه روز هم دقيقاً لحظه افطار برق مون رفت...آرمان اولش فكر كرد كه مامايي برق هارو خاموش كرده، رفت بالاي صندلي و سوئيچ برق رو زد ولي چراغها روشن نشدند...چند بار امتحان كرد و نتيجه اي نگرفت...رو كرد به ماماني:" مامايي، اوشن...اوشن" ولوستر رو نشون داد. ماماني: "فدات بشم ، برقها رفته، روشن نميشه". ولي آرماني نمي فهميد كه برقها رفته يعني چه؟ و كم كم بي تابي مي كرد و همه را از چشم ماماني مي ديد. ماماني او را بغل كرد و از پنجره، خونه همسايه ها رو نشون داد و توضيح داد كه هيچكس چراغاش روشن نيست...يه آقايي اون دوردورا، يه سوئيچ رو زده و برقها رفته....و آرماني فقط مي گفت:" اوشن...اوشن...". بابايي به دادمون رسيد. و با چراغ قوه بازي!، سايه بازي ! سر پسري رو گرم كرد تا برقها بياد...............

·        و آخر سر اينكه، حرف زدن پسرم پيشرفت كرده...جمله هاي كوتاه هم ميگه، كافيه جلوي يكي بگم كه ماشالله پسرم شمردن بلده. آرمان زودي شروع مي كنه:" سه، شيش، پنج، نُه، هف، سه، نُه...". غذا خوردنش هم بد نيست شكر خدا؛ تازگيها به مائشير (ماءالشعير)، حليم، جگر ( سيخ رو نشون ميده و ميگه سيخ، جييه)، ژيله (ژله)، اُملت، خامه، عدسي، ميگو، ماهي علاقه پيدا كرده و همه اينها رو ميگه. آخر هفته اي كه گذشت سه تايي( بقول آرمان)، رفتيم به بازايِ تجييش ( بازار تجريش )...آرماني از اينكه اونجا يه عالم چيزاي جورواجور مي ديد خوشحال بود و هر ميوه، سبزي، ماهي، ميگو، و خيلي چيزاي ديگه مي ديد اسمشون رو مي گفت ...

·        پسرم كماكان به تلويزيون و كارتون و تبليغات تلويزيوني علاقه اي نشان نمي دهد. اما بد جوري به تلفن خونه گير ميده اگر پيغامي رو،  روي دستگاه پاك نكرده باشيم بايد روزي ششصد بار اونو بشنويم...

 

اگر اين چيزا رو براي پسرم بخونم...ميگه:

" مامايي!،  اصل كاريهارو نگفتي...در بيستمين ماه زندگي ام، دو اتفاق مهم تر بود...اتفاق اول مربوط به مامايي و بابايي بود ولي بيشتر من كيف كردم اون هم اينكه، در يكي از اين روزا، سومين سالگرد عروسي مامايي و باباجي هم بود و به من كلي خوش گذشت با مامايي و بابايي عكس گرفتيم، كيك و ميوه خورديم ...شمع روي كيك را هم، من فوت كردم ...اتفاق مهم ديگه كه به من مربوط ميشه ولي بيشتر براي مامايي خوشحال كننده بود؛ اينكه ديگه من پُشَك (منظور پسرم پوشك است) استفاده نمي كنم...مامايي ام خيلي خوشحاله و جلوي همه وقتي از من تعريف مي كنه، ميگه پُوشك مال ني ني هاست و پسرم بزرگ شده ولي من دوس دارم بازم ني ني باشم مثل ني ني به گربه ها آب نبات بدم، اسباب بازيامو توي اتاق پخش و پلا كنم، با مورچه ها بازي كنم و شمع تولد مباركو فوت كنم...شما به اين مامايي ام بگيد كه ميشه هم ني ني بود و هم پُشك استفاده نكرد مگه نه؟ "

 

پيش نوشت: ميگم بايد بيشتر مراقب اين وروجك باشم...ديشب شازده كوچولوي ما فكر كرد چسب رازي خوردنيه و بد جوري تيوب محتوي چسب رازي رو گاز گرفت و با هر دندونش سوراخي ايجاد كرد و ...اوضاع و احوالي داشتيم كه نگو....طفلي خودش بيشتر ترسيد ولي به خير گذشت.................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت   توسط مامان دریا  |