سال 91 مبارک....

سال نود هم داره به پایان میرسه و پسرکی که در نوروز 85 ، کنار سفره هفت سین در آغوش مادر نظاره گر وقایع بود و توان کمترین کاری را نداشت، پسرکی که در نوروز 86 ، انگشت اشاره مادر را گرفته بود تا در تاتی تاتی کردن اولیه ، نترسد و نیفتد.....پسرکی که در نوروز 87 هنوز پستونک بر دهان با لبخندی نمکین دنیا را نگاه می کرد و مدام می پرسید:"آقایی چی گفت؟" "عمو چی گفت؟" "بلبل چی گفت؟" و....و ....

و حالا در نوروز 91  ، .... خواندنش مثل همان تاتی کردن پنج سال پیش است...حروف را در کنار هم می چیند و کلمه می افریند...کلمات را در کنار هم می خواند ...و به اعداد با اعجاب نگاه می کند و با اینهمه هنوز این قلب مهربانش و نگاه انسانیش است که دل مرا مالامال از شوق و شادی می کند....

آرزو داره عمو نوروز براش "اسکیت برد" بیاره ولی وقتی خبری میشنوه که فلانی اخراج شده (جالب اینکه با آن فرد نسبتی نداره و ...) آرزویش میشه اینکه کاشکی آن فرد اخراج نشده باشه....

میگه :"آیا با ده هزار پول صورتی (به تراول پنجاه هزار تومانی میگه پول صورتی) میشه یک لامبورگينی خرید؟" ..... (صحبتهایی میکنه با پدرش در مورد پول و خوشی و خوشبختی....) و فرداش به من میگه:"اگر آدم لامبورگینی داشته باشه ولی توی اون هیچی بچه نداشته باشه خوبه؟ یا اینکه آدمی پیکان داشته باشه و تو اون دو سه بچه شاد و شیطون؟؟؟؟" (و من هم که حواسم جای دیگری بود با شنیدن لامبورگینی میگم لامبورگینی و شازده فریادش بلند میشه که یعنی چی؟؟؟)

و سر چهارراهها میگه :" چرا این بچه کوچولو ها، گداکار!! شده اند ؟ چرا پدر و مادرشون مراقبشون نیستند؟ آیا اگه پدر و مادر نباشه کسی نیست که مراقب بچه ها باشه که گداکار! نشوند....." و تصور میکنه که اگر مسئولیتی داشته باشه اونو خوب انجام میده و مراقب و مدافع همه بچه های گداکار میشه....

و...........

سالی پر از عشق و امید و سلامتی و دوستی و محبت و زندگی و شور زندگی  .....برای همه دوستان آرزومندم

 

معرفی چند کتاب خوب؛

پیش نوشت:

کتابهایی که در زیر معرفی می کنم  سه مورد اول (کافکا و عروسک مسافر، طوطی ، شیر پروانه ای) کتابهایی هستند که در یک سال اخیر در ایران ترجمه و به بازار آمده اند و جزو کتابهایی است که در سال نود خوانده ام و از خواندنشان لذت بردم ....اینها را کتابهای خوبی برای رده سنی نوجوانان  و حتی آدم بزرگها!!! می دانم ....

سه کتاب آخر (تیستوی سبز انگشتی، لک لک ها بر بام، بچه های راه آهن) هم مربوط به چهار دهه قبل هستند اما کتابهایی فوق العاده خوب و اثرگذار در ذهن نوجوانان که خوشبختانه در سالهای اخیر هم تجدید چاپ شده اند....البته فکر میکنم  میشه لک لک ها بر بام و تیستوی سبز انگشتی را برای شش ساله هامون هم بخونیم (چنانکه  آرمان به شنیدن داستانهای بلند (رمان کودک و نوجوان ) در چند شب متوالی عادت دارد....)....

دو کتاب آخر (هرگز از من مپرس و کوزیما یا تقریباً گراتزیا  ) هم  دو کتاب خوبی بود که در سال جاری خواندم و بسیار اموختم (مناسب برای همه مامانها به خصوص  "هرگز از من مپرس") شاید از "هرگز از من مپرس" بعدها چیزهایی را اینجا بنویسم....

 

کافکا و عروسک مسافر

نویسنده: جوردی سيئررا ای فابرا  ؛ متولد 1947

ترجمه: رامین مولایی

ناشر: تهران، ايران بان، 1390

پشت جلد کتاب میخوانیم:

"یک سال پیش از مرگ، فرانتس کافکا رابطه ی عاطفی شگرف و متفاوتی را تجربه کرد. يک صبح هنگام قدم زدن در پارک اشتلیتس برلین با دخترکی پریشان رو به رو شد که سوزناک می گریست: او عروسکش را گم کرده بود. نویسنده ی مسخ برای آرام کردن دخترک داستانی می سازد: عروسک گم نشده بود، به مسافرت رفته بود، و او هم نامه رسانی بود که فردا اولین نامه ی عروسک مسافر را برای دخترک به پارک می آورد.

آن شب فرانتس اولین نامه از نامه هایی را که سه هفته هر روز در پارک به دست دخترک می رساند، نوشت؛ نامه هایی  که در آنها عروسک خیالی از سفرها و ماجراهیش برای صاحب دوست داشتنی اش روایت می کرد...

به این ترتیب جادوی کلمات فرانتس کافکا، روح آزرده و پریشان دخترکی ناشناخته تا امروز را در نامه هایی که هرگز یافت نشدند و یکی از زیباترین و راز آمیزترین داستانهای قرن بیستم را رقم زدند، به آرامش رساند.

جوردی سيئررا ای فابرا  در اثر به یاد ماندنی خود "کافکا و عروسک مسافر" با چیره دستی تمام به شرح این ماجرا و بازنویسی خیالی نامه های فرانتس کافکا به دخترک می پردازد. این نویسنده شهیر اسپانیایی بیش از 300 کتاب در زمینه های گوناگون رمان بزرگسال و نوجوان، داستان کودک، نقد ادبی، تحلیل و نقد موسیقی معاصر، نمایشنامه، زندگينامه و...نوشته است."

 

طوطی  

نویسنده: سوزانا تامارو ؛  متولد 1957

ترجمه: بهمن فرزانه

ناشر: پنجره، 1390

قیمت: 3500 تومان، 115 صفحه

این کتاب که عنوان اصلی‌اش «لوییزیتو؛ یک داستان عشقی» بوده، در سال ۲۰۰۸ میلادی به قلم سوزانا تامارو، به زبان ایتالیایی، منتشر شد. در این کتاب، نویسنده از رابطه دوستی یک طوطی و زنی میانسال می‌نویسد. آنسلما معلمی بازنشسته است و دو فرزندش دور از او زندگی می‌کنند؛ فرزندانی که در هفته به نوبت، در ساعتی معین با مادرشان تماس می‌گیرند، گویی مسئولیتی بر دوش دارند که با این کار آن را از میان برمی‌دارند.  تامارو در این کتاب ، به خوبی  تنهایی شخصیت زن میانسال داستان را در دنیای اطرافش نشان می‌دهد. لوییزیتو نامی است که آنسلما برای طوطی خود انتخاب کرده. او در داستان به نمادی برای آغاز یک زندگی جدید تبدیل می‌شود و زندگی‌ سرد و بی‌روح آنسلما رنگی جدید به خود می‌گیرد. آنسلما تمامی این‌ها را مدیون حضور همین طوطی است. او به لطف لوییزیتو این امکان را می‌یابد که زندگی‌اش را در دنیایی از سر بگیرد که گویی در آن همه در حال فراموش کردن او بودند و حالا با آمدن این طوطی همه چیز در نظر آنسلما می‌تواند پایانی خوب داشته باشد.

در پشت جلد ترجمه فارسی این کتاب آمده است: "گاهی از خواندن داستانی آنقدر لذت می‌بریم که دو یا چند بار آن را می‌خوانیم، مثل یک شعر زیبا. شاید «طوطی» یکی از آن داستان‌ها باشد. داستانی که با هر بار خواندن آرام آرام به یک شعر بلند تبدیل می‌شود."

لازم به گفتن نیست که ترجمه کتاب هم با مترجمی صاحب نام (بهمن فرزانه) است که نام او بر هرکتابی کافی است تا من برای خواندنش مشتاق بشوم....

 

شیر پروانه ای

نویسنده: مایکل مورپرگو؛

مترجم: محمود امیر حسینی و ترانه وفایی؛

انتشارات او، چاپ اول :1389،

 فیمت: 3500 تومان

قبلاً هم در این وبلاگ از این کتاب گفته ام؛ این هم داستان تنهایی است اما این بار تنهایی یک کودک شش ساله و دوستی او با بچه شیری به رنگ سفید که رنگ شادمانه ای به زندگی این کودک می دهد.....برتی اندروز، کودکی پنج شش ساله و انگلیسی تبار است که به جهت نوع کار پدرش همراه والدین در آفریقای جنوبی زندگی می کنند....پدر دور تا دور مزرعه بزرگ شان را حصاری کشیده تا پسر و زنش از حمله حیوانات وحشی و...در امان باشند...برتی تنها و تنهاست و اندوهگین ...و مادر هم عمدتا غمگین...و گاهی با او همبازی است و داستان پیتر و گرگ برایش می خواند و...در کنار مزرعه آنها تالابی است که گاهی حیوانات از جنگل بیرون میایند تا از آن آب بنوشند...تفریح برتی آن است که از یکی از درختهای مزرعه شان بالا می رود تا به تماشای حیواناتی که برای آب خوردن آمده اند بپردازد....یک روز یک شیر ماده می بیند که به همراه بچه اش برای آب خوردن آمده اند اما بچه شیر به رنگ سفید است....سفید سفید مثل برف....برتی آن را تعریف می کند اما پدر و مادر می گویند شیر سفید نداریم....تا اینکه چند روز بعد پدر فاتحانه خبر از کشتن ماده شیری می دهد که به گله اش حمله می برد....برتی اندوهگین می شود نگران بچه شیر سفید است که حالا بی مادر شده و هر روز از بالای درخت منتظر است تاشاید بچه شیر برای خوردن آب بیاید....و او میاید اما در همان موقع، مورد هجوم حیوان وحشی دیگری واقع می شود برتی سراسیمه به کمک بچه شیر می شتابد و از مزرعه بیرون می رود و در میانه جنگ و جدال، مادر با تفنگ به کمک آنها میاید...برتی و مادر، بچه شیر سفید را به خانه میاورند و پدر را راضی به نگهداری آن می کنند حالا روزهای برتی، روزهای شادی است چون او دیگر تنها نیست و یک دوست فوق العاده دارد....اما این شادی چندان دوام نمیابد چون برتی باید برای رفتن به مدرسه به انگلیس باز گردد و بچه شیر قرار شده به مردی فرانسوی که صاحب سیرک است فروخته شود....

فیلم اسب جنگی به کارگردانی استیون اسپیلبرگ هم که جزو نامزدهای اسکار امسال بود؛ بر اساس  رمان "اسب جنگی" از همین نویسنده تهیه شده....این رمان هم گویا داستان تنهایی پسری نوجوان به نام آلبرت و دوستی اش با اسبی به نام جوئی است...البته هنوز در ایران ترجمه نشده...

 

اختراع هوگو کابره

نویسنده: برایان سلزنیک

تصویرگر: برایان سلزنیک

مترجم: رضی هیرمندی

ناشر: افق 1389

قیمت: 8500 تومان

در  اسکار 2012 بیشترین جوایز به فیلمی رسید با عنوان "هوگو" که برگرفته از همین رمانی است که برای نوجوانان نوشته شده. معرفی این کتاب را به نقل از سایت کتابک میآورم:" نویسنده در این رمان خاص و نوآورانه سینما را با کتابی تصویری ترکیب می کند، قالبی جدید که نامش را سینما رمان گذاشته اند. نویسنده که تصویرگر کتاب نیز هست، بخش هایی از داستان شخصیت های قصه را با تصاویری سیاه و سفید روایت می کند و مخاطب کتاب را مثل یک فیلم می بیند و می خواند. در این کتاب تصاویر جای خالی بخش هایی از قصه را پر می کنند که در متن نیامده است. داستان اصلی ماجرای، هوگو، پسرکی یتیم است که میان دیوارهای ایستگاه شلوغی در پاریس تنها زندگی می کند و عموی سنگدلش او را تنها گذاشته و به علتی باید خود را از دید دیگران مخفی کند. دنیای او که مثل چرخ دنده ی ساعت هایی که آن ها را تنظیم می کند، با دختری کتاب خوان و عجیب و پیرمردی بداخلاق گره می خورد و در حین دزدی از پیرمرد، راز عجیب او به خطر می افتد؛ راز درست کردن یک آدم آهنی پیچیده که باید هوگو به ترتیبی آن را به کار بیندازد. اما در کنار این روایت، داستان دیگری نیز وجود دارد؛ داستان ژرژ میلیس، فیلم ساز قدیمی و برجسته ی سینمای صامت که اکنون فراموش شده و خبری از او نیست. این دو روایت به هم گره می خورند و داستانی بر مبنای جست و جو، تحقیق، کشف معماها و رازهای زندگی خود و دیگران، ابداع، اختراع، پشتکار، پیگیری، آرزو و ... را شکل می دهند که ساختار خاص، تصاویر زیبا و هنرمندانه، زبان روان و شیرین و چاپ و شکل دهی سینمایی آن، مخاطب را به سرعت تا پایان آن می کشاند و او بارها و بارها برمی گردد تا تصاویر و روایت آمده در آن ها را با دقت بیشتر از نو مشاهده کند."

 

و چند کتاب خواندنی که مربوط به چهار دهه قبل هستند اما خوشبختانه در سالهای جاری هم تجدید چاپ شده اند:

 

لک لک ها بر بام

نویسنده: میندرت دویونگ

مترجم باهره انور

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان

چاپ اول: 1353  …. چاپ هشتم: 1378

قیمت چاپ هشتم: 1900 تومان

داستان اینگونه شروع می شود:

" از شرا  شروع می کنیم. شرا نام دهکده ای بود در هلند که مردمش ماهیگیری می کردند. این دهکده در  کرانه دریای شمال، در فریزلند چسبیده به دیواره سد قرار داشت. شاید به همین دلیل شرا نامیده می شد. شرا چند خانه و یک کلیسا و یک برج داشت. اهمیت این خانه ها در این بود که در پنج تا از آنها شش بچه مدرسه ای این دهکده زندگی می کردند. در شرا چند خانه دیگر هم وجود داشت ولی در آن خانه ها بچه ای زندگی نمی کرد، فقط بزرگها زندگی می کردند، پس چندان اهمیتی نداشتند. بچه های دیگری هم در این دهکده بودند، یعنی بچه های کوچک و بچه هایی که تازه راه افتاده بودند، اما چون به مدرسه نمی رفتند پس آنها هم از نظر قصه ما، اهمیتی نداشتند."

داستان در مورد همین شش بچه مدرسه ای است و لک لک هایی که بر بام خانه ها می نشینند و خوشبختی می آورند.... روابط میان این بچه ها و رخدادهای پیش امده در آن روستا و اینکه آیا باز لک لک ها بر بامهای شرا می نشینند ؛ آموزنده و دوست داشتنی است...

 

 بچه های راه آهن

نویسنده: ادیت نزبیت

مترجم: شیما فتاحی

ناشر: قدیانی، کتابهای بنفشه، 1386

قیمت: 2800 تومان

این کتاب اولین بار در سال 1355 با ترجمه پری منصوری و توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده. ولی گویا آن کتاب، بعد از انقلاب توسط کانون تجدید چاپ نشده تا اینکه در سال 1386 ترجمه دیگری از آن توسط انتشارات قدیانی به بازار آمده....

باز معرفی این کتاب را به نقل از سایت کتابک میآورم: "روبرتا، پیتر و فیلیس مجبور هستند به همراه مادر خانه خود را ترک کنند و در یک خانه ی کوچک نزدیک راه آهن زندگی کنند، چون اتفاق ناخوشایندی برای پدر رخ داده است. مادر ترجیح می دهد که بچه ها چیزی از ماجرا ندانند اما بچه ها پس از ماجراهای مختلف از این راز با خبر می شوند و ...
بچه های راه آهن داستان کشمکش این بچه ها با مشکلاتی است که ناگهان زندگی آن ها را درگرگون کرده است. فقر، دوری پدر و ناراحتی مادر زندگی آن ها را سخت کرده است. اما زندگی در کنار راه آهن برای آن ها هیجان انگیز نیز است. تماشای قطارها و دست تکان دادن برای مسافران قطار از سرگرمی های لذت بخش آن هاست و اتفاق های جالبی را برای آن ها به وجود می آورد.
ادیت نسبیت "بچه های راه آهن" را در سال ۱۹۰۶ منتشر کرده است و از آن هنگام تاکنون همواره بازچاپ شده است. این داستان از آثار کلاسیک ادبیات کودکان است. "

 

تيستوی سبز انگشتی

نويسنده: موريس دروئون

مترجم: لیلی گلستان

انتشارات: نشر ماهی، 1390،  (اولین چاپ این کتاب مربوط به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، چاپ 1352 بوده)

قیمت: 3000 تومان

در یادداشت نویسنده کتاب میخوانیم که این اثر تنها کتابی از اوست که برای نوجوانان نوشته، نویسنده ای که بچه ها را هرگز دست کم نگرفته و هیچگاه با آنها بچگانه حرف نزده...و او با این کتاب شخصیتی آفریده به نام "تیستو" که به بیان خود نویسنده،" نمی تواند بپذیرد که آدم بزرگها با عقاید و افکار از پیش ساخته شده شان دنیا را به او بشناسانند و هنگامی که نگاهش را با دیدی تازه بر اشیا و آدم ها می دوزد، آن وقت متوجه آدم بزرگها می شود که با عینک "عادت" به چیزها نگاه می کنند. اغلب نمی تواند بفهمد که وقتی می شود با احساسات پاک بهتر زندگی کرد تا با احساسات ناپاک، وقتی می شود با آزادی زندگی را بهتر گذراند تا با گرفتاری، وقتی همه چیز با صلح بهتر است تا با جنگ پس چرا مردم با هم کنار نمی آيند؟..."

تیستوی سبز انگشتی کتابی است که برای بچه های شش ساله هم میشه خوند و آدم بزرگهای شصت ساله و بزرگتر هم می توانند از آن لذت ببرند اگر ............

 

دو کتاب هم برای خودمان!!!

 

هرگز از من مپرس

نویسنده: ناتالیا گینزبورگ

مترجم: آنتونيا شرکا

ناشر: منظومه خرد؛ 1389

قیمت: 5900 تومان

کلاً همه آثار ناتالیا گینزبورگ را دوست دارم خیلی دوست دارم تقریباً هرچی ازش در ایران ترجمه شده خوندم....در تک تک رمان هاش، دنیایی حرف هست در مورد روابط انسانی و انسانها.....چند سال پیش کتابی خونده بودم از او که با آثار داستانی و رمان گونه اش فرق داشت . آن کتاب به اسم "فضیلتهای ناچیز" بود با ترجمه محسن ابراهیم و انتشارات هرمس چاپش کرده بود...در آن کتاب، مقاله هایی خودمانی یا داستانهایی کوتاه بود که برام جالب بود به خصوص یکی از اون نوشته ها به اسم "من و او" که بیان شباهتها و تفاوتهای خودش و همسرش بود و مطلبی دیگر درمورد سکوت و اینکه چرا سکوت می کنیم و روابط بین بچه ها و والدین و مطلبی در رابطه روابط انسانها و مقاله ای با عنوان فضیلتهای ناچیز که در رابطه با این بود که آموزش چه فضیلتهایی به بچه ها ارزش بیشتری دارد و... کتاب اخیر هم برایم انگار ادامه فضیلتهای ناچیز بود...به خصوص در این کتاب، مقاله ای که در مورد نحوه پاسخ دادن به سوالهای بچه ها درباره "خدا و مرگ" بود برام جالب و قابل تامل بود. از دیدگاه گینزبورگ حتی اگر به خدا و زندگی بعد از مرگ اعتقادی نداشته باشیم نباید آن را به صراحت در جواب سوال کودک، به کودک خود بگوییم....

پشت جلد کتاب می خوانیم: "ناتاليا گينزبورگ در ایران نام شناخته شده ای ست؛ اما در این کتاب با چهر ی دیگری از او آشنا می شوید. درنگاه اول به نظر غریب می آید که کسی بخواهد با همان رویکردی درباره ی یک فیلم بنویسد که درباره پیری یا کودکی یا ایمان....او در این نوشته ها هیچ قیدی را نمی پذیرد: نقد می کند، خاطره تعریف می کند، عقایدش را توضیح می دهد...

گینزبورگ از آن مرز باشکوهی عبور می کند که آن سویش ادبیات ناب قرار دارد. دیگر مهم نیست نویسنده از چه می نویسد. قرار نیست چیز یاد بگیریم. چنان مسحور نثر و قلم نویسنده می شویم که چشم می بندیم و می گوییم:"برو نمی دانم کجا...هر جا دلت می خواهد. فقط مرا هم همراه ببر."  "

 

کوزیما یا تقريباً گراتزيا

نویسنده: گراتزيا دلددا

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: ثالث، 1390

قیمت: 3000 تومان

گراتزیا دلددا را هم دوست دارم و کتابهای زیادی از او خوندم شاید بشه گفت که همه آثار او توسط بهمن فرزانه ترجمه شده... پشت جلد کتاب می خوانیم: "گراتزيا دلددا، برنده جایزه نوبل ادبی 1926، نخستین اثرش را در نوزده سالگی منتشر کرد و از آن پس با انتشار آثار درخشانش به شهرتی کم نظير رسيد. شخصیت پردازی موشکافانه و ستایش انسان و زندگی در بستر داستانی جذاب، از بارزترین ويژگی های آثار اوست.

«کوزیما یا تقریباً گراتزيا» به نوعی زندگينامه دلدداست؛ زندگينامه ای که در چارچوب رمانی جذاب و تحسن برانگيز جلوه یافته است."

و........

آرمان و اعداد- 3-....

حالا می توانم بگویم که آرمان، مفهوم زمان را می فهمد....هر سال آموزشگاه پارس یک تقویم رومیزی می دهد که روزشمار هر ماه در صفحه ای آمده با نقاشیهایی زیبا از طبیعت و موسیقی و سازهای موسیقی... (تقویم سال 91 بیشتر بر اساس سازهای موسیقی سنتی ایرانی است و تقویم 90   سازهای جهانی را بیشتر داشت) پسرم با خاتمه هر ماه آن را ورق زده و گاهی روزهای مهم زندگیش را در ماهی از آن با ماژيک رنگ کرده....و چه بسا روزهایی را در آن شمرده تا ببیند چند روز به موعدی خاص که در نظرش بوده، مانده....پسرم همچنین در مفهوم ساعت و خواندن ساعت و درک آن توجه خاصی داشته در ماههای اخیر و سوالهای زیاد....به طوریکه حالا گاهی که در راه رسیدن به کلاس موسیقی یا زبان هستیم می پرسد چقدر مانده تا کلاسم شروع شود؟ و من می گویم ده دقیقه . و او می گوید :"یعنی ده بار از یک تا شصت باید بشمارم تا بشه ده دقیقه" ....می پرسد چقدر مانده که پدر به خانه برسد؟ می گویم یک ساعت . و می گوید "واااااااای یعنی عقربه بزرگ یک دور کامل باید بچرخد اینکه خیلی طول می کشد (تحمل انتظار هم ندارد)....

یکی از همکارانم انتقالی گرفته بود و خداحافظی می کرد برای رفتن به پژوهشکده ای برای ادامه کارش. پسرک از من می پرسد :"تو هم تصمیم داری به اداره ای دیگر بروی ؟" می گویم نه، میخواهم ده سال دیگر هم همین سازمان کار کنم تا بازنشسته شوم . پسرک با نگرانی می گوید :"یعنی ده تا تقویم دیگر هم باید تمام کنیم تا بازنشسته شوی ، آن موقع من چند سالمه؟" (طفلک نمی داند عدد را گرد کردم و سه چهار سالی را سانسور کردم...)

در مورد مفهوم سال و ماه زیاد می پرسد به انواع مختلف که چه بسا بیشتر سوالاتش یادم رفته...در مورد  اینکه چه جوری فصلها درست میشن و روزو شب و .... چرا ماه٬ بعضی وقتها مثل یک توپ هست گاهی نصفه گاهی باریک و ....

دو سه هفته پیش، یکبار پدرش در ژاسخ به یکی از سوالاتش٬ روی تخته وایت برد برایش تصویری کشید از خورشید و زمین که دور آن و دور خودش می چرخد و ماه که دور زمین می چرخد...و گفت برو دو تا از توپ هایت را بیار تا بهت توضیح بدهم پسرک یکی از توپهایی را که شکل کره زمین هست آورد و یک توپ دیگر....پدر بعد از توضیحش از او پرسید آیا متوجه شدی؟ و پسرک از روی کاناپه پرید پایین و گفت:"مثلاً این میز ، خورشید هست و ثابت است و من زمین هستم و بعد شروع کرد به دور خود چرخیدن در حالیکه به دور میز هم می چرخید" پدرش از اینکه آرمان اینچنین منظورش را بیان کرد خیلی خوشش آمد....

به پیشنهاد گل عزیز ، از یک ماه پیش با او شروع کردم به بازی هوپ...از این بازی خوشش میاید اوایل در عددهایی چون هفتاد، هشتاد مکث می کرد و گیر می کرد ولی حالا خوب ادامه می دهد تا صدو پنجاه و گاه بالاتر...

گاهی هم فکرهایی عجیب و غریب در سر دارد در مورد عددها: چند وقت پیش آمد در کنارم نشست و روی کاغذی شروع کرد به نوشتن اعداد از 1 الی 7....و بعد روی عددهای بعد از 3 را ضربدر کشید و پرسید :" چرا 4 را اینجوری ننوشته اند" (عدد 3 را نوشته با یک دندانه اضافی) و بعد 3 را نوشت با دو دندانه اضافی و گفت این هم 5 و ....و برای 10 هم معادلی ساخت از 3 با هفت دندانه اضافی.... گفتم این عدد ده که تو نوشتی هر بار باید دندانه ها را بشماریم تا بفهمیم ده است یا نه و یا ....در حالیکه باید با یک نگاه بتونی عدد را بخوانی.....

به عدد 1000 خیلی توجه دارد و بارها می پرسد آیا کسی تا به حال هزار سال عمر کرده؟ چرا شمع تولد هزار نداریم؟ ....و هزار را با صد مقایسه می کند .....و انتظار دارد هزار سال عمر کند!

گاهی با حروف الفبا بازی می کنیم .داشتیم کلمه هایی را می گفتیم که با "پ" شروع می شوند. شازده گفت "پانصد"...و من: پا، شازده:پانصدو یک    من: پنیر    شازده :پانصدو دو    من: پیتزا    شازده: پانصدو سه ، من : پياز ......همینجور هر کلمه ای من گفتم شازده شمارش را ادامه داد تا پانصدو بیست...(آخه این هم شد بازی، خودش را هم برنده می داند هیچ زحمت هم نمی دهد به یک کلمه دیگر فکر کند ....)

می پرسد : چرا شمع تولدهایی که می بینم همه شون به انگلیسی است و با عددهای فارسی شمع تولد نداریم؟ و می گوید : بزرگ شدم شمع تولد با عددهای فارسی درست می کنم.

چند شب پیش، با پدرش حرف می زد؛ شنیدم که به پدرش می گوید:" میدونی چیه؟ زمان می گذرد" و ادامه داد:" ببین مثلاً میخواهی بگویی ۲،۱ ، 3 ،...هنوز 1 را نگفته ای که 1 گذشته؛ میدونی یعنی چی ؟ من فکر می کنم زمان می گذرد یعنی ما بخواهیم نخواهیم زمان می گذرد من هنوز 1 نگفته ام اما 1 گذشته و..." (راستش این حرفهاشو دیگه مخ من نمیتونست درک کنه ٬ یعنی واقعا نفهمیدم در اون کله کوچولوش چی میگذره که اینا را گفت....)

و....

(موارد از قلم افتاده ناب زیاد دارم - چون نمیرسم مثل سابق نت برداری کنم و حافظه ام هم مثل حافظه پسرک قوی نیست)

 

 

مهد کودک و مدرسه و ايران و تصمیم گیریهای مادران و....؟؟؟

پدر و مادرهای ما گاهی تصمیماتی برامون گرفتند و فکر کردند بهترین تصمیم و خواسته برای بچه شون هست (با توجه به اینکه پدر و مادرها بهترینها را برای بچه هاشون میخواهند) اما بچه ها بزرگ میشن و گله مند و از نظر اونا خیلی از اون تصمیمات بهترین نیست که شاید بدترین گزینه هم باشه...

شرایط مدارس ( به خصوص مدارس دولتی) در ایران طوری است که والدین فکر می کنند کودک با رفتن به مدرسه از دنیای کودکی کنده میشه و لذا سعی می کنند در حق کودک خود فداکاری کنند و دنیای رنگارنگ کودکی!!! آنها را کش بدهند و در همین راستا اکثر والدین تصمیم می گیرند کودک مقطع  پیش دبستانی را هم در مهد کودک بگذراند یا در صورت انتخاب مدرسه، والدین هزینه سنگینی را متحمل میشن و کودک را در مدرسه غیر انتفاعی ثبت می کنند و دلشان را خوش می کنند به ساعت طولانی مدرسه غیر انتفاعی و شرایط کیف در مدرسه و ظاهر زیبا و فریبنده اش و کلاسهای فوق برنامه اش و...همینطور والدین تصورشون اینه که : مهدکودکها دیوارهای رنگارنگ دارند با کلاسهای قشنگ و تزئین شده با اتاق بازی و مربیهای خوشگل و خندان و......!!!!! و مدارس به خصوص از نوع دولتی!  ساده با نیمکتهای چوبی یا فلزی رنگ و رو رفته و زهوار در رفته و حیاطهای خالی با یه تور والیبال یا دو دروازه فوتبال و دستشوییهایی مثل دستشویی بین جاده ها و ....معلمهای اخمو و خشن و با مانتو و مقنعه و....و کودکشان هم اگر دختر باشد که باید از شش سالگی محجبه شود و در پوششی دلگیر کننده و اگر پسر باشد با موهای تراشیده و روپوش ساده و...

من هم برای پسرک بهترین را میخواستم...نمیتوانستم سالهای کودکیش در خانه بنشینم وشاغل بودم و در این میان از نظر من بهترین گزینه برای نگهداری پسرم، مهد کودک بود . یک مهد کودک خوب.... مهد کودکش از خیلی جهات هم خوب بود و مربیهای خوبی داشت....و امکانات خوب...

بعد از یک سال!! بررسی و تردید و دودلی و هم اندیشی  با دوستان و استفاده از نظرات و تجربیات مادران دیگر و...نهایتا مهرماه امسال پسرک برای پیش دبستانی به محیط مدرسه قدم گذاشت آنهم از نوع دولتی!

و حالا پسرک هر روز می پرسد :"مامان، من چند روزه دارم میرم مدرسه؟" و من میگم نزدیک به شش ماه. و او میگه:" ماه نگفتم. پرسیدم چند روزه؟" و من میگم حدود 170 روز و پسرک انگشتهایش را باز و بسته می کنه و با تعجب میگه :"ولی من یه عالمه خاطره خوب دارم از مدرسه" و من می خندم و هنوز شیرینی این جمله اش را مزمزه میکنم که می شنوم می گوید:" ولی کاشکی منو مهد نمیزاشتی، کاشکی تو دنیا هیچی مهد کودک وجود نداشت" و من غمگین می گویم: چاره ای نداشتم عزیزم، ولی سعی کردم مهد کودک خوبی بزارم. و او می گوید:" ولی به نظر من حتی اگر تو "روسیه"* هم  یه مهد کودک خوب باشه، باز مربیهاش داد میزنن نکن، نرو، حرف نزن، ساکت باش، ندو، نپر، ....ولی تو مدرسه اصلاً معلم با بچه ها تو حیاط نمیاد، آزادی که بدوی، بازی کنی.... مدرسه خیلی خوبه  خیلی چیزها یاد میگیری، باسواد میشی، فوتبال بازی می کنی، بوفه داره، کتابخونه داره ،آزمایشگاه داره.... ولی تو مهدکودک انگار هنوز کوچولویی همه اش play room و تاب و سرسره ای که به درد نی نی پوشکیها میخوره تازه مربی بالا سرت هست این کار و بکن اون کارو نکن.... کاشکی هیچ جا مهد کودک نبود..."

 

 

 

*روسیه ، کشور ایده ال در نظر پسرک هست شاید به خاطر افسانه هایی که از آنجا می داند شاید به خاطر کاسپاروف و شاید به خاطر چایکوفسکی....کلاً روسیه را دوست دارد و تعصب ويژه نسبت به آن دارد .....

پ.ن: تصورم اینه که علاوه بر حس آزادی عمل و استقلال و حس بزرگ بودن که در مدرسه یافته و اونو عاشق مدرسه کرده، دلیل دیگر شیفتگی پسرم به مدرسه به خاطر ساعت کوتاه آن است از 8 صبح الی 11:30 ,  به گمانم اگر مدرسه غیر انتفاعی می گذاشتم که تا سه بعد از ظهر در آنجا بود اینچنین شیفته نمیشد....