روزهای تیرماه 88....(1)
Ö پرسه * در مه: اوايل تير ماه، صحنه ای از فيلم "پرسه *در مه" در مهد کودک آرمان فيلمبرداری می شد...گويا برای طبيعی بودن آن، می خواستند در قسمتی که هنرمند خردسال آن نقش داشت؛ چند تا از بچه های ثمره* زندگی هم حضور داشته باشند...وقتی به دنبال پسرک رفتم، دیدم که او در آغوش یکی از مربی ها، بغض کرده....نپرسیده می دانستم ماجرا چیست؟؟؟ آرمان، علیرغم اجتماعی بودن از برخی اجتماعات به خصوص اگر حضور آقايان!! پررنگ باشد مضطرب می شود....پسرک را تحویل گرفته و تشکری کردم و از میان عوامل تهيه کننده و بازیگرهای فیلم گذشتیم و به سمت ماشین مان رفتیم. در راه خانه، به آرامی پرسیدم: چرا ناراحت بودی؟ چه اتفاقی افتاده؟...گفت: "من دوست ندارم سینما بازی کنم من از اون اقایی که بالای دیوار مهد کودک، فیلم ورداری!!!(منظورش فیلمبرداری بود) می کرد؛ خوشم نمیاد." پرسیدم دوست داری چی بازی کنی؟ گفت:" می خواهم جناب سروان بازی کنم. یا اقای راننده اتوبوس باشم يا آقای دندونپزشکی ،... اقای "بنزین کار" (اصطلاحی ساخته و پرداخته پسرک برای توصیف کسی که در پمپ بنزین کار می کند ) را هم دوست دارم.
Ö اولین دوش به تنهایی: گاهی شبها می خواهد به تنهايی دوش بگيرد....گرمی و سردی آب دوش را برايش تنظيم می کنم، لباسهايش را در می آورد و به تنهايی زير دوش می رود....اگر بخواهم بدنش را لیف می کشد اما سرش را دوست ندارد شامپو کند و وقتی خودش به تنهایی حمام می رود فقط با آب خالی، سرش را می شوید...
Ö استخر هم شده معضلی....پسرک من عاشق آب و آب بازی است...زمستان که به آبعلی می رفتیم استخر مجتمع تفریحی ... را نرفته برنمی گشت...مهد کودکش برای تابستان ثبت نام میکرد هفته ای دو بار استخر ببرندشان.... استخر یکی از مدارس غیر انتفاعی نزدیک مهد کودک...اما وقتی شرایط را سنجیدم نتوانستم ثبت نام کنم...چون هیچ مربی بچه ها را همراهی نمی کرد و آنها باید خودشان لباس شان را در می آوردند و می پوشیدند و ....و آرمان هر چند این کارها را انجام می دهد اما برخی را به سختی و به کندی...
استخرهای چندی را پرس و جو کردم ...قوانین سخت و گاهی مسخره ای دارند حتی علیرغم داشتن استخر مجزا برای خردسالان، می گویند اجازه پذیرش بچه های زیر شش سال را نداریم ....بالاخره یکی را یافتم که به خاطر آشنایی ها و ....پذیرفت پسرم را با خود ببرم و حتی برای آموزش....اما آنها هم نمی خواستند این اجازه شان به ضررشان تمام شود ...برای همین می خواست که پسرکم را به گونه ای ببرم که دیگران دخترش بپندارند....و من نمی توانستم این را بپذیرم ...به خصوص برای چراهای پسرم و هزار و یک دلیل دیگر...
عکسهای آرش وروجک را دیده بودم که در آن استخر روباز در دبی، مایویی به تن داشت که بالای بدنش را هم پوشانده بود اما پسرانه بود....دو جلسه ای با همان مایو پسرانه خودش بردم به امید اینکه چیزی شبیه به آنچه آرش وروجک به تن داشت برایش تهیه کنم...در دو جلسه ای که آرمان به استخر ** رفت با ناهید جون حسابی دوست شده بود و پادوچرخه را آموخته بود و ...
اما احساس کردم که بنا به دلایلی این کار را به چند ماه بعد و زمستان موکول کنم....دلیل اول این بود که استخر شلوغ برد و پسرک پرحرف من کلی دوست به خصوص از جمع پیرزن ها! پیدا کرده بود....تصورم این بود که استخر خلوت تر در زمستان، تمیزتر هست و تمرکز برای آموختن هم بیشتر....از آن گذشته، شهریور تعطیلی یکماهه ای داشت به خاطر ماه رمضان....و من تصمیم گرفتم حالا که برای هزینه ثبت نام بالایی باید بدهم ؛ لااقل این کار را به فرصتی موکول کنم که مستمرتر، نتیجه بخش تر و بی ضررتر باشد....(استخر مربوطه ورودی بالایی دارد و جالب آنکه برای آموزش آرمان هزینه بالاترتر!! هم می خواهد به 2 علت، یکی به علت سه و نیم ساله بودنش (دلیلشان هم این است که آموزش به بچه های کوچکتر سخت هست...و ندیده می گیرند که من در طی این مرحله آموزش به دنبال این نیستم که پسرم شنای قورباغه یا کرال و ...یاد بگیرد....فقط فقط در حد اینکه بیاموزد روی آب خودش را نگه دارد با پا دوچرخه و حرکت درست دست ...و سرش بیرون از آب ....به طوریکه از حضورش در استخر لذت بیشتری ببرد....و نمی خواهم در قبال آموزش جدی به علاقه مندی پسرم لطمه بخورد و ناهید جون هم اینها را قبول داشت) و دلیل دیگرشان برای اخذ شهریه بالاتر!! مذکر بودن کودک مان در استخری که مونث ها می ایند......
اما پسرک ول کن نیست، می خواهد باز پیش ناهید جون برود و بیاموزد.......هر چند گاهی با ناهید همراهی نمی کرد و به دنبال بازیگوشی خود، اصواتی درمیاورد و می گفت:" من قایقم...برید کنار...قایق می خواهد آنجا به داخل غار برود"....ناهید جون بهش می گفت: "خوب برای حرکت قایق باید پارو زد...دستهای تو مثلاً پارو هستند اینجوری باید حرکتشان بدهی...انگار که با دستهات سیبی می کشی و بعد اونو نصفش می کنی" و حرکت دستها را نشان پسرک می داد....اما آرمان بازیگوش صدایش را بالاتر می برد و می گفت:"ای بابا، من قایق موتوری هستم، صدامو مگه نمی شنوی....قایق موتوری که پارو نمی خواد".....و حالا می گوید چرا منو نمی بری استخر** پیش ناهید جون که شنا یاد بگیرم....بهش می گم: فصل پائيز اونجا می برمت،...عوضش فردا می برمت استخر سوخته* سرايی ...می گوید:"اونجا برم که می سوزم" و حواسم نیست و می پرسم چرا؟ می گوید :"مگه نگفتی سوخته،چی چی؟؟!!"
Ö توچال: 15 تیر رفتیم توچال، ولی در هوای خس* و خاشاکی فرقی نمی کرد بالای توچال باشی یا در میدان شوش....ما هم این را دریافته بودیم اما پسرک درک نمی کرد....اصرار داشت که از وقتی کفشهای کوهنوردیش را گرفته او را کوه نبرده ایم....حتی حاضر به جایگزین کرده سرزمین عجایب با توچال نشد....برای در امان ماندن از گردو غبار، تصمیم گرفتیم تله کابین سواری کنیم تا کوهنوردی....و با تله کابین تا ایستگاه 2 برویم و برگردیم تا بلکه پسرک هم راضی شود که خواسته اش مستجاب شده و قضیه فیصله یابد....اما آرمان زرنگتر!! از این حرفها بود...در ایستگاه 2 پیشنهاد خوردن یک بستنی و برگشتن به او کردیم و او درآمد که: به این که نمیگن کوهنوردی، من کوهنوردی می خواهم....کفشهامو ببینید!!" و تا نیمه های رسیدن به ایستگاه 3 من و بابایی را با خود برد...آنجا از حربه دختر کوچولوت خسته شده، استفاده کردیم و کارساز افتاد...خودم را لوس کردم و گفتم:"بابا آرمان، من خسته شدم ،..." و برگشتیم....صدای جیرجیرک ها در آن بالا زیبا بود و برای آرمان یادآور شعر نی نی کوچولو که می خواهد جیرجیرک را پیدا کند و به خاطر صدای زیبایش تشکر کند....و ما هم با تمرکز در جهت صدا، جیرجیرک را پیدا کردیم، نشسته بر شاخه بوته ای به رنگ خودش و آواز خوانان.....
Ö پختن کیک و لازانيا: 16 تیر با پسرک یه کیک پختیم....مدتها بود که همزن برقی را نشان می داد و از کاربرد آن می پرسید و من هربار قول درست کردن یک کیک خوشمزه به کمک آن را به او می دادم....در تعطیلات ناشی از خس *و خاشاک تهران این فرصت پیش آمد....دستور کیک کره ای را از کتاب رزا منتظمی پیش روی خود باز کردیم و آرد و شکر و گردو و کشمش و کره و...را پیمانه کردیم...آرمان از بخش الک کردن آرد خوشش آمده بود و تقریباً آرد را الک کرد و همه زندگی مان را هم آردی کرد ....بعد از وسیله ساده ای که زرده و سفیده تخم مرغ را سوا می کرد هم خوشش آمد و این کار را هم کرد ...در همزدن زرده و سفیده هم حسابی کمک کرد و همه مواد را قاطی هم کردیم و همزدیم و در ظرف مخصوص ریختیم و فر و....سرزدنها و چک کردنهای پسرک تا زمانی که کیک آماده شد....و چون نتیجه رضایت بخش بود ده روز بعد هم در قالب کیکی دیگر! این برنامه تکرار شد و به دنبال آن، به بهانه روشن شدن فر !! لازانیا هم تهیه شد که پسرک حسابی از خوردن آن لذت برد....و حالا قرار است ماهی یکی دوبار کیک و لازانیا برای شازده کوچولو تهیه کنیم.....البته این را هم بگم که هنوز پسر ما کوچک است و اگر کسی فکر کرده که خیلی می فهمد و همراهی می کند اشتباه کرده....و روزی که لازانیا درست کردم در حال چیدن ورقه های آبکش شده لازانیا و ریختن مواد و پنیر روی آن و ....بودم که پسرک از خواب بیدار شد و مثل یک بچه یک ساله!! گریه می کرد که همین الان باید این بساطو ول کنی و مرا به پارک ببری....و بابایی به دادم رسید....در راه پارک دوستانه از پسرک پرسیده بود که چرا اینگونه می کنی؟ مگر نمی بینی که اون لحظه مامان دستش بنده و ....و پسرک جواب داده بود:"آخه خواب دیدم، رفتم پارک!!"...جای شکرش باقی است خواب دیده رفته پارک و خواب ندیده که رفته شوشتر یا فرانسه!!!
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................