کتاب: هوگو و ژوزفين

کتاب: هوگو و ژوزفين

نويسنده: ماريا گريپه (1923-2007)

مترجم: پوران صلح کل

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1356

به نقل از سایت http://www.kanoontolid.com/?p=435   خلاصه کتاب چنين است:

"اولین روز مدرسه که بچه ها با مادرانشان به مدرسه آمده بودند، برای ژوزفین روز خوشایندی نبود، چرا که شکل و ظاهر معلم کلاسشان بسیار متفاوت بود از آنچه او در ذهن خود ساخته بود. روزهای بعد بتدریج مجبور شد بپذیرد که همه معلمها به آن زیبایی که او در مجله دیده بود، نیستند. با این حال،‌ نگرانی او از معلم نبود، بلکه از همکلاسیهای ناجور و نامهربان بود که تا فرصت می یافتند او را به خاطر اینکه بچه کشیش است اذیت می کردند.
زمانی که هوگوی نامرتب و وقت نشناس، پس از مدتی که از شروع مدرسه گذشته بود، به کلاس آمد، ماجراها و حوادث تازه ای پیش آمد؛ حوادثی که در پایان، نامهربانیها را به دوستی و مهربانی تبدیل کرد.
ماریا گریپه یکی از سرشناسترین نویسندگان معاصر سوئد، و کتاب “هوگو و ژوزفین“ از مشهورترین نوشته های اوست. "

این کتاب برای دومین بار در سال 1356 چاپ شده و بعد از آن، مثل خیلی از کتابهای خوب دیگر ،تجديد چاپ نشده است...نمی دانم چرا؟؟؟ ...برای بچه های سنین دبستان و حتی راهنمایی کتاب خوبی است ماجرای دو بچه هفت ساله و همسن و سالانشان در مدرسه در اولین سال ورود شان....

این کتاب را از آرشیو کتابهای کودکی پدر، برای پسرک در هفته گذشته خواندم برای پسر کوچولویی که این روزها بارها و بارها می پرسد :"من چند وقته مدرسه میرم؟" و وقتی میگم پنج ماه ....می پرسد یک سال نشده؟ میگم هنوز نه....متعجب می گوید :"ولی حس می کنم خیلی وقته مدرسه میرم" و بارها و بارها می گوید:"مدرسه خیلی بهتر از مهد کودک است اینطور فکر نمی کنید؟" و اگر دلیلش را از خودش بخواهیم آن وقت از حس آزادی و استقلالی که در مدرسه دارد حرف می زند و حرف می زند....مدرسه انگار دری بوده به سوی آزادی برای پسرک شش ساله من که در مهد کودک هراس نگاهها و بازخواستهای مربیها را داشت و دوربینهای مخفی توصیف شده را....

پسرم مدرسه را عاشقانه دوست دارد علیرغم ترس و نگرانیهای اولیه اش از پسر بچه های بزرگتر، به طوریکه در سه چهار ماه اول به تنهایی به هیچ عنوان به حیاط مدرسه نمی رفت و حالا یک ماهی است که با شوق فراوان از حیاط رفتنش می گوید....

پسرم مدرسه را دوست دارد با همه دوستها و دوستیهای متفاوتی که آنجا تجربه می کند (و دوستان مدرسه خود حکایت دیگری است شاید در فرصتی از آن بنویسم)...

این کتاب را خواندم چون در آن نگرانیهای یک کودک هفت ساله بود در ورود به مدرسه، در نگاهی که بچه های دیگر به او داشتند، ....و اتفاقات تلخ و شیرین بسیار می افتد اما در نهایت این صداقت و پاکی و درستی و خوبی و دوستیهای بی آلایش  است که برنده میشوند و پسرم از شنیدن آن لذت بسیار برد....

 

پ.ن: در صورت تمایل به خواندنش، به گمانم امکان دانلود کردنش در برخی سایتها باشد.... 

 

موضوع انشا: چگونه کودک کتابخوووان!!! پرورش دهیم؟؟؟

یکی از دوستان مجازی با ابراز محبت و لطف در مورد پسرک شش ساله ام پرسیده بود:" چیکار کرده اید که کتابخوان شده؟" و دوستی دیگر هم با ابراز لطف در مورد اینکه بچه باهوشی است پرسیده بود :" آیا در سالهای اول زندگیش دوره های آموزشی خاصی طی کرده؟؟؟" و....

راستش در پی فرصتی بودم تا به این دو دوست عزیز از طریق ایمیلی که گذاشته بودند جواب دهم اما بعد گفتم شاید در لابه لای  پاسخی که به آنها  میدهم ، چیزی باشد که به درد یکی دیگر هم بخورد و یا شاید راه حلی باشد تا دوستان تازه وارد دیگری، سوالهایی اینچنینی نداشته باشند....

 

راستش  از "تست هوش" بدممممممممم میاد خیییییییلی...گاهی نمایشگاههایی میرویم و می بینم صفی در گوشه ای تشکیل شده، و با پنج هزار تومان از کودک تان تست هوش می گیرند و یا آگهی هایی می بینیم در این راستا....اینجور مواقع ما راهمان را کج می کنیم و از سمتی دیگر میرویم..... از آگهیهایی که در رابطه با پرورش کودک نابغه!! و...هم باشد خوشم نمیاد.... به یک چیز دیگر هم که آلرژی دارم سری کتابهای موسساتی مثل قلم*چی و گا*ج و...است که امروزه از پیش دبستان تا دانشگاه را دارند... یه چیز دیگه اینکه اگر پسرم را از چهار ماهگی به مهد کودک سپردم از روی ناچاری بود (مادری شاغل و دست تنها....) و در مهد کودک هم_ به خصوص چهار سال اول زندگیش_  دنبال آموزش به بچه ام نبوده ام اما دغدغه این را داشته ام که اگر بارش برف و بارانی بود پسرکم شاهدش باشد و حتی با مربیش تماس می گرفتم و خواهش میکردم که پسرم را برای برف بازی به حیاط ببرد....آرزوی این را داشته ام که مربیش برایش فرصت کند و کتاب بخواند و خواهش میکردم حتی الامکان تی وی و کارتون و ...نبیند و یا کمتر ببیند و تابستانها آّب بازی و گِل بازی و ....داشته باشد... و روابطش با همسن و سالانش برام مهم بود و اینکه از کودکیش لذت ببرد ...

 تا آنجا که یادم میاد، پدر پسر کوچولویمان هم همیشه از او دو چیز بیشتر نخواسته و آن دوچیز اینه:  " انسان باشد و همیشه خودش را با خودش بسنجد و سعی کند هر لحظه از خودش پیشی گیرد"....

بر همین اساس، کلاس خاصی برای پسرم در چهار سال اول زندگیش نداشته ام...

و خوشبختانه آرمان،  پسرکی است مثل همه پسرهای همسن و سال خودش....البته درونگرا، کمی خجالتی، حساس و شديداً عاطفی، و شديداً منضبط و مصر به رعایت قوانین در جامعه، مدرسه، ... و شديداً محتاط و توام با کمی ترس از برخی تیپها، موتور سوارها، گرگ و....

اینجوری هم نیست که در هر مکانی و هر سوژه ای اول باشد، برایش چندان مهم هم نیست خیلی راحت می گوید " تو مدرسه مسابقه داشتیم و با حرف "ن" کلمه می گفتیم من هم اینها را گفتم (کلماتی را بیان می کند) ولی ایلیان و آرش به فینال رسیدند..."... و می گوید "حماسه تمرینهای شطرنج را خیلی جلو هست زودتر از من جزوه پایه 4 را می گیرد" و موارد دیگر....

بهر حال، و خلاصتاً  کلاس مخصوص پرورش کودک با استعداد!!! برای پسرم نداشته ام و از دوره های اینچنینی اطلاعی ندارم.... ولی علاقمندیهای پسرم را جدی میگیرم اگر در زمینه موسیقی و شطرنج و هر زمینه دیگری  باشد با ثبت نام در کلاسهای مناسب اقدام می کنم و اگر موردی باشد که حتی کلاسی برایش نیابم اما پسرم را علاقمند ببینم خودم با جستجوی روشهای درست و آموختن آنها اقدام میکنم که نمونه اش برنامه ای است که در دو ماه اخیر با پسرم داریم برای یادگیری خواندن....

و اما در مورد علاقه مندیش به کتاب:

از وقتی که به دنیا اومده براش کتاب خوندم....عصرها از مهد کودک که میاوردم عذاب وجدانی داشتم وصف ناشدنی ، از اینکه نوزادی را به مهد سپرده ام لذا تا آنجا که می توانستم برای جبران کردن، وقتم را با او می گذراندم با او بازی می کردم و کتاب می خوندم...اما به نظر من هر کتاب خوندنی مفید نیست . من برای پسرک کتاب می خوندم و خودم هم از این کار لذت می بردم حتی اگر شعری یا متلی را صد بار می خواندم باز با علاقمندی خواندن بار اول! بود و پسرک این را می فهمید ...یادمه یک بار برادرزاده ام براش کتاب میخوند و آرمان خوشش نیومده بود و می گفت "آیلار همینجور تند میخونه..." همین حالا هم برخی کتابهاشو دوست داره من بخوانم مثلاً سری کتابهای "آقای گام"... و پسرک می گوید:" مامان با لهجه خاصی میخونه خوشم میاد" (منظورش از لهجه خاص خوندنم هم اینه که هر شخصیتی را با تُن خاصی میخونم انگار که یه نمایش هست).... چند وقت پیش میخواست یک فصل از جلد اول آقای گام را دوباره براش بخونم...خسته بودم و اصرار داشتم بخوابد . برایش شروع به خواندن کردم ولی اعتراض کرد که با همون لحن که قبلاً خوندی بخوون....

کوچکتر که بود موقع خوندن چه بسا شاخ و برگ می دادم ولی حالا متوجه می شود و بیشتر مواقع دوست دارد عیناً کتاب را بخوانم و اعتراض می کند که :"توضیح نده، نپیچون و فقط خودشو بخوون "...

اینجوری هم نیست که کتابی را یک بار بخوانیم و بایگانی شود...کتابهای خوبی برایش انتخاب می کنیم و بعد از وقفه چند ماهه بیشتر آنها به درخواستش، برای بار دیگر خوانده میشود...

پدرش هم با علاقمندی بی نظير می خواند ...برای اینکه کتابی را بتونی با عشق برای کودک ات بخوانی باید خودت اون کتاب را دوست داشته باشی....در همین راستا "آقای گام" را من برای پسرک میخوانم چون پدر چندان از آن خوشش نمیاد...در عوض پدر "تیستوی سبز انگشتی" را با چنان عشق و حرارتی میخواند که پسرک روزها ذهنش درگیر آن است و سوال می کند و....

خانوادگی ماهی حداقل یکبار، شهر کتاب می رویم بیشتر هم دوستدار شهر کتاب آرین هستیم ... در خواندن کتاب برای پسرم هم، هم هیچوقت به این رده بندی الف و ب و ج و...توجه نداشته ایم...و معتقدم بچه ها می توانند کلیت ماجرا را بفهمند لذا از پیش از دو سالگی براش افسانه های آذربایجان میخوندیم که کتابی است بدون تصویر... پدرش معتقد است در زمینه افسانه ها، خواندن کتابهای بدون تصویر  بهتر هم هست چون می گوید با تصویر ، ذهن و تخیلاتش را محدود می کنیم اما شنیدن افسانه بدون تصویر این امکان را فراهم میاره که کودک در ذهن و تخیل  خود هر جور دوست داشت تصویر سازی کنه....میتونم به جرات بگم که پسرک شش ساله ام الان دائره المعارف خوبی است از افسانه های ایرانی، روسی، لیتوانی، استونی، دانمارک، ایتالیا و....و جالب اینکه علاقمندی خاصی به کشور روسیه دارد .

و اما نکته مهمی که باید بگم "هیچوقت قصدم از خوندن کتاب برای پسرم این نبود که کودک کتابخووان پرورش بدم" بلکه میخواستم ساعتی را با پسرم خوش باشم و از بودن در کنار هم لذت ببریم و در قالب داستانها و افسانه ها، احساس و عواطف انسانهای دیگر را حس کنیم و با آنها همراه شویم... صحنه های وحشت و خشونت برای بچه ها خوب نیست اما حس غم و اندوه و درد و رنج دیگران را  احساس کردن لازم است ...معتقد نیستم که کودکم هرگز نباید غمگین شود و نباید غصه بخورد...لذا از پیش از دو سالگی برایش "افسانه" خوانده ایم (من و پدرش) و او در قالب افسانه ها، با قهرمانان آنها همراه شده، با آنها همانطور که احساس شکست، سختی و مصیبت، غم و اندوه را چشیده ؛ حس پیروزی، خوشبختی و شادی را هم تجربه کرده....

و نکته مهم دیگری که باید بگم اینکه اگر کودک خردسالتان، کتاب را به چشم رقیب بنگرد، چه بسا  روی خوش به آن نشان نخواهد داد....چه جوری بگم: بعضیها شاید فکر کنند اگر کودک مدام آنها را در حال مطالعه و کتاب خواندن ببیند کودک هم به کتاب روی میاورد ...اما من فکر می کنم کودک توجه ما را می خواهد و اگر ببیند توجه ما به جای او به کتاب هست بی شک نتیجه ناخوشایندی خواهیم گرفت.... ما، در خانه مان هر شب شاید برای ربع یا نیم ساعتی توجه مان به اخبار است و پسرک من حتی همین اندک را نمی پذیرد از "اخبار" بدش میاید شدید.....و بارها می گوید....حال تصور کنید روی کاناپه دراز بکشیم و کتابی در دست بگیریم  و انتظار داشته باشیم کودک چهار ساله مان خودش، خودش را سرگرم کند و تو دلمان هم خوش خوشان باشد داریم فرهنگ کتابخوانی را در منزل رواج میدهیم....مطمئنا این کودک در آینده احساس خوبی نسبت به ما و کتاب نخواهد داشت...

در پایان چند نکته برای علاقمند کردن کودکان به مطالعه را که از نشریه الکترونیکی موسسه پارس گرفته ام (به قلم لادن نصیری) در زیر میاورم:

"1ـ زمان خاصی را برای خواندن داستان در نظر بگیرید : این مورد به خصوص برای کودکان نو پا بسیار مهم است . زمان قصه سرایی نباید طولانی باشد ، در اینجا کیفیت از همه چیز مهمتر است ، اما سعی کنید آن را به صورت برنامه ای منظم در هر روز دنبال کنید .
2ـ کتابهایی را انتخاب کنید که خودتان از خواندن آنها لذت می برید ، زیرا عدم علاقه شما ، به خوبی در آهنگ کلامتان منعکس می شود .
3ـ به خاطر داشته باشید که اغلب سطح شنیداری کودکان بالاتر از سطح خواندن آنهاست : پس فکر نکنید ممکن است کودک شما که در گروه سنی الف قرار دارد از شنیدن کتابهای گروه سنی ب یا بالاتر لذت نبرد .
4ـ در حین خواندن از تنوع استفاده کنید : متناسب با داستان ، تن صدای خود را بالا و پایین ببرید ، با دستان و اعضای صورت خود اشارات گوناگونی پدید آورید . همه اینها در جذاب تر کردن داستان برای شما و فرزندتان کمک می کند .
5ـ کودکتان را تشویق کنید که صفحات را ورق بزند ، یا حتی عباراتی که بلد است را بخواند : هر دوی شما می توانید با افزودن دیالوگ های جدید ، صداهای متفاوت و اشارات مختلف به آن شاخ و برگ دهید.
6ـ به آرامی بخوانید : در حین خواندن ، سوالاتی بپرسید و به پرسش های کودکتان پاسخ دهید . به عکس ها اشاره کنید و در مورد تصاویر کتاب بحث کنید . از کودکتان بپرسید « فکر می کنی بعد از این چه اتفاقی خواهد افتاد؟"


پسرک دورگه!! شش ساله من؛ تولدت مبارک....

پسرک میگه: "من دورگه ام"....همکارانم به حرفش می خندند...ازش می پرسم "دورگه یعنی چی؟ میدونی؟" میگه:"یعنی اینکه مثلاً وقتی خانم معلم حرف میزنه و همون موقع دوستم عليرضا هم حرف میزنه من حرفهای هر دو را همون لحظه می فهمم و لازم نیست تک تک با من حرف بزنند یا اینکه وقتی شما با من حرف بزنی همون موقع هم حرف تو را متوجه میشم ،و هم صحبت آدمهای دیگر را هم در اتاق میشنوم..."....همکارم بهش میگه :"اینو نمیگن دورگه، براش اصطلاحی نیست میتونی بگی در آن واحد میتونی دو موضوع را بفهمی" و پسرک میگه آره اینجوریه دیگه...

پسر شش ساله دورگه ام....تولدت مبارک .

 

پ.ن: این ششمین سالگرد در روز "سه شنبه" است..."سه شنبه" دوست داشتنی...

مدرسه پسر شش ساله ام...

پسرکم پیش دبستانی می رود و گاهی می گوید:"خدا را شکر که پیش دبستانی اسمم را، مدرسه نوشتی....دوست نداشتم به مهد کودک بروم"...مدرسه اش را دوست دارد شاید به خاطر حیاط بزرگی که دو تا زمین فوتبال دارد، یا به خاطر معلم مهربون ورزش شون _آقای س_ که به آنها فوتبال یا به قول خودش برای خندون بچه ها "شوتبال" یاد می دهد. زنگ ورزش در روزهای سه شنبه است بچه ها در قالب تیم هایی معروف فوتبال  با هم بازی مکی کنند و شوت کردن و پاس دادن و پنالتی و اوت و....قوانین دیگر فوتبال را هم آموزش می بینند...

شاید تحول عظیم پسرکم در سال جاری همین مدرسه رفتنش باشد  مدرسه رفتنی که با آن احساس بزرگی میکند به طوریکه اگر یکی از بازیهای پسرکم تا همین شش ماه پیش، این بود که به آغوش من پناه می برد و می گفت" من جوجه توام و مثلاً ما بالای درختیم و اون آقا روباهه میخواد درخت را با اره ببره و منو بخوره و..." و من و پدرش در همین راستا ، همراه پسرک نمایش اجرا می کردیم...حالا پسرک من به واژه "بچه" واکنش نشان می دهد و در هیچ قالبی نمی پذیرد از او با این عنوان یاد کنیم....

داشتم می گفتم مدرسه اش را دوست دارد، هر دو معلم کلاسش را دوست دارد معلم هایی که روز ثبت نام بچه ها، خودشان حضور داشتند و انصافاً مهارتهای اجتماعی و رفتارهای انسانی را با بچه ها خوب کار می کنند و من واقعاً خوشم میاد که مثلاً پسرکم صبح که از خانه بیرون میاییم به وضعیت هوا و آسمان توجه دارد. در مورد  نحوه غذا خوردن، به موقع خوابیدن، مسواک زدن، در اتاق خود خوابیدن و .....خیلی مسائل دیگر باهاشون صحبت میشود....البته خیلی چیزها را هم نمیتوان در قالب چند جمله گفت به خصوص موارد مربوط به روابط انسانی و اخلاقی که در این مدرسه می آموزد برایم خیلی رضایتبخش است  ....

میزهای کلاس رنگی و به شکل شش ضلعی است . میزی که پسرم در آن می نشیند سبز رنگ است و دوستانش در آن میز، علیرضا، بهراد، شنتیا، و ایمان هستند ...هر کودک در کلاس قفسه ای دارد که عکس کودک روی آن چسبانده شده، بچه ها وسائل نقاشی یا کاردستی و...را از آنجا بر می دارند و بعد از اتمام کار مرتب در سر جایش می گذارند و هر از گاهی بابت مرتب و منظم بودن تشویق می شوند (با شکلات یا چیزهایی کوچولو مثل پاک کن، مداد تراش، مداد، استیکر، و...) .

به مناسبتهای مختلف، برای بچه ها صحبت می شود و شعرهایی می آموزند و یا کاردستی و کلاژ ونقاشی دارند... مثلاً برای هفته کتاب شعر "من یار مهربانم" را یاد گرفته بودند یا برای روز خانواده ، نقاشی و کلاژ در این رابطه داشتند و همچنین شعر "ما پنج انگشت ..." را خوانده بودند که پسرک از این شعر خیلی خوشش اومده بود و روزهای متوالی اونو می خوند و با عروسکهای انگشتی در دستهایش نمایش می داد و...شعرهایی برای فصلها٬ شب یلدا٬ کریسمس٬ نوروز٬ روز کودک٬ و....

بچه ها کم کم با حیاط مدرسه آشنا شده اند  در اول با حضور معلم هاشون و حالا هر روز به تنهایی می روند (ولی زنگ تفریح مجزا دارند هنوز)...

کاردستیها و کلاژهای مختلفی به مناسبتهای مختلف انجام می دهند( از درست کردن کلبه تا یک شهر ، بابا نوئل، قایق بادبانی، آدمک با دست و پای متحرک ، کامیون حمل زباله، شهرک ترافیک و ....).

 یک روز در هر ماه، بچه ها را به یک گردش تفریحی- یا علمی می برند (جاهایی مثل سرزمین عجایب، سینما، موزه حیوانات پارک پردیسان، مجموعه تفریحی ورزشی باشگاه انقلاب، شهرک ترافیک و.....).

روزهای چهارشنبه بچه ها زنگ کامپیوتر دارند و معلم دیگری برای این درس....سایت کامپیوتری نسبتاً خوبی هم دارند (با توجه به دولتی بودن مدرسه). خانم مهندس ( ج .) هم فوق العاده خوب درس می دهد مبانی اولیه ویندوز را....و آرمان خیلی این کلاس را دوست دارد...

دو ماه اول سال تحصیلی، مباحث دینی و آموزش قرآن شان خیلی پررنگ بود و حالا هم روزهای شنبه زنگ قرآن دارند معلم قرآن شان خانم (ا.) هم خیلی مهربونه و کلاس قرآن شان بعضی روزها در نمازخانه تشکیل میشه و بچه ها روی زمین می نشینند .... و در مورد آموزه های مذهبی اش البته قبلاً به حد کافی گفته ام...

معاون مقطع پیش دبستانی و کلاسهای اول و دوم آقای( ا.) است که پسرم با او احساس راحتی می کند و می گوید بچه ها را اگر با هم دعوا کنند آشتی می دهد...مرد جدی و در عین حال مهربونی است.....

مدرسه٬ کتابخونه و آزمایشگاه خوبی دارد یکبار هم بچه های پیش دبستانی را برده اند برای آشنایی با آزمایشگاه شون و آرمان خیلی خوشش اومده بود از آنچه در آنجا دیده بود...به خصوص در زمینه آشنایی با بدن انسان.

در مدرسه شون به ورزش خیلی اهمیت داده می شود (البته برای پیش دبستانی زنگ ورزش در حد آموزش فوتبال باهاشون کار میشه اما در کلاس اول، دومینو، شطرنج ، تکواندو هم اضافه میشه و سالهای بعد شنا، بسکتبال و ..... گویا مربی شطرنج خوبی هم دارند)

کلاً فضای مدرسه و کلاسها نورگیر و روشن و به نحوی خاص دوست داشتنی است....ساعت پیش دبستانی از 8 تا 5/11 است و این هم یکی از دلایل شادی و احساس رضایت پسرک من از مدرسه اش است که بارها بر زبان میاورد (چون واقعا از وقتی که چهار ماهه بود تا تابستان همین امسال به مهد کودک می رفت و تایم مهد از 8 صبح تا 4 الی 5 بعد از ظهر بود و برای پسرک خیلی آزاردهنده...)

و حالا فکر می کنم که کار درستی انجام داده ام از انتخاب مدرسه دولتی....چون با این مدت زمان کوتاه در مدرسه، پسرم نه تنها خسته نمیشود بلکه بعد از خاتمه آن، سرحال و پرانرژی است و با کلاسهایی که بیرون از مدرسه دارد مشکلی پیش نمیاید...پسرم کماکان شطرنج را با مربیش (م. الف) در مهد کودکی که می رفت ادامه می دهد، و موسیقی ارف را در پارس و اخيراً به کلاس آموزش زبان انگلیسی مجتمع فنی تهران می رود که نحوه تدریس و شیوه کارشان عالی است و پسرک با پنج کودک همسن و سالش در یک کلاس است و در همین چند جلسه نخستین، آنچنان به آن علاقمند شده که آموخته هایش را در خانه مدام به کار می گیرد و تمایل به تماشای کارتون های زبان اصلی یافته ...و به خصوص از مجموعه little princess خوشش میاید...

از اوایل زمستان، آموزش خواندن را هم در خانه شروع کرده (البته اخیراً مدرسه اش هم در حد خیلی کم _آشنایی با نشانه ها_ باهاشون کار میکنه) ...که این مطلب مجزایی می طلبد در فرصتی دیگر....

 

 

پ.ن1: اگر شهریه کلاسهایش را جمع بزنم هزینه سالیانه ای که برایش میشود معادل شهریه یک مدرسه غیرانتفاعی است....اما نتیجه ای که میگیرم از حضور پسرکم و شکل گیری شخصیتش در مدرسه دولتی و  نیز آموخته هایش از کلاس هایی که بیرون از مدرسه می رود ؛ قابل قیاس با خروجی مدارس غیرانتفاعی نیست....

پ.ن2: (خیلی صریح و واضح بگم تجربه خودم را : از نودو نه درصد مدارس غیر انتفاعی  و مهد کودکهای ما _ علیرغم شهریه های کلانی که می گیرند_ انتظار نباید داشته باشید که فرزندتان آموخته به درد بخوری مثلا در زمینه زبان انگلیسی یا موسیقی و... داشته باشد...در اینجا اگر میخواهید نتیجه بگیرید باید به نحو دیگری عمل کنید ...ولی اگر آنور آب!! هستید شاید بتونید به اهدافی که مدنظرتان هست در مدرسه و مهد برسید اما اینجا به نحو دیگر! باید عمل کنید از من گفتن و از شما نشنیدن!!.... )

در ضمن این نظریه را هم که بچه را به مدرسه نفرستیم، نمی پذیرم.... روابط اجتماعی و عاطفی و ...که در آنجا با همسن و سالانش برقرار می کند و شکل می گیرد را در خانه به هیچ نحوی نمیتوانیم برایش مهیا کنیم...پس یک مدرسه دولتی خوب حلال مشکل است و در کنارش شناخت علاقمندی و استعداد کودک و سرمایه گذاری روی آن خارج از مدرسه......

پ.ن3: پسرکم در مهد کودک دوستی داشت به نام "هیراد" (که "س" را عجیب دوست داشتنی تلفظ میکرد ، )  که حوزه کار مادرش وجه اشتراکی داشت با همسر من...اول بار مادر هیراد عزیز بود که مدرسه پسرم را به من معرفی کرد و بعدها گفتگو با مادر سروش دوست داشتنی  و علاقه وصف ناپذیر سروش به مدرسه اش ، مرا مصمم کرد در آشنایی بیشتر با آن ...و آشنایی بیشتر منجر به ثبت نام پسرم در آنجا شد....از مادر هیراد عزیز و والدین سروش و خودش سپاسگذارم بابت این انتخاب...

پ.ن4: فعلاً پسرکم تصمیم گرفته  تا دیپلم را در مدرسه دکتر افشار بگذراند....نمیدانم در آینده چه خواهد شد اما می دانم که دبستان دکتر افشار در ذهن و یاد پسر من ماندگار خواهد بود...

یاد دکتر محمود افشار گرامی و روحش شاد.

 

باز هم از آرمان شش ساله...

یکی از نکات جالب توجه در مورد آرمان و کلاً بچه ها، برام اينه که انگار ذهن ما درگير روزمرگيهامونه و ذهن اونها مدام درگير کشف و شناخت... گاهی من دوست دارم آرمان مثل من برای طولانی مدت، از پنجره هواپيما، ابرها را تماشا کنه یا از کشتی، ماهیهای ملوان را رصد کنه و يا در شهر باستانی حريره کيش به آثار باستانی خيره بشه ....يا در پيست اسکی آبعلی  از هوا و برف و اسکی حرف بزنه و....اما شازده تنها لحظاتی در هريک از اين چيزها متمرکز ميشه و بعد انگار او در جمع و دلش جای ديگر است یک دفعه در ميان به به و چه چه من در مورد ماهيها، يا غروب خورشید یا هوای عالی و...پسرک سوالی در مورد عدد و بی نهايت و الفبا و ... می پرسد .... علاوه بر اين ، دقت و توجه شان در مسائلی که برای ما عادی شده برایم حائز اهمیت است ....گاهی آرمان به نکات کوچولویی توجه دارد که من هیچوقت این دقت و توجه را نداشتم و حتی نمی دانم از کی (؟؟؟) آن پديده برایم عادی شده و از چه زمانی عادت کرده ام به اینهمه شگفتیهای ریز و درشت عالم....در زير باز چند مورد کوچولو را که يادمه می نويسم اینها نکات کوچولویی است  که دوست دارم در حافظه ام بماند :

چرا حرف "ت" را فقط روی پلاک تاکسی ها می بينيم و ماشينها ديگه روی پلاک شان این حرف ديده نميشه؟ (والله، این نکته را من خودم تا به حال دقت نکرده بودم) (تاکنون حروف آ- ب- س- ش- د- ر- ن – اَ- خ- ت-  را ياد گرفته با ترکيبشون کلمه ها و فلش کارتهايی میسازه و به فکر تدریسشون در آينده هست...بعدا پستی در رابطه با فراگیری الفبا و خواندنش میگذارم)

دقت و توجه خاصی در نگارش فارسی و حروفی که یاد گرفته دارد و واقعا برایم مایه تعجب است وقتی از سبکهای مختلف نگارش و فونتها می پرسد از نحوه نگارش و خط قرآن گرفته تا متنهای مختلف که در جاهای مختلف می بیند...چند روز پیش برایش شعر "زاغکی قالب پنیری دید " را دقیقا مثل صفحه که در کتاب فارسی دوم زمان خودم داشتم برایش از اینترنت پرینت گرفتم و می خواندم. دیدم محو حروف و کلمات در آن شعر شده و می پرسد چرا نوشته اش با نوشته های دیگه فرق می کنه چرا "ش" اینجوری نوشته شده چرا ....( راستش هر چی فکر کردم یادم نیومد چرا اولین بار برای من این نگارش و خط های مختلف نگارش مورد سوال نبوده و نفهمیدم چرا همینجوری و به همین راحتی همه چیز را پذیرفته ام بی انکه دنبال چرایی و چگونگی و ...باشم...)

چرا پلاک مايشنهايی که در اينجا (جزيره کيش) هست حرف ندارند و فقط عدد هست آنهم هم به فارسی و هم انگليسی؟ چرا اين يکی ماشين مثل تهران، پلاکش حرف هم داره؟ (از سوم بهمن تا هفتم بهمن در جزيره کيش بوديم)....

صبح روز نهم بهمن احساس کردم هوا سردتر از روز قبل است و چون بلوز زیر روپوش مدرسه اش بهاری بود لذا  با عجله در حاليکه سوالهای با ربط و بی ر بطش را جوابهای سرسری میدادم ؛یک ژاکت  از روی روپوش تنش کردم و بعد کاپشنش را...   در مسیر مدرسه می گوید "انگار زیر کاپشنم کمی کلفت تر از ديروز شده، مگه لباس ديگه تنم کردی؟"

باز برای n  مين بار درباره عددها می پرسد اينکه بعد از هزار چند ميشه ؟ يک با پنج صفر چند ميشه ؟ و....و بعد می پرسد:"چرا عددها تمومی ندارند هر چقدر هم بالاتر بريم باز عددی هست؟"...چه بسا به ساعت دیجیتالی ماشین خیره می شود و در دلش شروع به شمردن می کند و بعد می پرسد :"من از شصت هم رد شدم بعد عدد فرق کرد مگه نگفتی تا شصت بشمرم فرق می کنه؟"....چه بسا در دستشویی، در ماشین، در آبعلی ، در پاساژی در کیش، در ...یکدفعه می پرسد بعد از هشتاد ونه چند میشه؟ بعد از.... (و می بینی برای خودش همینجوری شروع کرده و از یک  داره میشماره تا نمیدونم به چند میخواد برسه...)

"مامان، چرا بعضی وقتها حواست نيست و نمی فهمی من چی میگم ؟" ( البته راست ميگه گاهی فکرم اونقدر مشغول است که سوالها و حرفهاشو درست و حسابی گوش نمیدم و اونوقتها خیلی عصبانی میشه و البته گاهی هم با بی ادبی!! برخورد میکنه ....بهش میگم میشه يک مثال بزنی ؟) میگه :"مثلاً من شايد بگم آب از چی درست شده؟  و شما ميگی الان برات آب ميارم"...( از اين مثالش خوشم اومد چون این مورد پيش نيومده بود اما برای رساندن منظورش در آن لحظه ، مثال دقيقا به جايی آورد)...

دارد دور خودش می چرخد (از وقتی که تاتی تاتی کرد چرخیدن دور خودش را دوست داشت) می پرسد:"چرا وقتی که حتی هوا گرم و آفتابی است اگر ما بدويم و يا دور خودمان تند بچرخيم ، باد را احساس می کنيم؟ (تازگیها علاوه بر چرخیدن٬ با موسیقیهایی که گوش میدهد دوست دارد حرکات موزون! هم به نمایش بگذارد...) 

دارد دور خودش می چرخد می پرسد چرا وقتی می چرخيم و می ايستيم احساس می کنيم که سرمان گيج می رود (این سوال به عناوين مختلف در چهار ساله گذشته پرسيده شده و...)

به ساعت خيره شده و می پرسد :"آيا عقربه ثانيه شمار يک دور می چرخد و وقتی از کنار عقربه ديگر می گذرد به آن می خورد و باعث می شود که اون هم یه ذره تکون بخوره؟ عقربه ها چه جوری حرکت می کنند؟

روال خواندن کتابهای افسانه ای در کنار کتابهای امروزی تر مثل "آقای گام" ادامه دارد....در ماههای اخير برایش مجموعه  "قصه های شيرین پریان " را می خوانم که هر جلد به افسانه های کشوری مربوط است از روسيه و ليتوانی و استونی گرفته تا دانمارک و آلمان و .... در يکی از افسانه ها باز صحبت از پادشاهی است که سه پسر داشت ....آرمان وسط داستان می پرسد:"چرا در بیشتر افسانه ها، سه  برادر هستند ولی همیشه داداش کوچیکه موفق میشه؟ و هیچوقت  پسر بزرگتر موفق نمیشه؟"

در مورد "پیامبر" می پرسه و در مورد اینکه محمد و ابراهیم و موسی و عیسی...کدامشان برترند؟ (سوالهای مذهبیش بیشتر بر اساس اطلاعات شنیداریش در مدرسه هست)...بعد صحبتهایی در این موارد و اینکه بهش توضیح میدم همه پیامبران از طرف خدا بودند و همه انها آدمها را به کارهای خوبُ رفتارهای خوب٬ُ درستی٬ُ مهربانی و در یک کلام انسانیت دعوت میکردند و صحبتهای دیگه............پسرک میگه:" اگر آدم بره یه کشور دیگه زندگی کنه مثلاْ آمریکا٬ باید مثل اونا حرف بزنه یعنی امریکایی حرف بزنه٬ آیا در مورد پیامبر هم عوض میشه یعنی آدمی که اینجا زندگی میکنه وقتی رفت آمریکا زندگی کنه پیامبرش رو عوض میکنه؟؟؟ و پیامبر اونا میشه پیامبرش...؟؟؟؟" 

در چهار ماهه اخیر٬ در مدرسه اش با سالگرد رحلت و شهادت هر امام و امامزاده ای توضیحاتی شنیده ...چند وقت پیش با تعجب میگه :"چرا آدمها نمی میرند اما امامها زود زود می میرند؟" بعد از اینکه توضیح بیشتر خواستم متوجه شدم پسرکم فکر می کند هر امامی که روز رحلتش در مدرسه صحبتش را شنیده در همان روز از دنیا رفته و تعجب  میکند از اینکه در فاصله زمانی کوتاه اینهمه امام از دنیا رفته؟؟؟

و............

 

آرمان و اعداد- 2

 

  •    یکی از چیزهایی که شازده کوچولو مدتی است توجه شدید به آن دارد و سوال می کند در مورد "اعداد روی ساعتهای دیجيتالی" است....ساعت دیجيتالی داخل ماشين يا ساعت ديجيتالی کنار تختخواب را نگاه می کند و می پرسد چرا 7 کج نوشته می شود ولی اینجا با خط صاف کشيده شده چرا 5 ، 8 ؛ 3  و...انحنا دارند ولی اينجا با خطوط صاف نوشته شده؟ و.... پدرش توضيح می دهد که اينها از هفت قطعه چراغی درست می شوند اگر همه هفت قطعه روشن باشد عدد 8  خوانده می شود و  روی تخته وایت بردش برای آرمان 7 قطعه چراغی تشکيل دهنده عدد 8 را ترسيم می کند و توضيح می دهد که چگونه با روشن و خاموش شدن برخی قطعات هر يک از عددهای ديگر خوانده می شود....

 

همچنين موقع نمايش عددهای بعد از ظهر که از ۱۲ تا ۲۴ هست مدام سوال می پرسد که مثلا ۱۸ یعنی چی و معمای این قضيه براش حل نشده  ( که ساعت ديواری خونه تا ۱۲ هست اما ساعت ديجيتالی ماشین بیشتر از ۱۲ هم نشان می دهد)؟! باید این را هم یکبار پدرش توضیح بدهد روی وایت بردش .... 

 

  • می پرسد مگر عدد 18 بزرگتر از 1 و 2و 3 و4و 5 و....الی 17 نیست؟ میگوییم چرا هست؟ می گويد پس چرا بچه ای که 1؛ 2، 3 .....بهمن بدنیا اومده از من که 18 بهمن بدنیا اومدم بزرگتر هست؟ ( اينجا هم باید  تقويم و ساختار آن را توضيح بدهيم که هنوز نداده ايم)...

...............

  •  ....