شطرنج _ پايه 3

آبان ماه 1389 بود که پسرم برای اولین بار رفت کلاس شطرنج _ در مهد کودک_ با آقای مهرداد آشتیانی....پیش از آن با مهره های شطرنج تا حدودی آشنا بود به سرعت جایگاه و ارزش مهره ها و حرکت آنها را آموخت  (البته مربی در قالب شعر این مفاهیم را به آنها یاد می داد)...در ترم بعد، با "جزوه پایه 1" آنچنان ذوق و شوقی داشت که نگو...شبها "جزوه " را کنار بالشش می گذاشت و روزها با خود همه جا می برد...و از کلمه "جزوه" خیلی خوشش میامد تمرینها را هم گاهی خودش و گاهی با راهنماییهای پدرش و من انجام می داد....زودتر از دوستان دیگرش پایه یک را تمام کرد و جزوه پایه 2 گرفت...تمرینها مشکلتر شدند و مربی حالا هر بار تکنیکها و فوت و فن هایی را هم به آنها می آموخت....گاهی در انجام تمرینات زیادی گیر می کرد و من یکی دو بار ی حتی به فکر افتادم که وقفه در ادامه کلاس شطرنجش ایجاد کنم ....اما پدر، تمرینها را که روی کاغذ بود روی صفحه شطرنج پیاده می کرد و می خواست پسر فکر کند و رفته رفته احساس کردم که وضعیتش قابل قبول  و ادامه کلاس میسر است....از اول پاییز جزوه پایه 3 گرفته...همگام با آن مربی ، زبان نوشتاری بین المللی را در حل تمرینها به آنها یاد داده ...البته چون آرمان و دوستانش هنوز نوشتن نمی دانند مربی انتظار ندارد که آنها با زبان بین المللی پاسخ تمرینها را بنویسند و مثل سابق اگر مسیر حرکت مهره ها را روی تمرین بکشند کافی است....اما چون تمرینها به جایی رسیده که انجام بیشتر آنها با دو حرکت خواسته شده ؛ ترسیم خطوط روی تمرین چه بسا ، مشکلات خود را داشته و نوشتن تمرینها ضرورت پیدا می کند لذا از اول سعی کردم که تمرینها را علاوه بر ترسیم مسیر حرکت مهره ها، به زبان مرسوم شطرنج بنویسد در این راستا حالا می داند که شاه را با R نشان دهد وزیر با D ؛ فیل با F ، رخ با T ، اسب با C ....می داند که برای زدن مهر ه ای از علامت × استفاده کند برای "کیش" از + و برای "کیش دوگانه" از ++ و برای "مات " از # و ....نیز اسم هر خانه شطرنج را می داند ...لذا اگر بخواهد بگوید که در حرکت اول لازم است اسب مهره دشمن را در خانه f5 بزند تا یک کیش دوگانه علیه شاه داشته باشد می نویسد :  " ++C×f5 "....و یا اگر با حرکت رخ به خانه h6 شاه مات می شود می نویسد :" # T h6 ".....

دیروز دو تا از تمرینها را روی صفحه شطرنجش چیده و به سرعت راه حل را گفت ...خوشحال شدم و بهش گفتم اگر روزی یک بار با pete بی باهوش! بازی کنی ، حتما کاسپاروف دوم میشوی  (در نرم افزار chess master  می تواند رقیبانی با سن و سال خود  و امتیاز نزدیک به خود انتخاب کند و با آنها بازی کند البته آخر هر بازی، نرم افزار rating جدید برای آرمان با توجه به سطح بازیش تعیین کرده و بازیکنی را پیشنهاد می دهد ؛ اصولا rating  در حد 300-400 به ارمان داده می شود ...اولین بازی آرمان در این نرم افزار با پسری به سن و سال خودش  به اسم pete  بوده که چون شازده او را برده ، میگه " پته بی باهوش! هست" ....در اینجا آرمان، از جمله ام ناراحت شده از اینکه چرا  پته را پیشنهاد میدم و چرا گفتم کاسپاروف دوم و نگفتم کاسپاروف اول می شوی!!!

همیشه هم این طور نیست که شازده متفکرانه ، پای شطرنج باشد و دستش زیر چانه اش در اندیشیدن.....چه بسا، پسرک دو مهره شطرنج را بدست می گیرد و گوشه از مبل را انتخاب می کند و با صدای زیر _ که موقع بازیهای تنهایی اش از خود در میاورد_ با آن دو مهره، مدت طولانی سرگرم می شود،  حرف می زند، قصه می سازد، دو مهره با هم می جنگند، می میرند، و هزاران اتفاق باورنکردنی می افتد....دیشب دو مهره وزیر و فیل در دست، با خود خلوت کرده بود و در حال بازی واقعنی....لحظه ای دیدم که کاملاً جدی می گوید:"درسته که وزیر مهره قوی و مهمی است در شطرنج ؛ اما این دلیل نمی شود که برای همیشه زنده بماند وزیر هم بالاخره می میرد و می بازد"

 

پ.ن: لازم هست اعتراف کنم که من با پسرم٬ شطرنج را آموختم و با او٬ ترسم از وارد شدن به دنیای شطرنج فرو ریخت و با او به شطرنج علاقمند شدم....

انشا:  فواید " دست"  را  بنویسید.....

درمانگاه منان روزهای دوشنبه هر هفته تزریق واکسن یاد آوری سه گانه و فلج و...را برای کودکان 5-6 ساله دارد...لذا دوشنبه ای که گذشت آرمان را بردم برای  واکسن های یاد اوری این مقطع.... فکر می کردم یک واکست تزریقی دارد و یک خوراکی فلج....اما اونجا متوجه شدم که دو تا تزریقی دارد واکسن سه گانه دیفتری، کزاز ، سیاه سرفه را بازوی دست راستش زدند و واکسن سرخک و سرخجه و اوریون را بازوی چپ و قطره خوراکی فلج ....پسر کوچولو برعکس زمان نوزادی و نوپایی ، کلی شلوغ کرد و هوار زد و گریه کرد....من هم بی انصافی کردم و بعد تزریق واکسن بردمش مهد (البته اصرار خودش هم بود....آن روز از من خواسته بود برای تغذیه میان وعده اش تخم مرغ آب پز بزارم- و بعد گریه هاش می گفت زود باش منو ببر مهد ، الان ساعت تغذیه مون می گذره و من تخم مرغم را میخوام بخورم) و به مربیش هم گفتم واکسن زده و مربی از بچه ها خواست در شیطنت های آن روز مراقب آرمان باشند....بعد از ظهر که رفتم دنبالش ، با گریه اومد پیشم....(صبح بهش استامینوفن داده بودم گویا از ساعت 14 به بعد درد بازوی راستش شروع شده بود)...معلم شطرنجش استیکر بن تن داده بود و برای اولین بار صفحاتی از تمرینات شطرنج (در هر تمرین مهره هایی در وضعیتی چیده شده بود و از دانش اموز میخواست با یک حرکت مات کند)...با پسرم که در حال گریه بود به سمت خانه راه افتادیم...دلداریش دادم که الان خونه میریم استامینوفن میدم حوله گرم میزارم و خوب میشه....اما گریه هاش سوزناک و از ته دل بود و میون اون گریستن سوزناک و بالا کشیدن دماغش، جمله های زیر را می گفت:

"....حالا من چه جوری کِش ماسک بتمنمو را بندازم پشت سرم؟ حالا من چه جوری تمرینات شطرنجم را انجام بدم؟ حالا من چه جوری نقاشی کنم؟ حالا من چه جوری با بتمن ام بازی کنم؟ حالا من چه جوری بلزمو بزنم؟ حالا من چه جوری عقاب بازی کامپیوتریم را شکست بدم و از اون مرحله بگذرم؟ حالا من چه جوری مشقهای انگلیسیمو بنویسم (البته مشق ندارند ...از بس خوشش میاد زود خوندن و نوشتن یاد بگیره خودش میشینه و صفحه را پر می کنه از الفبای انگلیسی و ...و مثلاً دارم مشق مینویسم)؟ حالا من چه جوری اسکوتر بازی کنم؟ حالا من چه جوری سیندرلامو رنگ کنم؟ حالا من چه جوری کش ماسک بتمن مو بندازم پشت سرم؟ حالا من چه جوری دماغمو بالا بکشم ؟(می گفت دماغمو بالا میکشم هم دستم درد می کنه) و...."

همینجوری کلی از این جمله ها را در دو روز گذشته با دلهره و نگرانی و گاهی گریه و مکرراً گفته و میگه....هرچی گفتم تمرینهای شطرنجو نگه داره چند روز بعد انجام بده، با دست چپ مسیر حرکت مهره ای را که مات می کرد می کشید ؛ کج و معوج می کشید و می گفت:"نمی دونم چرا، جزوه شطرنجمو خیلی دوست دارم" (به چند برگ تمرینات که از گوشه ای منگنه شده بود میگه "جزوه" و من کیف می کنم از این حرف زدنش...بی آنکه بخواهم بدونم از کجا یاد گرفته این کلمه را)... و می پرسه:"عمو مهرداد بیشتر شطرنج بلده یا کاسپارف؟" و دوست داره با کاسپارف هم بازی کنه و گمونم تو خیالش فکر می کنه اونم میتونه شکست بده....البته یک ماه پیش هم که دنبال همبازی می گشت در سایت chess.com عضوش کردم  (البته کمتر از متولدین 1995 را نمی پذیرفت و مجبور شدم تولد بزنم 1995) و با یکی دیگه (که ملیتش اینترنشنال بود و سن و سالشو نمیدونستم ...البته اونم تازه کار بود ولی نه مثل آرمان نوپا!!! ...) آنلاین یه بازی انجام داد و بعد از بیست و پنج دقیقه پسر کوچولوی من مات شد.....

حالا انگار به اهمیت " دست " پی برده ....اما هنوز نگران هست و دستش را متاسفانه تکون نمیده....پریشب تب هم داشت و تا صبح درست و حسابی نخوابید...دیشب هم  برای لحظاتی می گفت دندونم درد می کنه .... دندونپزشکی هم باید ببرمش ...

دیروز با من اومد محل کارم...بعد از ظهر که خونه می رفتیم صندلی عقب دراز کشیده بود و در حال خواب بود که یک دفعه وسط ترافیک جردن بودم که دیدم پسرک چارچنگولی و با گریه و داد و بیداد پرید صندلی جلو که "کمکم کنید...منو نجات بدید....واااااای خدا ...یکی منو نجات بده...." ...دیدم بعله شازده داخل ماشین یه " پشه" دیده که از سرما نای پرواز کردن نداشت...شیشه ها را دادم پایین ...بلکه این پشه بیحال بیرون بره و در همون حال پسرک جیغ و داد و هوار و..."یکی منو نجات بده"....و من نگران شده بودم که اگر این پشه الان زودی از ماشین بیرون نره ، بی تردید ماشینم به جرم کودک  ربایی متوقف میشه....بالاخره در خیابون ظفر بودیم که پشه بیرون رفت...شاید هم باد جریان یافته در ماشین اونو بیرون برد....بعد پسرک خوشحال شد از اینکه دستش را تکون داده بود و یادش نمیومد که درد داشته باشه....

اما امروز صبح باز دستشو می ترسید تکون بده و به هزار زحمت لباس تنش کردم....جزوه شطرنجش را برداشت (احساس آرامش و شادی خاصی می کنه از اینکه جزوه تا مهد کودک در ماشین در کنارش باشه و گرنه امروز شطرنج نداشتند)... همین طور دی وی دی پلیر پرتابلش که سی دی "آشنایی با ارکستر" بیبی انشتین را نگاه می کرد را آورد داخل ماشین که تا مهد کودک "گیتار و پیانو " را هم ببیند و بشنود.....

و امروز هم اصرار داشت برود مهدکودک...آخه امروز قرار بود بروند دیدن نمایش "عمو نوروز وحاجی فیروز"....با آرتین و مانی و یکی دو دوست دیگرش در صندلی آخر اتوبوس (لژنشین) نشستند و برام بای بای کرد ....امیدوارم حالا دستش خوب شده باشد....

 

نخستین صفحه از جزوه!! تمرین شطرنج که پسرم عاشقانه دوست دارد (صفحات پایانیش خیلی سخت تر است ....دو خط صاف اولیه را مربی کشیده برای راهنمایی انجام تمرینشون....سه تمرین دیگر خط کج و معوج دست چپ آرمان هست))

 

تغییر شغل

در یک بازه دو ماهه، پسر نازنین من چندین بار تغییر شغل داده اند...از آنجا که تغییر شغل مساله بزرگی در زندگی ماست برای ثبت در تاریخ ...این تغییرات را می آورم...البته بعید نیست موردی از قلم افتاده باشد....

 

آرمان ...تا دو ماه پیش: میخوام خانه دار بشم، اصلاً هم نظرم عوض نمیشه...

آرمان....تا یک ماه پیش: بزرگ شدم دکتر میشم...دکتر قلب.

آرمان....تا 25 روز پیش: مربی شطرنج میشم

آرمان....تا 15 روز پیش: خلبان میشم

آرمان....تا 5 روز پیش : گیتاریست میشم

آرمان....از 3 روز پیش : دو تا شغل دوست دارم: گیتاریست میشم و تولید کننده لباس (البته فقط لباسهای بتمنی، اسپایدرمنی، سوپرمنی، زورو و از اینا تولید می کنم....)

.

.

.

 

پ.ن: مهم نیست چیکاره میشه، مهم اینه که شازده کوچولو ی ما ، هر شغلی انتخاب کنه بهترین میشه... دلیل و مدرک؟؟؟ بفرمایید ببینید در عکس زیر...شازده، مربی شطرنج شده و به مامانش یاد میده که  وزیر در صفحه شطرنج چگونه حرکت میکنه....(به همین سیاق، نحوه حرکت همه مهره ها را آموزش میده...)

 

 وزیر را در وسط گذاشته و با چیدن مهر ه های تخته نرد در مسیرهایی که وزیر میتونه حرکت کنه٬ به من یاد میده که وزیر اینگونه حرکت میکنه....به همین نحو٬ حرکت شاه٬ فیل٬ قلعه٬ اسب ...را هم باز سازی می کنه...البته تصورم اینه که از مربیش آموخته...اما همین که آموخته اش را اینچنین ارائه میده خوشم میاد....بازی اش هم خیلی خوبه...گاهی پدرش هم از برخی حرکتهای هوشیارانه اش متعجب میشه....

 

پریروز هم می گفت :" اگر کیش شدی سه راه داری :بزن، ببند، فرار کن....ببین مهره ای که بهت کیش داده را میتونی بزنی...ببین میتونی جلوی راهشو ببندی و مهره ای جلوی اون و شاه خودت بزاری....نتونستی فرار کن و شاه را حرکت بده به یه جای دیگه..."

ارزش مهره های شطرنج را هم با یک شعر گونه آموزش میده:" سرباز چقدر می ارزه؟ یه تومن/ فیل چقد می ارزه؟ سه تومن/ اسب چقد می ارزه؟ سه تومن/ قلعه چقد می ارزه؟ پنج تومن/ وزیر چقد می ارزه؟ شش تومن..."....و میگه شاه مهره مهمیه اما وزیر قدرتمنده...

 

چند روز پیش هم می گفت:"مانی میگه 100 بزرگترین عدد هست."

...من هم به آرمان گفتم : نه٬ از صد بیشتر هم داریم دویست، سیصد، پانصد، هزار، میلیون....

 آرمان نگام کردو گفت:"من به مانی گفتم اگه صد بزرگترین عدده پس صدو یک چیه؟ صدو دو؟ صدو سه؟ صدو چهار؟ صدو پنج؟ صدو شش؟ صدو هفت؟....." (راستش دیدم پاسخ قانع کننده و قابل فهم تری به یک کودک همسن خودش٬ نسبت به پاسخ من داده...)....

 

 بعداْ نوشت: پسرم٬ روز پنجشنبه (۱۲ اسفند) میگه : میخواهم گیتاریست بشم و همه کشورهای دنیا رو بگردم....(گمانم این آخرین شغل انتخابیش هست: مارکوپولو گیتاریست یا نوازنده دوره گرد!!!)

روزهای تیرماه 88....(1)

Ö        پرسه * در مه: اوايل تير ماه، صحنه ای از فيلم "پرسه *در مه" در مهد کودک آرمان فيلمبرداری می شد...گويا برای طبيعی بودن آن، می خواستند در قسمتی که هنرمند خردسال آن نقش داشت؛ چند تا از بچه های ثمره*  زندگی هم حضور داشته باشند...وقتی به دنبال پسرک رفتم، دیدم که او در آغوش یکی از مربی ها، بغض کرده....نپرسیده می دانستم ماجرا چیست؟؟؟ آرمان، علیرغم اجتماعی بودن از برخی اجتماعات به خصوص اگر حضور آقايان!! پررنگ باشد مضطرب می شود....پسرک را تحویل گرفته و تشکری کردم و از میان عوامل تهيه کننده و بازیگرهای فیلم گذشتیم و به سمت ماشین مان رفتیم. در راه خانه، به آرامی پرسیدم: چرا ناراحت بودی؟ چه اتفاقی افتاده؟...گفت: "من دوست ندارم سینما بازی کنم من از اون اقایی که بالای دیوار مهد کودک، فیلم ورداری!!!(منظورش فیلمبرداری بود) می کرد؛ خوشم نمیاد." پرسیدم دوست داری چی بازی کنی؟ گفت:" می خواهم جناب سروان بازی کنم. یا اقای راننده اتوبوس باشم يا آقای دندونپزشکی ،... اقای "بنزین کار" (اصطلاحی ساخته و پرداخته پسرک برای توصیف کسی که در پمپ بنزین کار می کند ) را هم دوست دارم.

Ö        اولین دوش به تنهایی: گاهی شبها می خواهد به تنهايی دوش بگيرد....گرمی و سردی آب دوش را برايش تنظيم می کنم، لباسهايش را در می آورد و به تنهايی زير دوش می رود....اگر بخواهم بدنش را لیف می کشد اما سرش را دوست ندارد شامپو کند و وقتی خودش به تنهایی حمام می رود فقط با آب خالی، سرش را می شوید...

Ö        استخر هم شده معضلی....پسرک من عاشق آب و آب بازی است...زمستان که به آبعلی می رفتیم استخر مجتمع تفریحی ... را نرفته برنمی گشت...مهد کودکش برای تابستان ثبت نام میکرد هفته ای دو بار استخر ببرندشان.... استخر یکی از مدارس غیر انتفاعی نزدیک مهد کودک...اما وقتی شرایط را سنجیدم نتوانستم ثبت نام کنم...چون هیچ مربی بچه ها را همراهی نمی کرد و آنها باید خودشان لباس شان را در می آوردند و می پوشیدند و ....و آرمان هر چند این کارها را انجام می دهد اما برخی را به سختی و به کندی...

استخرهای چندی را پرس و جو کردم ...قوانین سخت و گاهی مسخره ای دارند حتی علیرغم داشتن استخر مجزا برای خردسالان، می گویند اجازه پذیرش بچه های زیر شش سال را نداریم ....بالاخره یکی را یافتم که به خاطر آشنایی ها و ....پذیرفت پسرم را با خود ببرم و حتی برای آموزش....اما آنها هم نمی خواستند این اجازه شان به ضررشان تمام شود ...برای همین می خواست که پسرکم را به گونه ای ببرم که دیگران دخترش بپندارند....و من نمی توانستم این را بپذیرم ...به خصوص برای چراهای پسرم و هزار و یک دلیل دیگر...

 عکسهای آرش وروجک را دیده بودم که در آن استخر روباز در دبی، مایویی به تن داشت که بالای بدنش را هم پوشانده بود اما پسرانه بود....دو جلسه ای با همان مایو پسرانه خودش بردم به امید اینکه چیزی شبیه به آنچه آرش وروجک به تن داشت برایش تهیه کنم...در دو جلسه ای که آرمان به استخر ** رفت با ناهید جون حسابی دوست شده بود و پادوچرخه را آموخته بود و ...

اما احساس کردم که بنا به دلایلی این کار را به چند ماه بعد و زمستان موکول کنم....دلیل اول این بود که استخر شلوغ برد و پسرک پرحرف من کلی دوست به خصوص از جمع پیرزن ها! پیدا کرده بود....تصورم این بود که استخر خلوت تر در زمستان، تمیزتر هست و تمرکز برای آموختن هم بیشتر....از آن گذشته، شهریور تعطیلی یکماهه ای داشت به خاطر ماه رمضان....و من تصمیم گرفتم حالا که برای هزینه ثبت نام بالایی باید بدهم ؛ لااقل این کار را به فرصتی موکول کنم که مستمرتر، نتیجه بخش تر و بی ضررتر باشد....(استخر مربوطه ورودی بالایی دارد و جالب آنکه برای آموزش آرمان هزینه بالاترتر!! هم می خواهد به 2 علت، یکی به علت سه و نیم ساله بودنش (دلیلشان هم این است که آموزش به بچه های کوچکتر سخت هست...و ندیده می گیرند که من در طی این مرحله آموزش به دنبال این نیستم که پسرم شنای قورباغه یا کرال و ...یاد بگیرد....فقط فقط در حد اینکه بیاموزد روی آب خودش را نگه دارد با پا دوچرخه و حرکت درست دست ...و سرش بیرون از آب ....به طوریکه از حضورش در استخر لذت بیشتری ببرد....و نمی خواهم در قبال آموزش جدی به علاقه مندی پسرم لطمه بخورد و ناهید جون هم اینها را قبول داشت) و دلیل دیگرشان برای اخذ شهریه بالاتر!! مذکر بودن کودک مان در استخری که مونث ها می ایند......

اما پسرک ول کن نیست، می خواهد باز پیش ناهید جون برود و بیاموزد.......هر چند گاهی با ناهید همراهی نمی کرد و به دنبال بازیگوشی خود، اصواتی درمیاورد و می گفت:" من قایقم...برید کنار...قایق می خواهد آنجا به داخل غار برود"....ناهید جون بهش می گفت: "خوب برای حرکت قایق باید پارو زد...دستهای تو مثلاً پارو هستند اینجوری باید حرکتشان بدهی...انگار که با دستهات سیبی می کشی و بعد اونو نصفش می کنی" و حرکت دستها را نشان پسرک می داد....اما آرمان بازیگوش صدایش را بالاتر می برد و می گفت:"ای بابا، من قایق موتوری هستم، صدامو مگه نمی شنوی....قایق موتوری که پارو نمی خواد".....و حالا می گوید چرا منو نمی بری استخر** پیش ناهید جون که شنا یاد بگیرم....بهش می گم: فصل پائيز اونجا می برمت،...عوضش فردا می برمت استخر سوخته* سرايی ...می گوید:"اونجا برم که می سوزم" و حواسم نیست و می پرسم چرا؟ می گوید :"مگه نگفتی سوخته،چی چی؟؟!!"

Ö        توچال: 15 تیر رفتیم توچال، ولی در هوای خس* و خاشاکی فرقی نمی کرد بالای توچال باشی یا در میدان شوش....ما هم این را دریافته بودیم اما پسرک درک نمی کرد....اصرار داشت که از وقتی کفشهای کوهنوردیش را گرفته او را کوه نبرده ایم....حتی حاضر به جایگزین کرده سرزمین عجایب با توچال نشد....برای در امان ماندن از گردو غبار، تصمیم گرفتیم تله کابین سواری کنیم تا کوهنوردی....و با تله کابین تا ایستگاه 2 برویم و برگردیم تا بلکه پسرک هم راضی شود که خواسته اش مستجاب شده و قضیه فیصله یابد....اما آرمان زرنگتر!! از این حرفها بود...در ایستگاه 2 پیشنهاد خوردن یک بستنی و برگشتن به او کردیم و او درآمد که: به این که نمیگن کوهنوردی، من کوهنوردی می خواهم....کفشهامو ببینید!!" و تا نیمه های رسیدن به ایستگاه 3 من و بابایی را با خود برد...آنجا از حربه دختر کوچولوت خسته شده، استفاده کردیم و کارساز افتاد...خودم را لوس کردم و گفتم:"بابا آرمان، من خسته شدم ،..." و برگشتیم....صدای جیرجیرک ها در آن بالا زیبا بود و برای آرمان یادآور شعر نی نی کوچولو که می خواهد جیرجیرک را پیدا کند و به خاطر صدای زیبایش تشکر کند....و ما هم با تمرکز در جهت صدا، جیرجیرک را پیدا کردیم، نشسته بر شاخه بوته ای به رنگ خودش و آواز خوانان.....

Ö        پختن کیک و لازانيا: 16 تیر با پسرک یه کیک پختیم....مدتها بود که همزن برقی را نشان می داد و از کاربرد آن می پرسید و من هربار قول درست کردن یک کیک خوشمزه به کمک آن را به او می دادم....در تعطیلات ناشی از خس *و خاشاک تهران این فرصت پیش آمد....دستور کیک کره ای را از کتاب رزا منتظمی پیش روی خود باز کردیم و آرد و شکر و گردو و کشمش و کره و...را پیمانه کردیم...آرمان از بخش الک کردن آرد خوشش آمده بود و تقریباً آرد را الک کرد و همه زندگی مان را هم آردی کرد ....بعد از وسیله ساده ای که زرده و سفیده تخم مرغ را سوا می کرد هم خوشش آمد و این کار را هم کرد ...در همزدن زرده و سفیده هم حسابی کمک کرد و همه مواد را قاطی هم کردیم و همزدیم و در ظرف مخصوص ریختیم و فر و....سرزدنها و چک کردنهای پسرک تا زمانی که کیک آماده شد....و چون نتیجه رضایت بخش بود ده روز بعد هم در قالب کیکی دیگر! این برنامه تکرار شد و به دنبال آن، به بهانه روشن شدن فر !! لازانیا هم تهیه شد که پسرک حسابی از خوردن آن لذت برد....و حالا قرار است ماهی یکی دوبار کیک و لازانیا برای شازده کوچولو تهیه کنیم.....البته این را هم بگم که هنوز پسر ما کوچک است و اگر کسی فکر کرده که خیلی می فهمد و همراهی می کند اشتباه کرده....و روزی که لازانیا درست کردم در حال چیدن ورقه های آبکش شده لازانیا و ریختن مواد و پنیر روی آن و ....بودم که پسرک از خواب بیدار شد و مثل یک بچه یک ساله!! گریه می کرد که همین الان باید این بساطو ول کنی و مرا به پارک ببری....و بابایی به دادم رسید....در راه پارک دوستانه از پسرک پرسیده بود که چرا اینگونه می کنی؟ مگر نمی بینی که اون لحظه مامان دستش بنده و ....و پسرک جواب داده بود:"آخه خواب دیدم، رفتم پارک!!"...جای شکرش باقی است خواب دیده رفته پارک و خواب ندیده که رفته شوشتر یا فرانسه!!!

اولین ها...

مانی برگر: سه شنبه 5/6/87  بود که ساعت 4:30 بعد از ظهر به مهد کودک آرمان رسیدم، و چون آن روز تنها ماشين خانوادگی مان دست بابایی بود تصمیم گرفتم آرمانی را با تاکسی به خونه ببرم (دوست دارم پسرم تاکسی، اتوبوس، و پیاده رفتن و ...را هم یاد بگیرد و تجربه کند لذا اگر ماشین دستم نباشد سعی می کنم حتی الامکان از تاکسی های تلفنی که در مبدا سوارت می کنند و جلوی درب منزل پیاده می کنند استفاده نکنم)...مسیر مهد تا خونه خیلی نیست ولی به علت بد مسیر بودن باید سه تا چهار بار تاکسی عوض کنیم....از اولین تاکسی٬ نرسیده به میدان کاج پیاده شدیم...در پیاده روی تا میدان کاج از جلوی مانی برگر می گذشتیم که یادم افتاد پسرکم این موقع ها گرسنه است و آن روز غذای آماده ای در یخچال نداشتم...پس رفتیم به داخل مانی برگر...اولین فست فودی که من و آرمانی دو تایی!! با هم رفتیم...تجربه جالبی بود و احساسی شیرین....به خانم میانسال خوش برخوردی سفارش غذا را می دادیم (آرمان علاقمند به مرغ سوخاری فست فودهاست) که

خانم پرسیدند: نوشیدنی چی میل دارین؟

آرمان: دلستر هلویی دارین؟

خانم می خندند و می گویند: نیگا کن ، تو اینها رو از کجا بلدی؟...نه این یکی رو تموم کردیم.

آرمان: دلستر انار چی؟؟

-          : این یکی رو داریم

و خانومی اونقدر از حرف زدن پسرک خوشش آمده بود که کمی او را به حرف گرفت و به حرف زدنش کلی خندید....تا غذایمان آماده شود رفتیم و دستهایمان را شستیم....روی صندلی اش که می نشیند ، می گوید" اینجا زبر است، نرم نیست.....دلستر تلخ ندارند....سس گوجه هم میاری؟...." و تقریباً هر دو تکه مرغ سوخاری را با نیمی از دلستر انار می خورد و نصیب  من هم سیب زمینی های سرخ شده ....ولی تجربه خوبی بود ..شب به بابایی گفتم گاهی هم او با آرمان دوتایی به رستورانی، نمایشگاهی، شهر بازی یا هر جای جالب دیگر بروند...چون وقتی سه نفره می رویم من و بابایی به عنوان دو بزرگتر هم صحبتیم و آرمانی در دنیای خودش و گاهی به عنوان نی نی کوچولوی کوچک ما شریک در دنیای ما....ولی آن روز که من بودم و او...احساس می کرد مخاطب و طرف مقابل من است و حرفهایی بزرگتر از سن و سال خود و خیلی جدی و با معنی و مرتبط می زد...اخر سر هم رفت با خانومی خداحافظی کند که ایشان دستش را برای خداحافظی به سمت آرمانی دراز کرد و از آن روز خاطره ای شیرین برای پسرک ماند به طوریکه وقتی دیروز که سه نفری بیرون از خانه بودیم و وقت ناهار من و بابایی صحبت می کردیم که برای ناهار کجا بریم پسرک به حرف اومد که :" اونجا که اون روز رفتیم و مرغ و دلستر انار خوردیم اسمش چی بود؟؟؟؟بریم اونجا"......

بعد از مانی برگر در نزدیکیهای آن وارد یک کتاب فروشی شدیم  که داستان ساده شده شازده کوچولو با عکسهای رنگی در قالب کتاب سختی را دیدم و برایش خریدم....بعد در همان نزدیکی ها، فروش فوق العاده "لایکو" توجه ام را جلب کرد که با رفتن به داخل آن پسرک نق نقو خواست که بیرون بیاییم....( خدا را شکر برای اسباب بازی فروشی و کتاب فروشی غُر نمی زند)....و بعد با تاکسی به میدان بوستان رسیدیم که آنجا در پارک ضلع جنوب شرقی میدانُ یک ساعتی بازی کرد....ساعت ۱۹:۳۰ به خونه رسیدیم....

 اولین دندانپزشکی: ....درمانگاه تخصصی الهادی در سعادت آباد یک دندانپزشک اطفال خوب دارد که زبان بچه ها را خوب می فهمد و من وقتی که پسر برادرم را در شش سالگی پیش او برده بودم (پنج سال پیش)٬ این موضوع را متوجه شده بودم....و از آنجایی که آرمان تقریباً زود دندان درآورد و تا هیجده ماهگی اش تقریباً تمامی دندانهای شیری اش در آمده بود لذا از ماهها پیش به دنبال فرصتی بودم که پسرک را برای چکاپی اساسی پیش او ببرم ....بالاخره دوشنبه هفته پیش با درمانگاه تماس گرفتم و برای 10 صبح پنجشنبه 7/6/87 با دکتر رنجپور یک وقت گرفتم....وقتی به مطب رسیدیم دو سه کودک دیگر با مامان و گاهی مامان و بابا در انتظار بودند...کودک دو سال و دو ماهه ای در آغوش مادرش بود که هشت دندانش بایستی درمان می شد....پسرک پنج ساله دیگری غُر می زد و مامانش می گفت چند شب است که از دندان درد نخوابیده ....آرمان مدام می پرسید: "اسم آقای دکتر چیه؟؟....مغازه آقای دکتر کو؟؟؟ تو مغازه اش ماشین هم داره؟؟" و مردی که در کنارمان بود خنده اش گرفته بود....شاید فکر می کرد بابایی پسرک٬ مغازه داری، کاسبی....یه چیزی تو اون مایه ها هست....گفتم :پسرم بگو اتاق آقای دکتر....دکتر ها مطب دارند مغازه مال فروشنده هاست....وقتی نوبت ما شد و به داخل اتاق رفتیم آرمان با دیدن اتاق خوشگل و عروسکها و خرسی ها و ...پرسید پس ماشین کو؟؟ که خوشبختانه ماشین هم بود...دکتر فکر می کرد شاید آرمانی با توجه به سن و سالش بی تابی کنه...لذا از من خواست که در طرف دیگر صندلی مخصوص بایستم و دست آرمان را بگیرم و من بیشتر برای داشتن آرامش اش این کار را کردم و آرمان ساکت و آرام دهانش را باز کرد و دکتر با راحتی خیال دندانهایش را معاینه کرد و گفت خوشبختانه علایم پوسیدگی و غیره وجود ندارد و همه دندانهایش سالم اند و لکه های قهوه ای جزیی مربوط به شربت آهنی است که می خورد....ولی توصیه به فلوراید تراپی کرد که برای پنجشنبه این هفته به این منظور وقت گرفتیم...........

پسرکم به بابایی میگه:" رفتیم پیش دکتر مهدی رنجپور....مهربونه...."و شعر دکتر چه مهربونه...را می خواند....

 اولین دوچرخه سواری: ماهها پیش به علتی خاص!! برای پسرک دوچرخه ای خریدیم که می دانستیم کمتر از سه سالگی نمی تواند استفاده ای از آن بکند (ولی خوب، شرایطی پیش آمده بود که مجبور به خرید آن شدیم)....و چون انباری و جایی برای نگهداری آن نداشتیم تا سه سالگی پسرک....لذا در گوشه ای از اتاقش بود و هر بار که صحبت ان را می کرد می گفتیم باید کمی بزرگ شوی....ولی این اواخر مدام خرسی سفیدش را پشت آن می گذاشت و روی صندلی آن می نشست که الا و بلا می خواهم خرسی را با دوچرخه ام به گردش ببرم....بالاخره بابایی  صندلی آن را تا آخرین حد ممکن پایین آورد و نحوه استفاده از آن را به پسرک گفت...ولی کماکان باید کمی قد می کشید و رکاب کامل نمی توانست بزند....اما پسرک علاقمند با همان نیم رکاب زدنها در خانه این ور و آنور می رفت....صبح جمعه 8/6/87 پسرک و دوچرخه اش و خرسی اش را به پارک انتهای کوچه مان بردم...در واقع فضای سبز کوچکی است که میدان گاهی دارد و عصر ها مادرها روی چند نیمکت اطراف میدان می نشینند و بچه هایشان دو چرخه سواری و اسکیت بازی و ...می کنند.....برایم جالب بود که پسرکم با اون نیم رکاب زدنها با دو چرخه اش دور میدانک می چرخید و خرسی اش، روی نیمکتی تماشایش می کرد.....و پسرک بعد از هر دور زدن به سمت خرسی میامد و می گفت:" ببین دوچرخه سواری یاد گرفتم....بزرگ شدم" و گاهی با هم روی نیمکت می نشستیم و گپ می زدیم:

مامان: آفرین پسرم که به این خوبی دو چرخه سواری می کنی....اگه یه نی نی داشتیم به اون هم باید یاد بدی....

آرمان: باشه...

مامان: خواهر برات به دنیا بیارم یا داداش؟

آرمان: داداش...

آرمان (بعد از لحظاتی): یه داداش هم برای خرسی ام به دنیا میاری؟؟؟

مامان:

 و بعد آقای باغبان اومد و با قیچی باغبانی داشت گلها رو مرتب می کرد و آرمانی حسابی تمرکز رو کار ایشان کرده بود و آقای باغبان بهش توضیح می داد ...(کلاً پسرکم٬ هرجا باغبانی، کفاشی، خیاطی٬ آشپزی....می بیند محو کارهایشان می شود....گاهی که می رویم شیرینی ضیافت....بیرون شیرینی فروشی خم می شود و از دریچه هایی که به زیرزمین پایین شیرینی فروشی (محل پخت شیرینی ها) راه دارد ؛ دقایق طولانی خیره می شود و رفت و آمد سینی های شیرینی و کیک را به داخل فر ها تماشا می کند....