تمرکز....
وقتی خانوادگی بیرون میریم، پدر دوست داره پسرک شش دانگ حواسش به پیرامون باشه بخصوص اگر کوه و دشت و بیابون باشه، یا نمایشگاهی از آثار هنری....و پسر اصولاً در افکار خودش هست خیلی کم از شیشه ماشین بیرون را نگاه می کند ....اصلاً از اینها نیست که بینی شان را می چسبانند به شیشه و سیر نمیشند از تماشای جاده و پدیده های دور و بر اون....و پدر گاهی شاکی میشه که پسرک اصلاً ذوق نداره....پسرک ترجیح میده تو ماشین بره تو افکار خودش ...با کلمات بازی کنه...گاهی با دو عروسک پارچه ای بتمن و اسپایدر من و...مشغول میشه و گاهی با دو سه ماشین کوچولو...و گاهی به صحبتهایی که با دوستانش داشته فکر میکنه یا به چیزهایی که تو کتابها خونده و خیلی چیزهای دیگه....و تنها از میان سوالاتی که هر از گاه می کند و یا جمله هر از گاهش، ما می فهمیم که در میان ماست و در میان ما نیست....مثلاً داریم میریم آبعلی ...پدر شگفت زده از دیدن جاده و تفاوتهای آن با دو ماه پیش حرف می زند... اما پسر نیم نگاهی می کند و دوباره به دنیای خود بر می گردد ...من و پدر در حال به به و چه چه از سیما و هوای بهاریم اما پسر می گوید:" آخرِ سوپرمن، بتمن، اسپایدرمن ...همه شون "من" داره"...و یا در شرایطی مشابه باز ما از آنچه می بینیم حرف می زنیم و او می گوید:" بالاخره عکس استخوان دست تو اون دائره المعارف درست بود یا تو اون اسکلت که برام خریدین؟ آخه با هم فرق دارند تو اون اسکلت دو استخوان ساعد ، کنار هم اند اما تو عکس کتاب مثل ضربدر روی هم اند؟" و پدر هر دو را تایید می کند و از زاویه نگاه با او حرف می زند و از دو مداد کمک می گیرد در توضیح آن.......و در شرایط مشابه دیگر، ما کما کان دوست داریم شازده دماغ اش را به شیشه بچسباند و از تماشای جاده لذت ببرد و می پنداریم که الان فقط وقت تماشا و دیدن طبیعت است نه صحبت از اسکلت آدم!! اما شازده یه دفعه میگه:"ها ها...من هوا را هم مسواک کردم!" و من می پرسم : هوا؟؟ میگه:" آره خب ، جای خالی دندونمو که مسواک می کنم انگار هوا را مسواک می کنم!!!"....و در شرایط مشابه دیگه یه دفعه از چگونگی درست شدن غار ها می پرسد (آدمها اونو درست کردند؟ پس چه جوری درست شده؟ آدمها چه جوری پیداش می کنند؟ و...از سنگهای قیمتی و چگونگی درست شدنشان ..." و در شرایط مشابه دیگه:" الان تو کشور شوشتر!!! شب هستش؟؟؟ پس چرا تو کشور کانادا الان شب هست؟؟؟ خوب، شوشتر هم خیلی دوره دیگه؟ ....." و تنها شرایطی که گاهی حس می کنیم در میان جمع است؛ زمانهایی است که مثلاً می خواهد فلان آهنگی که از تریسی چاپمن پخش میشه یا .... را براش تکرار کنیم....
اما پسر کوچولو چه بسا ما را غافلگیر می کنه و پدر و مادر متوجه میشند که اون چیزی که آنها با بارها تمرکز و دیدن متوجه اش شده اند پسرک در "آنی" متوجه اش می شود و لذا نیازی نمی بیند مثل ما ساعتها به آن خیره شود و به به و چه چه کند....
نمونه این قضیه در عید نوروز نود...در سرای افضل شوشتر برایمان رخ داد...سرای افضل در واقع یک کاروانسرای قدیمی است که عید امسال، حجره های آن را اختصاص داده بودند به معرفی صنایع دستی و بازدید توریست ها....در حجره های آن آثار گلیم بافی، منبت کاری، معرق کاری؛ کاشیکاری و لباسهای محلی، و....به نمایش درامده بود و در برخی حجره ها میشد از نزدیک با هنرهای دستی مثل گلیم بافی و ...آشنا شد...در غرفه ای که پر بود از آثار هنری روی چوب و شیشه و سفال و...(معرق و منبت و...) من از دیدن هر تابلو با هیجان حرف می زدم شاید آرمان هم به وجد بیاید و تمرکز بیشتری روی آنها بکند اما پسرک در دنیای خودش بود و تنها نیم نگاهی به هر چیزی که من به به و چه چه می کردم می انداخت و دوباره به دنیای خود پناه می برد تا رسیدیم به تابلوی زیر...
![]()
اینجا من هنوز به به و چه چه را شروع نکرده بودم و داشتم کنجکاوانه ورانداز می کردم ببینم چیزی از آن سر در میاورم اما پدر که گویا متوجه زیبایی و موضوع آن شده بود به پسر گفت : اینو نگاه کن ببینم چی می فهمی ؟ و آرمان تنها لحظه ای _بی اغراق ثانیه ای _ در آن نگاه کرد و بلافاصله گفت: "زنی است که داره گریه می کنه"
پدر بسی شادمان بود که پسر در "آنی" نه تنها زن را دیده بلکه "احساس" او را هم دیده و مثلا نگفت "زنی است که خم شده یا زنی است که پاهایش را بغل کرده "و...و من هنوز خیره در تصویر بودم...
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................