X
تبلیغات
Lilypie Kids Birthday tickers شازده كوچولو - موسیقی

از روز شنبه در تالار وحدت تهران، ساعت 19 عصر کنسرت آنسامبل اپرای تهران برگزار می شود. دیشب به دیدن آن رفتیم آرمان را هم بردیم هر چند می دانستیم داستان کودکانه نیست ....اما از آنجا که تا به حال شانس دیدن اپرایی را به صورت زنده نداشتیم- و آنچه دیده بودیم ازکانال متزو ( mezzo)    بود که الان یک سالی است آن را هم نداریم....- تصمیم گرفتیم برای آرمان هم بلیت بخریم  هر چند می دانستم که اپرا به خصوص وقتی مضمون آن کودکانه نیست برای پسرم خسته کننده خواهد بود ...اما چکنم وقتی اپرایی در اینجا نیست و حتی مطمئن نیستم تداوم داشته باشد   ...شاید دیگر فرصتی چنین پیدا نکنیم....پس تصمیم گرفتم پسرم را ببرم تا آشنا شود با این هنر...(آرزو می کنم روزی برسد که کودکانمان را اپراهای کودکانه ای چون زیبای خفته، فندق شکن ، هانسل و گرتل ؛ پیتر و گرگ   و ....ببریم)

داستان اپرا بر اساس اپرای کمدی جانی اسکیکی(Gianni Schicchi ) اثر پوچینی (Giacomo Puccini  ) بود  ....خلاصه داستان در بروشور چنین آمده:" بووزو دُناتی پیرمردی از یک خانواده اشرافی می میرد. میراث خوارها در دل از این مرگ شادمانند، اما در شهرهای اطراف شایع شده که دوناتی پیش از مرگ همه اموال خود را به خیریه بخشیده است. جستجو برای یافتن وصیت نامه توسط اقوام آغاز می شود. با پیدا شدن وصیت نامه مشخص می شود که این شایعه حقیقت دارد و هیچ یک از افراد فامیل سهمی از ارث نبرده اند. همگی دست به دامن سیمونه ی پیر می شوند. ولی خواهرزاده دوناتی ، رینوچو ی جوان ، معتقد است این گره فقط به دست مردی باهوش و زیرک بنام "جانی اسکیکی" باز خواهد شد. عمه زیتا مخالف هرگونه درخواست کمکی از جانی اسکیکی دون پایه است. رینوچو علی رغم میل حاضران ، او را به خانه دوناتی دعوت می کند و...."

این اپرا به کارگردانی هادی قضات بود که خود نقش جانی اسکیکی را هم بازی می کرد...با اینکه کار اولی بود که در ایران اجرا می شد از هر نظر عالی به نظرم رسید هر چهار خانم کارشان زیبا بود مهتاب کشاورز در نقش زیتا، شیوا سروش در نقش لائورتا، ویدا محمودی در نقش نلّا و سپیده اسلامبولچی در نقش چسکا و....همینطور آقایان عالی عالی ارائه کردند کارشان را ...حمید خسروشاهی که در نقش پیرمردی (پسر عموی مرحوم )  بود و خواننده باس گروه و از یاشار احمدی در نقش رینوچو ، مهرداد ناصحی در نقش وکیل و به خصوص هادی قضات در نقش جانی اسکیکی ....و بقیه.

شازده پسرم از آواز خانمها خوشش اومده بود و برام قابل توجه بود که در نوازندگی از صدای بم خوشش میاد اما اینجا علاقمندیش به سوپرانو  بود... پسرک براش قابل هضم نبود که داستان کمدی است و روی روحیه حساس و عاطفیش دوست داشت آخر داستان همان وصیت نامه اولی اجرا شود و اموال دوناتی به فقیر فقرا برسد.... بعد از خاتمه اپرا، پسرم گفت خوب بود ولی یه ایراد داشت اون هم اینکه به زبان فارسی نبود ...با توجه به اینکه اپرا به زبان ایتالیایی بود پیش از رفتن به کنسرت ، خلاصه ای از داستان را برای آرمان گفته بودم ...البته در آنجا هم متوجه شدیم که کار خوبی کرده اند و ترجمه گفتگوها در پرده بالای سن ، همزمان نمایش داده میشد....خانم ستاره شفیعی و نگین اسمعیل بغدادی نوازندگی پیانو را بر عهده داشتند که کار آنها هم زیبا بود ....

طراحی صحنه هم که یک خانه اشرافی چند صد سال پیش اروپا بود کار  هادی قضات بود و زیباو...

از زحمت همه افرادی که در این اجرا  نقشی داشتند سپاسگزارم و بی نهایت سپاس از اینکه هستند افرادی که به فکر برداشتن گامهایی برای هنر این سرزمین هستند سپاس و تشکر از کارگردان اپرا و بازیگران و...بابت ساعت زیبایی که برایمان آفریدند و فرصتی که فراهم کردند تا پسر کوچولوی من و بسیاری افراد دیگر از کوچک و بزرگ ، بعد از اینهمه سال!!!!! از نزدیک با هنر اپرا آشنا شوند...

 

پی نوشت1: محل اجرای اپرا:تالار وحدت- زمان: ساعت 19 الی 20 – از 19 تا 23 اسفند-

می توانید بلیت آن را اینترنتی از سایت http://www.iranconcert.com  تهیه نمایید ... ما در بالکن اول بودیم برای تسلط بیشتر آرمان ترجیح می دهیم در این مواقع بالکن نشین باشیم تا همکف ....

پی نوشت2: ما نیم ساعتی زودتر به تالار وحدت رسیدیم و خوشبختانه در طبقه دوم هم نمایشگاهی بود از آثار کاریکاتور آقای نادر رحمانی ....که از آن دیدن کردیم پسرم سعی داشت چهره های معروف هنری، سیاسی و...را که کاریکاتورشان را می دید شناسایی کند که فقط اوباما و یانی را شناخت و تابلویی کوچک از کاریکاتور یانی خرید....

پی نوشت3: ممنونم از همه دوستانی که در پست قبلی برایم آدرس سایتهایی برای آپلود گذاشتند حتما از آنها استفاده خواهم کرد... وممنونم از یکی از خواننده های خاموشم که نکته های سودمندی را در باب توجه به مخاطبانم _نوشتن پستهای کوتاه و نیز پرهیز از نوشته هایی که حمل بر خودستایی می شود و...- برایم یاداوری کرده اند...

 

 


برچسب‌ها: تئاتر, موسیقی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/12/22ساعت   توسط مامان دریا  | 

آلبوم صوتی "موسیقی ما " آشنایی با موسیقی دستگاهی ایران برای کودکان (1)

کاری از : ایمان وزیری

قابل خرید از شهر کتاب ها...(ما از شهر کتاب آرین خریدیم)

 پیش نوشت: آرمان و علاقمندیهای اوست که مسیر مرا در نوشتن این مطالب مشخص می کند...بعد از لونگا و مونگا٬ حالا علاقمند آلبوم "موسیقی ما" از ایمان وزیری هم شده....در همین راستا فکر کنم معرفی بعدیم در موسیقی کودک ٬ اثر فانتازیا والت دیسنی باشد...

 

با شروع فصل مدرسه ها، هر روز صبح چیزی در حدود سه ربع یا 45 دقیقه ...من و آرمان در ترافیک رسیدن به مدرسه اش هستیم...سعی می کنیم در این سه ربع ، موسیقی های خوب گوش بدهیم از ویوالدی و باخ گرفته تا ادوارد گریگ نروژی ...از ترانه های پری زنگنه گرفته تا سیمین قدیری و ...و حتی از سی دی های مدرسه موسیقی اش و گاهی از سی دی های موسیقایی که برای آموزش کودکان است و مامان اتفاقی و از خوش اقبالی آن را در کتابفروشی یا اینتنرنت یا....دیده و خریده...در ماه گذشته یکی از این سی دی ها که سرگرممان کرده بود و هنوز هم هست...اثری بود از ایمان وزیری به نام "موسیقی ما"....آرمان گاهی به خنده می گوید مامان "هنر زندگی را زیبا می کند" را بزار . آرمان جمله آغازین گوینده را حفظ شده و چه بسا می گوید:" بچه‌های خوبم! هنر زندگی رو زیباتر می‌کنه و باعث می‌شه آدما همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشند..." و می خندد....در واقع این جمله آغازین این سی دی صوتی است...این سی دی با این سوال مهم که چرا موسیقی می آموزیم شروع میشود و در ادامه توضیحی در مورد هنر موسیقی و اهمیت آن در ملل مختلف می دهد و برای اینکه بچه ها متوجه شوند که موسیقی کشورهای دیگر متفاوت است قسمتی کوتاه از موسیقی ژاپن، چين، هند و ايران را پخش می کند (که شازده ما با توجه به همین چند قطعه کوتاه از موسیقی ژاپن خوشش میاد)...در میان توضیحات معلم، شنونده ای بزرگسال به نام "عموجان" هم حضور دارد که گاهی سوالهای بیربط و بامزه می پرسد که حضورش، درس موسیقی را برای شنونده های کودک و خردسال، همراه با طنز و دلچسب می نماید (در بخشی از توضیحات معلم، در مورد اینکه مشترکاتی در میان همه موسیقی ها وجود دارد ؛ عموجان وسط حرف میاد و میگه مثل ارکستر سمفونی!!! و آرمان از این حرف بیربط او کلی می خندد...)  راوی، در مورد موسیقی کشورمان می گوید:" موسیقی کشور ما ایران عزیز هم، هم زیباست هم قدیمی هم کمی پیچیده یعنی بچه‌های باهوش من می‌تونن یادش بگیرن..." عموجان در مورد اینکه ایا موسیقی ما برتری دارد به موسیقیهای دیگر کشورها؛  می پرسد و راوی میگه که در موسیقی این حرفها نیست و در ادامه از مشترکات زبان موسیقی میگوید....و  بچه ها آشنایی با مقوله هایی چون کوک کردن یک ساز، زیر و بمی آهنگ، فاصله داشتن (مقطع یا پیوسته)، تندی و کندی و...پیدا می کنند در هر مورد مثالی از موسیقی خودمان (سنتی ) پخش می شود و بعد در هر مورد دو قطعه کوتاه پخش می شود و سوال از بچه ها...که باید زیر و بمی یا کندی و تندی و...را تشخیص بدهند؛ که البته آرمان، پیش از اين، با این مفاهیم در لونگا و مونگا هم آشنا شده بود... در این آلبوم صوتی هم این مفاهیم با مثالهایی از ساز  تار ... یکبار دیگر برایش مرور می شود...

در مبحث دیگر ، سازهای ایرانی معرفی می شود. آقای وزیری در این قسمت نمونه‌هایی از آثار استادان بزرگ موسیقی ایرانی را گنجانده و سعی می‌کند تا آن‌جا که بدون تصویر ممکن است، شنوندگان‌اش را با نحوه‌ی نواختن هر یک از سازها آشنا کند...و با تمرینهایی که شنونده باید نوع ساز را تشخیص دهد...

در بحث بعدی،  به موضوع "دستگاه" در موسیقی ایرانی پرداخته می شود. آقای وزیری، سعی می‌کند بدون نام بردن مفهوم گوشه‌ و ...،  دستگاه را به بچه‌ها توضیح بدهد و با تشبیه دستگاه به رنگ‌ها از دشواری فهم مطلب می‌کاهد. او مثال می‌زند که کلاه ممکن است سبز یا ... باشد پس یک آهنگ هم ممکن است در یکی از دستگاه‌ها باشد. نام دستگاه‌ را می‌آورد و در همین میان، به نحو ظریفی بیان می کند که :"آوازها هم مانند دستگاه‌اند و اصلا ما آن‌ها را هم دستگاه فرض می‌کنیم". اما به قول خودش دستگاه‌ها را فقط می توان بعد از مدتی به دقت به موسیقی گوش دادن شناخت. گوینده نام‌های دستگاه ها و آوازها را یک به یک می‌گوید و سپس مانند قبل، با پرسش‌هایی به بچه‌ها کمک می‌کند یادگیری خود را بیازمایند....

در پايان، آقای وزیری سعی می کند با بیان داستانی به نام "آقا خرسه شکمو و بز تار زن" دستگاه چهارگاه را بیشتر معرفی کند و به بچه ها کمک کند تا چهارگاه را از میان باقی دستگاه ها بشناسند....این قسمت  از سی دی، شاید جذاب ترین قسمت آن برای آرمان باشد چون موقع گوش دادن به سی دی، این قسمت داستانی را چندین بار گوش می دهد و از آواز و شعر بی معنی که آقا خرسه می خواند می خندد... بز تارزن از خرس، میخواهد برای بار دوم  بلندتر بخواند و این بار چوپان با اوج چهارگاه ، از شنیدن آواز خرس و تار بز متوجه می شود که بز در خطر است و به کمک او میشتابد...

سی‌دی «موسیقی ما؛ موسیقی دستگاهی ایران برای کودکان 1» همان طور که از اسم‌اش بر می‌آید بخشی از یک مجموعه‌ی دنباله‌دار می باشد، که امیدوارم ادامه داشته باشد و بچه ها را با موسیقی ایرانی بیشتر آشنا کند....

لازم است اینجا این را هم بگویم که تدوام آلبوم ها وسی دی های آموزشی هنری (موسیقی)، تا حدود زیادی هم به حمایت ما بستگی دارد....به حمایت مایی که برای شرکت در هر میهمانی ، برای لباس خود هزینه ای در نظر می گیریم؛  برای خرید سی دی های کارتونی و اسباب بازیهایی که زیر دست و پای مان می مانند و آخر هر ماه مقداری را دور می ریزیم ، هزینه می کنیم....و برای خرید لپ لپ و سُک سُک و شانسی های رنگارنگ (که همیشه از داخل آنها به درد نخورترین چیزها در میاید و بارها تجربه کرده ایم) چه بسا روزانه هزینه می کنیم!!! و... اما برای خرید کتاب یا سی دی آموزشی برای کودک مان، فکر می کنیم این کارها، هزینه بیمورد است یا نمیخریم یا متوسل به قرض و کپی و ....می شویم .... (فقط حساب کنیم که چقدر برای خرید مجموعه سی دی های کارتون "بن تن"(به محض آمدن به بازار!!!...بماند که مضراتش به مراتب بیشتر است...) و عروسک های شخصیت های عجیب و غریب آن در سایزهای مختلف و لباسها و لوازم التحریر و استیکر و ...با آرم بن تن ....هزینه می کنیم و بعد از خود بپرسیم که آیا سی دی آموزشی در زمینه موسیقی یا کتاب و...چقدر می خریم در هر ماه؟؟؟؟) و اینگونه هنرمندان و دلسوزان هنری را دلسرد می کنیم و زنجیره وار، فرهنگ غلط خود را به کودکانمان هم انتقال می دهیم....

 

پ.ن1: همان طور که در این سی دی، راوی می گوید : بچه ها زودتر از بزرگترها موسیقی را یاد می گیرند و برای همین هم تمرین هایی که آقای وزیری در پایان مباحثش میاورد را پسرم بهتر از من جواب می دهد...

پ.ن2: علاقمندی و توجه شدید پسرم به سی دی "لونگا و مونگا" (هنوز هم با اشتیاق هر چند وقت یکبار آن را می بیند و از عروسک مونگا که مثل پسرم علاقمند به موسیقی است خیلی خوشش میاید) و نیز علاقمندیش به شنیدن بارها و بارهای قصه" خرس شکمو و بز تار زن" در سی دی "موسیقی ما" ....بیانگر آن است که با روشهای داستانی و قصه سازی بهتر میشه با خردسالان و کودکان در زمینه آموزش موسیقی و هر هنر دیگر ارتباط برقرار کرد.... آرزو می کنم جامعه و مردم از این هنرمندان عزیز، حمایت کنند تا این کارهای فرهنگی و هنری خوب تدوام داشته باشد....



پ.ن3: البته فکر نکنید من و شازده، همیشه در مسیر ترافیک و در ماشین، سی دی های خوب و سنگین!! گوش میدهیم ...بالاخره شازده شش سال بیشتر ندارد و تفریحات دیگر هم می طلبد ...یکی از تفریحات مادر و پسر ، در خیابانهای تهران، رویت و خواندن تبلیغات و خندیدن به برخی از آنهاست...یکی از تبلیغاتی که در ماه گذشته سبب تفریح شازده بود تبلیغات "گا*ج" بود که برای کنکوریهاست....دیگری "عصر بخیر و صبح به خیر با کالاهای د*سینی!!!" و "در*اژه...که من و شازده می گفتیم در*اژه اینجا، در*اژه آنجا...درا*ژه همه جا ..." و یخ *چای و دلستر و...اما شازده از تبلیغ پوشک بیبی فاین خوشش میاید و می گوید "آخه این یکی برای نی نی های یک ساله لازم است"... تبلیغی هم در خیابان خدامی دیده می شود که در مورد آشپزخانه و کابینت و این حرفها...و چون در تصویر آن ، کف آشپزخانه شطرنجی است شازده به محض دیدن آن می گوید:"بالاخره یک چیز خوب هم تبلیغ کردند" آخه شازده کوچولو فکر می کند تبلیغ بازی شطرنج در آن دیوار بزرگ ارائه شده و من هم گاهی دوست ندارم رویاهای شیرین اش را خراب کنم و از آن تبلیغ شطرنج!! لذت می برم...

 بعداْ نوشت:  راستش منو که می شناسید دوست نداشتم شعاری بنویسم اون پاراگراف آخر را حس می کنم کمی حالت نصیحت به خودش گرفته....قصد نصیحت و شعار نداشتم ولی حرفهایی هست که گاهی باید زد...به خصوص بعد از ایمیلی که از یکی از هنرمندانی داشتم که کارش مورد علاقه پسرم بود و حس اون هنرمند را که از کارش جامعه (و حتی ماها که بخش کوچکی از جامعه هستیم) حمایت لازم را نکرده است....در ضمن٬  این دو آلبوم که اخیرا معرفی شد (لونگا و مونگا و نیز موسیقی ما)  علاوه بر کودکانی که آشنایی اولیه با موسیقی دارند و در حال گذران دوره های ارف هستند٬ برای کودکان دبستانی (حتی سالهای آخر دبستان و راهنمایی) هم مناسب است ....به خصوص "موسیقی ما" چون شنیداری است برای بچه های به سن آرمان٬ اگر آشنایی اولیه موسیقی و عادت به اینجور سی دی ها و برنامه ها نداشته باشند شاید قابل پذیرش نباشد....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/12ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

از 13 تا 15 مهر ماه کنسرت گروه موسیقی پارس در تالار وحدت برنامه داشت که آرمان را برای روز پنجشنبه به این کنسرت بردیم (متاسفانه بلیتش برای خیلی از علاقمندان که بچه هاشون در موسسه پارس هستند هم نایاب شده بود...و گرنه اطلاع رسانی می کردیم...ما که در بالکن اول بودیم از همکف تا بالکن سوم همه جا را پر از بچه و پدر و مادرهاشون دیدیم)

کنسرت از سه قسمت تشکیل شده بودقسمت اول ارکستر فلوت ریکوردر بود که قطعاتی از سوئیت فندق شکن چایکوفسکی را اجرا کردند به اضافه یک قطعه شاد از حشمت الله سنجری....شازده آرمان از این قسمت خیلی خوشش آمد...قسمت دوم حرکات موزون و موسیقی ملل بود که از ملودی محلی اُکراینی، سرخپوستی، سیاهپوستی تا قطعاتی از چایکوفسکی و شهرداد روحانی و...که با حرکات زیبای نمایشی کودکان و نوجوانان پارس همراهی میشد شنیده میشد....و قسمت سوم نمایش سیمرغ بود که از عطار نیشابوری ....قصه پرندگانی که به رهبری هد هد در پی یافتن سیمرغ بودند و هر کدام به دلیلی رفیق نیمه راه می شدند و در آخر تعداد اندکی به قله قاف می رسیدند و در می یافتند که سیمرغ خود آنها هستند.....نمایش توسط کودکان و نوجوانان پارس بازی شد با همراهی گروه کنسرت موسیقی سنتی از کودکان و نوجوانان پارس که قطعات متعددی را نواختند...نمایش خوبی بود اما به گمانم خیلی نتونسته بود پیام خودشو را خوب برسونه.....میشد بهتر از اینها ارائه بشه به نظرم....البته باز علیرغم طولانی بودن، آرمان خوب اونو دنبال می کرد...

تنها ایراد اساسی کنسرت ، جای خالی موسیقی کلاسیک بود بخصوص که پسرک من علاقمند آن هست و در مسیری که بطرف تالار وحدت می رفتیم چند بار پرسید "ویولون هم می زنند؟"....و متاسفانه در برنامه دو ساعته هیچ جایی برای ویولون و گیتار و پیانو....نبود و تماما سازهای موسیقی سنتی دیده میشد....البته برنامه اونقدر جذاب بود که علیرغم علاقمندی کمتر آرمان به موسیقی سنتی ، او را تا پایان با خود همراه کرد....

روز پنجشنبه، دختری به سن و سال آرمان هم بیانیه روز کودک موسسه را با بیانی زیبا و همراهی سنتور قرائت کرد...آرمان بعداً می گفت :"خوب شد که من جای اون دختر نبودم آخه خجالت میکشم  اونجا برم و حرف بزنم...." البته کنسرتهای داخلی موسسه کمی در اجتماعی ظاهر شدن شازده و بیان هنرش در جمع موثر بوده اما هنوز راه درازی در پیش داره....حتی در کنسرت سوم هم احساس کردم چند دقیقه اول که بیان سلام و احترام بچه ها به والدین بود آرمان چندان راحت نبود و دقایقی بعد عادی شد...

 


برچسب‌ها: موسیقی, تئاتر
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

در کنسرت دوم، بچه ها آموخته های خود را با "بلز" ارائه کردند اما اینبار سازهای گروه زایلوفون (باس، آلتو، سوپرانو) و متالوفون و بلز همگی در این کنسرت دیده می شدند....این کنسرت هم به شیوه کنسرت های قبلی در یک مسیر داستانی اجرا شد...داستان از این قرار بود که فصل پاییز فرا رسیده بود و بچه ها خوشحال از باز شدن مدرسه ها، آماده برای رفتن به مدرسه بودند....اونا با دینگ دنگ زنگ ساعت از اینکه آفتاب دراومده باخبر میشن و از خواب بیدار میشن (اینجا آهنگ ساعت را می نوازند و میخونند: دینگ دینگ دنگ دنگ دینگ دینگ دنگ / ساعت هی می زنه زنگ/ آفتاب دراومد پاشو/ خورشید میگه بیدار شو....

بچه ها تو راه مدرسه یه زرافه پیر می بینند که خسته و غمگین نشسته آخه سر و پا و دستش شکسته و ترانه اونو خیلی قشنگ می خونند "زرافه پیر خیلی غمگینِ/ آخه سر و پا و دستش شکسته/ بداخلاق شده بهانه گیرِ / آخه سر و پا و دستش شکسته/ با همه  قهر کرده/ یه جا   تنها   نشسته /..... آخه سر و پا و دستش شکسته " موقع خوندن این ترانه، آخر هر بیت بچه ها همزمان  روی نتهای ر و لا و نیز می و سل می نواختند آرمان که پشت متالوفون نشسته بود اونجا که میخونند "با همه /قهر کرده/ یه جا تنها نشسته" بعد از "با همه" به ترتیب روی "ر-بالا" و "سی" ضرب می زد و نیز بعد از "قهر کرده " هم به ترتیب روی "ر-بالا" و "سی" ....و بعد از" یه جا تنها نشسته" روی "دو-بالا" و "لا"...

در آخر بچه ها با رسیدن به مدرسه و دیدن هم شادمانی می کنند و ترانه "میره به سوی دبستان" را می خوانند و دو به دو با قسمت پایانی آن رقص ساده ای را اجرا می کنند...

...

ترم جدیدشون قرار هست آموزش فلوت هم شروع شود و در کنار آن آموزش ریتم (با آموزش مفاهیم نتهای گرد/ سفید/ سیاه/ چنگ) با بچه ها کار می شود...دیروز مربی کلاس صحبت می کرد برای مادران در مورد اینکه با توجه به اینکه بچه ها، حافظه تصویری خوبی دارند در کلاس چه بسا مجبورند در کنار آموزش از نقاشی و سفال و....برای در خاطر ثبت شدن بچه ها استفاده کنند مثلاً ترم قبل برای شعر زرافه پیر در کلاس با سفال، زرافه پیر دست و پا شکسته درست کنند یا برای آهنگ و ترانه "ترنم قشنگه" ، با سفال یک ترن درست کنند...

بچه ها نسبت به یک و نیم سال پیش پیشرفت خوبی داشته اند...دو هفته پیش هم برای والدینی که ترم اول بچه هاشون بود، برنامه مختصری اجرا کرده بودند...همون روز مربی شون قصه نت ها رو که در جنگل دنبال خونه می گشتند تعریف کرده بود که شازده برام تعریف کرد اما هنوز قسمت دوم قصه مونده و براشون تعریف نشده شاید در یه فرصتی این قصه را هم که به قصد آموزش موقعیت نت ها روی خطوط حامل در کلاسشون تعریف میشه، اینجا آوردم....

 

پ.ن: سومین کنسرت آرمان و دوستانش باید در شهریور نوشته میشد اما برخی گرفتاریها فرصت نداد...با تاخیر اینجا اوردمش فقط برای ثبت در خاطراتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت   توسط مامان دریا  | 

پیش نوشت: در نوشتارهایی با عنوان موسیقی کودک ، سعی می کنم یک سری سی دی ها ، دی وی دی ها ، نرم افزارها و بازیها، کتابها ، مطالب مرتبط دانلود شده از اینترنت و دیگر وسایل کمک آموزشی در جهت موسیقی کودکان را ارائه بدهم. البته مطالبی که میارم همانهایی خواهد بود که برای آرمان از زمان شرکت در کلاسهای موسیقی پارس، تهیه کرده ام و از نزدیک آشنایی دارم.....به عنوان اولین گامُ یک محصول وطنی را معرفی می کنم:

 

لونگا و مونگا: آموزش مبانی موسیقی برای کودکان

ناشر: رسانه ساز دانش ؛ 1389 www.rasanehsaz.ir

تلفن: 44280793 و  44280976

آدرس: تهران، خ ستارخان، نرسیده به پل ستارخان، پلاک 622، واحد 5 ، انتشارات رسانه ساز دانش

نویسنده و تهیه کننده: ویلیام نیری

 

لونگا و مونگا جزو معدود دی وی دی هایی است در زمینه آموزش مبانی موسیقی به کودکان، که به زبان فارسی است در واقع در آن در قالب داستانی، اصول و مبانی اولیه موسیقی به کودکان آموزش داده می شود. عروسکی به نام مونگا ، پول توجیبی های خود را جمع کرده و حالا به آرزویش که ثبت نام در کلاس موسیقی است رسیده است ولی او نمی داند چه سازی را باید انتخاب کند....مدیر موسسه لونگا که اسم خودش هم لونگا می باشد، تعاریفی از مفاهیم اولیه موسیقی به او می دهد و یک سری آشنایی با سازهای سنتی و کلاسیک را برایش فراهم می کند....

به همراه این دی وی دی ، یک کتابچه کوچک هم هست که مختصراً مطالب ارائه شده در دی وی دی در آن هم آمده است در همین کتابچه از قول ویلیام نیری، دلیل نامگذاری این اثر را چنین می خوانیم:

"...امروزه شاید بتوان گرد را طولانی ترین نت به حساب آورد ولی در گذشته نت هایی با کشش بیشتر نیز وجود داشته مثلاً در قرون وسطی در حدود اواخر قرن دوازدهم تا نیمه قرن سیزدهم بلندترین نت، نتی بود با نام "لونگا" (Lunga) به معنی دراز که ارزش آن چهار برابر نت گرد امروزی بود. اسم شخصیت این داستان (لونگا) از همین نت گرفته شده است..."

این دی وی دی  به صورت نرم افزاری چند رسانه ای تهیه شده؛ یعنی آن را هم میشه در دستگاههای پخش دی وی دی قرار داد و با تماشای نمایش آن، اطلاعات خوبی بدست آورد و هم از طریق رايانه فیلم را تماشا نموده و به سوالهای مطرح شده در هر قسمت پاسخ داد (قسمتهای تعاملی و اینتراکتیو)....

ویلیام نیری در سخنی با والدین چنین میگوید: مخاطب آگاه ممکن است در قسمتهایی از این اثر با مواردی برخورد کند که از دیدگاه علم موسیقی خدشه پذیر بنماید. قطعا ساده گویی در اثری که مخاطب آن کودکان و نوجوانانند ممکن است باعث شود آن اثر از یک کار صد در صد علمی و دانشگاهی کمی فاصله بگیرد. مثلاً آن چه که در این مجموعه به عنوان ریتم آمده است شاید چندان دقیق و همه جانبه نباشد اما توضیح دقیق تر واژه هایی چون ملودی ، ریتم و...از حوصله و درک مخاطب کودک خارج می باشد...

در فیلم ارائه شده در این دی وی دی به زبان ساده با برخی مفاهیم و تئوری موسیقی آشنا می شویم اهم مطالب بیان شده در آن به این صورت است:

تعریف هنر و موسیقی،  نحوه تولید صدا، اسامی نت ها، مشخصات صدا....

آشنایی با مشخصات صدا: زیر و بمی صدا، کشش زمانی (نت گرد، سفید، سیاه، چنگ، دولاچنگ و... و همچنین سکوتها: سکوت گرد، سکوت سفید و...)، شدت موسیقی (پیانو و فورته و... علائم بیانگر آنها)، رنگ  يا طنین صوت،

آشنایی با عناصر تشکیل دهنده موسیقی: مثل ملودی، ریتم و هارمونی

همچنین در آن، بچه ها با اغلب سازهای موسیقی ايرانی و کلاسیک آشنا می شوند...آلات موسیقی ایرانی نظیر نی، تار، سه تار، عود، سنتور، کمانچه، تمبک، دف،... که در مورد هریک توضیح مختصری داده شده و سپس قطعه ای نواخته شده با آن ساز به صورت تصویری نمایش داده می شود....

اما برای آشنایی با سازهای موسیقی کلاسیک ؛ از سی دی Meet the Orchestra بی بی انشتین کمک گرفته شده ولی سعی شده در حد امکان معادلهای فارسی برای سازهای موسیقی کلاسیک گفته شود.....

آرمان از این اثر خیلی استقبال کرد ...البته این اثر به نسبت سی دی های تعاملی دیگری که آرمان، در زمینه موسیقی کلاسیک دارد اثر چندان قوی به شمار نمیاید ولی قصدم از تهیه آن، به خاطر بخشی بود که آشنایی با سازهای موسیقی سنتی ایران دارد....و احساس کردم پسرم به خاطر روایت داستان گونه آن و نیز به جهت آنکه بر عکس دیگر سی دی هایش در این زمینه که به زبان انگلیسی است این یکی به زبان شیرین فارسی بود با آن ارتباط خوبی برقرار کرد ....

نکته ای که در آن برایم حائز اهمیت بود و جای تشکر دارد و نشانگر  آگاهی خوب تهیه کننده آن٬ ویلیام نیری٬  از کودک و روانشناسی کودک است اینکه در پایان داستان ، وقتی لونگا از مونگا می پرسد حالا که با سازها آشنا شدی دوست داری در چه کلاسی ثبت نام بشی؟ مونگا جوابی که بیانگر انتخابش باشد نمی دهد و می گوید باید برم فکر کنم و مشورت کنم ....( نگران این بودم که در آخر داستان، مونگا سازی را انتخاب کند و پسرک آزرده خاطر بشه....چون بار اول که نمایش را تماشا می کرد در طول داستان مدام می گفت "میدونم آخرش ویولون را انتخاب می کنه....")

 

پ.ن: علیرغم همه کاستیهاش به عنوان یک گام اولیه، اثر قابل احترام و خوبی است و برای کودکانی که هنرجوی ارف هستند و یا حتی کودکان دبستانی که قصد شرکت در کلاسهای موسیقی دارند ، می تواند سودمند باشد....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/24ساعت   توسط مامان دریا  | 

·         شازده تازگیها یه بازی عجیب و غریب میکنه که نمی دونم از کجا و چه جوری یاد گرفته...با انگشت خود، کمی بالای پلک چشم خود فشار وارد میاره و منو نگاه می کنه و گویا اون لحظه ، 2 تا مامان می بینه!! ازش می پرسم داری چیکار می کنی؟ میگه:"دارم روح ات رو در میارم "....تعجیم می کنم و میگم مگه تو چی از روح !! میدونی بچه؟؟؟ میگه :" چه احساسی داری وقتی روحتو دارم در میارم؟؟؟"....به جای جواب دادن بهش ازش می پرسم: فکر می کنی قراره اتفاقی بیفته با این کار؟؟؟ میگه: "خُب اگه روح منو در بیاری، فکر کنم شکلم عوض نشه ولی خودم هم نباشم اونوقت میشم یه آرمان تقلبی، مثل سوپرمن تقلبی که اون دانشمند بدجنس با تغییر ژن درستش کرده بود..."

راستش  هاج و واج می مونم که این چیزها را از کجا میگه... آخه تو دائره المعارفهاش که در مورد "روح" چیزی نداره و تا بحال در خونه صحبتی در این باب نشده!!!!.....

 

·         از پدرش می پرسه: "اگه پدر و مادر بچه ای بمیرند اون بچه با کی زندگی می کنه؟"....و در ادامه می پرسه:" اگر خاله و عمه و عمو و دایی ها و  دختر خاله ها و دختر عموها و پسر دایی ها و ....همه اونهایی که من می شناسم بمیرند اونوقت چی...من چه جوری زندگی کنم؟" و پدر توضیحاتی در مورد پرورشگاه و آسايشگاه و این چیزها میده....

 

·         دارم کتاب "هفت برادر" را براش می خونم (از اون کتابهاست که در دو سال گذشته مورد علاقه اش بوده...) میگم در زمان "امپراتور" چین ....و در توضیح امپراتور بهش میگم در چین میگویند امپراتور، در یه کشور دیگه "پادشاه"...در یه جای دیگه....          شازده حرفم رو قطع می کنه و میگه :"در ایران هم میگن "قبله عالم" "....

 

·         روز پنجشنبه (20 مرداد) وسط گردگیری و خونه تمیز کردنم دنبالم راه افتاده که چرا نمیایی رُمان جدید منو بنویسی ...یه رُمان!! تعریف می کنه به اسم "عینک جادوئی" ....و برام جای خوشحالی داشت که در حین تعریف قصه ٬ همه اش نمی گفت "نامرئی" بلکه مترادفهایی چون "ناپدید" و "غيب شدن" هم  استفاده می کرد...

 

·         شربتی از عرقیات گیاهی داره میخوره...می پرسم اگه گفتی شربت چیه؟ میگه:" تو مايه های شربت بیدمشک و عرق لگاه هست"... (عرق* لگاه در جنوب ایران مرسوم هست و عرقی است که گویا از شکوفه درخت خرما ... می گیرند و باب میل شازده هست....)

 

·         دارم ظرف میشورم اومده میگه:" مجسمه اون موسیقیدانها رو برام میخری؟" میگم باخ یا موتزارت....میگه" مجسمه بتهوون رو میخوام...." این روزها آشنایی خوبی_ به نسبت سن و سالش_  با موسیقیدانهای بزرگ پیدا کرده ...کتابهایی در مورد زندگینامه شون از کتابخونه پارس گرفته بودم البته برای خودم...ولی پسرک گیر داد که بخوون برام ....سی دی های آموزش موسیقی اش هم، هر کدوم متمرکز روی یه موسیقیدان بزرگه....مثلاً سی دی "آلیس در چهار فصل ویوالدی" ...یا "فندق شکن" چایکوفسکی ...یا....(در مورد تک تک این سی دی ها در پستهای بعدی می نویسم)

 

·         هنوز خوندن فارسی رو یاد نگرفته اما نُت خونی را (البته اگر با کلید سُل شروع بشه) یاد گرفته و یکی از سرگرمیهای جدیدش اینه که کتابهای نُت فلوت و...را میاره و شروع می کنه سطر به سطر اونها رو خوندن....(البته هنوز نت خونی را در موسسه پارس براشون شروع نکرده اند اما شازده از روی سی دی های آموزش موسیقی و ....و تخته موسیقی ....اون رو یاد گرفته... و خوندن و آموزش دادن آن به دیگران جزو علاقمندیهای این روزهاش هست...)

 

·         آلبوم موسیقی تئودوراکیس (خالق موسیقی فیلم های حکومت نظامی، زوربای یونانی ، فیلم زد و ....) که تموم میشه  ، آلبوم جدیدی شروع میشه.... پدرش شنونده فوق العاده خوبی در زمینه موسیقی کلاسیک و...بوده و هست و کمتر پیش میاد موسیقی را گوش دهد و تشخیص ندهد که چیه و کار کی؟؟؟ ولی پدر از من می پرسه که چیه؟؟؟ آخه از روی فلش مموری من پخش میشد که پر از آلبوم های موسیقی مختلف بود و من داشتم به مُخم فشار میاوردم که کدوم البوم هست و چی...که یه دفعه شازده گفت:" همین خوبه...من يانی را خیلی دوست دارم..." بعله کنسرت یانی در لاس وگاس بود...

 

·         و.............

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/22ساعت   توسط مامان دریا  | 

....

طبق روال یکشنبه ها، شازده کوچولو ديروز کلاس موسیقی داشت ...این روزها ترانه ای را در مورد زرافه پیر دست و سر و پاش شکسته!! تمرین می کنند ...من هم دو هفته ای است این شعر گونه کوچک را می خوانم تا حفظ شوم اما حفظ نمی شوم و همه اش غُر می زنم که هیچ چیز بدتر از حفظ کردن مطلبی نیست که به اسم شعر باشد اما شعر نباشد!!! البته ديروز متوجه شدم که راست میگویند "عروس بلد نیست برقصد میگه اتاق کج است!" یا یه همچین چیزهایی....اینو وقتی متوجه شدم که دیدم شازده همون شعر گونه را خیلی ریتمیک و قشنگ میخواند و جالب اینکه به من میگه :"تو نخوون، بلد نیستی مثل شقایق جون بخونی"...منظور پسرکم اینه که خارج از دستگاه میخونم.... ديروز تو کلاس موسیقی گویا سفال بازی هم داشتند و زرافه درست کرده بودند...البته این روزها یه خورده بعضی مامانها دلخورند که دوره اُرف بچه ها داره خیلی کشدار میشه ...من هم اولش اینطوری فکر میکردم ولی بعد با خودم گفتم این دوره بهترین فرصتی هستکه آرمان پیش از شروع آموزش یک ساز، با موسیقی از نظر شنیداری و بازی ارتباط بیشتری پیدا کند در همین راستا ، الان سه ماهی میشه که در خونه بخش اعظم بازی کامپیوتریش، بازیهای آموزشی مرتبط با موسیقی شده (آنقدر این بازیها متنوع و آموزنده هستند که به گمونم در چندین پست در موردش بنویسم بعداً...) الان با گوش دادن به آسونی میتونه خیلی از سازها را تشخیص بده ...پیانو، گیتار، ویلون، فلوت، هارپ، ....و حتی وقتی یک دوئت (دو نوازی )گوش میده باز میتونه دو سازی را که همزمان نواخته میشه را تشخیص بده...میدونه که مثلاً ویلون، ویلونسل، هارپ دریک خانواده اند به اسم سازهای زهی...یا ترومپت و ترومبون و فرنچ هورن دریک خانواده اند...شکل همه آنها را تشخیص میده....البته ایراد کار در این هست که چون همه سی دی های بازی در این زمينه ، تولید کشورهای غربی است شازده کوچولوی ما به سمت موسیقی کلاسیک داره علاقمند میشه...البته دوست داشتم در این زمینه و در مورد موسیقی سنتی کشور خودمون هم بازیهای رایانه ای خوبی باشه اما متاسفانه تا به اینجا چیز قابل قبولی نیافتم و تنها چند سی دی ترانه های کودکانه به سبک سنتی هست مثل "لطف تمبک" ، "سبزه ريزه ميزه"..."این گوشه تا اون گوشه"....و دو اثر جدیداً انتشار یافته از مهدی آذرسِنا به نامهای "سبد سبد گل" و "شادی میاد به خونمون" که هفته پیش تهیه کردم و هنوز آرمان گوش نداده....اما کلاً به خاطر سهل انگاری خودم ، پسرک کمتر به موسیقی سنتی تمایل نشون میده و باهاش ارتباط برقرار میکنه (من معتقدم که بخش اعظمی از علاقمندیمون به نوع موسیقی هم اکتسابی است...) آرمان وقتی نوزاد بود براش لالایی های پری زنگنه و آهنگهای محلی پری زنگنه می گذاشتم گوش بده و هنوز هم به این آثار علاقمند هست اما متاسفانه علاقه چندانی به آثار کودکانه سنتی نشون نمیده مثلاً در "سبزه ریزه میزه " به غیر از ترانه "سرونازه دخترم" از بقیه خوشش نمیومد ...یا "این گوشه تا اون گوشه" را هم نمیتونه برای بار دوم گوش بده...برخی ترانه های "لطف تمبک" را دوست داره اما نه همه آنها را...اما صبحها که از خواب پا میشه خوابآلود میره دی وی دی کنسرت یانی در آکروپلیس را بر میداره تو دستگاه میزاره و با اون خوش خوشانش میشه...اون قسمتی از کنسرت را که خانم سیاهپوست آمریکایی ( Karen Briggs) ویلون میزنه و قسمتی که به همراهی شهرداد روحانی با هم ویلون میزنند عاشقشه، و بارها نگاه میکنه...موسیقی محلی اروپای شرقی مثل چک، لهستان و ...را دوست داره..... و تو ماشین که نشسته وقتی سی دی "این گوشه تا اون گوشه را میزارم" مخالفتی نمیکنه اما تکرارشو نمیخواد و از تموم شدنش خوشحال میشه اما وقتی اولین آهنگ از آلبوم "کارمینا بورانا" کارل ارف پخش میشه از صندلی عقب ماشین شیرجه میاد به سمت ضبط ماشین و عدد 3 را که آهنگ را در موقعیت تکرار قرار میده فشار میده و قادره برای دهمین بار پشت سر هم اونو گوش بده و لذت ببره ...بی انکه چیزی از شعر آن بدونه اونو زمزمه کنه .....

.

.

.

اومدم دو خط در مورد دیروز عصر بنویسم سر از مطالب بالا دراوردم (معلومه که انشا نوشتنم هم تعریفی نداره مثل شعر و آواز خوندنم) ...

دیروز عصر شازده داشت فایل بایگانی شده ای از خاطرات دوره های موسیقی اش را ورق میزد (مثل دعوت نامه کنسرت، یا نقاشیها و رنگ امیزهای نُت ها و...کارتهای شناسایی برای کلاسهاش و ....) و برخی از کاغذهای تکراری و یا انهایی که دوست نداره را کنار میزاشت که نمیخوام اینارو نگه دارم...من هم گفتم اشکالی نداره اونا را نگه می دارم برای خواهرت...شازده تو همین موقع رسید به کاغذی که ترانه "یه پلنگ و یه گرگه..." روی آن نوشته شده بود و قسمتی از اون کاغذ٬ پاره شده بود ...اونو گذاشت یه طرف و گفت اینکه پاره است به درد نمیخوره...و من گفتم بزار روی اونهایی که میخوام بدم به خواهرت....نگاهی بهم کرد و گفت :"نامادر بازی داری درمیاری ها!" گفتم بعععله؟؟؟ گفت: داری چیزهای به درد نخور را نگه میداری برای دخترت ، خُب یعنی برای اون داری نامادر بازی درمیاری و فرق میزاری بین من و اون!

.

.

.

برای رفع خستگی  از این مطلب طولانی در زیر لینک اولین آهنگ کارمینا بورانا را میزارم  اثر کارل اُرف  که البته خیلی هاتون اونو یا در تیتراژ پایانی قهوه*% تلخ شنیدین یا در ارباب *حلقه ها...(از دو مسیر متفاوت میزارم دانلودش را امیدوارم بتونین گوش بدین...و لذت ببرین)

 O fortuna

کارمینا

پ.ن: البته الان خواهری در کار نیست برای شازده ، محض اطلاع دوستان...اما اگر باشه ، شاید از نوزادیش گونه ای دیگر عمل کنم  که خواهرش بره سمت موسیقی وطنی و سنتی....البته اگر این را هم شازده به حساب نامادری!! نزاره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/10ساعت   توسط مامان دریا  | 

آرمان هم از اون دسته از بچه کوچولوهاست که از خواب نیمروز متنفر است و هیچوقت بعد از ناهار نمیخوابه... و در پنج سال گذشته  همین امر باعث میشده که من هم به نوعی نتونم یه چرت کوتاه بعد از ناهار بخصوص روزهای تعطیل آخر هفته داشته باشم...چون شازده نه تنها دوست نداره خودش بخوابه که وحشت داشته از اینکه چشمهای مرا هم بسته ببینه ...ولی در یک ماه گذشته کم کم احساس کردم که شازده مثل سابق دیگه نگران این مساله نیست و من وقتی بعد از ناهار، روی کاناپه کتاب به دست دراز میکشم دیگه منو مدام چک نمی کنه و گاهی حتی نیم ساعتی یا حتی بیشتر هم میخوابم ...

یکشنبه ای که گذشت (نیمه شعبان) یه روز تعطیل بود بعد از ناهار، جلوی تلویزیون روی زمین یه بالش زیر سرم گذاشتم و پسرک را که مشغول با بازی و موسیقی شوالیه ای!! اش بود نگاه می کردم که خوابم برد ساعتی بعد با سر و صدای پسرک که بالای سرم می چرخید و چیزهایی می گذاشت و برمی داشت بیدار شدم...دیدم دورتا دور من، یک سری صفحاتی که مربوط به ترم های گذشته موسیقی بود در رابطه با آموزش نُتها و...مرتب چیده و کتابهای آموزشی فلوت و خود فلوت و بلز و دقک و قاشقک و طبلک و...دیگر تشکیلات مربوط به موسیقی اش را چیده و مدام چیدمان آنها را تغيير می دهد و با خود حرف می زند...پرسیدم چه می کنی؟ گفت:"دارم درس جدیدی را که به بابا میخواهم یاد بدم آماده می کنم"...بعد گفت:"یه خبر خوب برای بابا دارم، البته برای شما هم خبر خوبی هست چون خبر در رابطه با همسرتون می باشد" و گفت:" بابا، از این جلسه ، ترم فلوتش شروع میشه"...و بعد ادامه داد:"میتونی به مان جون (مادربزرگ پدریش را میگفت) خبر بدی که خوشحال بشه که پیشرفت پسرش در موسیقی عالی بوده"... و بعد همین طور کاغذها را جابجا می کرد و فلوتها و بلز و غیره را اینور و انور می گذاشت...پدر که بیدار شد هنوز چایی از گلویمان پایین نرفته میگه:"کلاسمون شروع شده، صفحه ای از نتهای کتاب آموزش فلوت ریکوردر را باز کرده و برای پدرش میخونه و توضیح میده که نت سُل روی خط حامل دوم هست و نت سی روی خط سوم و نت لا وسط این دو خط.... اینکه اینجا نت لا ُ توخالی هست یعنی نت سفیده و باید بیشتر از نت سیاه بکشی و میخونه ....و روی فلوت نشون میده که با دست چپ می گیری و انگشت شست چپ روی سوراخ پایینی و انگشت اشاره چپ روی سوراخ بالایی و وقتی فوت میکنی میگی "تووو" اونوقت میشه نُت سی...اگه انگشت وسط را روی سوراخ دوم از بالا بزاری (اضافه بر دو انگشت قبلی) میشه نُت لا و....همین طور نت سل را نشون میده و در فلوت میدمه و بعد از پدر میخواد که اینکارهارو انجام بده....

 

پ.ن: پدرش نوازندگی هیچ سازی را بلد نیست ...اما آنقدر از بچگی علاقمند به موسیقی بوده و موسیقی زیاد و متنوع گوش داده که حافظه و درک موسیقی بالایی داره و موسیقی های خوب را عالی میشناسه و لذت میبره از آنها...و شازده حالا مدتی است که آموخته هاشو برای پدر تدریس خصوصی می کنه ....

پ.ن2: ترم فلوت شازده از پاییز شروع میشه اما وقتی من تمرین می کنم چنان تمرکز روی تمرین من داره که از مامان عقب نیفته که هر چی من یاد می گیرم اون هم بلافاصله یاد میگیره....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/04/28ساعت   توسط مامان دریا  | 

... شاید بطور ميانگين پسرک در هر روز نيم ساعت ، با کامپيوتر مشغول باشد... و یک ساعتی یا حتی کمتر هم با دی وی دی پلیر ، کارتون ببیند....گاهی حتی دو سه روز متوالی سراغ کامپیوتر نمی رود...گاهی مادرش _بخصوص وقتی مکالمه تلفنی دارد_ برای سرگرم کردن پسرک او را پای کامپيوتر می نشاند...خوشبختانه خیلی اهل بازیهای کامپيوتری نيست و تا بحال نشده که در لوازم التحريری سراغ سی دی های بازی برود (یادمه برادرزاده ام –الان اول دبيرستان هست_ به سن پسرم که بود محال بود بیرون از خانه برود و با یک سی دی بازی جدید برنگردد!) همچنانکه تا بحال نشده در سوپرمارکتها از من تقاضای چیپس و پفک بکند...با اینکه هیچ منعی هم در کار نبوده ...اما در کودکی هم همه چیز در اختیارش گذاشته نشده که عادتهای بد پیدا کند....خوراکی مورد علاقه اش ، بستنی و شیر و شیرکاکائو است ...در کارتونهای مورد علاقه اش، کماکان سفیدبرفی، زيبای خفته، دیو و دلبر حرف اول را می زند ولی از تماشای بتمن و زورو و تام و جری هم به همان نسبت لذت می برد ... سی دیهای "بن تن" که به بازار میاد از دوستانش می شنود و من هم می خرم اما فقط یک بار می بیند ...در حالیکه سفید برفی را تا به حال دهها بار _در یک و نیم سال گذشته_ دیده است...

بازیهای کامپیوتری مورد علاقه اش هم  سه چهار تایی بیشتر نیست که البته از آنهایی نیست که در بازار پر هستند و ماشین بازی و مسابقه و یا بزن بزن و ...می باشند...نه، این بازیها را شاید ماهی یکبار در خانه اقوام بکند اما در خانه نداریم ...

دو سه سال پیش یکی از همکارام یک سی دی بازی داد برای آرمان٬ که تعداد زیادی بازی به سبک قدیمی دارد مثلا یکیش اینجوری هست که پسرکی وارد غاری می شود و باید غولهای سر راه خود، حلزونها و ...را با پرتاب سنگ و ...از بین ببرد تا به طلاها برسد اسمش Gold Miner هست...و مدام به مراحل سختتر می رود ...به غیر از سه چهار بازی از این سی دی که هر از گاهی آنها را انجام می دهد، بازیهای مورد علاقه دیگرش، سی دی های بازی موسیقیایی است که فعلاً از ميان آنها٬ علاقمند به سی دی Groovy_Shapes  است. مجموعه Groovy ، سه تا سی دی هست که همانطور که گفتم آرمان فعلاً سی دی اول را استفاده می کند و سی دی بازی موسیقیایی دیگرش NutCracKer نام دارد (در مورد این سی دی ها که از پارس خریدیم و فوق العاده هستند در یک پست مجزا در آینده خواهم نوشت)...

این مقدمه طولانی را برای چی اومدم؟؟؟؟ آهان ؛ می خواستم بگم پسرکم عاشق یکی از بازیهای همون سی دی است که همکارم داده...اسم بازی الان خاطرم نیست و راستش حتی بازی را نه خودم بلدم و نه پسرم کاملاً بلد هست....بازی یک شوالیه (یا بقول پسرکم شغاليه!!) روی اسب را نشون می دهد که در بیشه و جنگل مه الود باید پسرک او را به تاخت هدایت کند و در سر راهش٬ دشمنان جادوگر و دیو و...را از بین ببرد و شوالیه به کلبه هایی می رود... نامه ای از پادشاه دارد... باید در پی فرمان پادشاه کارهایی بکند...و چیزهایی در این مایه ها....

و من هر روز به پسرک قول میدهم که در اولین فرصت بشینم و راز و رمز بازی را برایش دربیارم اما فرصت نمی کنم....

لابد می گویید اینهمه آسمون و ریسمون بافتی که بگی پسرکت از یه بازی خوشش میاد اون هم "گیم"ی که نه خودش خوب بلد هست و نه مامانش!!! اصلاً وقتی بلد نیست چرا هر روز سراغش میره؟

آهان، مطلب همینجاست.... همراه اين بازی شغاليه ای!!! (اسمش را پسرم اینگونه گذاشته)، موسیقیی پخش می شود که پسرک عاشق آن است. و من اولش می پنداشتم که موسیقی مال آمریکای لاتین یا ونزوئلا و شیلی و اون ورها باشد...اما امروز فرصتی یافتم و رفتم سراغ دو سایتی که اول اون بازی زیر عنوان "موزیک" آدرسشان آمده:سالتريا و گروه Krless ....

و اون وقت متوجه شدم موسیقی که شازده کوچولوی من دوست دارد از آن مردم "چک " است...حتی قطعاتی کوچک  از همان موسیقی را در سایت مورد نظر یافتم گوش کنید:

آهنگ Nikris از آلبوم Hoyetoe 2000  و  Tedescha  از همون آلبوم... 

آهنگ Collaudemus از آلبوم Ecce Krless 2005  و پراگ از همون آلبوم...

آهنگ Kalenda از آلبوم Hudci písní nejstarších  (1998) و  وو  Prima از همون آلبوم.

.

.

.

پ.ن۱: راستش اگر علاقه غیر قابل وصف٬ شازده کوچولوی ما را به این موسیقی می دیدید به من حق می دادید بابت اینهمه آسمون و ریسمون بافتن و گذاشتن این قطعات موسیقی...

پ.ن۲: جمعه گذشته رفتیم تماشای نمایش "حسنک کجایی" در برج آزادی ...البته شاید بعدا در موردش بنویسم ...اگر علاقمند بودین کوچولوهاتون را ببرین هر روز ساعت ۱۹ برج آزادی تلفن: ۶۶۰۶۴۱۲۲ و ۶۶۰۶۴۱۲۳ و  حتما روز قبل از رفتن تماس بگیرین....۱۵ اجرا بیشتر هم نمونده گمونم...

بعداْنوشت: خوشبختانه تونستم  آلبومها را بطور کامل از اینترنت دانلود کنم براش....آخه اونقدر دوست داره شنیدن اونا رو که حتی در خوندن ترانه ها و ریتم ٬ همراهی می کنه...

 دیگر علاقمندی اش در زمینه موسیقی٬ یانی و کنسرت یانی در آکروپلیس هست که اونم در فرصت دیگری در موردش خواهم نوشت....در ضمن ساز محبوبش این روزها "ویولون" شده...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/04/21ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

يکشنبه 22 خرداد نود ساعت 4 بعد از ظهر دومين کنسرت آرمان و دوستانش در موسسه برگزار شد... در ابتدا آقای ناصر نظر توضیح مختصری در مورد اهداف موسسه و هدف از دوره اُرف دادند ... و اينکه بچه ها در اين دوره به کمک بازیها و با سازهای اوليه با ريتم و نت و ...آشنا می شوند و اينکه در ابتدای نوازندگی اين خردسالان بنا به شيوه اُرف، از پنج نُت به جای هفت نت استفاده می شود که به آن "پنتا تونيک" می گويند  (تيغه های نتهای "فا" و "سی" را در اين ترم ، از روی بلز بچه ها برداشته بودند و آهنگ های آموزشی مبتنی بر پنج نت بود ) که در موسیقی آسيای جنوب شرقی مثل ژاپن اين نوع موسیقی (پنج نتی) را بیشتر داریم....

سپس برنامه بچه ها به اتفاق مربی هاشون  شروع شد....اين کنسرت هم در قالب داستانی مورد علاقه کودکان بود. "قصه خاله پيرزن و کدو قلقله زن".... نیکا جون نقش آقا شيره را داشت و گليتا نقش پلنگ.... و آوا جون که از همه بچه های کلاس کوچکتر است (متولد شهريور85) و ريز نقش و باهوش و خوشگل ، نقش گرگ... خاله شمسيه هم که کمک مربی کلاس هست نقش خاله پيرزن را بازی می کرد....بچه ها در ردیفی کمانی در بالای سن، پشت بلزهای خود نشسته بودند و خاله پيرزن می خواست از جنگل بگذرد تا به خونه دخترش برود بچه ها ابتدا به خاله پیرزن هشدار دادند که اینکار را نکند و جنگل پر از حیوونهای خطرناکه و برای همين با همدیگه یه گام چهارتايی نواختند با شعر گونه اينچنينی:     " دو دو دُل- فين/ رِ رِ رو-باه/ می می مِی- مون/ سُل سُل سوس- مار/ لا لا لاک- پُشت/ دو دو دُل- فين/ ....ولی خاله پيرزن مصمم بود که بره...در راه به آقا گرگه، پلنگ و شير برخورد می کنه اما به آنها میگه که داره میره خونه دخترش ، مرغ و فسنجون بخوره چاق بشه اونوقت که برگشت اونا بخورندش...به خونه دخترش که میرسه ، بچه ها در می زنند، زنگ می زنند با ريتم "دو  رِ  می  سُل  لاااااااا   لا ؛ تَق تَق تَتَق تَق/  لا  سُل می رِ دووووو دو ؛ دَنگ دَنگ دَدَنگ دَنگ" و با شعر " دَر  می  زَ نيم تََََََََََََََََََََََََََََََ َََََََََََََََََق تَق ؛ تَق تَق تَتَق تَق / زَنگ می زَ نيم  دَ َ نگ دَنگ ؛ دَنگ دَنگ دَدَنگ دَنگ" که البته قسمت اول با بلز و قسمتهای "تَق تَق تَتَق تَق" با دَقک و "دَنگ دَنگ دَدَنگ دَنگ" با مثلث نواخته ميشه....خاله پيرزن میخواد ماجرای حیيوونای جنگل را برای دخترش تعريف کنه اينجا هم بچه ها به کمکش ميان و آهنگ "دو دو ر ر می می میییییییییی/ دو دو ر ر می می میییییییییی/ دو دو ر ر دو دو دووووووووو/ دو دو ر ر دو دو دووووووووو......." را می زنند با آواز: "يه پلنگ و يه گرگه / يه شيره خيلی گنده/ توی راه منو ديدند/ خواستند منو بگيرند/ گفتم منم بهشون/ من هستم جايی مهمون/ وقتی چاق چاق بشم / غذای خوبی ميشم"...و موقع برگشت خاله پيرزن در لباس کدو کدو قلقله زن ميره و از گرگ و شير و پلنگ که سر راهش سبز ميشن میخواد که قلش بدن...و قل میخوره تا خونه اش....و بچه ها ميان وسط و حلقه می زنند و آهنگ ريتميکی ،با دست زدن و حرکات باز و بسته شدن حلقه تشکيل شده، می خوانند که در موضوع اينکه حيوونا گول خوردند و نتونستند خاله پيرزن را بخورند (باید فیلم را نگاه کنم تا شعر پايانی يادم بیفته_!!!) در طول داستان هم بچه ها با حرکات ساده ای توسط مضرابها روی بلز ورود شير و پلنگ و گرگ را بيان می کردند مثلاً برای ورود آقا شيره، همگی همزمان روی نت های "دو" و "سُل" می زنند ( همین کار را مادرها در کلاس خود برای آهنگ "ترنم تند ميره" به عنوان "همراهی باس " آموخته بودند و دو نفری که پشت زايلوفونهای باس بودند اين گونه می زدند)....و يا در جاهايی بچه ها ، مضراب خود را روی همه نتها با يک حرکت سريع می کشيدند....و ....

کلاً ميتونيم بگیم کار خوبی بود اگر از رفتن بچه ها به کلاس اينچنينی انتظار نداشته باشيم که چندين آهنگ بياموزند....بچه های همسن آرمان که در مهد کودک ثمره* زندگی، در يک سال گذشته کلاس اُرف را می گذراندند دست کم چهار آهنگ طولانی تر آموخته بودند (در پست اخیر "وباز مهد کودک"گفته ام) اما آرمان و دوستانش يک سال گذشته را به بازيهای مرتبط با موسيقی گذرانده اند و آموزه هاشون در مورد نُت ، ريتم ، و...همه در قالب بازی و داستان بوده..... من سيستم پارس را دوست دارم اينکه پسر کوچولويم وقتی به خانه میاد ميگه "امروز یه کلاس رفتيم که زايلوفونهای بزرگ داشت اونی که از همه بزرگتر بود بابا باس بود صداش قوی بود و اونی که کوچک بود بچه خونه بود که مريض بود همه اش "سوپ" "سوپ" خواسته بود و اسمش شده "سوپرانو" و مادر خونه "آلتو" بود که سرمايی هست و مدام "پالتو " خواسته اسمش شده "آلتو"....من پشت آلتو نشستم..."

من از اين قصه گويی خوشم مياد... از اين شيوه تدريس برای بچه های 4-5 ساله خوشم مياد (البته اين شيوه برای بچه های بالای 7 سال نیست و اونا در مدت زمان کم و با اصل مطلب آشنا می شوند) و از اينکه کنسرتهای آرمان ....همه آميخته ای از بازی و نمايش و موسيقی است خيلی خوشم مياد....اما انتقادی که به موسسه پارس وارد هست اینکه مدت زمان اُرف برای خردسالان در آنجا طولانی است و با توجه به اينکه هزينه اش هم نسبت به موسسات ديگر بالاست در مدت زمان طولانی فشار مالی زيادی را بر دوش خانواده های علاقمند می گذارد....ولی با همه اینها، شيوه پارس و به خصوص عملکرد خلاقانه مربیهاش برای من قابل احترام هست ....مثلاً کنسرتی که آرمان و دوستانش داشتند در کلاسهای همردیف با آرمان نمی بينيد....یعنی متد و روش کار یکی است اما هر مربی از خلاقیتها و داستان پردازیهای خاص خود استفاده می کند و این از نظر من خیلی جالب است...امتیاز دیگر پارس از نظر من؛ وجود کلاسهای رایگان آشنایی با تئوری موسیقی و فلوت برای والدین است که من یکی را شیفته کرده و در مطلب مجزایی شاید در مورد این کلاسها هم بنویسم ....این اشنایی والدین بی شک در نظارت بر تمرین و درستی تمرین خردسالان مهم است....

اما در اينجا لازم می دانم به دو موسسه معتبر در اين زمينه در تهران اشاره کنم که دوستان  علاقمند با توجه به نزديکی مسير و سنجيدن وضعيت موسِقی در آنها ، راحتتر تصميم گيری کنند:

آموزشگاه موسیقی ودا: اين آموزشگاه در فاز 2 اکباتان واقع شده و با مديريت سودابه سالم و همسرش پشنگ کامکار اداره ميشه ...تا اونجا که میدونم دوره ارف در آنجا در زمان کمتر و با هزينه ای (نصف پا.رس ...شايد هم کمتر) برگزار ميشه ...در دوره ارف علاوه بر بلز و فلوت، سازهای کوبه ای هم با بچه ها کار ميشه ...کلاً اگر میخواهيد نتيجه و کارايی اين موسسه را بدانيد سری بزنید به وبلاگ "هاناجون گل دختر مامان سميرا" ...که اخيراً کنسرتی هم در تالار وحدت داشتند....

آموزشگاه ودا: شهرک اکباتان ، فاز2 ، بلوک7 ، پشت ورودی 3، جنب پله فرار

تلفن 44664870 ، 44631828

 

مدرسه هنر و ادبيات کودکان و نوجوانان (وابسته به صدا و سيما): اين مدرسه هم که کلاسهای هنری در زمينه های مختلف دارد کلاسهای موسیقی از مقطع ارف و نيز آموزش سازهای سنتی و کلاسيک را دارد ....در آنجا هم هزينه های دوره ارف کمتر بوده و در کنار بلز و فلوت، اخيرا آموزش مقدماتی سازهای کوبه ای هم گويا اضافه شده....در مورد اين موسسه پيشنهاد می کنم سری بزنيد به وبلاگ "سخن آشنا" و نوشته های پدر سروش را در مورد کلاسهای ارف در آنجا بطور کامل بخوانيد...همين طور سروش در کلاسهای کر هم شرکت دارد که اطلاعات خوبی به شما داده می شود...البته سروش جان، به تازگی دوره ارف را در آنجا تمام کرده و در مرحله انتخاب ساز هست ....( آشنايی من با اين وبلاگ برمی گردد به جستجوی اينترنتی ام در مورد دبستان دکتر افشار...که سروش محصل آنجاست... در مورد دبستان دکتر افشار هم که اگر خدا بخواهد پسر کوچولوی من هم محصل آنجا خواهد شد؛ در مطلبی مجزا در آینده خواهم نوشت...)

 

کلاسهای ديگری که شنيده ام، آنها هم دوره های ارف قابل قبولی ارائه می دهند؛ عبارتند از آموزشگاه موسیقی هنگام در خيابان سپهر شهرک غرب؛ آموزشگاه پارت در ستارخان ابتدای پاتريس لومومبا؛  آموزشگاه موسیقی ارف در خيابان دولت ديباجی جنوبی....

 

پ.ن: جايزه دومین کنسرت شازده٬ از طرف مربیهاش یه مداد مزین به علائم نُتهای موسیقی بود و از طرف پدر و مادر٬ یه (تیر و کمون)کمون مزین به اسپایدرمن با چهار تیر بود به مبلغ سه هزار تومان...که خیلی خیلی خوشحالش کرد پسرک تیرانداز ما را...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/06ساعت   توسط مامان دریا  | 

این روزها نمی دانم اتفاقی، یا بر حسب یک کشش درونی، آهنگهای فولکولوریک پری زنگنه گوش میدهم و عجیب دلتنگ می شوم...دلتنگ یک نی نی 8 – 9 ماهه که با مادر به این آهنگها گوش می داد، و آواز "اَ" کشداری  سر می داد وحالا با گوش دادن به این آهنگها در هر زمان و مکانی، نگاه معصومانه آن نی نی کوچولو، جلوی چشمانم رژه می رود و آواز "اَ" کشدار و ممتدش در گوشم می پیچد....دلتنگ میشوم عجیب ...دلتنگی که پیش از آن تجربه نکرده بودم...

و حالا این نی نی، که پنج سالش را دیروز پشت سر گذاشت؛ علاوه بر پری زنگنه ، آهنگهای دیگری نیز دوست دارد از "آهنگ پسرم زورش زیاده" آلبوم "سبزه ریزه میزه" بگیر تا "حکومت نظامی" تئودوراکیس ....

این روزها دوست دارد بارها و بارها ترانه "would you change?" تریسی چاپمن گوش دهد ...و وقتی روی مبل نشسته و با لگوهای گل ستاره ایش در حال آفرینش است با خود زمزمه می کند "تو محور  شرارت/ ژیان  و  عشق  سرعت/...شام و  ناهار  نداریم/ جاش  میخوریم  کیک  زرد/ ....دو زار  ته  گنجه  بود فرستادیم  فلسطین/....غیرت  سیب زمینی/ توسعه  سبک   چینی/ ...پیتزای  قورمه   سبزی...*"

و با محمد نوری همراه می شود در آواز ترکی "مارال".....

" من گلمیشم سیزه گوناخ
جیران منه باخ باخ
مارال منه باخ باخ
پیشیر منه بیر قی قاناخ
جیران منه باخ باخ
گئوزل منه باخ باخ
خومار اولدوم خمار اولدوم خومار اولدوم خومار
کتان کوینک بندی گوموش
گئوردوم بیر حال اولدوم بیر حال اولدوم بیر حال اولدوم بیر حال......**"

 

می دانم که روزگاری دلتنگ این شازده کوچولوی پنج ساله خواهیم بود من و پدرش...دلتنگ لبخندها و خنده هایش، دلتنگ نگاهش، دلتنگ حرفها و سوالاتش، دلتنگ علاقمندیها و آرزوهایش، دلتنگ لوس شدنهایش و دلتنگ در خانه نشستنهایش، دلتنگ بهانه هایش، دلتنگ مامان شکلات و مامان لواشک گفتنهایش....و.....

 

 

آرمان علاقمند به قلب قرمز ....

 

آرمان و گیتار دختر دایی آیلار..

 

 

 

* این آهنگی اعتراضی نسبت به اوضاع و احوال دهه اخیر مان است از گروه کیوسک....که البته شازده دو سه بار بیشتر نشنیده؛ ولی قسمتهای پراکنده ای را که نوشتم حفظ شده و می خواند....(البته مناسب برای شازده های 5 ساله نیست )....

** ترانه مارال از زنده یاد محمد نوری با آهنگسازی فریبرز لاچینی از آلبوم "آوازهای سرزمین خورشید"...

می توانید فقط همین ترانه را از اینجا دانلود کنید و گوش دهید...یا اینکه  کل آلبوم را به مبلغ ۲۵۰۰ تومان از سایت لاچینی خریداری نمایید....البته ترانه های محلی پری زنگنه با آهنگسازی لاچینی هم تحت عنوان آلبوم گل افشان از سایت لاچینی قابل خریداری است این ترانه ها به سبکهای مختلفی توسط لاچینی...واروژان و افراد دیگر تنظیم و آهنگسازی شده ...

پ.ن: مطالبی دیگر در مورد سوالات شازده ۵ ساله و ...آماده کرده بودم اما فرا رسیدن تولدش مجال ثبت کردنشان را نداد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/19ساعت   توسط مامان دریا  | 

دیروز بعد از ظهر (جمعه، 15 بهمن 89 ) میگه: "گوش بده واسه ات شعرمو بخونم ( و بعد با آواز و آهنگین سروده زیر را میخونه):

 

" اگه دلت میخواد مضرابها رو وردار

اگه دلت میخواد اونا رو محکم نگه دار

حالا اونا رو، روی ساز بزار

حالا اگه میخوای یه آهنگ بزن

دینگ و دینگ و دینگ

حالا اگه میخوای پشت ساز بشین"

 

پ.ن: عکس ها صبح شنبه- ۱۶ بهمن ۸۹- حیاط مهد کودک...قندیلها روی شاخه ی درختها...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/16ساعت   توسط مامان دریا  | 

دیروز پسرم با دوستش کیمیا و مامانش رفته بود کلاس موسیقی،.... وقتی رفتم دنبالش٬ احساس کردم چقدر بزرگ شده ....در همین فاصله زمانی دو ساعته!!!... توی ماشین شروع کرد به تعریف از کلاس و اینکه امروز یه چیز جدید یاد گرفتم....دو برگی که از کلاس موسیقی داشت نشانم داد که یک دایره بزرگ بود با دو نیمدایره و چهار ربع دایره....شروع کرد به تعریف که این قصه داره:"این دایره بزرگ را که می بینی یه آقای گرد هست که یک دست و سه پا داره، یه روز میره بستنی فروشی میگه چهار تا بستنی می خوام...بستنی فروش میگه شما که یه دست بیشتر نداری چه جوری چهار بستنی را میبری و اون میگه از سه تا پام هم استفاده می کنم...بعد بچه هاش هم بستنی میخوان...(نیمدایره ها را نشون میده و میگه اینها بچه هاش هستند) و آقای گرد برای هر بچه اش دو تا بستنی میگیره ...بعد بچه هاش میگن برای عروسکهامون هم بستنی میخوایم (ربع دایره را نشون میده و میگه اینا عروسکهاشون هستند البته عروسک معمولی نیستند، جادویی هستند!!) و برای هر عروسک هم یه بستنی میگیرند".... (قصه مورد نظر که همراه با بازیهای زدن دست و زدن دست ها روی پا و...هست برای تفهیم ارزش (فاصله) زمانی نُت ها !!! گویا می باشد....)

                

 

....بعد بحث موسیقایی٬ ....شازده یادش می افته که کتابش را صبح در داشبورد ماشین گذاشته و اونو برمیداره ...کتاب"بیا جشن تولد بگیریم" از فانی جولی و رز کپدویلا می باشد در صفحه ای از آن دخترک داستان ، گودون، در جشن تولدش ، شنلی تیره پوشیده و میگه من دراکولا هستم...

این داستان قبلاً برای پسرک خوانده شده ....صفحه ای که عکس گودون هست (با شنل سیاه و کلاه ایمنی پدرش و دسته جارو برقی در دستش ) نگاه میکنه و می پرسه :"دراکولا چیه؟؟؟" میگم یه چیزی مثل غول ، ولی در قصه ها هست....میگه:"غولها بعضیهاشون مهربونند بعضی هاشون پخمه اند بعضی هاشون بدجنس اند و آدم می خورند....دراکولا ها هم همین جوری اند..."...میگم: فکر می کنم دراکولا ها، همه شون خشن و خون آشام باشند مثل غولهای بدجنس که آدمها را درسته می خورند....پسرک به اینکه اول جمله پاسخی به او را با "فکر کنم" شروع کنم ، بدش میاد و دوست داره جوابی که می گیره قطعی و با اطمینان به درستی آن باشه و "شاید" و "اگر" و" فکر کنم "و ...نداشته باشه...لذا مثل همیشه گیر میده به اینکه "فکر می کنی یا اینکه مطمئنی؟؟" ....برای اینکه موضوع را با شوخی و دلقک بازی پشت سر بزارم ، در حین رانندگی نعره ای خون آشام وار!! می کشم و میگم "اینجوریند و درسته می خورنندت از بس خوشمزه ای"....پسرک نگاهم می کند و می پرسد :" تو واقعنی مامانم هستی یا دراکولایی و خودت را شکل مامانم دراوردی؟؟" در حالیکه تو دلم میگم حالا بیا و درستش کن، بهش میگم:" ببین پسرم میتونی امتحانم کنی ببینی مامانت هستم یا نه؟؟" میگه :"اگه مامانمی بگو ببینم من چه رنگی دوست دارم؟" میگم "شازده پسر من عاشق رنگ سبزه" ...میگه:"آفرین درست گفتی" و بعد می پرسه:" من چه غذایی را خیلی دوست دارم؟" میگم:"جنابعالی زرشک پلو با مرغ را از همه چی بیشتر دوست داری" ....میگه:"اشتباه گفتی، من میغو (همان میگو با تلفظ آرمان) دوس دارم بعدش هم فیله ، بعدش زرشک پلو با مرغ"....میبینم که پسرک، راست میگه من اونقدر جوگیر علاقمندی این روزهاش به زرشک پلو بودم که یادم رفته بود عاشق میگو است...پسر کوچولو بازمی پرسه:" می دونی من دوست دارم وقتی بزرگ شدم چه جور خونه ای برای خودم درست کنم؟" ...میگم : بعله، جنابعالی عاشق خونه ای هستی که سقف شیروونی داشته باشه" میگه :"دیگه چی؟" میگم همینو میدونم....میگه :"کامل نگفتی ؛ خونه ام با سقف شیروونی هست و با یه باغ بزرگ...فکر نکنی این باغ کوچولوی حیاطمون منظورم هست ها؛ یه باغ واقعنی و خیلی خیلی بزرگ...مثل..." و بعد میگه :"اگه گفتی الان چی دوس دارم؟" میگم الان دوس داری بابا پیشت باشه و دلت براش تنگ شده...میگه "آفرین" و بعد می پرسه :" اگه گفتی تو این کتاب (بیا جشن تولد بگیریم) از کدوم عکسش خیلی خوشم میاد؟" میگم از عکس روی جلدش ، چون گودون با اون تاج روی سرش مثل پادشاه ها شده و تو تاج و پادشاهی و...دوست داری....میگه:"ولی از اون بیشتر از یه شکل دیگه اش خوشم میاد" میگم :آهان فهمیدم از اون عکسش که گودون شکل دراکولا شده...میگه "آفرین"...و بعد می پرسه :" تو فکر می کنی من الان  پی . پی دارم یا ندارم؟؟" میگم :"داری ، چون خودم دنبالت نیومدم و حتماً بعد ناهار پی .پی نکردی..."  میگه:"نه خیر هم، با خاله مریم رفتم دستشویی ، اشتباه گفتی"...و باز می پرسه "اگه گفتی من از کدوم کتابم بیشتر خوشم میاد؟ " میگم از "قصه های من و بابام..." ...میگه نه!...میگم از ییپ و یانکه...میگه : نه! ....میگم..........و آخر سر میگه :"از همین کتاب که الان دستم هست "بیا جشن تولد بگیریم"...و یک سری سوال و جوابهای دیگه که خاطرم نمونده ...ولی نتیجه این مصاحبه پدر درار!! این بود که من قبول شدم و آخر سر پسرک رضایت داد که من مامانش هستم نه دراکولای خون آشام!!!!

 

بعداْ نوشت: در قسمت اول این نوشتار مبحث جدید و این ترم کلاس موسیقی آرمان را آورده بودم که شاید کمی گنگ بوده باشد....برای توضیح بیشتر باید بگویم که دو برگ کاغذ با شکل دایره و نیمدایره و ربع دایره ها که در بالا آورده شده٬ جلسه یکشنبه ای که گذشت به بچه ها داده بودند و بر روی کاغذها از اولیا خواسته شده بود که دور اون اشکال بریده شود و روی مقوای رنگی (برای استحکام بیشتر) چسبانده شود تا هفته بعد توسط هنرجو به کلاس آورده شود...دیروز با آرمان این کار را کردیم (و من متوجه شدم پسرم چه مهارتی در بریدن با قیچی دارد و من خبر نداشتم ...خیلی تمیز دور تا دور دایره و دیگر اشکال را برید) و بعد روی مقوا چسباندیم....بعد پسرم آنها را روی فرش به صورت زیر چید

و گفت تو کلاس اینجوری براشون چیده اند(گفته های پسر کوچولو) و من یاد توضیحاتی افتادم که مامان کیمیا جون هم بهم گفته بود که مربی به مامانها هم توضیح داده و آن اینکه بخشی از درس این ترم در مورد ارزش زمانی نت هاست بر این اساس اگر نت گرد را واحد در نظر بگیریم ارزش زمانی نت سفید نصف آن می باشد و ارزش زمانی نت سیاه یک چهارم نت گرد...و این مبحث را به صورت نمودار درختی به صورت زیر هم (در مباحث تئوری موسیقی)نشان می دهند

 که آرمان هم با اشکال بریده از نت های گرد٬ سفید و سیاه ٬ بخشی از نمودار درختی را ایجاد کرده (تا مرحله سوم) و با بازی مربوطه که در کلاس به آنها آموخته اند (یک بار دست زدن و سه بار روی پا زدن برای نت گرد و.....) و همچین با به تصویر کشیدن و...به آنها مفهوم و ارزش زمانی نت ها را یاد می دهند...البته از مادرها خواسته اند فعلا به بچه ها عنوان نت سفید و سیاه و...گفته نشه ...و آرمان دایره کامل را که نت گرد در فارسی ) و در انگلیسی  (  WHOLE NOTE  ) گفته میشه آقای گرد قلمبه میشناسه و نت های سفید را میگه بچه های آقای گرد اند و نت های سیاه را میگه عروسکهای بچه ها هستند و ....

اگر نتوانستم گویاتر مطلب را بیان کنم به خاطر بیسوادیم در این رشته هست  ...ولی اینها را می نویسم تا هم بیاموزم و یادم نرود و هم مراحل آموزش موسیقی آرمان را ثبت کرده باشم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/06ساعت   توسط مامان دریا  | 

 

یکشنبه٬ 21 آذرماه ساعت 14 ٬ در سالن  کنسرت  موسسه   پارس ، نتیجه نه (۹) ماه کلاس  اُرف آرمان و دوستانش را به نظاره نشستیم... برنامه شان عالی بود ...مثل یک برنامه رسمی، آقای ناصر* نظر ٬ مدیر  موسسه برنامه را با خیر مقدم و توضیح اینکه این کنسرت اولین کار این کوچولوهاست و بی شک اجرای این برنامه ها جلوی چشمهای ناظران و دوربینها کار آسانی نیست....شروع کردند. روی صندلی هایمان بروشوری قرار داشت که اعلام برنامه کنسرت بود و در صفحه آخر آن، عکسی دسته جمعی از بچه ها به همراه مربیهاشون بود و در زیر عکس اسامی بچه ها:

 

 

در همان بروشور ترتیب برنامه ها به قرار زیر آمده بود:

  • " Yankee Doodle- Polonaise از مجموعه Folk and Children Dances:

شروع کنسرت و ورود هنرجویان همراه با موسیقی.

هدف بازی: هماهنگی گروهی، گوش دادن به ملودی و تمرکز و توجه به حرکات مربی.

 

  • Seven Jumps از مجموعه Shenanigans :

هنرجویان باید برای رسیدن به مقصد از روی سنگهای وسط هفت رودخانه بپرند.

هدف بازی: هماهنگی بین شنیدن و عکس العمل نسبت به موزیک پخش شده.

 

  • Hish Hish :

هنرجویان به موسیقی گوش داده و با آن حرکت می کنند. با قطع شدن موسیقی، هنرجویان باید از حرکت ایستاده و شبیه مجسمه شوند.

هدف بازی: تمرکز، و توجه به موسیقی پخش شده و هماهنگی با آن.

 

  • شعر خرگوشه:

هنرجویان همراه با موسیقی شعر می خوانند و آهنگ اجرا شده را با سازهای ضربی همراهی می کنند.

هدف بازی: حفظ ریتم و توجه و تمرکز برای همراهی آهنگ با سازهای ضربی.

 

  • عموزنجیرباف:

عموزنجیرباف کلاس موسیقی برای بچه ها سازهایی را آورده است که بچه ها با آن سازها به عموزنجیرباف جواب می دهند.

هدف بازی: تقویت ریتم در خلال یک بازی ایرانی همراه با یک ساز ایرانی.

 

  • شعر نت ها:

هنرجویان به صورت گروهی و با همراهی پیانو، نت ها را معرفی می کنند.

هدف بازی: آشنایی با نت ها و شخصیت آنها که در ترمهای آینده برای فراگیری جای نت ها روی خطوط حامل کاربرد دارند، و نیز تلاش برای خواندن صحیح صدای نت ها به کمک گوش دادن به پیانو. "

 

البته برنامه های فوق به نحوی اجرا میشد که علیرغم مستقل بودن هر برنامه، همه آنها از اول تا به آخر در قالب یک داستان پیش می رفت و پیوستگی خوبی هم با هم داشت....وسط های داستان عروسک خرگوش کوچولو هم به جمع شان اضافه شده بود...روزهای قبل خنده ام می گرفت بگویم پسرم کنسرت دارد ولی حالا میدیدم که به اندازه یک کنسرت راستکی!!! _شاید هم بیشتر_ از آن لذت می برم.... انگار که به تماشای یک شبه اُپرا آمده بودیم...بیشتر مامانها هیجان زده بودند مامان تیام که در نزدیکیم بود اشک شوق در چشمانش جمع شده بود ...من هم احساس شادی همراه با غرور و دلشوره و ....احساسی که نمیتونم توصیفش کنم ...جای پدر آرمان در بین تماشاگران  خالی بود....و جای کیمیا دوست و همکلاسی آرمان، که متاسفانه در آن روز مریض بود و به برنامه نیامده بود.... از پیشرفت آوا کوچولو هم که تا یک ماه پیش از مادر جدا نمیشد ولی حالا عالی با گروه هنرجویان همراه بود، خیلی خوشم اومد...همه بچه ها عالی بودند و تلاش فرشین و شقایق و شمسیه در این راه ستودنی....بچه ها نسبت به 9 ماه پیش خیلی چیزها می دانستند و مهمتر از همه آنکه ریتم را می شناختند و با آن همراهی می کردند...حالا دیگر نت ها را به اسم و رنگ و ....می شناسند با علائم اشاره دست هم آنها را نمایش می دهند ....

و ترم بعدبا آموزش بلز پیش خواهند رفت ...کنسرت بعدی شان که اواخر بهار _احتمالاً_ خواهد بود، زدن بلز هم به کارهایشان اضافه خواهد شد...

 

پ.ن۱: عکسهای یادگاری با مربیها و دوستانش را شاید در پستهای بعدی گذاشتم .....البته این پست هم بعد از یک هفته ٬ خصوصی میشه - ....

 پ.ن۲ : مطلب اخیر سایت "زندگی خرد است" هم در مورد نویسنده و تصویرگر بزرگ آلمانی اصل آمریکایی٬ آقای اریک کارل می باشد. اریک کارل برای جایزه تصویرگری آندرسن ۲۰۱۰ ٬ یکی از نامزدهای نهایی بود اما جایزه در نهایت رسید به تصویرگر آلمانی "یوتا باوئر"...خدا کنه آثار این بزرگان هر چه زودتر به کشور ما هم برسه ...من هنوز اثری از یوتا باوئر در ایران برای آرمان نیافتم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/23ساعت   توسط مامان دریا  | 

سه شنبه هفته گذشته  9 آذر ماه رفتیم کنسرت گیتار در موسسه پارس.... البته نه اینکه کنسرتی در حد تالار وحدت و ...باشه...جمعی حدود دویست و چند نفری است و اجرای برنامه توسط مدرسان و هنر جویان پارس...و بلیط آن برای هنرجویان پارس و والدین و ...رایگان است....آرمان در مسیر خانه تا موسسه خوابش برد...نیم ساعتی زود رسیده بودیم آرمان خوابیده به بغل در سالن انتظار نشستم...سر ساعت رفتم و در ردیف چهارم سمت چپ جایی برای خودم یافتم آرمان بیدار شد  و محو برنامه.... که توسط دو نفر از مربیان پارس ارائه شد به صورت تکنوازی و در آخر برنامه ای مشترک

پنجشنبه هم باز بردمش پارس، این بار برای کنسرت پیانو ...آیلار و طاها هم با ما اومدند... کنسرت توسط هنرجویان مدرس پارس، خانم ژیلا  درگاهی....رده سنی هنرجویان بین هشت سال تا 16 سال نشان می داد...و قطعاتی از نام آوران موسیقی مثل موتزارت و...نواخته شد...و آخرین قطعه که توسط دختری نوجوان ارائه شد قطعه ای از پاییز طلایی لاچینی بود...بعد از کنسرت هم رفتیم جلوی شیرینی لادن در سعادت اباد ...نشستیم به کباب جگر و دل و قلوه خوردن....

آرمان همه آخر هفته را در علاقمندی به گیتار گذراند....در کتاب activity  خود که مطالب سرگرم کننده زیادی دارد و یکی از آنها رنگ آمیزی نقاشیهایی است که هر قسمت شماره ای دارد و هر شماره باید به رنگی در آید تا در آخر نقاشی معمایی آن آشکار شود (البته آرمان پیش از رنگ آمیزی، نقاشی را تشخیص می دهد که چی هست) و بر این اساس صفحه ای را باز کرده بود و می گفت "اینو میخوام رنگ امیزی کنم چون این بچه، گیتار به دست دارد"...و خیلی قشنگ رنگ کرد...شب موقع خواب کاغذی آبی رنگ را که طرحی ساده از گیتار رویش بود و نوازنده های کنسرت گیتار سه شنبه در ان معرفی شده بود را زیر بالش خود گذاشت و خوابید و فردایش می خواست شکلی از گیتار بکشم تا رنگ کند و فردایش اصرار داشت با لگوها، گیتار درست کنیم....می گوید :" من از حالا میگم نظرم هم تغییر نمی کنه گیتار میخوام یاد بگیرم..." بعد که ساعتی کانال Mezzo ماهواره را که بیست و چهار ساعته کنسرت های موسیقی کلاسیک پخش می کنه نگاه میکنه میگه :"البته، ویلون هم دوست دارم ها..."

شب ها پیش از خواب ییپ و یانکه میخوانیم و در طول روز هر وقت فرصتی شد کتابهای دیگر هم می خوانیم...آخر هفته گذشته، مجموعه دوازده جلدی گاستون پسر کنجکاو را ورق می زدم ببینم مناسب هست برای خواندن یا نه که پسر کوچولو سر رسید....(کتابهای خوبی است اما من موقع خوندن کمی بال و پر می کنم و فانتزی تر می کنم از صفحه های سمت چپ هم که شعار گونه جمله ای را نوشته خیلی خوشم نمیاد...از مستقیم حرف زدن برای بچه ها خوشم نمیاد برای همین اون جمله های توصیه ای سمت چپ را در هر صفحه ، قاطی داستان تعریف می کنم بعداً در سایت زندگی خرد است معرفی می کنم این مجموعه را) و پرسید اینها چیه؟ گفتم یک سری کتاب هست در مورد پسری کنجکاو به اسم گاستون که مثل شما زیاد سوال می پرسه....گفت :"کنجکاو یعنی چه؟" ...و بعد گفت:" میشه اسم کتابها را برام بخونی و من اسم همه کتابها را خوندم و او انگشت گذاشت روی کتابی که گاستون در آن از "مرگ" می پرسد...و گفت اینو برام میخونی؟؟؟

یکی از مشغولیتهای هفته پیشش هم خواندن مکرر یکی از جلدهای کتاب "بارباپاپا" بود پدرش پیش از رفتن به ماموریت برایش خریده بود و کتاب به گونه ای است که کودک به طور کامل با توجه به تصاویر می تواند قصه را تعریف کند...و چون خیلی خوشش آمده بود جلد دیگری از آن مجموعه را از شهر کتاب ابن سینا، آخر هفته برایش خریدم....کتابهای تصویری خوبی است که قوه و توانایی قصه گویی بچه ها را بالا می برد (مطلبی با عنوان "کتابهای تصویری" هم در آینده در زندگی خرد است میاورم که در آن مطلب، یکی از موارد معرفی کتابهای بارباپاپا خواهد بود)  ...

در هفته ای که گذشت متوجه شدم دلبستگی اش به پدر ، بیش از آن است که فکر می کردم...آخر همیشه وقتی جمع خانوادگی سه نفره مان هست خودش را برای من لوس می کند و ماچ و بوس و...و به پدر می گوید:"مامان را از همه بیشتر دوست دارم"....اما در هفته گذشته هر روز  و هر شب و هر وقت از دلتنگی اش برای پدر گفته و با اینکه هیچ علاقمندی به مکالمه تلفنی ندارد و همیشه به خواهش ما چند جمله کوتاه مکالمه تلفنی با پدربزرگ و مادربزرگی میکند...ولی این بار هر لحظه که زنگ تلفن بر می خاست به شتاب به سمت آن می رفت و در طول روز بارها و بارها می خواهد که با پدر حرف بزند و مدام می گوید کاشکی زود بیاد...کاشکی من هم می برد و کاشکی....

سوالهایش کماکان برقرار است و البته اینگونه نیست که همیشه سوالهای فلسفی بپرسد ...در مورد معانی کلماتی که نمی داند زیاد می پرسد....تقریباً هر کلمه ای که به گوشش بخورد و معنیش را نداند می پرسد ...امروز صبح کارتون نگاه می کرد میگوید:"نامحدود یعنی چه؟"...در مورد مسائل روزمره دیگر مثل اینکه "چه جوری نوشابه از نی بالا میاید؟" و از این مدل و ....و دیروز می پرسد :"چرا همیشه اولش می گویند"خانمها و آقایان"...؟" میگم منظورت چیه؟ میگه:"چرا همیشه اول خانمها را می گویند و مثلا نمیگویند آقایان و خانمها...مگه خانمها مهم ترند؟" میگویم انسانها همه مهم اند چه خانم چه آقا....می گویند پس چرا همیشه اول خانمها را می گویند...میگویم یه جور احترام گذاشتن هست...می گوید یعنی به خانمها باید بیشتر احترام گذاشت؟؟؟.....(در سوالهای ساده هم ما را می پیچاند، خدا کند پدرش زودتر بیاید ...) و آنقدر حساس است به اینکه حتماً جواب سوالهایش را بگیرد که ...دوشنبه هفته پیش یک گردهمایی  خانوادگی  سازمانی داشتیم در "دشت  بهشت" به دعوت  رئیس  جدید سازمانمان....با پسر یکی از همکاران جور شده بود و با هر ریتم و آهنگی _(حتی ترانه ای از مرحوم ناصر  عبداللهی در مورد امام  علی..) می رقصید ...در لحظه ای گویا به میز خورده بود احساس تکان خوردن زمین و ...به او دست داده بود...گیر داده بود به اینکه زلزله چگونه میاید و زمین چرا تکان می خورد؟؟؟ من این بار این یکی مورد را می توانستم به زبان ساده توضیحی بدم (با توجه به تحصیلاتم) ولی خسته بودم ...حال و حوصله توضیح دادن را در اون موقع نداشتن به خصوص که شامش را آرمان خورده بود و من هنوز در وسط شام بودم.... جوابهای بعداً میگم من و پاسخ های سرکاری و بیربط پدربزرگ دوستش، را شنید و یکباره مثل ابر بهاری گریست...گفتم چی شده؟ در میان گریه اش گفت :"بالاخره من نفهمیدم زمین چه جوری میشه که تکون میخوره؟؟؟" ....سحر خواهر شادی دوست قدیمی آرمان _که آرمان همیشه به یادش هست هرچند مسافتها دور از آرمان است _ به دادم رسید و آرمان را بغل کرد و گفت همون طور که ما نفس می کشیم زمین هم نفس میکشه و موقع نفس کشیدنش ما احساس تکان خوردن می کنیم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت   توسط مامان دریا  | 

غروبهای پاییز 89.... آرمان دوست دارد در خانه بماند و دوست دارد لگو بازی کند ...به محض رسیدن به خانه، باکس لگو هایش را میاورد و وارونه می کند ...روی کارتن بزرگ لگوها تصاویری از ماشین ها و خانه و... دیده می شود و در گوشه ای از آن می توان خواند آنچه به انگلیسی بیان می کند برای شش سال و بالاتر....آرمان پارسال بیشتر پارکینگ می ساخت چاردیواریهایی بزرگ  و ماشین هایش را در آن پارک می کرد و بعد ماشین بازی...اما حالا جای علاقه به ماشین بازی را هم لگو بازی گرفته ....تابستان بیشتر یا خانه می ساخت یا ماشین های سنگین...خانه هایی با پنجره و بیشتر مواقع در چهار طرف...خانه هایی با سقف معمولی و سقف شیروانی...و ماشین هایی با چرخ های بسیار و شبیه تریلی....اما پاییز هر از گاهی ایده هایی هم از پدر گرفته و حالا در لگو بازیش بیشتر در حال ساختن و کشف کردن است ....ساختن پل ها ، آدم ها، برج ها و زندگی ها....ساختن آدمک معمولی و بعد ساختن آدمک محبوبش – بتمن- ....ساختن برج هایی معمولی و بعد ساختن برج هایی مثل برج ایفل...ساختن ماشین بتمن و....دیروز پدرش از پیشرفتی که در بالابردن برج ایفل داشت ذوق زده بود و ازش پرسید تو که اینهمه باهوشی، در مورد خدا چه تصوری داری؟؟ و پسر لحظاتی درنگ کرد و گفت: "فکر می کنم خدا یه آرزوی مهربونی !! بوده، در همه آسمونها در حال چرخیدن و چرخیدن بوده و بعد زندگی را درست کرده و بعد زمانهای قدیم درست شدند بعد  حیوونها درست شدند و بعد ما آدم ها که الان هستیم." و پدرش پرسید: خدا را دوست داری؟ و پسر اول با علامت سر گفت آری و بعد با یه جمله آروم و متین گفت:"آره، خدا را دوست دارم."

 

و اما چند نکته از هفته گذشته - فقط برای ثبت در حافظه تاریخی ضعیف من- ...

-          تولد دو نفر از دوستانش بود کتایون و آمنه صبا....اصرار داشت کادوی تولد برای آنها "باربی " بخریم. هربار که تولد یکی از همکلاسیهای دخترش هست می گوید برایش باربی بخریم و وقتی می پرسی چرا؟ می گوید"آخه دخترها خیلی باربی دوست دارند"...و برایم چقدر خوشحال کننده هست که پسرم به علاقه و دوست داشتن های دیگران اینهمه توجه دارد. نکته به یاد موندنی دیگه اینکه هدیه دوستانش را (جا مدادی البته خریدیم وسعمان به باربی نرسید) خودش کادو کرد...

-          سه شنبه گذشته یکی از مربی های کلاسش به مهد نیامده بود...شب با یک حالت شاکی و اعتراضی می گفت "تو مهد به ما میگن دروغ نگین ولی خودشون دروغ میگن. خانم ا. نیومده بود خاله غزاله  هی می گفت از بس خانم ا. را اذیت کردین گذاشته رفته. ولی دفعه پیش هم این حرفو می زد و بعد خانم ا.  اومد" و بعد با یه حالت جدی گفت:"میریم مهد اینا رو یاد بگیریم هان؟ میریم مهد اینا رو یاد بگیریم؟؟؟"

-          چند شب متوالی خوابهایی می دید و نیمه شب به تخت ما میامد....از دست خوابها کلافه شده بود می پرسد:" خواب چیه، هان ؟ خواب چیه؟" و من هنوز در پاسخ مِن و مِن می کنم که می پرسد:" اگر خواب نبینیم مگه نمیشه، هان؟ مگه نمیشه خواب نبینیم؟؟؟"

-          یک روز در هفته یک ساعتی در مهد کارتون می بینند گویا مربی کارتون شنگول و منگول را گذاشته و پسر کوچولوی ما حسابی گریه کرده. مربی پرسیده که برای چه گریه می کنی برای اینکه گرگه شنگول و منگول را می خوره؟ و پسر کوچولو میگه نه...یواشکی به دوستش آرتین میگه:" برای مامان بزی ناراحتم" و در خونه در آغوشم نیم ساعتی گریست و گفت :"من برای شنگول و منگول ناراحت نشدم که. برای مامانشون ناراحت شدم وقتی اومد و دید که گرگه شنگول و منگول خورده و ناراحت شد من هم..." و گریه امانش نمیدهد...

-          نُت های موسیقی را رنگ امیزی می کند می پرسد سُلح یعنی چه؟ میگم منظورت سُل هست...میگه نه، منظورم اون کلمه هست که معنیش میشه "آشتی".....میگم خب تو که معنی صلح را میدونی با من معلم بازی می کنی؟

-          میگه " نمی خوام انگشت شست پام استخوون داشته باشه؟ " میگم مامان اینقدر گیر نده به انگشت شست پات....میگه :"آخه می ترسم استخوونش بزرگ بشه، هی بزرگ بشه اونوقت از گوشت و پوست پایم بزنه بیرون!!!!"

- چند روزی هم سرماخوردگی داشت با دکتر و دارو و قطره چشم و...گذراندیم ...در ریختن قطره چشم خیلی همکاری می کند(من به این بزرگی نمی کنم)...علیرغم مریضی اخر هفته هم رفتیم آبعلی...و با پدرش استخر هم رفت...

- برخی شبها خیلی خسته ام سمت اتاق خواب راه می افتم و میگم بدو بیا...باید بخوابیم ..و می بینم پسرک با جدیت میره سمت دستشویی و میگه :"هنوز که مسواک نزده ام" و من....و نسبت به ماههای پیش عالی مسواک می زند...

-          ضبط ماشین را سی دی خوان! کردیم حالا دیگر نمیخواد هی کاست را به عقب برگردانیم امروز صبح پسر کوچولو اراده کرد  و کلید ریپیت را زد و آن وقت مسیر خونه تا پمپ بنزین و بعد علامه جنوبی!! و بعد مهد کودک!! همه اش گوش دادیم به آهنگ زیر: (چقدر هم کیف می کند از این تکنولوژی ریپیت!! در ضبط ماشین...)

جای آهو،
           دشت و بیابون.
                             دُمش ریز،
                                          سُمش تیز،
                                                        شاخِش چه نازه.

جای خرگوش،
                 بیشه و هامون.
                                    چه با هوش
                                                  چه خوشگل
                                                                گوشش درازه.

جای بلبل،
             گلزار و گلشن.
                              پرش نرم،
                                         خودش ریز،
                                                      صداش قشنگه.

جای گنجیشک،
                    کوچه و برزن.
                                   تنش گرم،
                                               نوکش تیز،
                                                            زبر و زرنگه.

جای اردک،
             کنار برکه.
                         خوش‌آواز،
                                     عروسه،
                                              پنجه‌ش حنایی.

جای ماهی،
               میون دریا.
                            بُلوره،
                                    بی‌آواز،
                                            برقش طلایی.

جای «شیر»ه،
                  پهنای جنگل.
                                  چه بی‌باک،
                                                 چه قُلدُر،
                                                           چه قُلچُماقِه.

جای «فیل»ه،
                هر جای جنگل.
                                  چه پر زور،
                                             چه گُنده،
                                                        قَدِ اُتاقه.

جای میمون،
               شاخ درخته.
                               رَسَن باز.
                                          هنرمند،
                                                  جنگل نشینه.

جای آدم،
           دنیای خوشگل.
                              این خوشگل،
                                               ستاره‌س،
                                                           اسمش زمینه.
این ستاره
             با آب و خاکش
                                تو هر چی
                                            ستاره‌س
                                                         مثل نگینه.*

 

 

 

* ترانه "جای آهو" از آلبوم رنگین کمون٬ ثمین باغچه بان 
 

      

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/29ساعت   توسط مامان دریا  | 

نمیدانم شاید یکی از روزهای گرم تابستان بود که کامنتی خصوصی دریافت کردم از افشان جون؛ مامان مارتیا...مبنی بر اینکه سایتی داشته باشیم و در آن به معرفی کتاب و امورات فرهنگی دیگر!! برای کودکان مان و...بپردازیم....از آن روز که درگیر ودار چگونگی این سایت فکر میکردم و با افشان تبادل نظر می کردیم، یکی از درگیرهای ذهنی ام این بود که اولین نوشته ام در مورد چه کتابی باشه و از چه نویسنده ای...می گفتم از شازده کوچولو بنویسم که در قرن بیستم جزو محبوب ترین کتابها در دنیای کودکان و آدم بزرگها بود و هنوز هم هست و خواهد بود...بعد از مدتی با خود اندیشیدم شاید بهتر باشه با معرفی یه هموطن خودمون باشه مثلاً خانم سرور کتبی و آثارش در زمینه کودک.....ولی مدتی بعد، درگیر آثار جذاب و تصاویر بی نظیر سوته یف بودم و چند نویسنده روسی دیگر و ازبکستان و...گاهی هم دوست داشتم با افسانه های روسی شروع کنم... و این اواخر شیفته اریک کارل آلمانی و آثار نوشتاری و تصویریش برای کودکان و ....گاهی می خواستم با کتابی داستانی در مورد موسیقی شروع کنم و گاهی به معرفی اثر دوازده جلدی  "گاستون پسرک کنجکاو" می اندیشیدم....اما روزها گذشت و گذشت و آبان ماه رسید...

به پسرک پنج ساله ام اندیشیدم، تمامی تابستان را شیفته ترانه  "جای آهو دشت وبیابون..." از آلبوم رنگین کمون بود به خصوص اون قسمتی که میخونه: "جای شیره/ پهنای جنگل/ چه بی باک / چه قلدر/ چه قلچماقه...."و من بارها و بارها خواستم از این شیفتگی اش به "رنگین کمون" بنویسم و فرصت نشد...پسرک آنقدر این کاست را گوش داد و گوش داد و آهنگهایی چون  "فلفل نبین چه ریزه" و "ترنم قشنگه..." و " گربه ای که مادره..."و ... را زمزمه کرد که بالاخره نوار کاست در دستگاه ضبط خودرو گیر کرد....آن روزها که در خانه هم سی دی رنگین کمون را گوش می داد یک بار که می خواستم  کتابچه کوچک همراه سی دی را با نقاشی های زیبای آن از پرویز کلانتری (اگر اشتباه نکنم) برای خودم بخوانم نمیدانم چه شد که بلند خواندم برای خودم و برای پسر کوچولو ...مثل یک قصه بود قصه رنگین کمون و پسر کوچولو از آن قصه چه خوشش آمد...

و هفته گذشته بود که مرگ اولین باغچه بان یکبار دیگر خاطرات تابستان رنگین کمونی را برایم زنده کرد و این مصادف بود با یافتن کتابی کودکانه  تالیف  جبار باغچه بان به نام "بابا برفی"برای آرمان....و من انگار تازه متوجه میشدم که ثمین در رنگین کمونی که به پدرش تقدیم کرده که اولین شعرها و سرودها و اولین نقاشی ها را از او آموخته ...یعنی چه...آنجا که در قصه رنگین کمون تصویر آدم برفی را می بینیم در حال دراوردن نان از تنور و می شنویم "این آدم برفی/ جلوی تنور/ بس که نون پخته/ آتیش گرفته....اگر قصه بابا برفی را خوانده باشیم می فهمیم ثمین از کجا به آدم برفی نانوا رسیده در مجموعه "رنگین کمون"...

و انگار تازه متوجه شدم که اولین نوشته ام از که باشه...چرا از جبار باغچه بان ننویسم ...او که چهارم آذرماه مصادف با چهل و چهارمین سالگرد درگذشتش هست . همه می دانند که موسس مدرسه کر و لال ها در ایران بوده اما آیا همه می دانند که :

اولین کودکستان را هم در ایران او تاسیس کرده...(1303 شمسی، باغچه اطفال – تبریز)

اولین کتاب کودک را او تالیف و نقاشی کرده...(1307 شمسی)

اولین ناشرکتاب کودک  او بوده...(1307 شمسی)

اولین کتابها در مورد  آموزش الفبا ازاو بوده...(1303شمسی)

اولین کتاب درسی اول دبستان از او بوده...

و....

و اینچنین بود که نخستین نوشته ام در زندگی خرد است نام گرفت: "بابا برفی".

 

 

پ.ن.1: چهار شنبه سوری دو سال پیش ثمین باغچه بان خالق رنگین کمون درگذشت و 9 آبان امسال ، همسرش اولین باغچه بان ...چهارم آذر امسال چهل و چهارمین درگذشت جبار باغچه بان است ....و چیزی از مرگ اولین باغچه بان و ثمین ...گفته نشده و نمی شود و یادبودی برگزارنشد و  نمی شود و چهارم آذر هر سال بی یادی از جبار باغچه بان می گذرد .....نمی دانم در کتابهای درسی هنوز یادی از او به عنوان اولین موسس مدرسه کرو لال ها هست یا این هم جایگزین شده با ..............

پ.ن.2: چند روز پیش بر اثر یک سهل انگاری در محیط بلاگفا در لحظه ای بیش از نیمی از لیست دوستان در پیوندهای روزانه ام پرید؛ تا اونجا که ذهنم یاری می کرد اسامی را دوباره به لینکستان بازگرداندم اگر موردی از قلم افتاده ، خوشحال می شوم گوشزد کنید تا اضافه کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/19ساعت   توسط مامان دریا  | 

در نوشتارهای سال گذشته گفته بودم که نوار کاستی از ایام کودکی بابایی آرمان هست که صدای زیبا و دلنشین خانومی است به اسم سیمین  قدیری.....و آرمان از آن کاست دوست داشت و دارد ترانه هایی چون "آفتاب و مهتاب"..."آبی"..."قرمز"..."سفید"....و ...اون کاست نامش "آواز فصلها و رنگها" بود تولید کانون پرورش فکری کودکان .....در سال ۱۳۵۵....و من به دنبال نسخه با کیفیت بهتری از آن بودم و هر چه در اینترنت جستجو می کردم به درهای بسته می خوردم.....بابایی آرمان٬ از کاست دیگری می گفت که باز از همان خواننده بود به نام "آوازهای دیگر" و....و آن را هم گیر نمیاوردم....ولی آخرهای شهریور ماه بود که نمی دانم چگونه در اینترنت سر از سایت استاد لاچینی دراوردم.....آهنگساز دو آلبوم فوق کسی نیست جز استاد فریبرز لاچینی که در موسیقی شناخته شده هست در سطح جهانی....و من ذوق زده شدم وقتی دیدم استاد بزرگ این دو آلبوم و بسیاری از آلبوم های دیگرش را از طریق سایت اینترنتی اش و با قیمتی اندک در اختیار علاقمندان قرار می دهد....در سایتش آلبوم های مورد علاقه را برگزیدم و از طریق شبکه شتاب هزینه  را پرداخت کردم و بلافاصله آلبوم های موردنظرم برایم ایمیل شد....ممنونم از استاد لاچینی و خانم پگاه عزیز که وقتی بعد از سفر ناگهانی پیش آمده برایم متوجه شدم که موقع دانلود٬ آلبوم گل افشان ۲ را جا انداخته ام٬ (تا یک هفته امکان دانلود هست)٬ یکبار دیگر آن را در اختیارم گذاشتند ....

"آواز فصلها و رنگها" و "آوازهای دیگر" هنوز هم بعد از گذشته سی و اندی سال در زمینه موسیقی کودک بی نظیر است و پیشتاز....

 

 

پ.ن.۱: در زمینه خرید کتابهای سوته یف در پست قبلی برخی دوستان پرسیده بودند برای خرید می توانید با شماره تلفن های نشر نخستین : ۶۶۴۱۸۹۷۹٬  ۶۶۴۹۸۱۴۸٬ تماس بگیرید و یا از طریق سایتهایی مثل آدینه بوک اقدام کنید.

پ.ن.۲: در مورد درخواست آلبوم های معرفی شده در بالا لطفاْ کامنت نگذارید . به قول مهران  مدیری لطفاْ کپی نکنید و حق کپی رایت را رعایت نمایید....اگر علاقمندید به سایت استاد لاچینی مراجعه نمایید...با تشکر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت   توسط مامان دریا  | 

دو جلسه ديگر، ترم دوم  دوره اُرف تمام می شود....یکشنبه های آرمان همچنان برایش دوست داشتنی و خاطره انگیز است...البته در یکی از این یکشنبه ها، که در تیرماه بود؛ پسرک بنای گریستن گذاشت و می خواست مادر با او در کلاس همراه باشد که البته دلایل آن هم بر می گشت به چگونگی گذران آن روز ، خستگی و گرسنگی و ناشی برخورد کردن مادر .....ولی بقیه جلسات آرمان ، هم پیش از رفتن به کلاس و هم بعد از خاتمه کلاس شاد بود....و در این ترم تقریباً به غیر از آن جلسه ای که گفتم؛ در بقیه یکشنبه ها پسرک بدون مادر به کلاسش می رفت ....هر یکشنبه مسیر رفتنمان به کلاس همراه بود با گوش دادن به "رنگین کمون " ثمین باغچه بان و به محض پیچیدن در شیخ بهایی، پسر کوچولو مشتاقانه از روی صندلیش بر می خاست تا سریعتر با نگاه تیزبین اش برای ماشین مان جای پارک پیدا کند ....و مسیر بازگشتمان غالباً همراه بود با حرف زدنهای آرمان از بازیهای کلاسشان.....

بازیهای مرتبط با موسیقی کماکان ادامه داشت. از اواخر ترم پیش، آرمان و دوستانش هر جلسه با کرم موسیقی همراه بودند...کرم موسیقی کرم ابریشمی است که از 8 دایره متصل به هم درست شده، کله این کرم که اولین دایره هست بزرگتر از همه و آبی رنگ و انتهای آن که کوچکترین دایره هست باز آبی رنگ می باشد...رنگهای دایره های تشکیل دهنده  این کرم مطابقت با رنگهای تیغه های بلز دارد و آرمان و دوستانش برای آن شعری می خوانند و این کرم را بارها رنگ آميزی کردند به همراه خواندن شعر آن :" یه کرم رنگارنگ/ روی درخت نشسته/ گوش کن تا بخونم رنگهای اونو:/ آبییییییییی/ بََََََنفش/ قرمز/نارنجی/ زرد/ سبزکمرنگ/ سبز پر رنگ/ آبی کوچولوووووووو" (متاسفانه ریتم قشنگی را که آرمان با این شعر می خواند نمی دونم اینجا با نوشتار نشون بدم)

 علاوه بر کرم موسیقی، بچه ها با بازیهای مختلف و رنگ آمیزی و شعر و آهنگ... با نُتها تا حدودی آشنا شدند....این آشنایی در قالب بازیهای عروسکی برای بچه های رده سنی آرمان خیلی جالب است؛ در پارس هر نُت برای خودش شناسنامه ای دارد، شخصیتی دارد و رنگی....مثلاً نُت "می" یه خانوم آرایشگر هست که مهمترین وسیله کاریش ،"شانه"  (شبیه نُت می) را به همراه دارد و کمی هم خجالتی است شاید برای همین هم قرمز رنگ است....هر نُت همچنین با یکی از حروف الفبای انگلیسی برای بچه ها شناسانده شده  :  حروف C, D,E,F,G,A,B,C”  "   به ترتیب با نُتهای "دُ، رِ، می، فا، سُل، لا ، سی، دُ کوچولو" منطبق هستند آرمان برای آن شعری هم می خواند: "دُ، دَهَنش بازه/ رِ ، شکمش گنده س/ می، شبیه شونه س/ فا ، شونه شکسته س/ سُل ، آب نبات داره/ لا ، همیشه لالا/ سی ، دو تا شکم داره/ دُ ، دُ دُ کوچولو...."

حالا در پایان ترم دوم، آرمان می تواند شعر کرم موسیقی اش را بخواند و نُتها را با علائم قراردادی الفبایی اش می شناسد و رنگ هر کدام را...مثلاً تا بگویی نُت فا ؟ شکل حرف F را با انگشتش ترسیم می کند و می گوید نارنجی رنگ است و یا لا ، سبز کمرنگ است و می گوید همون که اول اسم آرمان هم هست و ....چند روز قبل بلز-ش را جلوی خودش گذاشته بود و با مضراب به هر تیغه آن که می زد اسم آن را بر اساس رنگی که می دید می گفت....(البته هنوز کار با بلز را شروع نکرده اند، اما آموزش شان آنقدر قشنگ و مرتب و بر اساس اصول درست پیش می رود که پسرک چهار و نیم ساله من می تواند آموخته های خودش را روی بلز بیان کند....)

در ضمن در قالب بازیها، بچه ها در این ترم با بیشتر سازهای موسیقی کم و بیش  آشنا هم شده اند...

 

پ.ن.۱: در اواخر ترم دو ، دارم کم کم مطمئن میشم که راه به خطا نرفته ام و به آینده آن امیدوارم.

پ.ن.۲: بی شک کلاس این ترم پربارتر از این نوشتار بوده و گزارش من تنها بر اساس حرفهای آرمان و برگه های رنگ آمیزی هر هفته او بوده ....در ضمن اگر خطایی در این نوشتار هم باشد ممنون میشم بهم یادآور بشوید، چون سر رشته ای از این علم ندارم و من شاگرد یک پسر چهار ساله و نیمه بوده ام در این ترم......

 پ.ن.۳: خوشحالم که باز می توانم بنویسم و نوشته هایتان را بخوانم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/16ساعت   توسط مامان دریا  | 

پیش نوشت: این مطلب آخرین نوشته از سری نوشته های کلاس اُرف پسرم می باشد.....جلسات بعدی را به این شکل نمی نویسم....در خاتمه هر ترم، به صورت یک نوشته کلی از پیشرفتهای آرمان در این زمینه خواهم نوشت....شاید علت اصلی این تصمیم ام آن باشد که وقتی خودم؛ مروری بر نوشته هایم در این زمینه می کنم می بینم که این نوشته ها، گویای واقعی اون کلاس ها نیست ...یک علت اساسی بر می گردد به اینکه خودم در این راه یک مبتدی و نوآموزم و سر رشته ای از موسیقی ندارم...من نمی توانم در مورد نوع موسیقی هایی که به هنگام بازی ها در کلاس، نواخته می شود و ...توضیحات درست و کاملی بدهم . از آن گذشته شعرهای بند تنبانی که در این نوشته ها می میاورم در کلاس چه بسا با موسیقی و آواز همراهی میشه و شنیدنشون لطف دیگری داره و .... و در نوشته های من رنگ و بوی کلاس را نمی توان آنگونه که در آن لذت می بری ثبت کنی.....یعنی من یکی نمی توانم!....مطلب دیگر اینکه، نحوه برخورد و عملکرد مربی ها به خصوص فرشین و حتی شقایق با بچه ها به گونه ای است که گویا کاملاً برای این کار تعلیم دیده اند...فرشین در موقع بازیها و دورهم نشستن ها با بچه ها، مثل کودک چهار ساله ای بازی می کند که هم کلی بچه ها را می خنداند و هم در قالب بازی و خنده به آنها یاد می دهد که بازی را چگونه انجام دهند....گاهی در قالب یک بچه شیطون و شلوغ ظاهر می شود و شقایق در نقش مربی، و برخوردهایشان با یکدیگر ، بچه های شلوغ را متوجه رفتارشان می کند؛ و در کنار آن چگونگی انجام بازی را یاد می دهد و خیلی کارهای بامزه و خنده دار که فضای کلاس برای بچه های 3-4 ساله خسته کننده نباشد.....فکرش را که می کنم نمی توانم روح و فضای حاکم بر کلاس را که اکثر بچه ها و مادرها را جذب می کند اینجا توصیف کنم.... البته اعتراف می کنم که همین توانایی اندکم نه تنها باعث شد که برخی مادرها، آشنایی با این کلاس پیدا کنند؛ برای خودم هم مفید بود ...چون با نوشتن اینها، بیشتر بازیهای کلاس را در خاطرم حک می کردم و در طول هفته چه بسا با آرمان بازی می کنیم....اما جمع بندی کلی ام، این است که گزارش جلسات بعدی را به صورت یک نوشتار نهایی در پایان ترم بیاورم.....

و اما جلسه پنجم از ترم اول:

1-      مادرها و بچه ها دورتا دور کلاس روی صندلی ها نشسته اند....برای حضور و غیاب، شقایق جون از یک سمت کلاس شروع کرده و سه نفر از بچه ها وسط کلاس می روند و می ایستند (سه نفر اول عبارتند از :رسپینا، آرمان، کیمیا) و شقایق جون با صدای قشنگش و به آواز خطاب به آنها می گوید: "سلام رسپینا چطوری؟ / سلام آرمان چطوری؟ / سلام کیمیا چطوری؟/ سلام بکن به دوستات" و رسپینا و آرمان و کیمیا همراه با تکان دادن دست و بلند به دوستهای دیگه سلام می گویند و بعد سر جای خود می روند....بعد سه نفر بعدی می آیند و باز شعر گونه فوق و الی آخر...(و با این بازی، مربی ها یک حضور و غیاب و یک احوالپرسی با تک تک بچه ها و بچه ها با دوستانشون می کنند).

2-      فرشین پشت چند طبل ...نشسته . بچه ها در وسط کلاس پشت سر شمسیه (کمک مربی جدید کلاس) مثل قطار ردیف می شوند...فرشین طبل می زند و بچه ها هماهنگ با آن می چرخند . طبل گاهی تند نواخته می شود (من یاد قسمتی از موسیقی تئودوراکیس در "حکومت  نظامی" می افتم) بچه ها هراه با آن تند می چرخند و یک باره نواختن های طبل به صورت تک مضرابی و فاصله دار می شود مثل "گوم، گوم هایی که با فاصله می شنوی) و بچه ها با شنیدن آن مثل فیل راه می روند (جلسه اول گفته بودم: فی – فی – گویان و با گام های بلند و محکم ) و باز یکباره طبل تند و با هیجان نواخته میشه و باز بچه ها تند می چرخند و یکباره با تک ضربه سنج!! بچه ها مثل مجسمه، بی حرکت می ایستند و ....این بازی چند بار تکرار می شود

3-      با آهنگ دیگری باز، بازی چرخیدن و رقصیدن و مجسمه شدن بچه ها تکرار می شود...

4-      مثل جلسه قبل بچه ها روی زمین می خوابند و مامان ها بدون نام بردن آنها، با جمله ای کودک خود را به بیدار شدن فرا می خوانند...

5-      مادرها روی زمین نشسته و  حلقه ای ایجاد  می کنند ...هر کودکی مقابل مادرش نشسته است، با شعری ریتمیک ولی بند تنبانی مادرها، ابتدا یک دست بچه را بالا می برند بعد دست دیگر و بعد دست اولی را پایین میاورند و دست بعدی را هم....این بازی به صورتی که بچه ها دراز می کشند و مادرها با بلند کردن و پایین آوردن پای بچه هم این بازی را انجام می دهند (صبح ها به عنوان یک ورزش هم کار بامزه ای به نظر می رسد).....در آخر بچه ها، دستهای مادر را با اون شعر بالا می برند و پایین می آورند....(شعرش را خوب به خاطر ندارم چیزی بود در این مایه ها: دستت را بالا بیار/ اون یکی دست هم بالا بیار/ حالا دستاتو بالا نگه دار/ دستتو بیار پایین/ اون یکی هم پایین/ حالا دستاتو بزار رو زمین.....البته خدا وکیلی این چیزی که من نوشتم خیلی خیلی بند تنبونی تر!! شد....تو کلاس یه چیز بهتری بود...این یک مورد را جلسه بعد شنیدم حتما اینجا تصحیح می کنم)...

6-      بچه ها روی زمین به صورت دایره ای، نشسته اند...فرشین و سارا و شمسیه هم در میان حلقه بچه ها دیده می شوند....شقایق اعلام می کنه که یک چیز قشنگ آورده، یه چیزی که همه بچه ها دوستش دارند و بعد از پشت سر خود، یک آب نبات گنده در میاره!! ولی این آب نبات گنده!! در واقع یک طبل کوچک با یک دسته هست که صفحه آن مثل حلقه های رنگارنگ یه آب نبات می باشد و یک مِضراب هم دارد (مضراب همان چوبی که با آن بر روی طبل نواخته می شود)...بچه ها، با نواختن مضراب بر روی طبل آب نباتی!! اسم خود را بیان می کنند.....

7-      بچه ها در همان حالت قبلی نشسته اند...و دست خود را پشت سر خود حلقه کرده اند و شقایق از پشت سر، در کف دست هر کدام یک تخم مرغ رنگی صدادار می گذارد ...آرمان ذوق زده بر می گردد و تخم مرغ سبز رنگ اش را نشان می دهد که آخ جون! تخم مرغ من سبزه...(نمی دونم خوش شانسه، یا شقایق از جلسات قبل یادش مونده که رنگ سبز را دوست داره)...شقایق دوباره وسط حلقه بچه ها می ایستد و یک مثلث خطر (مثلث با حاشیه قرمز رنگ) در دست دارد و می گوید که من آقا پلیسم....

  • بچه ها، تخم مرغ های خود را تکان می دهند و هر وقت آقا پلیس تابلوی خطر را بالا می برد، بچه ها تخم مرغ خود را بغل کرده و ثابت نگه می دارند....
  • بعد تخم مرغ ها را بر وزن "چیکو    چیکو    چیک"  تکان می دهند و با علامت خطر آقا پلیس ، متوقف می شوند
  • بعد بر وزن  "چیکو   چیکو   چیک.....چیکو   چیکو   چیک"  تکان می دهند و با علامت خطر آقا پلیس، متوقف می شوند
  • بعد بر وزن "چیکو  چیکو  چیک.....چیک" تکان می دهند و با علامت خطر آقا پلیس، متوقف می شوند
  • بعد فرشین به حالت گریون میگه "چیکو  چیکو  چیک " و تخم مرغ خود را تکان می دهد و بچه ها نیز....
  • بعد فرشین به حالت بامزه ای میگه که خیلی گرسنه ایمممممممممممم و ممکنه همه چی رو بخوریم و در فیگور همین وضعیت چیکو چیکو...را میگه و تخم مرغ را تکون میده....و بچه ها نیز...و حالتهای دیگه...و بعد اعلام اینکه اول تخم مرغ های سبز را بزارین تو سبد...بعد قرمز...(تمرین رنگ)...

وقت تغذیه میان کلاس و کلی شیطنت بچه ها و فرصت صحبت کوتاه مامانها با مربی ها....

8-      بچه ها، پشت سر فرشین یه قطار درست می کنند مربی های دیگر هم درمیان بچه ها هستند...با یک موسیقی کلاسیک می چرخند و زنجیره بچه ها به حالت موج داری پشت سر فرشین حرکت می کند ...(حالت رقص ساده دسته جمعی ....) همین طور مارپیچی حرکت می کنند و با موسیقی همراه می شوند...در قسمتهایی مربی ها در این حرکت خم می شوند؛ بچه ها هم همین طور....بعد بلند می شوند....یواش یواش با هدایت مربی ها، دو سر قطار بچه ها، بسته میشه و یک دایره....می چرخند، جمع میشند، باز میشن و.....

9-      وسط حلقه بچه ها، با صدای موسیقی، شقایق جون می خواند و بچه ها همراهی می کنند: "من دست دارم ؛دست ،دست، دست/ من پا دارم؛ پا، پا، پا/ من چشم دارم، می بینم/ همه جا را می بینم"..................این بازی هم دقایقی ادامه دارد....

 

 

 

پ.ن.1: در این موسسه، برای دخترهای گروه، کلاس آموزشی باله هم هست...

پ.ن.2: من شیفته صدای شقایق شده ام....نمی تونم توصیفش کنم...

پ.ن۳: یکی از کوچولوهای کلاسمون خیلی شیطون و بانمکه....جلسه اول که همه اش به حالت نشسته دور خودش می چرخید و اصلا هم حاضر نبود در بازیها همراهی کنه....این جلسه٬ همه اش یه طبل کوچک دست گرفته بود و می گفت این فرمون قطاره تو دست من و باید قطار بشیم و من جلو و....و باز در بازیها شرکت نمی کرد....راستش این جلسه احساس کردم ما ایرانی ها!! کلاْ خیلی مدارا می کنیم...یه جاهایی قاطعیت هم خوبه....مامان این کوچولو خیلی خونسرد فقط تماشا می کنه...مربی ها هم خیلی مدارا می کنند....نمی دونم شاید هم من اشتباه می کنم...

پ.ن۴: من و آرمان، هر هفته ساعت 4 بعد از ظهر به خانه می رسیم و اصولا پسر کوچولوی من که از ساعت 7:30 صبح در مهد بوده (روزهای یکشنبه در مهد کلاس ژیمناستیک هم داره...) و یک ونیم ساعت پر تحرک را در کلاس موسیقی می گذراند؛ با رسیدن به خانه، خوابش می برد و من ، این هفته که در فرصت سه ساعته (4 تا 7 بعد از ظهر ) _بعد کلاس موسیقی تا آمدن بابایی و بیدار شدن پسرم_ کلی کارهای عقب مانده خانه داری!! انجام دادم به این نتیجه خوب رسیدم که قدر سه ساعته های بعد کلاس موسیقی را بدانم.....(به جان خودم در کدبانو گری خیلی خیلی وقت کم میارم!!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/21ساعت   توسط مامان دریا  |