کلاس شطرنج!!!

 

پسرکم هنوز پنج ساله نشده بود که شطرنج را شروع کرد در مهد کودک ....

امسال تابستان کلاس شطرنج را در کانون پرورش فکری کودکان ثبت نامش کردم، ... پسرک هر روز بی انکه بخواهیم تمرین شطرنج انجام می دهد و گاهی بعد از یکی دوبار که با پدرش یا من بازی می کند، باز اصرار به یک بازی دیگر دارد و در جواب نه ، گاهی گریه می کند ...مهمان بیاید یا مهمان برویم دوست دارد با مهمان یا میزبان شطرنج بازی کند... با نرم افزار chessmaster هم تقریباً هر روز بازی می کند  گاهی حتی بیش از یک ساعت...

علاقه خاصی هم به کاسپاروف دارد و در آشنایی با هر کس که دستی در شطرنج داشته باشد از rating طرف در شطرنج می پرسد....

یکشنبه این هفته از کلاس شطرنج که آمد گفت:" مربی مون از بچه ها پرسید که کی میخواد بعد از تابستون باز کلاس شطرنج را ادامه بدهد؟"

پرسیدم  تو چی گفتی؟

گفت: "همه بچه ها دست شون را به نشانه ی اینکه میخواهند شطرنج را بعد تابستان ادامه دهند، بالا بردند ؛ فقط یک نفر بالا نبرد و اون هم من بودم"

...

پ.ن: پاسخ کامنتهای پست قبلی داده شد

تابستان نود و دو و آرمان هفت و نیم ساله..... 5

گفتم که از تابستان گذشته، آرمان به محل کارم میاید و دوست ندارد در محیط مهد کودک یا پانسیونی این روزها را بگذراند...اما اینگونه هم نیست که محیط اداری مادر ایده الش باشد و از این بابت هم ناراضی است و در همین راستا،  یکی از دلخوشی های روزهای بلند تابستانش این است که یکی از اقوام مهمان خانه مان باشد و او در خانه بماند...

و تابستان امسال، برای پسرم به یاد ماندنی شده تا اینجا،.... چون تیر ماه هنوز به نیمه نرسیده بود که عمه اش به خانه مان آمد و دل پسر کوچولوی ما شادمان شد دو هفته ای با عمه در خانه بود و با عمه به کلاسهای تابستانیش می رفت، و در خانه با همه ی داشته هایش سرگرم بود البته بماند که هر روز دهها بار!!! با موبایل من و پدرش و تلفن محل کارم... تماس می گرفت و خدای ناکرده اگر یکی از ما لحظه ای دیر پاسخگو بود پسرک نگران می شد در حدِ ...  

تا اینکه عمه خواست برگردد . ظهر چهارشنبه 26 تیر ماه بود و من در محل کارم، که زنگ تلفن به صدا درامد پسرک گفت فردا میخواهد با عمه اش برود شو.شتر.....

دوست داشتم مسافرتی بدون من و پدرش تجربه کند اما از این حرفش ناراحت شدم انگار آمادگی جدایی چند روزه را من نداشتم ....پدرش می پنداشت که او تا پیش اتوبوس می رود اما پیش از حرکت ، از رفتن منصرف خواهد شد...و من داخل اتوبوس کنار صندلیش ایستادم و گفتم مراقب خودش باشد... با همه وابستگیهایی که همیشه نشان می داد، در اون لحظه ، آرام نشون می داد و مدام به من می گفت: برو پایین، الان اتوبوس راه می افته.... یک ربع قبل از حرکت اتوبوس، با پدرش دستشویی رفت به پدرش گفته بود: فکر می کنم هنوز فرصت برای پشیمون شدن هست، اما من پشیمون نمیشم تصمیم دارم بروم....و نمی دانم ساعت 5 بعد از ظهر شده بود یا نه ؛ که اتوبوس راه افتاد...پیش از حرکت متوجه شدم راننده با همکارش ترکی حرف می زنند به ترکی از راننده خواستم که مراقب پسرک من باشد ...و پسرک با عمه اش رفت در صندلی شماره هفت اتوبوس وی آی پی سفید رنگ.... نه او گریه کرد و نه من.... البته دلم پر بود اما همه ی سعیم را کردم تا آخرین لحظات خداحافظی، مرا خوشحال ببیند....( خاطرات نوجوانی خودم که همیشه لحظه خداحافظی، مادرم را گریان می دیدم و تا نیمی از مسیر ، ناراحت از اون لحظه وداع بودم و همیشه از خداحافظی گریزان... تنها دلیلی بود که مانع از آن می شد تا لحظه وداع را برای پسرک به خاطره ای تلخ تبدیل کنم)

....یک هفته بعد ، چهارشنبه دوم مرداد ماه، با همون اتوبوس رفتیم به دنبال پسرک...(راننده با دیدنم احوالم را پرسید . به ترکی گفتم می روم دنبال پسرم....گفت می گفتین اونجا می سپردند به دستم میاوردمش تهران، اینهمه راه را نروید گفتم انشالله فرصتهای دیگر ....) و صبح پنجشنبه رسیدیم به شو.شتر...هوا انقدر گرم بود (بالای 50 درجه) که خارج از هر فضای بسته ی کولر گازی دار، من سردرد می گرفتم ...اما برای پسرکم با همه ی گرما و دلتنگی های دو روز آخر، این سفر بی همراهی پدر ومادر، تجربه ی خوبی بود ...

وقتی دیدمش انگار این یک هفته ای به اندازه ی یک سال بزرگتر شده بود...

 

تابستان نود و دو و  آرمان هفت و نیم ساله..... 4

دوشنبه هفتم مرداد، آخر شب....شبِ بیست و یکم ماه رمضان ...آرمان می گوید: میتونم امشب دیر بخوابم، آخه فردا تعطیل است ...پدر می گوید: میتونی، امشب خیلی ها بیدار می مونند حتی تا نزدیک سحر. آرمان می پرسد چرا؟ پدر در مورد شب قدر می گوید...آرمان می پرسد چه می کنند این شب؟ پدر می گوید برخی قرآن و دعا می خوانند با خدا راز و نیاز می کنند بعضی ها فکر می کنند کتاب می خوانند، در موضوع های مختلف با هم بحث می کنند و....و بهش پیشنهاد میده در مورد موضوعی با هم صحبت کنند ...موضوع انتخاب میشه: "خدا" ...آرمان میگه هنوز نفهمیده خدا زن هست یا مرد...یا چه شکلی...اصلاً کسی اونو دیده؟ و.... باباش توضیحاتی میده و ....باباش داستان موسی و شبان را برای آرمان تعریف می کنه که شبانی با خدا راز و نیاز می کرده و می گفته تو کجایی که من در خدمتت باشم موهاتو شونه کنم سر و صورتت را بشورم و چارقدت را سرت کنم و.... موسی بهش اعتراض می کنه که این چه طرز حرف زدن با خداست  خدا که  به شکل آدم نیست دست و پا نداره...و بعد، موسی ندایی می شنوه ، (موسی کلیم الله بوده میتونسته با خدا حرف بزنه....)خدا بهش میگه چرا بنده ی ما را ناراحت کردی و چرا این جوری برخورد کردی او من را این طوری میشناسه و حرف میزنه....

و ....

سه شنبه پسرک میگه: بابا میشه بازم از داستانهای اون پیامبر که اشتباه میکرده ، بازم تعریف کنی...بهش توضیح دادیم که اشتباه در کار نبوده ...ولی شازده تصورش اینه که پیامبر باید می دونسته که هر کس ، درکی از خدا داره...و اظهار علاقه میکنه که باز از داستانهای موسی بگو.....باباش داستانی از موسی و خضرنبی گفته و باز پسرک حس می کنه که  درک و شناخت هر انسانی از مسائل مختلف، فرق می کنه و هستند انسانهایی که چیزهایی می دانند که خیلی ها نمی دانند و....

باز پسرک می خواهد داستانهایی از این دست بشنود ....و پدر در حد یک جین از سلیمان نبی داستان تعریف می کند....

و حالا یکی از علاقمندیهای پسرک شده، شنیدن داستانهای پیامبران...

 

پ.ن: می بخشید که نقطه چین(...) وسط نوشته هام، زیاد هست چون اصولاً صحبتهاش در این موارد با پدرش طولانی است و من چه بسا در قسمتهایی حضور ندارم و چه بسا خلاصه می کنم و چیزهایی اندک را ثبت می کنم ...

تابستان نود و دو و آرمان هفت و نیم ساله..... 3

دوستان قدیمی ام حتما می دونند که پسرکم از چهار ماهگی مهد کودک رفت و تا پنج سالگی تصورش این بود که بچه هایی که مامانشون شاغل هستند باید بروند مهد کودک....تا اینکه برای پیش دبستانی در یک مدرسه دولتی ثبت نام شد و من به صورت آزمایشی ، خواستم ماه اول مدرسه رفتنش، اینگونه باشد که از ساعت 12 ظهر که مدرسه اش تعطیل میشه؛ بیاید محل کار من ....و همین امر باعث شد که او متوجه بشود که غیر از مهد کودک رفتن، می تواند به محل کار مادرش هم بیاید....و با توجه به تجارب تلخی که از مهد داشت،  از آن موقع دیگر زیر بار رفتن به هیچ مهدکودکی، و هیچ محل نگهداری کودکان و هیچ پانسیونی!! (هر چقدر توضیح بدهم که کلاسهای تفریحی و ورزشی دارد و خوش می گذرد و...) نمی رود ...این را گفتم که یادآوری کرده باشم که امسال دومین تابستانی بود که آرمان به غیر از چند ساعت کلاس آموزشی که در طول هفته می رود، باقی ساعاتش را با من به محل کارم میاید...

آمدن به محل کار مادر، یکی از بدترین شیوه های بزرگ کردن بچه است ... چه بسا همکارانی که ، تحمل دیدن بچه در محل کار را ندارند ...و کودک هم تحمل نشستن طولانی مدت در یک جا _ آن هم در جمع آدم بزرگها را_ ندارد و مهمتر از همه این که در جامعه ی ما، انگار همه ی صحبتهای آدم بزرگها خلاصه می شود در مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، خانوادگی،  ناامنیهای جامعه و مرور حوادث ناگوار به صدای بلند، بازگویی اخباری که از رسانه های داخلی و خارجی می شنوند، بازگویی بیماریهای لاعلاج و علل آن و ......... و نمی توان گوشهای بچه را گرفت که نشنود.... و تصور کنید که در باقی ساعتهای شبانه روز باید توجیه کنید حرفهای همکاران را و رفع نگرانی کنید ....

و بماند مسائل ریز و درشت دیگر....مثل اینکه برخی همکاران بخواهند تست هوشی که در فلان مجله ی زرد می خوانند روی کودکی که در دور و برشان هستند بیازمایند و بعد از سوالاتی که کردند و کودک با مسخره گی!! و جدی نگرفتن!! با سوالها برخورد کرد؛ همکار محترم  رو به مادر کودک بگوید این سوالها مال تست هوشی بود برای کودکان چهار ساله...

یا اینکه همکاری داشته باشی که سرشار از تعارفات و حرف زدن به قاعده و احترام و تعارف و ادب  باشد و کودکی که هنوز بعد از هفت سال با مفهوم تعارف!! مشکل دارد...می توانید تصور کنید که کودک چه بسا در جواب صحبتهای آن همکار چیزی یا چیزهایی بگوید که خوش نباشد و حمل بر بی ادبی و بی نزاکتی کودک و و...شود

و مسائل و مثالها از این دست زیاد است....

و با همه اینها، پیش مادر بودن برای کودک من که گویا جدایی زود هنگامی در نوزادیش داشته، قابل پذیرش تر و شیرین تر از محل های نگهداری کودکان است...یک هفته که به محل کارم نمیاید دلش برای برخی از همکارانم تنگ می شود هر چند از نگاه برخی از آنها هم خوشش نمیاید!!! و در محل کارم،  پسرک با دی وی دی پلیر پرتابل کارتون هایی مثل باب اسفنجی، اسکوبی دوو، بن تن تماشا می کند و شاید با لپ تاپم بازی انگری بردز یا شطرنج بکند (البته همه اینها ، صدا و مزاحمتی برای همکارانم ندارد)... با لگوها و بازیهای فکری که برخی از آنها را در اداره دارد٬ سرگرم می شود. گاهی با عروسکهای بن تن و غیره در خبالات خودش غرق می شود و ادامه ی داستانهای آنها را بازی می کند و گاهی نقاشی می کند و گاهی کتاب یا داستانی می خواند و به ندرت که دختر یا پسر یکی از همکاران در اداره باشد با آنها همبازی می شود در نمازخانه سازمان....

البته روزهای یکشنبه و چهارشنبه برای کلاسهای نقاشی و شطرنج و انیمیشن به کانون پرورش فکری کودکان می رود و شنبه و دوشنبه به هنگام ظهر ، به استخر....و با اینهمه ساعات بسیاری از هفته اش را با من می گذراند و این با من! گذراندن طولانی مدت آنهم در شرایط و زمان کاری من!! هم چه بسا مشکلاتی در روابط مان پیش میاورد که بیانش مطلبی دیگر می خواهد و فرصتی دیگر.

می دانم که اینگونه بزرگ کردن بچه ، کار درستی نیست... اما راه حل دیگری که پسرک هم بپذیرد٬ نیافتم .....