سه کتاب از شل سیلور استاین

یادمه که در یکی از مقالات ناتالیا گینزبورگ (نویسنده ایتاليایی 1916- 1991 م.) که در مورد نقد یکی از کتابهای کودکانه ای بود که در بچگی اش خوانده بود ؛ جمله ای بود در این زمینه که "کودکی و نوجوانی اغلب مرزهای نامعلومی دارند" و نویسنده بیان می کرد که بر این اساس بیشتر کتابهای مربوط به نوجوانی را هم در کودکی خوانده.....

حالا، حکایت پسرک من است با کتابهایی که دوست دارد از افسانه ها و کتابهای رولد دال گرفته تا کتابهای شل سیلور استاین....اولین بار شاید هنوز چهار سالش تمام نشده بود که "درخت بخشنده " را برایش خواندم و روزهای متمادی در احساسی از غم و شادی درگیر بود از آنچه روزگار بر سر آن درخت و پسرک دوستش و روابط شان آورده بود....هنوز هم گاهی "درخت بخشنده" را می آورد که برایش بخوانیم...اما اوایل پاییز همین طور تصادفی کتابهای  "در جستجوی قطعه گمشده" و "آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ" را برایش خواندم  مثل دیگر کتابهای محبوبش تا چند روز متوالی می خواست باز بخوانمشان...از برخی صحنه ها (مثل آنجا که نویسنده می گوید برخی اصلا نمی فهمیدند که جور بودن یعنی چی؟ ) بلند می خندید و می گفت بازم این قسمتو بخوون و از برخی صحنه ها چهره اش در هم می رفت و بغض می کرد و اشکها منتظر بهانه ای تا بریزند (آنجا که دایره ای که یک قطعه کم دارد بالاخره قطعه ای را که با آن جور است می یابد اما چون حالا تندتر می رود و فرصت حرف زدن با پروانه ها و تماشای گلها و...را ندارد آن قطعه را زمین می گذارد...)...آرمانم از کتاب دوم (آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ) بیشتر لذت برد و در پس سوالهایی که می کرد حس می کردم منظور نویسنده را از بیان این داستان خیلی بهتر از من بزرگسال می فهمد....هنوز بعد از دو ماه این دو کتاب برایش جذاب و دوست داشتنی است ....اواخر آبان ماه که یه روز تعطیل رفته بودیم درکه...در گردش آن روز، قطعه سنگی توجه اش را جلب کرد آن را برداشت و با خود به خونه آورد و حالا دوستش دارد قطعه گمشده اش را...

 در زیر نگاهی می کنم به سه کتابی که پسرم از شل سیلور استاین خوانده و دوست شان دارد :

 کتاب : درخت بخشنده

نوشته: شل سیلوراستاین

ترجمه: رضی هیرمندی

نشر آروین سال 1377

این کتاب را شاید دو سال پیش اولین بار برای آرمان خواندم پدرش صفحه اول آن را امضا کرده تاریخ اهدا آن به آرمانی را....داستانش را می دانید: روزی، روزگاری درختی بود و او پسرک کوچکی را دوست می داشت. پسرک تا خردسال بود با شاخه هایش بازی می کرد، سیب هایش را می خورد و در سا یه اش می خوابید. به تدریج که بزرگ تر شد دیگر کمتر با درخت انس داشت. او گرفتار عشق، روز مره گی و گذران زندگی شد و درخت را ترک کرد، اما در زمان های پر شمار بر می گشت و از درخت تقاضایی داشت و درخت هر بار با مهر او را بی پاسخ نمی گذاشت. از بخشیدن میوه ها، شاخه ها، تنه اش ....و در آخر آن زمان که پسرک پیرمردی شده و باز گذارش به آنجا می افتد و خسته از راهی که آمده...تنه کوچک برجا مانده از درخت چون صندلی برای او آرامش میاورد و آن دو باز چون ایام کودکی پسرک با هم سر خوش اند....داستان این کتاب، داستان فداکاری و گذشت و بخشش و عشق بی هیچ چشمداشتی است داستانی از غم ها و شادیها....

 

 کتاب: در جستجوی قطعه گمشده

نوشته: شل سیلوراستاین

ترجمه: رضی هیرمندی

نشر هستان سال 1378 (چاپ چهارم)

برای معرفی کتاب آنچه در پشت جلد آن آمده را میاورم:

"او قطعه ای کم داشت. وشاد نبود پس به جستجوی قطعه گمشده اش راه می افتد. کوهها و دره ها را زیر پا می گذارد. به قطعه های گوناگونی بر می خورد اما هریک از آنها چیزی کم یا زیاد دارد . با این همه، او از پا نمی نشیند. از باتلاقها و جنگلها می گذرد و دشتها و صحراها را در می نوردد تا به قطعه ای بر می خورد که با کاملاً جور در می آيد و او را کامل می کند به طوری که لحظه به لحظه سرعت می گیرد آنقدر که دیگر نمی تواند لحظه ای بایستد و گلی را ببوید و يا به پروانه ای بینديشد. اما حالا که کامل شده  است....شل سیلوراستاین، در اینجا، ماجرای ديرينه و همیشگی انتخاب همدم و همراه را با کلمات و خطوطی ساده و ژرف برای خوانندگان سنین مختلف ترسیم می کند. پایان داستان در جستجوی قطعه گمشده در حقیقت آغاز آشنایی قطعه گمشده با دايره بزرگ کتاب دیگر سیلور استاین است...."

 بالاخره قطعه گمشده اش را یافته و با سرعت تمام میرود اما دیگر نمی تواند آواز بخواند با پروانه ها بازی کند و گلها را تماشا کند لذا قطعه را زمین می گذارد و می رود آوازخوانان...

 

 

کتاب: در آشنایی قطعه گمشده با دایره بزرگ

نوشته: شل سیلوراستاین

ترجمه: رضی هیرمندی

نشر هستان سال 1378 (چاپ چهارم)

برای معرفی کتاب آنچه در پشت جلد آن آمده را میاورم:

"قطعه گمشده در به در  به دنبال کسی می گردد که او را همراه خود ببرد. او در جستجوی سخت و پیگیر خود به دایره ها و در واقع به تیپهای گوناگونی بر می خورد. اما، دریغ هیچ یک از آنها نمی تواند او را به عنوان آشنایی قطعه گمشده خود بپذیرد یکی از گم شدن دیگران چیزی نمی فهمد و دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمد. یکی بیش از اندازه گم شده دارد و آن دیگری بیش از اندازه قطعه. سرانجام به جایی می رسد که خود اغاز حرکت و جستجوی تازه ای است. سیلور استاین این همه را در قالب داستان و تصاویری هنرمندانه و عمیق نه تنها برای کودکان بلکه برای خوانندگان سنین مختلف به عنوان ادامه و کامل کننده کتاب قبلی خود به  نام در جستچوی قطعه گمشده خود بازگو می کند...."

 

 برخی نمی فهمیدند جور بودن یعنی چی؟....

 

س

 

نه مهر ماه نود بود اولین روزی که با شوق و اشتیاق وصف ناشدنی به مدرسه رفت...تصوراتش از مدرسه، عجیب نبود دوست داشتنی بود، آن را با مهد کودک مقایسه می کرد و اگر مهد کودک را جایی برای ماندن و بازی کردن و کمی یادگرفتن می دانست؛ مدرسه را جایی برای تماماً آموختن و یادگرفتن می دانست...مدرسه را جایی که قرار است باسواد شود و دیگر خودش بتواند هر کدام از کتابهایش را که دوست دارد بخواند میدانست و برای همین هم بود که روز اول وقتی بازگشت پرسید:"مامان، من که بالاخره مدرسه رفتم پس چرا هنوز نمی تونم بخونم؟"...و سه روز بعد پرسید:"چند روز هست که مدرسه میرم؟" و بعد پرسید:"پس چرا هنوز نمیتونم بخونم؟" ...هفته بعد و هفته بعد و هفته بعد باز این سوال ها تکرار میشد...پسرک حتی اگر می آموخت بسم الله الرحمن الرحیم را بخواند برایش ذوقی وصف ناشدنی داشت اما از حفظ خواندن دعایی که معنایش را نمی داند برایش جذابیتی نداشت و ندارد... و کم کم چیزی نمی گفت چیزی نمی پرسید حتی نمی پرسید چند روزه که مدرسه میرم پس چرا هنوز نمی تونم بخونم؟...چیزی نمی گفت اما حس می کردم چیزی در درونش فرو ریخته...شاید رویایی که از مدرسه ساخته بود ...با کلمه "آرمان" _نام خودش _ چون تصویری در ذهنش آشنا بود و در هر کلمه و عبارتی که "آ" ، "ر" "ن" می دید ذوق زده می گفت اینها در "آرمان "هست...این چیه که در آرمان هم هست؟...

در پیش دبستانی ها، سال گذشته، "نشانه ها" یا همان الفبای سابق را با بچه ها کار می کردند و خواندن را تا حدودی ...اما امسال گویا بخشنامه *آموزش* و  پرورش چیز دیگری می خواست... و من شبها از اینکه رویای شیرین پسرم آسیب دیده، خوابم نمی برد....

دو هفته پیش با ذوق و شوق فراوان آمد:"مامان ، مامان ، من یه حرف یاد گرفتم "س" مثل اول سبد ، مثل اول سطل آشغال، سوسمار، سوسک، سیب..." ذوقش بی حد و حصر بود مدتی قبل برایش فلش کارت الفبا خریده بودم (چون به این فکر افتاده بودم که اگر مدرسه امسال چیزی از نشانه ها یاد ندهد خودم اقدام کنم) رفتم از میان حروف الفبا گشتم و کارت "س" را بیرون کشیدم و گفتم این هم جایزه ات....دو هفته است که یکی از علاقمندیهایش همین کارت "س" است که همه جا می برد...در خیابان ها زل می زند به نوشته ها و گاه از دیدن یک "س" کوچک یا بزرگ در میان کلماتی مجهول!! ذوق می کند از دیدن کلماتی چون : بستنی، قدس، دسینی، پارس،  .... و گاه کلماتی را در ذهنش مرور می کند و  کلماتی را که می پندارد "س" دارند می گوید...می پرسد "صندلی" هم "س" دارد؟ و...

 و من در ذهنم بر می گردم به کودکی ام...تا شاید بهتر بتوانم درکش کنم اما این چنین ذوقی _در این حد_ را در خود نمی یابم...گاهی برای نگاه کردن به پیرامون و به طبیعت خم میشوم و نگاهم را هم سطح نگاه او می کنم تا شاید مثل او ببینم _هر چند می دانم که آنجا هم ناموفق بوده ام_ اما این بار واقعاً عاجز بودم از دریچه نگاه او به این کلمات بنگرم و بفهمم ذوقی را که انتها نداشت....

در قطار اندیمشک به تهران، جدول روزنامه حل می کردم و پسرک در کنارم نشسته بود و گاهی راهنمایی ام می کرد و نوشتن "س" در خانه های جدول با او بود....

هنوز در مدرسه، حرف دیگری یاد نداده اند (مثل حفظ کردن ادعیه و سوره هاو ...در آموزش الفبا عجله ای ندارند) اما چون پسرک،  "آ" و "س" را می شناسد همه جا می نویسد "آس" ...و هر نقاشی که می کشد با یک "س" امضایش می کند...

.

.

.

و حالا "س" شده خاطره ای عجیب برای من... هرگز تصورش را هم نمی کردم که روزی در زندگیم بیستمین حرف الفبای فارسی اینقدر برایم عزیز شود....

 

پ.ن: یکی از مطالب قبلیم  یا عنوان مذ*هب در دار*القر*ان پیش دبستانی، بود که گویا برای برخی دوستانم قابل پذیرش نبود....قصد آزردن خاطر کسی نداشتم ...من شاید نتوانسته باشم در اون نوشته ام منظور را برسانم مخالف مذ*هب و این مقوله ها نیستم ولی مخالف آنم که حس آموختن را و عشق به آموختن را در کودکم و هر کودکی نشانه روند حتی اگر به اسم اولویت تعا*لیم د*ینی باشد.... و شدیداً مخالف اینم که جشن  فارغ التحصیلی  پیش دبستانی  بشه جشن قر*آنی و پسر بچه ها به جای لباس فارغ التحصیلی، عبا!!!! بر تن کنند............

مشکل اینه که در دنیای مجازی نمیشه همه چیز را توضیح داد همه اون چیزهایی را که آرامش ات را بر هم می زنند...

قطار اندیمشک- تهران

پنجشنبه گذشته _17 آذر ماه نود_ ساعت 19:30 با قطار اندیمشک به سمت تهران راه افتادیم، پسرم طبق معمول، از دیدن نردبان داخل کوپه ذوق زده شده و در یک ساعت اول مدام از آن بالا و پایین می رفت و  به تخت طبقه بالایی و گاهی هم برای خوش بپر بپر داشت...اما از آنجایی که هیچ وقت نمیشه از کارهای ظاهری او پی به ذهنیات درونی اش برد؛ اینبار هم به یکباره پرسید :" انسان را چه کسی درست کرده؟" سوالی که پیش از اینها هم پرسیده بود...پدرش به او گفت:"نظر تو چیه؟" و پسر گفت:"نظر شما را میخوام بدونم" و من گفتم: چطور هست در اینمورد سه نفری صحبت کنیم. و شازده گفت:" آره، درسته. بهتر هست جلسه ای داشته باشیم در اینمورد" (البته اینجا من و پدرش کمی متعجب شدیم که "جلسه" را از کجا آورد) و من گفتم: باشه حالا نظر شما چیه؟ انسان را کی ساخته؟ و پسر گفت:"من هم میگم خدا، ولی چرا هیچکس نمیتونه ثابت کنه که خدا چه شکلی هست؟ هان. هیچکس نمیتونه حتی اینترنت"......................

بعد از شام، کمی فلوت زد (در واقع تمرین کلاسش بود ؛ با همان سه نت سی، لا، سل که یاد گرفته اند...آهنگ کوچولویی به اسم من اینجا تو آنجا...) و بعد پدر خیلی خسته بود خوابید و پسر کوچولو خواست قصه ای از یکی از جلدهای کتاب"قصه های شیرین پریان" برایش بخوانم افسانه ای خواندیم به نام "گوی جادو" متعلق به مردم استونی ...افسانه ی تقریباً بلندی بود چیزی در حدود چهل صفحه...ولی تمام شد و پسرک نخوابید و خواست یکی دیگر برایش بخوانم اینبار "خروس شجاع" را خواندم باز از مردم استونی...و بعد چراغ کوپه را خاموش کردم تا شاید زودتر بخوابد...خواست که پیش من بخوابد و به آهستگی بطوریکه صدایش رنگ خاصی داشت پرسید:" آقاجون مُرده است؟"...خواستم اینبار بگویم آره و خودم را و او را راحت کنم...اما به یکباره نمیشد...با هیچکس به یکباره نمیشود با آرمان اصلاً نمیشود...پس مقدمه را آمدم و از این صحبت کردم که مرگ چیز ترسناکی نیست مثل یک سفر هست سفر به دنیایی دیگر، دنیایی که بزرگتر و زیباتر و دوست داشتنی تر از این دنیا هست و حتی از دنیای فوق العاده کوچولویی که بچه در شکم مادر تجربه می کند و مقایسه آن با دنیای بزرگی که وقتی به دنیا میاید برایش گفتم و.....خیلی حرفهای دیگه ...و خواستم ختم کنم به اینکه آقاجون هم مُرده است ما هم می میریم...همه می میرند که دیدم صدایش گویی از ته چاه میاید با اندوه تمام گفت:"ولی علم پزشکی پیشرفت کرده، من نمیخوام بمیرم من دوست ندارم موهایم سفید شود من نمیخوام پیر بشوم من نمیخوام به دنیای دیگه ای بروم..." و من باز نتوانستم آنچه میخواستم بگویم را تمام کنم...پسرک به من چسبید و گفت "دوست دارم چشماتو ببینم" بلند شدم چراغ کوپه را روشن کردم و بعد بغلش کردم مدتی در چشمانم خیره ماند و بعد جمله ای گفت که درماندم هرگز اینچنین احساس درماندگی و عجز، احساس غم و یاس ...نکرده بودم نگاهش در نگاهم بود و من واقعاً نمیدانستم چه بگویم گفت:" قول میدهی من هیچ وقت نمیرم؟" منتظر بود منتظر پاسخم...نوازشش کردم و گفتم :"مطمئن باش من و بابایی همیشه مراقبت هستیم. مطمئن باش خدای مهربون همیشه مراقبمون هست. مطمئن باش که من همه جا با تو هستم. مطمئن باش خدا همه جا و همیشه با ماست"...و گفتم:"دوست داری یه قصه دیگه بگم و براش گفتم که وقتی دو ساله بود عاشق قصه "موش گرسنه*" بود گفتم اونوقتها برات میخوندم این متل را که: " دویدم و دویدم سر کویی رسیدم دو تا خاتون رو دیدم یکیش به من آب داد یکیش به من نان داد نان را خودم خوردم و آب را دادم به زمین، زمین به من علف داد علف را دادم به بزی ، بزی به من پشکل داد و الی آخر**...پسرک کمی برای "پشکل" خندید و بعد براش اون یکی متل را خوندم که یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود خاله پیرزن نشسته بود خره خراطی میکرد اسبه عصاری می کرد و....فیل اومد آب بخوره**........اینجا هم برای اینکه کمی بخندونمش چیزهایی به قصه اضافه میکردم که من و او از آن خاطره داشتیم و برامون خنده دار بود...و بعد خواست یه قصه دیگه هم براش تعریف کنم یه قصه با زمینه طنز و خنده دار انتخاب کردم "آدی و بودی*" ...کلی خندید از ساده لوحی آدی و بودی و خوابش برد اما من تا اذان صبح، گوش به صدای یکنواخت چرخهای قطار روی ریل سپرده بودم و به دلواپسیها و دل نگرانیهای پسرم می اندیشیدم....به اینکه آیا من در مسیر مادریم اشتباهی داشته ام...یا پسر کوچولو بیشتر از سنش می فهمد و عذاب می کشد....

 

*دو افسانه از افسانه های آذربایجان- صمد بهرنگی

** دو متل از کتاب افسانه های صبحی مهتدی

 

 

موسیقی کودک3: "موسیقی ما"

آلبوم صوتی "موسیقی ما " آشنایی با موسیقی دستگاهی ایران برای کودکان (1)

کاری از : ایمان وزیری

قابل خرید از شهر کتاب ها...(ما از شهر کتاب آرین خریدیم)

 پیش نوشت: آرمان و علاقمندیهای اوست که مسیر مرا در نوشتن این مطالب مشخص می کند...بعد از لونگا و مونگا٬ حالا علاقمند آلبوم "موسیقی ما" از ایمان وزیری هم شده....در همین راستا فکر کنم معرفی بعدیم در موسیقی کودک ٬ اثر فانتازیا والت دیسنی باشد...

 

با شروع فصل مدرسه ها، هر روز صبح چیزی در حدود سه ربع یا 45 دقیقه ...من و آرمان در ترافیک رسیدن به مدرسه اش هستیم...سعی می کنیم در این سه ربع ، موسیقی های خوب گوش بدهیم از ویوالدی و باخ گرفته تا ادوارد گریگ نروژی ...از ترانه های پری زنگنه گرفته تا سیمین قدیری و ...و حتی از سی دی های مدرسه موسیقی اش و گاهی از سی دی های موسیقایی که برای آموزش کودکان است و مامان اتفاقی و از خوش اقبالی آن را در کتابفروشی یا اینتنرنت یا....دیده و خریده...در ماه گذشته یکی از این سی دی ها که سرگرممان کرده بود و هنوز هم هست...اثری بود از ایمان وزیری به نام "موسیقی ما"....آرمان گاهی به خنده می گوید مامان "هنر زندگی را زیبا می کند" را بزار . آرمان جمله آغازین گوینده را حفظ شده و چه بسا می گوید:" بچه‌های خوبم! هنر زندگی رو زیباتر می‌کنه و باعث می‌شه آدما همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشند..." و می خندد....در واقع این جمله آغازین این سی دی صوتی است...این سی دی با این سوال مهم که چرا موسیقی می آموزیم شروع میشود و در ادامه توضیحی در مورد هنر موسیقی و اهمیت آن در ملل مختلف می دهد و برای اینکه بچه ها متوجه شوند که موسیقی کشورهای دیگر متفاوت است قسمتی کوتاه از موسیقی ژاپن، چين، هند و ايران را پخش می کند (که شازده ما با توجه به همین چند قطعه کوتاه از موسیقی ژاپن خوشش میاد)...در میان توضیحات معلم، شنونده ای بزرگسال به نام "عموجان" هم حضور دارد که گاهی سوالهای بیربط و بامزه می پرسد که حضورش، درس موسیقی را برای شنونده های کودک و خردسال، همراه با طنز و دلچسب می نماید (در بخشی از توضیحات معلم، در مورد اینکه مشترکاتی در میان همه موسیقی ها وجود دارد ؛ عموجان وسط حرف میاد و میگه مثل ارکستر سمفونی!!! و آرمان از این حرف بیربط او کلی می خندد...)  راوی، در مورد موسیقی کشورمان می گوید:" موسیقی کشور ما ایران عزیز هم، هم زیباست هم قدیمی هم کمی پیچیده یعنی بچه‌های باهوش من می‌تونن یادش بگیرن..." عموجان در مورد اینکه ایا موسیقی ما برتری دارد به موسیقیهای دیگر کشورها؛  می پرسد و راوی میگه که در موسیقی این حرفها نیست و در ادامه از مشترکات زبان موسیقی میگوید....و  بچه ها آشنایی با مقوله هایی چون کوک کردن یک ساز، زیر و بمی آهنگ، فاصله داشتن (مقطع یا پیوسته)، تندی و کندی و...پیدا می کنند در هر مورد مثالی از موسیقی خودمان (سنتی ) پخش می شود و بعد در هر مورد دو قطعه کوتاه پخش می شود و سوال از بچه ها...که باید زیر و بمی یا کندی و تندی و...را تشخیص بدهند؛ که البته آرمان، پیش از اين، با این مفاهیم در لونگا و مونگا هم آشنا شده بود... در این آلبوم صوتی هم این مفاهیم با مثالهایی از ساز  تار ... یکبار دیگر برایش مرور می شود...

در مبحث دیگر ، سازهای ایرانی معرفی می شود. آقای وزیری در این قسمت نمونه‌هایی از آثار استادان بزرگ موسیقی ایرانی را گنجانده و سعی می‌کند تا آن‌جا که بدون تصویر ممکن است، شنوندگان‌اش را با نحوه‌ی نواختن هر یک از سازها آشنا کند...و با تمرینهایی که شنونده باید نوع ساز را تشخیص دهد...

در بحث بعدی،  به موضوع "دستگاه" در موسیقی ایرانی پرداخته می شود. آقای وزیری، سعی می‌کند بدون نام بردن مفهوم گوشه‌ و ...،  دستگاه را به بچه‌ها توضیح بدهد و با تشبیه دستگاه به رنگ‌ها از دشواری فهم مطلب می‌کاهد. او مثال می‌زند که کلاه ممکن است سبز یا ... باشد پس یک آهنگ هم ممکن است در یکی از دستگاه‌ها باشد. نام دستگاه‌ را می‌آورد و در همین میان، به نحو ظریفی بیان می کند که :"آوازها هم مانند دستگاه‌اند و اصلا ما آن‌ها را هم دستگاه فرض می‌کنیم". اما به قول خودش دستگاه‌ها را فقط می توان بعد از مدتی به دقت به موسیقی گوش دادن شناخت. گوینده نام‌های دستگاه ها و آوازها را یک به یک می‌گوید و سپس مانند قبل، با پرسش‌هایی به بچه‌ها کمک می‌کند یادگیری خود را بیازمایند....

در پايان، آقای وزیری سعی می کند با بیان داستانی به نام "آقا خرسه شکمو و بز تار زن" دستگاه چهارگاه را بیشتر معرفی کند و به بچه ها کمک کند تا چهارگاه را از میان باقی دستگاه ها بشناسند....این قسمت  از سی دی، شاید جذاب ترین قسمت آن برای آرمان باشد چون موقع گوش دادن به سی دی، این قسمت داستانی را چندین بار گوش می دهد و از آواز و شعر بی معنی که آقا خرسه می خواند می خندد... بز تارزن از خرس، میخواهد برای بار دوم  بلندتر بخواند و این بار چوپان با اوج چهارگاه ، از شنیدن آواز خرس و تار بز متوجه می شود که بز در خطر است و به کمک او میشتابد...

سی‌دی «موسیقی ما؛ موسیقی دستگاهی ایران برای کودکان 1» همان طور که از اسم‌اش بر می‌آید بخشی از یک مجموعه‌ی دنباله‌دار می باشد، که امیدوارم ادامه داشته باشد و بچه ها را با موسیقی ایرانی بیشتر آشنا کند....

لازم است اینجا این را هم بگویم که تدوام آلبوم ها وسی دی های آموزشی هنری (موسیقی)، تا حدود زیادی هم به حمایت ما بستگی دارد....به حمایت مایی که برای شرکت در هر میهمانی ، برای لباس خود هزینه ای در نظر می گیریم؛  برای خرید سی دی های کارتونی و اسباب بازیهایی که زیر دست و پای مان می مانند و آخر هر ماه مقداری را دور می ریزیم ، هزینه می کنیم....و برای خرید لپ لپ و سُک سُک و شانسی های رنگارنگ (که همیشه از داخل آنها به درد نخورترین چیزها در میاید و بارها تجربه کرده ایم) چه بسا روزانه هزینه می کنیم!!! و... اما برای خرید کتاب یا سی دی آموزشی برای کودک مان، فکر می کنیم این کارها، هزینه بیمورد است یا نمیخریم یا متوسل به قرض و کپی و ....می شویم .... (فقط حساب کنیم که چقدر برای خرید مجموعه سی دی های کارتون "بن تن"(به محض آمدن به بازار!!!...بماند که مضراتش به مراتب بیشتر است...) و عروسک های شخصیت های عجیب و غریب آن در سایزهای مختلف و لباسها و لوازم التحریر و استیکر و ...با آرم بن تن ....هزینه می کنیم و بعد از خود بپرسیم که آیا سی دی آموزشی در زمینه موسیقی یا کتاب و...چقدر می خریم در هر ماه؟؟؟؟) و اینگونه هنرمندان و دلسوزان هنری را دلسرد می کنیم و زنجیره وار، فرهنگ غلط خود را به کودکانمان هم انتقال می دهیم....

 

پ.ن1: همان طور که در این سی دی، راوی می گوید : بچه ها زودتر از بزرگترها موسیقی را یاد می گیرند و برای همین هم تمرین هایی که آقای وزیری در پایان مباحثش میاورد را پسرم بهتر از من جواب می دهد...

پ.ن2: علاقمندی و توجه شدید پسرم به سی دی "لونگا و مونگا" (هنوز هم با اشتیاق هر چند وقت یکبار آن را می بیند و از عروسک مونگا که مثل پسرم علاقمند به موسیقی است خیلی خوشش میاید) و نیز علاقمندیش به شنیدن بارها و بارهای قصه" خرس شکمو و بز تار زن" در سی دی "موسیقی ما" ....بیانگر آن است که با روشهای داستانی و قصه سازی بهتر میشه با خردسالان و کودکان در زمینه آموزش موسیقی و هر هنر دیگر ارتباط برقرار کرد.... آرزو می کنم جامعه و مردم از این هنرمندان عزیز، حمایت کنند تا این کارهای فرهنگی و هنری خوب تدوام داشته باشد....



پ.ن3: البته فکر نکنید من و شازده، همیشه در مسیر ترافیک و در ماشین، سی دی های خوب و سنگین!! گوش میدهیم ...بالاخره شازده شش سال بیشتر ندارد و تفریحات دیگر هم می طلبد ...یکی از تفریحات مادر و پسر ، در خیابانهای تهران، رویت و خواندن تبلیغات و خندیدن به برخی از آنهاست...یکی از تبلیغاتی که در ماه گذشته سبب تفریح شازده بود تبلیغات "گا*ج" بود که برای کنکوریهاست....دیگری "عصر بخیر و صبح به خیر با کالاهای د*سینی!!!" و "در*اژه...که من و شازده می گفتیم در*اژه اینجا، در*اژه آنجا...درا*ژه همه جا ..." و یخ *چای و دلستر و...اما شازده از تبلیغ پوشک بیبی فاین خوشش میاید و می گوید "آخه این یکی برای نی نی های یک ساله لازم است"... تبلیغی هم در خیابان خدامی دیده می شود که در مورد آشپزخانه و کابینت و این حرفها...و چون در تصویر آن ، کف آشپزخانه شطرنجی است شازده به محض دیدن آن می گوید:"بالاخره یک چیز خوب هم تبلیغ کردند" آخه شازده کوچولو فکر می کند تبلیغ بازی شطرنج در آن دیوار بزرگ ارائه شده و من هم گاهی دوست ندارم رویاهای شیرین اش را خراب کنم و از آن تبلیغ شطرنج!! لذت می برم...

 بعداْ نوشت:  راستش منو که می شناسید دوست نداشتم شعاری بنویسم اون پاراگراف آخر را حس می کنم کمی حالت نصیحت به خودش گرفته....قصد نصیحت و شعار نداشتم ولی حرفهایی هست که گاهی باید زد...به خصوص بعد از ایمیلی که از یکی از هنرمندانی داشتم که کارش مورد علاقه پسرم بود و حس اون هنرمند را که از کارش جامعه (و حتی ماها که بخش کوچکی از جامعه هستیم) حمایت لازم را نکرده است....در ضمن٬  این دو آلبوم که اخیرا معرفی شد (لونگا و مونگا و نیز موسیقی ما)  علاوه بر کودکانی که آشنایی اولیه با موسیقی دارند و در حال گذران دوره های ارف هستند٬ برای کودکان دبستانی (حتی سالهای آخر دبستان و راهنمایی) هم مناسب است ....به خصوص "موسیقی ما" چون شنیداری است برای بچه های به سن آرمان٬ اگر آشنایی اولیه موسیقی و عادت به اینجور سی دی ها و برنامه ها نداشته باشند شاید قابل پذیرش نباشد....

 

پرونده مذهب در دارالقران پیش# دبستانی...........!!!!!!!!!

............

ادامه نوشته

شطرنج _ پايه 3

آبان ماه 1389 بود که پسرم برای اولین بار رفت کلاس شطرنج _ در مهد کودک_ با آقای مهرداد آشتیانی....پیش از آن با مهره های شطرنج تا حدودی آشنا بود به سرعت جایگاه و ارزش مهره ها و حرکت آنها را آموخت  (البته مربی در قالب شعر این مفاهیم را به آنها یاد می داد)...در ترم بعد، با "جزوه پایه 1" آنچنان ذوق و شوقی داشت که نگو...شبها "جزوه " را کنار بالشش می گذاشت و روزها با خود همه جا می برد...و از کلمه "جزوه" خیلی خوشش میامد تمرینها را هم گاهی خودش و گاهی با راهنماییهای پدرش و من انجام می داد....زودتر از دوستان دیگرش پایه یک را تمام کرد و جزوه پایه 2 گرفت...تمرینها مشکلتر شدند و مربی حالا هر بار تکنیکها و فوت و فن هایی را هم به آنها می آموخت....گاهی در انجام تمرینات زیادی گیر می کرد و من یکی دو بار ی حتی به فکر افتادم که وقفه در ادامه کلاس شطرنجش ایجاد کنم ....اما پدر، تمرینها را که روی کاغذ بود روی صفحه شطرنج پیاده می کرد و می خواست پسر فکر کند و رفته رفته احساس کردم که وضعیتش قابل قبول  و ادامه کلاس میسر است....از اول پاییز جزوه پایه 3 گرفته...همگام با آن مربی ، زبان نوشتاری بین المللی را در حل تمرینها به آنها یاد داده ...البته چون آرمان و دوستانش هنوز نوشتن نمی دانند مربی انتظار ندارد که آنها با زبان بین المللی پاسخ تمرینها را بنویسند و مثل سابق اگر مسیر حرکت مهره ها را روی تمرین بکشند کافی است....اما چون تمرینها به جایی رسیده که انجام بیشتر آنها با دو حرکت خواسته شده ؛ ترسیم خطوط روی تمرین چه بسا ، مشکلات خود را داشته و نوشتن تمرینها ضرورت پیدا می کند لذا از اول سعی کردم که تمرینها را علاوه بر ترسیم مسیر حرکت مهره ها، به زبان مرسوم شطرنج بنویسد در این راستا حالا می داند که شاه را با R نشان دهد وزیر با D ؛ فیل با F ، رخ با T ، اسب با C ....می داند که برای زدن مهر ه ای از علامت × استفاده کند برای "کیش" از + و برای "کیش دوگانه" از ++ و برای "مات " از # و ....نیز اسم هر خانه شطرنج را می داند ...لذا اگر بخواهد بگوید که در حرکت اول لازم است اسب مهره دشمن را در خانه f5 بزند تا یک کیش دوگانه علیه شاه داشته باشد می نویسد :  " ++C×f5 "....و یا اگر با حرکت رخ به خانه h6 شاه مات می شود می نویسد :" # T h6 ".....

دیروز دو تا از تمرینها را روی صفحه شطرنجش چیده و به سرعت راه حل را گفت ...خوشحال شدم و بهش گفتم اگر روزی یک بار با pete بی باهوش! بازی کنی ، حتما کاسپاروف دوم میشوی  (در نرم افزار chess master  می تواند رقیبانی با سن و سال خود  و امتیاز نزدیک به خود انتخاب کند و با آنها بازی کند البته آخر هر بازی، نرم افزار rating جدید برای آرمان با توجه به سطح بازیش تعیین کرده و بازیکنی را پیشنهاد می دهد ؛ اصولا rating  در حد 300-400 به ارمان داده می شود ...اولین بازی آرمان در این نرم افزار با پسری به سن و سال خودش  به اسم pete  بوده که چون شازده او را برده ، میگه " پته بی باهوش! هست" ....در اینجا آرمان، از جمله ام ناراحت شده از اینکه چرا  پته را پیشنهاد میدم و چرا گفتم کاسپاروف دوم و نگفتم کاسپاروف اول می شوی!!!

همیشه هم این طور نیست که شازده متفکرانه ، پای شطرنج باشد و دستش زیر چانه اش در اندیشیدن.....چه بسا، پسرک دو مهره شطرنج را بدست می گیرد و گوشه از مبل را انتخاب می کند و با صدای زیر _ که موقع بازیهای تنهایی اش از خود در میاورد_ با آن دو مهره، مدت طولانی سرگرم می شود،  حرف می زند، قصه می سازد، دو مهره با هم می جنگند، می میرند، و هزاران اتفاق باورنکردنی می افتد....دیشب دو مهره وزیر و فیل در دست، با خود خلوت کرده بود و در حال بازی واقعنی....لحظه ای دیدم که کاملاً جدی می گوید:"درسته که وزیر مهره قوی و مهمی است در شطرنج ؛ اما این دلیل نمی شود که برای همیشه زنده بماند وزیر هم بالاخره می میرد و می بازد"

 

پ.ن: لازم هست اعتراف کنم که من با پسرم٬ شطرنج را آموختم و با او٬ ترسم از وارد شدن به دنیای شطرنج فرو ریخت و با او به شطرنج علاقمند شدم....