یک: در کمتر از یک ماهی که تا آخر سال مونده، دوست دارم حال که به بهانه تولدش نتونستم به بهانه خاتمه سال نود ویک ...نگاهی داشته باشم به پسرم ....و به روزهایی که میگذراند....
هیجده بهمن شمع هفت سالگی اش را در مدرسه فوت کرد... نوزدهم بهمن به مناسبت تولدش ، تئاتر "تن تن و راز قصر مونداس" را دید البته همزمان با شروع سرماخوردگیش بود و قصد کنسل داشتم ولی بعد از خواب نیمروزی تمایل به دیدنش داشت و کلاً از آن خوشش آمد به خصوص از طراحی صحنه و خود تن تن....و بیست و یکم هم جشن تولدش را در خانه گرفتیم...
کلاس اول می رود، هر بار که با دوستش بهراد در کلاس زبان انگلیسی روبرو می شوند از همدیگه می پرسند چه درسی (در فارسی) هستند؟ و اصولاً مدرسه بهراد همیشه جلوتر است هم در فارسی و هم ریاضی....و پسرم میگه ما هنوز درس "ص" هستیم و در ریاضی درس محورها... هفته پیش با بهراد حسابی دعواش شد و من هم از برخورد پسرم، حسابی بهم ریختم و عصبانی شدم گویی مادر و پسر هر دو خسته و کلافه بودیم...
باز هم یک:کلاس اول می رود در س ریاضی را خیلی دوست دارد عاشق یاد گرفتن جدول ضرب هست من هم با شیوه ای که از وبلاگ آرش وروجک آموخته بودم ضرب 9 را به او یاد دادم کلی کیف کرد ...از دو سه ماه قبل درگیر مفهوم متر و سانتیمتر هست...اوایل می پرسید :"یک متر یعنی چقدر؟ مثلاً اگر از یک تا شصت بشماریم میشه یک دقیقه. حالا چه جوری بدونم یک متر یعنی چقدر؟" و حالا گاهی که دائره المعارف به دست است میاد و می پرسد "نوشته طول این دایناسوره 50 متره....یعنی از اینجا تا کجا؟ از اینجا تا مغازه جعفر آقا 50 متر میشه؟"
معلم مدرسه اش، معلم خوبی است آذری است و از 28 سال تدریسی که در کلاس اول دبستان داشته فقط دو سالش را معلم دختر ها بوده (با اینکه خودش مادر دو دختر است ولی می گوید عاشق تدریس به پسر بچه ها هستم) حروف عربی را با ریتم و نواختن دف به بچه ها آموزش می دهد....میزهای کلاس شش ضلعی و رنگی است و بچه ها درگروه های چهار نفره دور میز هستند از هفته قبل میزهای شش ضلعی را (که از کنار هم گذاشتن دو میز ذوزنقه ای درست شده بود) از هم جدا کرده و مثل نیمکت پشت سر هم گذاشته و بچه ها رو به تخته سیاه نشسته اند تا برای کلاس دوم و سبک آن عادت کنند....
هفته آخر بهمن از طرف مدرسه رفته بود تماشای نمایش عروسکی "شاهزداه خوشبخت اثر اسکار وایلد" و باز از آن خوشش آمده بود اما می گفت اون نمایش عروسکی که تالار هنر رفتیم، آدمهای گرداننده عروسک را نمیشد دید ولی اینجا دیده میشدند اگر اینجوری نبود خوب بود...بعد از اون نمایش معلمشون خواسته بود تا بقیه پول توجیبی را که از بوفه خوراکی میخرند نگه دارند تا روزی که معلم شان قلکی میاورد تا برای بچه های خیابانی کمک کنند ...
دو: پسرم سرشار از انرژی است، عادت به خواب بعد از ظهر ندارد، و صبح ها به محض بیدار شدن، سرحال ترین و شادترین پسر دنیاست، جداً اینو میگم از محالات است که صبح بیدار شود و بی سرو صدا و اخمو باشد...صبح ها، آماده شدنش برای مدرسه توام با رقص و آواز و شیطنت و حرف زدن است ..... و شبها خوابیدنش همراه با کتابخوانی و قصه گویی والدین (کتاب هوگو و ژوزفین را که ماجرای دو بچه کلاس اولی و دوستانش هست برای بار دوم این شبها می خواند و بیشتر از بار اول که در تابستان بود لذت می برد شاید به خاطر حس همذات پنداری که پسرک کلاس اولی با آنها دارد) و گاهی هم شبها دوست دارد مثل دوران کودکی اش ، برایش لالایی و آواز خوانده شود البته فقط توسط پدر!
سه: امسال برای اولین بار متوجه شدم که شدیداً علاقمند به برپایی باشکوه مراسم های نمادین و سنتی و ...است و بیش از حد در فکر چند و چون و چگونگی و تاریخچه و دلایل برپایی آنها می رود ....مثلاً از دو هفته مانده به شب یلدا همه نقاشیهایش شب یلدا بود و همه سوالهایش شب یلدا و اصرار به اینکه ما هم در خانه "کرسی" بر پا کنیم و شب یلدا کمک کرد در برپا کردن شبه کرسی و چیدمان آنچه لازم بود بر روی کرسی و ....بعد از تنقلات و هندوانه خوران و...از پدرش خواست فال حافظ برایش بگیرد و (یکبار آرزوی داشتن الماس داشت و در فال دوم نیت کرده بود که میخواهد دانشمند شود (علم و ثروت را با هم خواستن به این میگن ! (البته طفلک در علاقمندی اش به الماس به فکر ارزش مادی آن نیست بیشتر دل در گرو شکل و شمایل الماس دارد و یک قطعه شیشه ای شبیه الماس هم ذوق زده اش میکند...) ...و بعد قرآن را بدستش گرفت و سوره ناس را خواند....
و از طرفی در همان ایام ، شدیداً درگیر مراسم کریسمس و درخت کاج و بابانوئل و....بود و بخش دیگری از نقاشیهایش همینها و آرزویش داشتن یک بابانوئل کوچولوی عروسکی....
در نیمه دی، چند روزی مهمان داشتیم و پسر کوچولو که امسال شدیدا متوجه گرامیداشت مراسم هاست مدام به پدرش یادآوری می کرد که تولد مامانم گذشت و البته تولد مامان را هم با تاخیر دو سه هفته ای برپا کرد....
و الان هم از یکی دوهفته قبل به پیشواز نوروز رفته، و همه نقاشیهایش شده سفره هفت سین و عمو نوروز و.... و چهارشنبه سوری و نقاشی مسیر تهران به اهواز!!!!!!! الان هم از دو روز قبل سبزه گذاشته و وقتی در خانه هستیم هر یک ساعت یکبار، عدس خیسانده را چک می کند !!!!...
سوالاتش هم در همین مقولات زیاد بوده و هست از بود و نبود بابا نوئل و کریسمس و عمو نوروز بگیر تا اینکه : "شب یلدا چقدر طولانی تر از شبهای دیگه است؟" ، "بزرگترین روز سال کی هست؟ و چرا آن را مثل شب یلدا جشن نمیگیریم؟" و اینکه: " آیا نوروز را همه جای دنیا جشن می گیرند؟ آیا همه جای دنیا با آمدن بهار سال عوض میشه؟ آیا مراسم های کریسمس و نوروز مثل هم هستند چه فرق هایی دارند؟" و...
چهار: کماکان ذهنش درگیر تقویم است و درگیر و دار ورق زدن روزانه تقویم، کاملاً در مفهوم روزها و هفته ها و ماهها و سالها مهارت یافته...برای نقاشیها و مشقهایش "تاریخ " را مشخص می کند ابتدا سال را 91 می نوشت و این سوال برایش پیش آمده بود که مگر از زمان زندگی انسانها 91 سال گذشته؟ حالا می داند فرق 1391 و 2013 را ...و می داند که اینها یک مبدا است وگرنه از حیات انسانها بیشتر از اینها می گذرد....از آنجا که گاهی گفته بودم که روز تولدش یک روز قبل از تاسوعا و عاشورا بود ؛ امسال برایش این سوال هم پیش آمد که چرا تولد امسالش خیلی بعد از تاسوعا و عاشورا بود و رسید به اینجا که چرا روزهای عربی در حال چرخش است و هر سال ثابت نمیمونه....دوست دارد برای خودش تقویم درست کند در تقویم دست ساز خود، برای خودش روزهای گذشته را تیک بزند و روزهایی را که برایش مهم است با ماژیک هایلایت کند... حساس به این است که مادرش حتماً تقویم رومیزی اداره اش را به روز کرده باشد...
پنج: پیشرفتش در اسکی خوب بوده ، مربیش پیشنهاد داده بود که وسط های هفته ببرمش پیست دربندسر.... ولی وسط هفته لازم بود مرخصی بگیرم هم از محل کار خودم و هم از مدرسه آقا آرمان ... که امسال نشد ....یکی از آخر هفته های دی ماه، که برده بودیمش برای اسکی...خودش را در پیست به من رساند و گفت "کاغذ و خودکار داری؟" گفتم برای چی میخوای؟ گفت:"اون آقا ازم امضاء میخواد .میخوام بهش کاغذی امضاء کنم و بدهم" که متوجه شدم آقایی بهش گفته : قهرمان، به من امضا میدی؟ و پسرک جدی گرفته بود...
شش: کلاس اول همراه بوده با دیکته شب نوشتن هر شب! ...و الان شماره های آن به صد و یک رسیده...من هم مثل همه مامانها عاشق اینم که با اضافه شدن هر "حرف" ، یه جور کلمه بازی کنم موقع شستن ظرف، موقع جارو کردن و گردگیری ، رانندگی، و...فکر میکنم که چه کلماتی میتونم بسازم که "ژ" داشته باشه...کلمه هایی زیبا که بشه در جمله هایی زیبا بکار برد....اما شازده کوچولوی ما از همان اول این مقوله حالمان را گرفت اساسی...و میشه گفت موقع نوشتن دیکته شب، میشه یه "دیو سفید" به تمام معنی...دوست دارد جمله منفی مرا مثبت و جمله مثبتم را منفی کند اسامی را آنچه او می پسندد بنویسد نه آنچه من میگویم و"آرمان" سهم بیشتری در جمله هایش دارد ...و گاه دوست دارد داستان پردازی کند و گاه در داستان پردازیهایی که شروع می کند کم میاورد و از من کمک میخواهد اما می بینی داستانی که شروع کرده کمی عجیب و غریب با فضای کشورمان است مثلاً شروع یکی از دیکته هاش اینگونه بود: "دیروز من و پدرم به میدان گاو بازی رفتیم برای تماشای گاو بازی. من نگران بودم که گرگی بیاید و به گاو آسیب بزند و...." و از من میخواهد ادامه بدهم....و...
کلاً حس مشعوف شدن از گفتن دیکته شب کلاس اول!!! (خدائیش خیلی هیجان داره دیکته کلاس اول گفتن و بازی با حروف و کلمات) را از ما گرفت پسرک...و اوایل چه بسا سر این موضوع با هم کل کل میکردیم... ولی به مرور زمان کوتاه آمدم بالاخره دیکته ی شب اوست نه من...
البته کلمه های خوبی هم پیدا می کند که گاهی متعجبم می کند و شدیداً به کلمات!! فکر می کند می پرسد: چرا فقط یک "ز" نداریم یا یک "س" ...چه میشد مگر اگر صندلی را می نوشتین سندلی...؟ ؛ همان موقع که حرف "ز" را یاد گرفته بود پرسید :چرا میگیم زمبور ولی می نویسیم "زنبور" و چرا میگیم شمبه و می نویسیم شمبه... دیشب می نوشت "قِصّه" و پرسید "قُصّه" هم میشه اینجوری نوشت یا با غ است؟ (هنوز غ را نخوانده اند) ...معلمش هنوز تذکر می دهد که کوچکتر و زیباتر بنویس...هفته پیش در دیکته اش در دو جمله ، سه چهار کلمه پشت سر هم را جا انداخته بود به طوریکه اگر قرار بود به دیکته اش نمره بدهند زیر ده میشد....تعجب کردم که چطور سه چهار کلمه پشت سر هم را ننوشته و پرسیدم حواست کجا بوده؟ گفت:" دوستم کلمه ای را غلط نوشته بود اومدم اونو راهنمایی کنم خودم عقب موندم" بهش میگم دیگه این کار را نکن ...فقط حواست به دیکته خودت باشه، اگر معلمت هم می دید ایراد می گرفت " میگه برای چی؟ میگم خوب، تقلب کار خوبی نیست میگه:"من به دوستم کمک می کردم اینو نمیگن تقلب، میگن کمک"...
هفت: میگن پسرها، مامانی هستند و آرمان هم مامان را دوست دارد هنوز هم گاهی منو "توتوشی" صدا میزنه و در بازی او ، من می شوم دخترک 5 ساله اش و او پدرم....جالب اینکه گاهی هم خودش را "مامان" من می داند... علیرغم این بازیها، در چند ماه اخیر، روابط مان کمی سرد شده... شاید به خاطر اینکه بیشتر وقتها با من است و من مدام انجام تکالفش و ...را میخواهم ... و خودم هم خسته و کم انرژی شده ام و گاه تحمل شیطنتهای پسر کوچولو را ندارم ....
چند وقت پیش پرسید:" چرا منو دوست داری؟"... من هم شاید بر اساس خستگی و....نسنجیده و نیندیشیده ، لیستی از دلایل ردیف کردم و بعد پرسیدم تو چرا منو دوست داری؟ نگاهی کرد و گفت:" بی دلیل" و ادامه داد :"مگه حتما باید دلیلی باشه برای دوست داشتن، دوستت دارم بدون همه اون دلیل هایی که گفتی"...
هشت: میگن پسرها، مامانی هستند ولی آرمانی بابایی است ، هر هفته سر زنگ قرآن، که معلمشان میگه یه نقاشی آزاد بکشند، نقاشی زیبایی ترسیم می کنه و زیر آن درشت مینویسه:"تقدیم به بابا"...معلم قرانش هم این هفته بهش گفته: معلومه که باباتو خیلی دوست داری و پسرک با افتخار گفته بعله.... گاهی ساعت هفت عصر ، پدرش به خانه میاد. یه بار از روی دفتر مشق سرش را بلند کرد و دید پنج دقیقه از هفت گذشته و پدر نرسیده، نگران گوشی تلفن را برداشت و شماره پدر را گرفت پرسید: چرا نرسیدی؟ پدر گفت سر کوچه ام . پسر گوشی را قطع کرد و گفت:" هنوز زنده است"....کماکان نگران از دست دادن والدین است...
پدرش را از هر نظر خیلی قبول دارد. در پاییز که هنوز دامنه ی حروفی که با آنها دیکته بنویسند زیاد نبود؛ یکبار در دیکته شبش این جمله را گفتم:" بابا نیرومند است" و چون "ی" ربطی را نخوانده بودند نمی توانستم بگویم "بابای من" و گفتم "بابا نیرومند است" و دیدم که پسرک بالای کلمه " است" عدد "1" گذاشت و پایین صفحه نوشت:"1- نَهَر بابایی" ...گفتم چه میکنی؟ گفت :"در پاورقی توضیح دادم که نه هر بابایی، یعنی بابای من نیرومند است"....
نه: شش ماهی است که ساز ویولن را انتخاب کرده، انتخابش کاملاً با شناخت و علاقمندی بود به طوریکه وقتی معلم های ارفش خواسته بودند که ساز های مورد علاقه اش را بگوید گفته بود:"ویولا (ویولن آلتو)، ویولن، ویولنسل و هارپ" کلاً عاشق سازهای گروه زهی است و چون صدای بم را دوست دارد ویولن آلتو را اول گفته بود ولی از آنجا که ویولن آلتو در رده سنی او آموزش داده نمیشد لذا در جلساتی به کلاس ویولنسل و ویولن بردم تا آگاهانه انتخاب کند و ویولن را انتخاب کرد در دو ترم گذشته با تاراجون ، نواختن نتهای "لا"، "سی" و "دو دیز" را یاد گرفته که هر سه نت را روی سیم لا ویولن می نوازد... ولی به هنگام تمرین چه بسا می رود سراغ سیم "سل" که هنوز درس آن را فرا نگرفته و روی آن آرشه کشی می کند به خاطر علاقمندی به صدای بم که از این سیم استخراج می شود...
الان برخی آهنگهای ساده دوره ارف را که با فلوت می زد با ویولن می نوازد مثل: من اینجا، تو آنجا؛ آهنگ خورشید خانوم، آهنگ ماه تو آسمونه، آهنگ ماهی و اردک و یه آهنگ ساده هم از کتاب آهنگهای شاد برای کودکان..... معلمش از تمرکز و همراهیش در کلاس خیلی راضی است ...البته باید تمرین روزانه داشته باشد و با اینهمه تلکیف مدرسه، گاه که وقت تمرین ویولن میرسد خسته است ...هفته پیش بعد از چند روز متوالی که تمرین نکرده بود با عصبانیت گفتم : اگر دوست نداری از ترم بعد ثبت نام نکنم؟ جوابی نداد...گفتم آرمان، باید بدونم دوست داری یا نه؟ دوست داری ویولن یاد بگیری؟ بعد از قدری تامل گفت:" اگر واقعیت را بخواهی دوست دارم ولی اگر بخواهی با جواب مثبت من بگی پس پاشو تمرین کن ، میگم دوست ندارم چون الان حوصله تمرین موسیقی ندارم اینهمه مشق نوشتم ،خسته ام و میخواهم بازی کنم!"
ده: در آموزشگاه پارس، هنرجویان ساز، دو ترم رایگان کلاس سلفژ (تئوری موسیقی و ریتم خوانی و...) می روند و با ادامه کلاس ساز، با هر بار تشخیص معلم ساز ، کلاس رایگان سلفژ باز ادامه می یابد....آرمان الان آخر ترم دوم است که با ماهور جون این کلاس را می گذراند به نوعی شیفته سلفژ و معلم سلفژ شده (کلاً معلم ساز و سلفژ اش را خیلی دوست دارد و می گوید هیچ وقت داد نمی زنند به خصوص معلم سازش ، دختری بی نهایت آرام که حضورش آرامش می دهد و کاملاً شخصیت و حساسیتهای آرمان را می داند )...از آن کلاسها که دوست ندارد در آن غیبت کند...پیشرفت و درکش در مفاهیم تئوری موسیقی عالی است و فراتر از حدی که باید در این دو ترم می گذراند.... الان هم اصرار پسرک بر ادامه این کلاس در ترم بهار است اما به تصور خودم باید وقفه ای در آن ایجاد کنم...
کماکان در گوش دادن به موسیقی کلاسیک علاقمندتر است...ولی برخی آهنگهای خاص را هم گاهی شدیدا تا مدتی جذبشان می شود الان مدتی است که علاقمند گوش دادن به آهنگی رپی!! از گروه یاس شده است به اسم "از چی بگم" و شعر بلند بالای آن را حفظ شده و میخواند...چند وقت پیش هم آهنگ “would you change?”تریسی چاپمن را روی تکرار گذشته بود بعد از هفت هشت بار پخش آن، پدرش رفت سراغ آهنگ بعدی...و پسرک با آهنگ بعدی چاپمن هم همراهی می کرد ...پدر گفت پس این هم که دوست داری چرا همه اش اونو گوش میدی؟ و پسر گفت :"فرق شون مثل دوست و دوست صمیمی میمونه آهنگ اول برایم مثل دوست صمیمی هست و این مثل دوست"....
آهنگهای موسیقیدانهای یونانی مثل یانی، تئودوراکیس، ونجلیس را دوست داره...اخیراً به ترانه های فرانسوی دهه شصت- هفتاد هم گرایش پیدا کرده....از شنیدن تکنوازی های ویولن هم لذت میبره...جلسه گذشته معلم سلفژ براش قطعه ای پخش کرد با عنوان "رقص های مجار" و ازش خواست تا هفته بعد بهش بگه که آهنگسازش کیه؟ علاقمند اینجور سوالهاست و علاقمند به زندگینامه و سرگذشت موسیقیدانهای بزرگ...
شناختش از سازهای غربی فوق العاده خوبه...و کمتر ممکن هست در شناخت سازی که نواخته میشه اشتباه کنه ....به همون نسبت شناختش از موسیقی ایرانی در حد صفر هست:( برخی آهنگهای پری زنگنه را دوست داره چون از نوزادی شنیده...و البته از آلبوم پیتر گابریل ( در ایران به اسم: اینک انسان هست گویا) که سازهای شرقی هم داره خوشش میاد یا اخیراً از آهنگ "دختر همسایه شبای تابستون " خوشش میاد ... اگر بشه اینا را به حساب درکش از موسیقی خودمون بزاریم...
یازده: درکی از تعارف ! ایرانی نداره ...حساس به کلمات و جملات دقیق و درست! است و حساس به اینکه شنونده صد در صد!! باشی (منظور این نیست که پرحرفی می کند....بلکه اینکه وقتی به حرفش گوش می دهی باید کاملاْ و دقیق گوش بدهی و خیلی ناراحت میشه اگر ببینه به چیزی که میگه خوب گوش داده نشده و این حساسیتش با افراد نزدیکتر به خصوص والدین بیشتر است) و خیلی خیلی رُک و صریح است و همه اینها باعث دردسر و گاهی بگو مگو با مامانی میشه ، ...به خصوص که هر روز دو ساعتی را با مادر در محل کار مادر می گذرونه و رک و صریح بودنش و عدم پذیرش تعارف ایرانی و ...در برخورد با دیگران مشکلاتی پیش میاره ....(البته نگارش روزهای تلخی که گاهی با هم داریم گمونم دردی را دوا نکند)....
رویای این روزهاش گذشتن این دو هفته به سرعت باد است و رسیدن ایام عید و رفتن به شهر پدرش....دل نگران است که مبادا تصمیم پدر و مادر عوض شود و ایام عید به جنوب نروند...
دوازده: و کماکان کودک است کودکی که گاهی جدی به دنیا نگاه می کند و سوالاتی اساسی می پرسد چند وقت پیش جلوی شهر کتاب ابن سینا، ماشین را پارک کردیم و وقتی پایین آمدیم نگاه پسرک به گربه ی مرده ای افتاد...گفت: "چرا مرده و هنوز اینجاست مگر نه اینکه بعد از مردن دنیای دیگه ای میریم؟"....اخیراً نمیدانم در مدرسه از معلم یا دوستی شنیده بود که بعد از مرگ، جسم را به خاک می سپارند...و پدرش انگار بعد از یکی دو سال وقفه احساس کرد وقت آن است تا داستان شازده کوچولو را برای پسرک بگوید....و شازده کوچولوی خانه ما بالاخره اول بار این داستان را از زبان پدرش شنید...
و کماکان کودکی است که دوست دارد در مورد خدا و زندگی و مرگ بیشتر بداند. از پیامبرها، علاقمند به نوح پیامبر است که هزار سال عمر کرده! ... و هنوز از مرگ و پیری واهمه دارد ...و می گوید چرا خدا همه آدمها را طوری نیافریده که فقط کارهای خوب بکنند ...چرا طوری نیافریده که مریض نشوند...چرا طوری نیافریده که نمیرند؟ ...
ژاکتی دست بافت دارد که دو سالی است می پوشد چند وقت پیش تعریف کردم که وقتی دو ساله بود آن را از کجا خریدمش؟ نگاهم کرد و پرسید:"وقتی دو ساله بودم برایم ژاکتی خریدی که در 5 سالگی بپوشم؟" گفتم آره، مگه اشکالی داره؟ پرسید:" و فکر نکردی شاید تا پنج سالگی بمیرم و نباشم؟"
و کماکان کودکی است که از تاریکی و تنهایی احساس ناامنی می کند...وقتی در خانه با هم هستیم هر نیم ساعت صدایم می زند تا مطمئن شود من در همان حوالی هستم و روزهایی که پدرش 5 بعد از ظهر به خانه نمیاد؛ به محض غروب آفتاب، همه چراغهای خانه را روشن می کند و این روشنایی در نبود پدر، به او آرامش می دهد و این روزها عجیب ذوق زده است که عقربه های ساعت از شش می گذرد و هوا هنوز روشن است و دیگر مثل دو ماه پیش از چهار و نیم - پنج بعد از ظهر همه جا در تاریکی نیست.... عاشق اینه که در قطعه ای مز کره زمین زندگی کنه که در آنجا هرگز شب نباشه...کره زمین هم بخشی از سوالهاشه ...از کی انسانها فهمیدند که کروی هست ؟ و کجای آن روزها بلند است؟ و سوالهای بسیار که موقع شنیدنش از زبان او غرق شادی میشوم اما بسیاری را الان به خاطر ندارم ...به خصوص کلاسهای P*4*C که با پدرش در حمام!!! دارد و من چه بسا از پشت در آن٬ شنونده ام ...آموزنده است اگر اراده کنم در به روز کردن سریعتر این صفحه...
پ.ن: اگر راهنمایی ام کنید که از چه سایتی عکس آپلود کنم ...ممنون میشم .