تمرکز....

وقتی خانوادگی بیرون میریم، پدر دوست داره پسرک شش دانگ حواسش به پیرامون باشه بخصوص اگر کوه و دشت و بیابون باشه، یا نمایشگاهی از آثار هنری....و پسر اصولاً در افکار خودش هست خیلی کم از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کند ....اصلاً از اینها نیست که بینی شان را می چسبانند به شیشه و سیر نمیشند از تماشای جاده و پدیده های دور و بر اون....و پدر گاهی شاکی میشه که پسرک اصلاً ذوق نداره....پسرک ترجیح میده تو ماشین بره تو افکار خودش ...با کلمات بازی کنه...گاهی با دو عروسک پارچه ای بتمن و اسپایدر من و...مشغول میشه و گاهی با دو سه ماشین کوچولو...و گاهی به صحبتهایی که با دوستانش داشته فکر میکنه  یا به چیزهایی که تو کتابها خونده و خیلی چیزهای دیگه....و تنها از میان سوالاتی که هر از گاه می کند و یا جمله هر از گاهش،  ما می فهمیم که در میان ماست و در میان ما نیست....مثلاً داریم میریم آبعلی ...پدر شگفت زده از دیدن جاده و تفاوتهای آن با دو ماه پیش حرف می زند... اما پسر نیم نگاهی می کند و دوباره به دنیای خود بر می گردد ...من و پدر در حال به به و چه چه از سیما و هوای بهاریم اما پسر می گوید:" آخرِ سوپرمن، بتمن، اسپایدرمن ...همه شون "من" داره"...و یا در شرایطی مشابه باز ما از آنچه می بینیم حرف می زنیم و او می گوید:" بالاخره عکس استخوان دست تو اون دائره المعارف درست بود یا تو اون اسکلت که برام خریدین؟ آخه با هم فرق دارند تو اون اسکلت دو استخوان ساعد ، کنار هم اند اما تو عکس کتاب مثل ضربدر روی هم اند؟"  و پدر هر دو را تایید می کند و از زاویه نگاه با او حرف می زند و از دو مداد کمک می گیرد در توضیح آن.......و در شرایط مشابه دیگر، ما کما کان دوست داریم شازده دماغ اش را به شیشه بچسباند و از تماشای جاده لذت ببرد و می پنداریم که الان فقط  وقت تماشا و دیدن طبیعت است نه صحبت از اسکلت آدم!!  اما شازده یه دفعه میگه:"ها ها...من هوا را هم مسواک کردم!" و من می پرسم : هوا؟؟ میگه:" آره خب ، جای خالی دندونمو که مسواک می کنم انگار هوا را مسواک می کنم!!!"....و در شرایط مشابه دیگه  یه دفعه از چگونگی درست شدن غار ها می پرسد (آدمها اونو درست کردند؟ پس چه جوری درست شده؟ آدمها چه جوری پیداش می کنند؟ و...از سنگهای قیمتی و چگونگی درست شدنشان ..." و در شرایط مشابه دیگه:" الان تو کشور شوشتر!!! شب هستش؟؟؟ پس چرا تو کشور کانادا الان شب هست؟؟؟ خوب، شوشتر هم خیلی دوره دیگه؟ ....." و تنها شرایطی که گاهی حس می کنیم در میان جمع است؛ زمانهایی است که مثلاً می خواهد فلان آهنگی که از تریسی   چاپمن پخش میشه یا .... را براش تکرار کنیم....

اما پسر کوچولو  چه بسا ما را غافلگیر می کنه و پدر و مادر متوجه میشند که اون چیزی که آنها با بارها تمرکز و دیدن متوجه اش شده اند پسرک در "آنی" متوجه اش می شود و لذا نیازی نمی بیند مثل ما ساعتها به آن خیره شود و به به و چه چه کند....

نمونه این قضیه در عید نوروز نود...در سرای افضل شوشتر برایمان رخ داد...سرای افضل در واقع یک کاروانسرای قدیمی است که عید امسال، حجره های آن را اختصاص داده بودند به معرفی صنایع دستی و بازدید توریست ها....در حجره های آن آثار گلیم بافی، منبت کاری، معرق کاری؛ کاشیکاری و لباسهای محلی، و....به نمایش درامده بود و در برخی حجره ها میشد از نزدیک با هنرهای دستی مثل گلیم بافی و ...آشنا شد...در غرفه ای که پر بود از آثار هنری روی چوب و شیشه و سفال و...(معرق و منبت و...) من از دیدن هر تابلو با هیجان حرف می زدم شاید آرمان هم به وجد بیاید و تمرکز بیشتری روی آنها بکند اما پسرک در دنیای خودش بود و تنها نیم نگاهی به هر چیزی که من به به و چه چه می کردم می انداخت و دوباره به دنیای خود پناه می برد تا رسیدیم به تابلوی زیر...

 

اینجا من هنوز به به و چه چه را شروع نکرده بودم و داشتم کنجکاوانه ورانداز می کردم ببینم چیزی از آن سر در میاورم اما پدر که گویا متوجه زیبایی و موضوع آن شده بود به پسر گفت : اینو نگاه کن ببینم چی می فهمی ؟ و آرمان تنها لحظه ای _بی اغراق ثانیه ای _ در آن نگاه کرد و بلافاصله گفت: "زنی است که داره گریه می کنه"

پدر بسی شادمان بود که پسر در "آنی" نه تنها زن را دیده بلکه "احساس" او را هم دیده و مثلا نگفت "زنی است که خم شده یا زنی است که پاهایش را بغل کرده "و...و من هنوز خیره در تصویر بودم...

 

 

پوریا ی ولی آرمانی...

پوریا پسری است که تا یک هفته دیگر جشن الفبا می گیرد و کلاس اول را تمام می کند...مادر شاغلش این طور صلاح دیده که بعد از تعطیلی هر روز مدرسه اش٬ با یک سرویس به مهد ثمره*زندگی بیاید....بچه های مثل او کم نیستند ...اوایل پاییز پارسال٬ اولین برخوردها و آشنایی های آرمان با پوریا بود و نمی دانم آن اولینها چگونه بود که آرمان به شدت از او می ترسید و ساعت شیفت که پوریا به جمع شان افزوده میشد آرمان گریه می کرد و گاهی اظهار می داشت که خدا کنه اول مامان پوریا بیاد دنبالش ...و وقتی مربیها دلیل آن را می پرسیدند آرمان اظهار نگرانی می کرد از اینکه نکنه پوریا مامانم را بکشد!!!....راستش من که شنونده این مسایل بودم می پنداشتم لابد پوریا پسرکی شیطون و شر!!! است و دوست داشتم این پسر را از نزدیک ببینم اول بار که از نزدیک دیدم شدیداْ تعجب کردم از صحبتهای پسر خودم....آخر پسری می دیدم کاملاْ آرام و مودب...پسرکی محجوب که مستقیم در چشمانم حتی نگاه نکرد و وقتی بهش با مهربانی گفتم من مامان آرمان هستم...به آرامی گفت: من باهاش دوست هستم...

و طولی نکشید که پسرک من ٬ دومین رفیق مهم زندگیش ـ بعد مانی ـ شد پوریا....حالا آرمان هر روز از دوستیش با پوریا می گوید پوریا در رمان و نقاشیهایش حضور دارد و صبح های سه شنبه (روزهای زوج ٬ پوریا کلاس زبان در مهد دارد ...) پسرک من اصرار می کند به من که:"جون مادرم! دیرتر بیا دنبالم٬ میخواهم با پوریا بازی کنم...." بابایی آرمان مدتها بود کنجکاو شده بود که عکسی از پوریا این دوست صمیمی پسرش ببیند ...سه شنبه گذشته چند عکس گرفتم...وقتی عکسها را دید و آرامش و معصومیتی را که در نگاه پوریا بود... به انتخاب آرمان آفرین گفت...

داستان ترس  از  جدایی....

داستان چه جوری شروع شد؟ با یه عدد مامان بی فکر و بی باهوش!!! (بی باهوش، اصطلاح ساخته آرمان هست ...)  یعنی یه پنجشنبه ای بود اوایل اسفند که وقتی پسرک سر کلاس، نقاشی می کشید مامان خانوم بدون اینکه به اون بگه، از کانون رفت بیرون، به خیال خامش تا نیم ساعت دیگه بر می گشت و پسرک هم نمی فهمید که اون رفته (البته اگر به پسر کوچولو می گفت داره بیرون میره، مخالفت پسر را در پی داشت و مامان با این دانسته، ترجیح داد برای کار پیش امده جیم!! شود) و پسر فهمید و وقتی مامان برگشت پسر داشت گریه می کرد....چند روز بعد این قضیه به شکل دیگری تکرار شد...و چند شب بعد باز به بهانه دیدن تئاتری، قضیه به گونه ای دیگر تکرار شد....نتیجه اینها چه بود؟ پسر کوچولو دیگر هیچ اطمینانی نداشت که این مادر او را جایی نگذارد و درنرود!! و شاید نیاید!!! و نتیجه چه بود؟ پسرک باید هر کلاسی می رفت ، مامان خانومی را جلوی چشمانش می دید و گرنه زیر بار جدایی به هیچ وجه نمی رفت حتی در این حد که درب کلاس بسته باشد و مادر پشت درب کلاس بنشیند....و حتی برای یک ساعت بدون مادر در خانه اقوام نمی ماند (در حالیکه قبلاً حتی پیش آمده بود در خانه دایی، شب بخوابد)...

مادر فکر می کرد تعطیلات عید این مشکل را حل می کند...اما پسرک ذهنش درگیر بود حتی تعطیلات عیدی در قالب یکی از بازیهایش به دوران 2-3 سالگی برگشته بود مثل همان وقتها، میامد و مادرش را بغل می کرد و "دخترم" خطاب می کرد و بابای او میشد و ان وقت به دخترش می گفت:"الان می برمت مهد کودک و موقع تغذیه دوم میام دنبالت..."و بعد میرفت در گوشه ای از اتاق به کار اداری اش مشغول می شد و مادر باید نقش کودکی را بازی می کرد که منتظر آمدن پدرش هست و او نمیاید و مادر باید عذاب می کشید...مادر باید گریه می کرد تا بابایی کوچولویش بیاید و بغلش بکند و بهانه بتراشد که چرا دیر آمده....و بعد بابایی کوچولو ؛ دخترش را بغل می کرد و در گوشش می گفت :"می برمت خونه مون..." و مادر از این بازی عذاب می کشید اما به خواسته کودک تن می داد و می پنداشت شاید راهی برای تخلیه فشار عصبی و روحی کودکش باشد که او بار دیگر مثل سه سالگیش، سراغ این بازی آمده....

رفتارش در تعطیلات عید و گریه هایش در صورت عدم حضور حتی نیم ساعته مادر!!! قابل درک برای اطرافیان نبود و برخی بهش می گفتند تو ترسویی و فلانی نیست...تو فلانی و ان یکی که کوچکتر از تو هست نیست و...

بعد از تعطیلات عید ، در اولین جلسه موسیقی،  کودک گریست و از جدایی ترسید....تا جلسه بعد، مادر با او هم صحبت شد و کودک باهوش، خود راهی  خلاقانه یافت و آن بیان نگرانیهایش در قالب "رمان"!!! و اینچنین انگار نگرانیها پرگشود و رفت و کودک یک بار دیگر به مادر اعتماد کرد و با افتادن اولین دندان شیری اش احساس بزرگی کرد و لذا در جلسه بعد به تنهایی به کلاسش رفت و مادر هم به کلاسی که برای مادران گذاشته بودند....اما بی باهوشی!!! مادر کار دستش داد کلاس مادر پنج دقیقه دیرتر از کلاس کودک تعطیل شد و مادر بی باهوش فکر نکرد که پنج دقیقه زودتر از کلاس بیرون بیاید و همان پنج دقیقه تاخیر، برای کودکی که هنوز خاطره رفتن های!!! مادر را فراموش نکرده بود ، باز دلیلی شد تا کودک بچسبد به مادر و باز بترسد از جدایی....در همین حین حادثه ای در سوار شدن به آسانسور رخ داد. مادر با دستان پر وارد آسانسور شد و پیش از آنکه پسرک شیطون فرصت وارد شدن بیابد و مادر فرصت انجام کاری...در آسانسور بسته شد و به طبقه پایین رفت پسرک چنان گریست و فریاد زد که انگار شاهد به زیر ماشین رفتن مادرش هست....

و حالا درست کردن امور به این راحتی نبود... مادر تلفن چندین مشاور را گرفت اما می ترسید با وارد شدن مشاور و روانشناس، کار بدتر شود. مادر سابقه ذهنی بدی از مشاور داشت ...کودک عذاب می کشید و مادر هم و...تفسیرهای دور و بری ها هم به این عذابها می افزود...یکی می گفت:"طفلی را زود گذاشتی مهد کودک...چهار ماهگی؟؟؟ خدای من؟؟؟ این بچه کمبود محبت مادری دارد..." و دیگری می گفت:"لوسش کردی، زیادی به خودت چسبانده ای؛ زیادی حمایتش کرده ای..." و دیگری می گفت:"دوست ندارد برود کلاس، چرا آزارش میدهی ..." و....

و اما ...مادر بر اساس رابطه مادر و فرزندی و یه حس غریزی، احساس کرد که باید  بار دیگر جلب اعتماد کند...و رابطه خراب شده با پسرک را بهبود بخشد.... همان موقع بود (تقریباً دو هفته پیش) که آرمان گفت:" میشه سی دی " بن تن 6 " برایم بخری؟" و مادر برد جلوی لوازم التحریری نزدیک خانه و به آرمان پول داد و گفت : من جلوی مغازه می ایستم بدو سی دی را خودت بخر ببینم میتونی؟...و پسرک هر چند نگران و نگاهش به عقب بود پا به مغازه گذاشت و سی دی را خرید و کلی به به و چه چه شنید...فردای آن روز ، وقتی از مهد بر می گشتند پسر کوچولو، تقاضای بستنی کرد و مادر جلوی مغازه نزدیک خانه ترمز کرد و به پسر کوچولو پول داد و گفت: فکر کنم اینم میتونی خودت بخری؟ پسرک گفت: جایی نمیری؟ و مادر قول داد...ولی پسرک خواست مامان پیاده بشه و کنار ماشین بایسته....و مادر پیاده شد و پسر رفت و بستنی خرید اما تا انجام این کار کوچک دو سه بار آمد و حضور  مادر را چک کرد....فردای آن روز، به مادر گفت:" نمیخواد پیاده بشی فقط منتظرم باش"....و فردای آن روز علاوه بر بستنی خود، خرید مورد درخواست مادر (شیر و خامه) را هم انجام داد...و فردای آن روز وقتی بستنی خرید بدو تا کنار ماشین آمد و بقیه پول را به من داد و گفت :"تو با ماشین برو ، من میخوام خودم تا دم خانه پیاده بروم" (مغازه و خانه ، در دو کوچه مجاور هم  هستند)....در همین اوضاع و احوال بود که این نوشته و آوا کوچولو هم به من ایده های جدید داد...من که تا به آن روز صبح ها جلوی مهد، ماشین را پارک می کردم تا پسرک را داخل مهد ببرم و چه بسا به خاطر عجله ای که دارم خودم تندی، کفشهای پسرک را درمیاوردم و دمپایی هایش را جلوی پایش جفت می کردم و سفارشات به خدمه و آشپز و مربی و ...می کردم و بابت این مسائل چه بسا دیر به اداره می رسیدم...متوجه شدم که کار درستی برای پسرک پنج ساله و سه ماهه نمی کنم...برای همین یکشنبه همین هفته، بعد از سه روز تعطیلی وقتی صبح عازم مهد شدیم به پسرک پیشنهاد دادم که من ماشین را پارک نکنم بلکه جلوی درب مهد ترمز کنم و آرمان خودش برود و ...و جالب اینکه پسرم استقبال کرد و عجیب خوشحال شد....انگار احساس کرد مادر توانمندی جدیدی از او کشف کرده....و ظهر وسط ناهار خوردنش به مهد رسیدم، خوشحال آمد و عازم کلاس موسیقی شدیم بی آنکه مغموم و نگران باشد و هنوز شارژ بود از کار بزرگی!! که صبح کرده بود ...زودتر به کلاس موسیقی رسیدیم با هم رفتیم مغازه نزدیک موسسه و بعد از مدتها (شاید چندین ماه ...) یه ماشین خواست و من برایش خریدم....رفتیم کتابخانه موسسه ...و دو تا کتاب انتخاب کرد...مربیهاش در کتابخانه بودند برای انتخاب سی دی موسیقی برای کلاس...شقایق جون بوسیدش... و آرمان با خوشحالی به او گفت که تصمیم گرفته امروز بدون مامان بیاد کلاس...صفحاتی از کتاب امانت گرفته را برایش خواندم و کلاسش شروع شد با اشتیاق رفت و گفت "میتونی بری کلاس مامانها"...و من کلاسم نیم ساعت دیگر شروع می شد پشت در نشسته بودم که گُلیتا و مامانش رسیدند...گلیتا هم مشکلی مشابه آرمان و دقیقاً با دلایلی مشابه پیدا کرده بود و از مادرش می خواست همان جا باشد و جایی نرود...به محض ورود گلیتا به کلاس، آرمان به سمت او رفته بود و از او پرسیده بود که "مامانتو گذاشتی بره کلاس مامانها؟..." گلیتا هر چند دقیقه میامد در را باز می کرد و حضور مادرش را چک می کرد ...نزدیک کلاس خودم بود که در لحظه ای که گلیتا در را باز کرد پسرم را دیدم و به او گفتم "من دیگه کلاسم داره شروع میشه، میتونم برم کلاس خودم؟؟؟" و پسرک گفت: "برو"...در جستجوی کلاسم رفتم پیش مامانها دیگر ، که از بلندگو شنیدم "مامان آرمان..." به شتاب رفتم پیش پسرک...به گمانم خواسته بود امتحان کند که آیا من در موسسه هستم یا به قول او از موسسه بیرون رفته ام....منتهی به محضم دیدنم گفت "دستشویی دارم" (قبل از شروع کلاس برده بودمش دستشویی...) و من بردمش دستشویی ....بوسش کردم و تا دم در کلاس مامانها بردمش و کلاس خودم و مربیم (عطیه) را نشانش دادم ...گفت"برو کلاس خودت" ...گفتم میتونی از اینجا تا کلاس خودت بری ؟ و گفت "آره میرم. برو کلاس خودت..." و رفت و تا آخر کلاسش سراغ مرا نگرفت...و من با توجه به اشتباهات  قبلیم این بار چشمم به ساعت بود که قبل از تعطیلی پسرک ، جلوی در کلاسش باشم....

فعلاً اوضاع و احوال خوب است...و انگار قرار است پسر کوچولو همیشه یک نگرانی داشته باشد....حالا هر دو ساعت میاید و می گوید:"برای گُلیتا ناراحتم، کاشکی مامانش اونو تنها نمی زاشت و بره" ...و دو ساعت بعد:"خدا کنه گلیتا دفعه بعد بزاره مامانش بره کلاس خودش...و نگران نباشه.." و دو ساعت بعد:" مامان، فکر می کنی دفعه بعد دیگه گلیتا نگران نیست..."و...

پریروز یه کاغذ گذاشته جلویم و میگه برایم می نویسی؟ میگم : بقیه رمان هست؟ میگه :"نه، این فقط یه نامه هست" و بخشهایی از نامه اش این چنین هست:"...من دیگه نگران رفتن به کلاس نیستم...من بعد از این با خوشحالی به کلاسم می روم و به مامانم اجازه میدهم که به کلاس خودش برود ولی به شرطی که هر چی بهش یاد دادند به من بگوید!!  من دیگه هیچ وقت نگرانی ندارم...."

البته من نفهمیدم مخاطب نامه اش کیه؟...

 

جزوه... آموزش... شطرنج و....

دوشنبه ها صبح با خوشحالی بیدار می شود و با شوق و شعف جزوه *شطرنج را بدست می گیرد.... درگیر شدن با مساله و تمرین های جزوه* شطرنج را دوست دارد و آموزش دادن آن را....روی جزوه اش نوشته " پایه اول"....بارها می پرسد: "کی پایه اول تمام می شود؟ پایه دوم چه جوری هست؟ تا چند پایه باید برم که من هم بتونم معلم بشم؟ و...."

...گاهی دوست دارد معلم شود ...معلم  شطرنج !! کاغذ A4 را جلوی من می گذارد و می گوید میشه بنویسی؟ و بعد شمرده شمرده می گوید :" سرباز می تواند کج بزند و همین طور فیل. وزیر هم می تواند کج بزند و هم صاف. رخ فقط می تواند صاف بزند....هر وقت مثلث سفید می بینید یعنی مهره سفید باید حرکت کند اگر مثلث سیاه  می بینید یعنی سیاه باید حرکت کند ..."

"بهتون در مورد زمین  شطرنج درس داده ام؟ یادتان بماند زمین  شطرنج چهارگوش است، نه شکل دیگری. (و زمین شطرنج را می کشد و تقسیم بندی می کند و تا نیمه٬ خانه هایی را سیاه می کند ...) بقیه اینو بچه ها توی خونه سیاه کنید جاهای سیاه را. اگر اینو یاد گرفتید درس سخت میدم (جالب اینکه مربی خودش همچین تمرینی به اینها هیچوقت نداده بود!!)

در مورد مهره ها گفته ام؟ رخ صاف حرکت می کند مثل پایین که می بینید (حرکت مهره ها را می گوید و با مدادی ترسیم می کند) دو تا مهره شاه (سیاه و سفید) هیچوقت نباید بهم بچسبند...."

بعد در مورد ارزش مهر ه ها می گوید که سرباز چقدر میارزه؟ یک تومن....اسب چقدر می ارزه؟ سه تومن....

بعد می گوید اینجا بنویس :"این جزوه آموزش* شطرنج* آقای  آرمان ع. است..."

و بعد چند تمرین از جزوه تمرین اش را انجام می دهد و به من توضیح می دهد ....و می گوید:" اینکه فقط با وزیر بازی کنید که شطرنج خوب نیست....باید بلد باشید از همه مهره ها استفاده کنید حتی با سرباز هم می تونید مات کنید...." ویک  موردی که با سرباز کیش و مات می کند را توضیح می دهد ....در مورد مهره ای که آچمز است و ....توضیح می دهد....

یکبار هم صفحه شطرنج را  روی زمین گذاشته بود و چند مهره سرباز سیاه، و شاه سیاه را چیده بود به طوریکه سه سرباز جلوی شاه خود بودند و در طرف مقابل پراکنده مهره شاه سفید و چند سرباز سفید گذاشته بود و یک رخ سفید را به گونه ای که با یک حرکت رخ٬ میشد به شاه سیاه کیش داد و مات کرد ...و مرا صدا کرد که بیا با یک حرکت سیاه را مات کن ببینم....از اینکه دوست دارد مثل جزوه تمرین اش موارد مشابه ایجاد کند خیلی خوشم آمد....

حرکت مهر ه ها را به افراد مبتدی با راه های مختلف نشان می دهد ....کشف کردن برایش لذت بخش است چه در قالب حل مساله شطرنج ...چه در قالب کشف آنچه در یک غار زیر زمینی میتونه باشه...یا اسکلت آدمها...و  یا کشف اینکه چرا گلها را اگر بچینیم پژمرده میشن...اگر در آب بزاریم کمی دیرتر پژمرده میشن و ...

و من خوشحالم که هنوز خیلی چیزها برایش عادی نشده....خیلی از چیزهایی که برای من آنچنان به سرعت عادی شد که گمانم هرگز به آنها نیندیشیدم ...اما پسرک پنج سال و سه ماهه من ...مدتها درگیر مفاهیمی می شود که تا بر زبان نمیاورد من مادر هم نمی دانم که به آنها می اندیشد....دیشب می گوید :" من بعضی وقتها در مهد کودک و یا خانه، خواب نیستم یعنی خواب نمی بینم اما پوریا را در فکرم می بینم" و ادامه می دهد:" من وقتی پوریا را در ذهنم می بینم موهاش و شکلش دقیقا همانی است که هست"....

و عصرها در پارک شکوفه اسکوتر بازی می کند عاشق سرعت است و دوست دارد مادر در حین فرارش!! عکس بگیرد و او به عکسها بخندد به عکسهایی که به خاطر سرعت او نتوانسته اند واقعه را به وضوح به تصویر بکشند و ثبت کنند....

و گاهی حس می کنم پسرک شیطون و بازیگوش و حساس من که زیاد هم اجتماعی نیست و هنوز آنچنان نیازمند به حضور و وجود مادر که هنوز نگران از دست دادنش است و چکنم هایش.... پسرکی که  شاید برخی بپندارند زیادی لوس شده و مورد توجه بوده ...و برخی احساس کنند کمبود محبت مادری داره....و...؛ سرعتش در مسیر زندگی هم ، چنان زیاد است و به شتاب، که اینجا نمیتوانم چگونگی آن را به تصویر بکشم و تنها تصویری مات و محو از او ارائه میدهم یا تصویری ناقص از توانمندی دستها و پاهایش.....و این قصه همچنان ادامه دارد....

 

چاره....

 

دیروز صبح تو مسیر مهد کودک می پرسد: "مامان، اگر کلید خونه را نداشته باشیم مثلاً گم کنیم چیکار می کنیم چه جوری میریم خونه مون؟" بهش میگم: بعد از ظهر میریم پارک سر کوچه مون و اونجا بازی می کنیم تا بابایی برسد و در را باز کند آخه بابایی هم ٬کلید خونه مون را داره.  می پرسد: اگر بابایی ماموریت رفته باشد چی؟ میگم: پسرم، هیچ چیزی تو این دنیا نیست که چاره نداشته باشه نگران هیچی نباش در اون صورت هم وقتی بعد از ظهر بر می گردیم خونه، دو تایی میریم یه کلید ساز میاریم ( و در مورد شغل کلید سازی بهش توضیح میدم) و آقای کلید ساز در خونه را برامون باز می کنه....می پرسد اگر سوئیچ ماشین مون را گم کنیم و من در مورد چاره اون که استفاده از سوئیچ دیگر در خونه و کمک خواستن از امداد خودرو و...توضیح میدم....

 

بعد از ظهر میرم دنبالش تو مهد کودک....بعد از اینکه دوستش علی سع.ادت  و مامانش را در میدون کاج پیاده می کنیم میگه: " مامان ، اگر من برم از مغازه برای خودم بستنی بخرم و بیام بیرون و ببینم مامانم نیست، اون چاره داره...چاره اش اینه که من از اون مغازه تا خونه مون را بلدم و خودم میام خونه...ولی دستم به زنگ خونه خودمون نمیرسه ولی اون هم چاره داره چاره اش اینه که زنگ خونه آقای اس. تی. ری (همسایه طبقه پایینی مون) را بزنم  و بگم میشه در خونه را برام باز کنی. آخه دستم به زنگ اونا میرسه".....و بعد میگه :"البته، فکر می کنم همه چیزها هم چاره نداره، مثلاً من اگر یه گل را بچینم اون گل پژمرده میشه، چاره اش چیه که پژمرده نشه، پس چاره نداره. همه کارهای دنیا چاره نداره ، فهمیدی مامان!"