بیایید در هیچ زمینه ای فکر نکنیم که بچه اند...باورشان کنیم!!
علیرغم اینکه بخش عمده ای از ساعات روزانه ام در خارج از خانه می گذرد، و عصرها مثل دیگر افراد شاغل با جسمی خسته به خانه برمیگردم؛ ولی آشپزخانه را دوست دارم و آشپزی به نوعی برایم یه جور تفریح و لذت بخشه...
همیشه از یادگرفتن غذاهای مناطق مختلف و حتی ملتهای دیگه خوشم میاد و دوست دارم در آشپزی تجربیات جدید داشته باشم...خوب هم درست میکنم فرقی ندارد که این غذا قلیه ماهی، میگو پلو، آش غلغل جنوبی،...باشد یا خورشت خلال بادوم کرمانشاهی ، یا آش انار، یا خورشت غوره بادمجان مازندرانی، میرزا قاسمی، دلمه برگ آذربایجانی و قارنی یارخ آذربایجانی و آش گوجه فرنگی، سوپ جو تبریز یا سوپ قارچ و یا استیک و بیف استروگانف و پاستا و... باشد ......
به خاطر علاقه ام، سال ها پیش که امکانات اینترنتی الان موجود نبود، کتابها و مجلات آشپزی را می خریدم و الان دو جلد آشپزی رزا منتظمی و دو جلد کتاب مستطاب آشپزی نجف دریابندری (که نگارش آن متفاوت با کتابهای آشپزی مرسوم است)، جزیی ازآشپزخانه ام است...
این مقدمه را گفتم که با تعریف ماجرای بعدی، یه وقت خیال نکنید فردی هستم که با آشپزی بیگانه ام... اما ماجرایی که هفته ی پیش برایم رخ داد متوجه شدم که در واقع هنوز خیلی چیزها را نمی دانم هنوز اندر خم یک کوچه ام ؛ هم در آشپزی و هم در دنیای مادرانگی و تربیت بچه...
و اما ماجرا چه بود؟
سه شنبه پیش، پسرم وقتی از مدرسه رسید کوله پشتی به پشت، کاغذی در دستش بود. بعد از سلام گفت:" مامان، برایم سیب زمینی تنوری درست می کنی؟، طرز تهیه اش را هم برایت آورده ام". (کاغذ اسکن شده زیر همان است که پسرم در دست داشت)

و پسرم در حالیکه کاغذ را دستم می داد گفت:" مامانِ علیزاده (دوست هم سرویسی اش است که دو سال از پسر من بزرگتره و اصالتا اهل اردبیل هستند) برایش سیب زمینی تنوری روی نمک درست می کند ، خیلی هم خوشمزه می شود ، حتماً تو اردبیل اینجوری درست می کنند... من هم از او در سرویس دستور پخت را پرسیدم و نوشتم و برایت آوردم..."
کاغذ را که نگاه کردم و سطر اول را خواندم لبخندی زدم و گفتم "یه بشقاب نمک؟ مگه میشه ؟ یا دوستت شوخی کرده یا تو اشتباه نوشته ای شاید یه قاشق بوده؟"....
پسرم مردد گفت نمی دونم ولی سیب زمینی اش خوشمزه میشه ...
بهش گفتم بشقاب را خط بزنه و به جای آن، قاشق بنویس ...و بعد پرسیدم پس آب اش کو؟؟؟ پسرم گفت :آب توش نمی ریزند...
و من باورم نشد اما از کاری که پسرم کرده بود خوشم آمد... تشویقش کردم از اینکه ، از دوستش دستور غذایی را پرسیده و نوشته و بهش قول دادم در اولین فرصت برایش سیب زمینی تنوری درست کنم...
روز چهارشنبه رفتیم کویر و طبیعت...
روز پنجشنبه پسرم به محض بیدار شدن گفت : سیب زمینی تنوری را درست می کنی؟
گفتم امروز کارم زیاده، فردا درست میکنم ( آخه کلی لباس پر از ماسه و خاکی، سوغات کویر جلویم بود و کلی کار دیگه برای من که در طول هفته سر کار می روم...)
صبح روز جمعه ،به علت وفور بادمجان در منزل!! بادمجان کبابی درست کردم برای میرزا قاسمی، و خورشت بادمجان درست کردم، بعد آش شلغم (برای اینکه شلغم هام داشت سبز میشد دیگه...)....و فکر میکردم سیب زمینی بماند برای روز دیگر که پسرم آمد و سراغش را گرفت (این ژن را از من داره، یه چیزی تو سرش رفت دیگه ول کن نیست!!) والبته این بار همزمان با پرسیدن در باب اینکه کی پس درست میکنی، دیدم سه چهار تایی سیب زمینی برداشته و میخواهد برای پختن آنها را بشوید... (دیدم که اراده کرده سیب زمینی تنوری به سبکی که مادر دوستش می پزد، تهیه کند...)
مانده بودم چکنم که یک لحظه جرقه ای به ذهنم زد؛ در گوگل تایپ کردم "سیب زمینی تنوری روی نمک! " و بعد... اولین گزینه سفره خانه را باز کردم ، ای وای بر من، پسرم درست می گفت چنین طرز تهیه ای برای سیب زمینی هست ... و پسرم تقریبا دستور تهیه اش را درست آورده بود...لذا با کمک پسرم، دیشب سیب زمینی تنوری روی نمک تهیه کردیم و نوش جان... پسرم سیب زمینی ها را شست، خشک کرد سپس در قابلمه رویی قدیمی، یک بسته نمک ریخت و سطح آن را صاف کرد سیب زمینیهای خشک و تمیز را روی آن چید و روی شعله کوچک گاز گذاشتیم با شعله ملایم...بعد از یک ساعت کاملا پخته بودند ...با نمک و کره محلی خیلی خوشمزه میشد البته آرمان دوست داشت با پنیر پیتزا آن را بخورد که با آن هم خیلی خیلی خوشمزه بود...
و اما نکته اخلاقی تربیتی این ماجرا: بچه ام را باید باور کنم، فقط سرزنش نکنم که باز کاپشن ات را در مدرسه جا گذاشتی؟ اگر کاپشن جا می گذارد ببینیم چرا؟ (چنانکه در مورد آرمان، دلیل اصلیش نگرانی اوست برای تاخیر در رسیدن به سرویس و مبادا سرویس مدرسه برود و او جا بماند)
و تشویق کنیم بابت کارهایی این چنینی... و مهم تر از تشویق ، باورشان کنیم و اعتماد به درک و توانایی شان.... ( و من متاسفانه ، از اینکه او در طرز تهیه این غذا نوشته بود یک بشقاب نمک، آن را باور نکردم، خندیدم و خواستم اصلاح کند....)
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................