دوستان قدیمی ام حتما می دونند که پسرکم از چهار ماهگی مهد کودک رفت و تا پنج سالگی تصورش این بود که بچه هایی که مامانشون شاغل هستند باید بروند مهد کودک....تا اینکه برای پیش دبستانی در یک مدرسه دولتی ثبت نام شد و من به صورت آزمایشی ، خواستم ماه اول مدرسه رفتنش، اینگونه باشد که از ساعت 12 ظهر که مدرسه اش تعطیل میشه؛ بیاید محل کار من ....و همین امر باعث شد که او متوجه بشود که غیر از مهد کودک رفتن، می تواند به محل کار مادرش هم بیاید....و با توجه به تجارب تلخی که از مهد داشت، از آن موقع دیگر زیر بار رفتن به هیچ مهدکودکی، و هیچ محل نگهداری کودکان و هیچ پانسیونی!! (هر چقدر توضیح بدهم که کلاسهای تفریحی و ورزشی دارد و خوش می گذرد و...) نمی رود ...این را گفتم که یادآوری کرده باشم که امسال دومین تابستانی بود که آرمان به غیر از چند ساعت کلاس آموزشی که در طول هفته می رود، باقی ساعاتش را با من به محل کارم میاید...
آمدن به محل کار مادر، یکی از بدترین شیوه های بزرگ کردن بچه است ... چه بسا همکارانی که ، تحمل دیدن بچه در محل کار را ندارند ...و کودک هم تحمل نشستن طولانی مدت در یک جا _ آن هم در جمع آدم بزرگها را_ ندارد و مهمتر از همه این که در جامعه ی ما، انگار همه ی صحبتهای آدم بزرگها خلاصه می شود در مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، خانوادگی، ناامنیهای جامعه و مرور حوادث ناگوار به صدای بلند، بازگویی اخباری که از رسانه های داخلی و خارجی می شنوند، بازگویی بیماریهای لاعلاج و علل آن و ......... و نمی توان گوشهای بچه را گرفت که نشنود.... و تصور کنید که در باقی ساعتهای شبانه روز باید توجیه کنید حرفهای همکاران را و رفع نگرانی کنید ....
و بماند مسائل ریز و درشت دیگر....مثل اینکه برخی همکاران بخواهند تست هوشی که در فلان مجله ی زرد می خوانند روی کودکی که در دور و برشان هستند بیازمایند و بعد از سوالاتی که کردند و کودک با مسخره گی!! و جدی نگرفتن!! با سوالها برخورد کرد؛ همکار محترم رو به مادر کودک بگوید این سوالها مال تست هوشی بود برای کودکان چهار ساله...
یا اینکه همکاری داشته باشی که سرشار از تعارفات و حرف زدن به قاعده و احترام و تعارف و ادب باشد و کودکی که هنوز بعد از هفت سال با مفهوم تعارف!! مشکل دارد...می توانید تصور کنید که کودک چه بسا در جواب صحبتهای آن همکار چیزی یا چیزهایی بگوید که خوش نباشد و حمل بر بی ادبی و بی نزاکتی کودک و و...شود
و مسائل و مثالها از این دست زیاد است....
و با همه اینها، پیش مادر بودن برای کودک من که گویا جدایی زود هنگامی در نوزادیش داشته، قابل پذیرش تر و شیرین تر از محل های نگهداری کودکان است...یک هفته که به محل کارم نمیاید دلش برای برخی از همکارانم تنگ می شود هر چند از نگاه برخی از آنها هم خوشش نمیاید!!! و در محل کارم، پسرک با دی وی دی پلیر پرتابل کارتون هایی مثل باب اسفنجی، اسکوبی دوو، بن تن تماشا می کند و شاید با لپ تاپم بازی انگری بردز یا شطرنج بکند (البته همه اینها ، صدا و مزاحمتی برای همکارانم ندارد)... با لگوها و بازیهای فکری که برخی از آنها را در اداره دارد٬ سرگرم می شود. گاهی با عروسکهای بن تن و غیره در خبالات خودش غرق می شود و ادامه ی داستانهای آنها را بازی می کند و گاهی نقاشی می کند و گاهی کتاب یا داستانی می خواند و به ندرت که دختر یا پسر یکی از همکاران در اداره باشد با آنها همبازی می شود در نمازخانه سازمان....
البته روزهای یکشنبه و چهارشنبه برای کلاسهای نقاشی و شطرنج و انیمیشن به کانون پرورش فکری کودکان می رود و شنبه و دوشنبه به هنگام ظهر ، به استخر....و با اینهمه ساعات بسیاری از هفته اش را با من می گذراند و این با من! گذراندن طولانی مدت آنهم در شرایط و زمان کاری من!! هم چه بسا مشکلاتی در روابط مان پیش میاورد که بیانش مطلبی دیگر می خواهد و فرصتی دیگر.
می دانم که اینگونه بزرگ کردن بچه ، کار درستی نیست... اما راه حل دیگری که پسرک هم بپذیرد٬ نیافتم .....