پسرکم پیش دبستانی می رود و گاهی می گوید:"خدا را شکر که پیش دبستانی اسمم را، مدرسه نوشتی....دوست نداشتم به مهد کودک بروم"...مدرسه اش را دوست دارد شاید به خاطر حیاط بزرگی که دو تا زمین فوتبال دارد، یا به خاطر معلم مهربون ورزش شون _آقای س_ که به آنها فوتبال یا به قول خودش برای خندون بچه ها "شوتبال" یاد می دهد. زنگ ورزش در روزهای سه شنبه است بچه ها در قالب تیم هایی معروف فوتبال با هم بازی مکی کنند و شوت کردن و پاس دادن و پنالتی و اوت و....قوانین دیگر فوتبال را هم آموزش می بینند...
شاید تحول عظیم پسرکم در سال جاری همین مدرسه رفتنش باشد مدرسه رفتنی که با آن احساس بزرگی میکند به طوریکه اگر یکی از بازیهای پسرکم تا همین شش ماه پیش، این بود که به آغوش من پناه می برد و می گفت" من جوجه توام و مثلاً ما بالای درختیم و اون آقا روباهه میخواد درخت را با اره ببره و منو بخوره و..." و من و پدرش در همین راستا ، همراه پسرک نمایش اجرا می کردیم...حالا پسرک من به واژه "بچه" واکنش نشان می دهد و در هیچ قالبی نمی پذیرد از او با این عنوان یاد کنیم....
داشتم می گفتم مدرسه اش را دوست دارد، هر دو معلم کلاسش را دوست دارد معلم هایی که روز ثبت نام بچه ها، خودشان حضور داشتند و انصافاً مهارتهای اجتماعی و رفتارهای انسانی را با بچه ها خوب کار می کنند و من واقعاً خوشم میاد که مثلاً پسرکم صبح که از خانه بیرون میاییم به وضعیت هوا و آسمان توجه دارد. در مورد نحوه غذا خوردن، به موقع خوابیدن، مسواک زدن، در اتاق خود خوابیدن و .....خیلی مسائل دیگر باهاشون صحبت میشود....البته خیلی چیزها را هم نمیتوان در قالب چند جمله گفت به خصوص موارد مربوط به روابط انسانی و اخلاقی که در این مدرسه می آموزد برایم خیلی رضایتبخش است ....
میزهای کلاس رنگی و به شکل شش ضلعی است . میزی که پسرم در آن می نشیند سبز رنگ است و دوستانش در آن میز، علیرضا، بهراد، شنتیا، و ایمان هستند ...هر کودک در کلاس قفسه ای دارد که عکس کودک روی آن چسبانده شده، بچه ها وسائل نقاشی یا کاردستی و...را از آنجا بر می دارند و بعد از اتمام کار مرتب در سر جایش می گذارند و هر از گاهی بابت مرتب و منظم بودن تشویق می شوند (با شکلات یا چیزهایی کوچولو مثل پاک کن، مداد تراش، مداد، استیکر، و...) .
به مناسبتهای مختلف، برای بچه ها صحبت می شود و شعرهایی می آموزند و یا کاردستی و کلاژ ونقاشی دارند... مثلاً برای هفته کتاب شعر "من یار مهربانم" را یاد گرفته بودند یا برای روز خانواده ، نقاشی و کلاژ در این رابطه داشتند و همچنین شعر "ما پنج انگشت ..." را خوانده بودند که پسرک از این شعر خیلی خوشش اومده بود و روزهای متوالی اونو می خوند و با عروسکهای انگشتی در دستهایش نمایش می داد و...شعرهایی برای فصلها٬ شب یلدا٬ کریسمس٬ نوروز٬ روز کودک٬ و....
بچه ها کم کم با حیاط مدرسه آشنا شده اند در اول با حضور معلم هاشون و حالا هر روز به تنهایی می روند (ولی زنگ تفریح مجزا دارند هنوز)...
کاردستیها و کلاژهای مختلفی به مناسبتهای مختلف انجام می دهند( از درست کردن کلبه تا یک شهر ، بابا نوئل، قایق بادبانی، آدمک با دست و پای متحرک ، کامیون حمل زباله، شهرک ترافیک و ....).
یک روز در هر ماه، بچه ها را به یک گردش تفریحی- یا علمی می برند (جاهایی مثل سرزمین عجایب، سینما، موزه حیوانات پارک پردیسان، مجموعه تفریحی ورزشی باشگاه انقلاب، شهرک ترافیک و.....).
روزهای چهارشنبه بچه ها زنگ کامپیوتر دارند و معلم دیگری برای این درس....سایت کامپیوتری نسبتاً خوبی هم دارند (با توجه به دولتی بودن مدرسه). خانم مهندس ( ج .) هم فوق العاده خوب درس می دهد مبانی اولیه ویندوز را....و آرمان خیلی این کلاس را دوست دارد...
دو ماه اول سال تحصیلی، مباحث دینی و آموزش قرآن شان خیلی پررنگ بود و حالا هم روزهای شنبه زنگ قرآن دارند معلم قرآن شان خانم (ا.) هم خیلی مهربونه و کلاس قرآن شان بعضی روزها در نمازخانه تشکیل میشه و بچه ها روی زمین می نشینند .... و در مورد آموزه های مذهبی اش البته قبلاً به حد کافی گفته ام...
معاون مقطع پیش دبستانی و کلاسهای اول و دوم آقای( ا.) است که پسرم با او احساس راحتی می کند و می گوید بچه ها را اگر با هم دعوا کنند آشتی می دهد...مرد جدی و در عین حال مهربونی است.....
مدرسه٬ کتابخونه و آزمایشگاه خوبی دارد یکبار هم بچه های پیش دبستانی را برده اند برای آشنایی با آزمایشگاه شون و آرمان خیلی خوشش اومده بود از آنچه در آنجا دیده بود...به خصوص در زمینه آشنایی با بدن انسان.
در مدرسه شون به ورزش خیلی اهمیت داده می شود (البته برای پیش دبستانی زنگ ورزش در حد آموزش فوتبال باهاشون کار میشه اما در کلاس اول، دومینو، شطرنج ، تکواندو هم اضافه میشه و سالهای بعد شنا، بسکتبال و ..... گویا مربی شطرنج خوبی هم دارند)
کلاً فضای مدرسه و کلاسها نورگیر و روشن و به نحوی خاص دوست داشتنی است....ساعت پیش دبستانی از 8 تا 5/11 است و این هم یکی از دلایل شادی و احساس رضایت پسرک من از مدرسه اش است که بارها بر زبان میاورد (چون واقعا از وقتی که چهار ماهه بود تا تابستان همین امسال به مهد کودک می رفت و تایم مهد از 8 صبح تا 4 الی 5 بعد از ظهر بود و برای پسرک خیلی آزاردهنده...)
و حالا فکر می کنم که کار درستی انجام داده ام از انتخاب مدرسه دولتی....چون با این مدت زمان کوتاه در مدرسه، پسرم نه تنها خسته نمیشود بلکه بعد از خاتمه آن، سرحال و پرانرژی است و با کلاسهایی که بیرون از مدرسه دارد مشکلی پیش نمیاید...پسرم کماکان شطرنج را با مربیش (م. الف) در مهد کودکی که می رفت ادامه می دهد، و موسیقی ارف را در پارس و اخيراً به کلاس آموزش زبان انگلیسی مجتمع فنی تهران می رود که نحوه تدریس و شیوه کارشان عالی است و پسرک با پنج کودک همسن و سالش در یک کلاس است و در همین چند جلسه نخستین، آنچنان به آن علاقمند شده که آموخته هایش را در خانه مدام به کار می گیرد و تمایل به تماشای کارتون های زبان اصلی یافته ...و به خصوص از مجموعه little princess خوشش میاید...
از اوایل زمستان، آموزش خواندن را هم در خانه شروع کرده (البته اخیراً مدرسه اش هم در حد خیلی کم _آشنایی با نشانه ها_ باهاشون کار میکنه) ...که این مطلب مجزایی می طلبد در فرصتی دیگر....
پ.ن1: اگر شهریه کلاسهایش را جمع بزنم هزینه سالیانه ای که برایش میشود معادل شهریه یک مدرسه غیرانتفاعی است....اما نتیجه ای که میگیرم از حضور پسرکم و شکل گیری شخصیتش در مدرسه دولتی و نیز آموخته هایش از کلاس هایی که بیرون از مدرسه می رود ؛ قابل قیاس با خروجی مدارس غیرانتفاعی نیست....
پ.ن2: (خیلی صریح و واضح بگم تجربه خودم را : از نودو نه درصد مدارس غیر انتفاعی و مهد کودکهای ما _ علیرغم شهریه های کلانی که می گیرند_ انتظار نباید داشته باشید که فرزندتان آموخته به درد بخوری مثلا در زمینه زبان انگلیسی یا موسیقی و... داشته باشد...در اینجا اگر میخواهید نتیجه بگیرید باید به نحو دیگری عمل کنید ...ولی اگر آنور آب!! هستید شاید بتونید به اهدافی که مدنظرتان هست در مدرسه و مهد برسید اما اینجا به نحو دیگر! باید عمل کنید از من گفتن و از شما نشنیدن!!.... )
در ضمن این نظریه را هم که بچه را به مدرسه نفرستیم، نمی پذیرم.... روابط اجتماعی و عاطفی و ...که در آنجا با همسن و سالانش برقرار می کند و شکل می گیرد را در خانه به هیچ نحوی نمیتوانیم برایش مهیا کنیم...پس یک مدرسه دولتی خوب حلال مشکل است و در کنارش شناخت علاقمندی و استعداد کودک و سرمایه گذاری روی آن خارج از مدرسه......
پ.ن3: پسرکم در مهد کودک دوستی داشت به نام "هیراد" (که "س" را عجیب دوست داشتنی تلفظ میکرد ، ) که حوزه کار مادرش وجه اشتراکی داشت با همسر من...اول بار مادر هیراد عزیز بود که مدرسه پسرم را به من معرفی کرد و بعدها گفتگو با مادر سروش دوست داشتنی و علاقه وصف ناپذیر سروش به مدرسه اش ، مرا مصمم کرد در آشنایی بیشتر با آن ...و آشنایی بیشتر منجر به ثبت نام پسرم در آنجا شد....از مادر هیراد عزیز و والدین سروش و خودش سپاسگذارم بابت این انتخاب...
پ.ن4: فعلاً پسرکم تصمیم گرفته تا دیپلم را در مدرسه دکتر افشار بگذراند....نمیدانم در آینده چه خواهد شد اما می دانم که دبستان دکتر افشار در ذهن و یاد پسر من ماندگار خواهد بود...
یاد دکتر محمود افشار گرامی و روحش شاد.