روز شمار پاییزانه .......
پیش نوشت: نمی دونم پاییز را چرا اینهمه تنبلی کردم می دانم که خیلی از حرفهای مهم از پسرک را اینجا نخواهم نوشت چون در خاطرم نمانده .... و شاید چیزهایی که به تازگی رخ داده و ... را بنویسم
- روز سی و یکم شهریور هنوز ناراحت بود از اینکه تابستان و تعطیلات تمام شده ...
- صبح اول مهر، در راه مدرسه آرزویش این بود که راننده سرویسش امسال هم آقای سعادتی باشد و معلمش خانم سعادت! ( به خاطر تشابه اسمشان چنین آرزویی داشت) و جالب اینکه یک ساعت بعد، دیدم آرزویش برآورده شده ... به محض اینکه متوجه شد اسمش در لیست کلاس خانم سعادت است ، دومین آرزویش را پرسید؟ "مامان، میشه ببینی پار.سا سُل.طا.نی هم تو همین کلاس هست؟ و جوابم مثبت بود... و البته یه چیز هم مایه تعجبم شد آن روز، وقتی چند نفر از مامانها ازم پرسیدند قبلاً سفارش کرده بودی که پسرت در این کلاس باشد؟ و حتی یکی پرسید "چقدر پول دادی تا پسرت در این کلاس باشد؟" و من هاج و واج مانده بودم آخه با اینکه تعریف خانم سعادت را شنیده بودم ، هیچ اقدامی در این راستا نکرده بودم ....و پسرک فقط به خاطر تشابه اسمی راننده اش با معلم مربوطه، آرزویی داشت که گویا برایش خیر هم بود (آرمان مصر بود آقای سعادتی راننده اش باشد چون سال قبل با او بود و او را دوست داشت ولی معلمش را ندیده بود و نمی شناخت...)
- جمعه دوازدهم مهر با آرمان رفتیم دیدن برنامه ی سالیانه خانم سودابه سا.لم در تالار وحدت برای روز جهانی کودک...البته به خاطر یاسمین کوچولو (دختر دوستم ) رفتیم که در گروه باله بود و کارش هم خیلی خوب ...
- جمعه نوزدهم مهر، هم باز رفتیم تالار وحدت، اینبار برای اپرای اشک ها و لبخندها ....از گروه آنسامبل اپرای تهران...که کار قبلیشون را در اسفند گذشته دیده بودیم....اشکها و لبخندها هم قشنگ بود به ویژه اینکه به زبان فارسی بود ...اما کار اول گروه یه چیز دیگه بود....
- شنبه بیستم مهر هم ، شازده کوچولوی ما اولین نوازندگی خود را با ویولن ارائه کرد در سالن رودکی آموزشگاه پارس... اولین آهنگ انتخابی را با همراهی پیانو، شروع به نواختن کرد و در خاتمه نفس عمیقی کشید انگار که بار بزرگی را از دوشش برداشته اند و سبب خنده و تشویق حاضران شد و دومین آهنگ را با آرامش بیشتری نواخت...
- تعطیلات آخر هفته و بیست و چهارم مهر را که مصادف با عید قربان بود سفری داشتیم به کاشان و قمصر و ابیانه و ... دیدنی های تاریخی و هنری ابیانه، هوای پاک و بی نظير قمصر...در یادمان خواهد ماند.
- اواخر آبانماه (از بیست و یکم الی بیست و پنجم ) که مصادف با ایام تا.سوعا و عا.شورا بود هم در شو.شتر گذراندیم... (شازده کوچولوی ما کماکان از هر گونه تعطیلات از قبل مشخص شده و یا غیر منتظره ی مدارس استقبال می کند و بی نهایت ذوق زده می شود ) این را هم بگم که به هنگام بازگشت از مراسم تا.سوعا در خیابان های آنجا، پسرک پرسید :"مگه این روز ا.ما.م حسین کشته نشده؟" گفتم آره....پرسید "مگر برای مرگ کسی جشن می گیرند؟" و توضیح داد که برداشتش از مراسم ، یک جشن خیابانی است (این هم یه برداشته دیگه!!)
- اواسط آذر ماه هم معلم موسیقیش گفت که باید براش ساز بزرگتری بخریم....ویولن 2/4 هافنر خریدیم که صداش خیلی بهتر از قبلی است که TF بود...
- دیگه اینکه، بعد از دو سال دور خود چرخیدن، و چند ماه وقفه در امر یادگیری زبان انگلیسی، آخر سر رسیدیم به همان کانون زبان ... متاسفانه کلاسهای دیگر را چندان موفق نیافتیم و پسرک از اول پاییز با کانون زبان ادامه می دهد و خوشبختانه خوشش آمده و با علاقه دنبال می کند...
- دیگه اینکه ، پاییز تمام شد و من هنوز صبح ها بر سر پوشیدن کاپشن، کلاه ... با پسرک بگو مگو دارم، صبح ها بدون کاپشن و کلاه و...جلوی مدرسه پیاده می شود و به سمت حیاط مدرسه می دود. هم مدرسه ای هایش را نگاه می کنم با شال و کلاه ، کاپشن، دستکش...
- (اوایل آذر) در میانه مشقِ مدرسه، بر روی کاغذی نوشته : "کشورهای موردِ اَلاقه ی من: یو.نان، فر.انسه، آ.مریکا ، رو.سیه" و بعد سعی کرده دلایل علاقه اش را در مورد هر یک بنویسد و در موردی هم به پاورقی ارجاع داده و نوشته :"من به تِکنُلژی و مَنتِق اِتقاد دارم" ... در مورد این چهار کشور مورد علاقه اش دوست ندارد توهینی بشنود . چند روز پیش میخواست از پر.چم آ.مر.یکا برایش پرینتی بگیرم در گوگل به فارسی پر.چم ا.مر.یکا را تایپ کردم و یک دفعه با موجی از تصاویر پر.چم به آتش کشیده آنجا، مواجه شدیم و دیدم چهره اش در هم رفت و نگران و ناراحت که چرا اینجوری کردند و ....که سریع صفحه را بستم و در جستجویی جدید، به انگلیسی تصاویر دلخواهش را آوردم... روز سیز.ده آ.بان هم می گفت "بچه ها گفتند مر.گ بر آ.مر.یکا ....ولی من نگفتم"...
- از فوتبال فقط مِسی را می شناسد و یکی دو نفر دیگر را...در برابر سوالهای دیگران خودش را آبی (استقلالی) می داند (آنهم شاید به این خاطر که پسر دایی نوجوانش استقلالی است)... می گوید بازی کردن باز یه لذتی دارد...اهل تماشای مسابقات و این حرفها نیست...
- ریاضیات را دوست دارد به مفهوم اعداد ، مثبت و منفی، و نهایت اعداد ، و... ، الگویابی کماکان علاقمند است هر چند در ارزیابی های ماهانه، مثل بیشتر همسن و سالانش بی دقتی ها بسیار دارد بطوریکه ارزیابی ریاضی آبان ماهش "خوب" بود نه بسیار خوب...
- امسال علاقمندیش به علوم بیشتر شده، زنگ آزمایشگاه علوم تنها موردی از کلاسهای مدرسه اش است که پسرک وقایع آن را بی کم و کاست تعریف می کند ( و بدون درخواست من).... و در مورد آنها فکر می کند از حیوانات شبگرد تا بحث محیط زیست و ... چگونگی به وجود آمدن شب و روز و فصلها و انرژی خورشید و.... تا دماسنج و کاربرد آن...) چند روز است با دماسنج آزمایشهای مختلف انجام می دهد تا به حال دمای داخل یخچال، فریزر، بالای شوفاژ، پشت پنجره پذیرایی، داخل ماشین، آب سرد، آب گرم و...را آزموده است... فرفره می سازد (برای درس باد) ...
- در راستای انجام برخی از امور تحقیقاتی اش!! که جزو تکالیف مدرسه اش است با جستجو در اینترنت و برنامه Powerpoint آشناشده ...در مورد شب یلدا هم تحقیقی داشته که از دیروز (که پرینت کرده بود و با شیرازه به صورت جزوه چند برگی کوچولویی درامده بود) تو دستش بود و دلش نمیاد ببره به معلم تحویل بده...
- خوشحالم که دامنه ی لغات و کلمات و ضرب المثل هایی که بلد است فراتر از سنش است ... بهش می گویم این جمله را چه جوری تمام کنم بهتر است "....بر او پیروز نخواهد شد" یا بگم "....بر او تاثیری نخواهد داشت" . شازده میگه ، بنویس :"بر او غلبه نخواهد یافت" . کلاً به ضرب المثل ها و استفاده از آنها خیلی علاقمند است.
- کماکان در برابر هر حرف و سخنی، سوال می کند و تازگیها حتی در برابر هر سوالی ، سوالی می کند و کماکان هر حرفی را که می شنود به این راحتی نمی پذیرد و سوالی برایش مطرح است... یکی از همکلاسیهاش گفته بوده که اگر نماز بخوانیم خدا در کارهامون به ما کمک می کنه. و شازده بهش گفته : نماز بخونی خدا تکلیف های ریاضی را برات می نویسه؟ به جای تو دیکته می نویسه؟ سوالهای علوم را جواب میده؟ ...
- کم و بیش کتاب می خواند ولی کماکان دوست دارد بیشتر کتابهای مورد علاقه اش را ما برایش بخوانیم ...شاید یک علتش این باشد که دوست دارد وقتی کتاب می خواند با صدای بلند نباشد و با چشم می خواند ... و از آنجایی که ما اصرار می کنیم به صدای بلند بخواند تا اشتباهاتش را تصحیح کنیم (و شازده میگه خسته میشم از بلند خوندن ...) و ترجیح میده ما بخوانیم....
- این روزها علاقمند به خواندن کتابهایی است که روزگاری ما برایش می خواندیم از جمله مجموعه کتابهای سوته یف روسی، کتابهای کمیک اسکریپت تن تن ، و کتابهای رولد دال. هفته ی پیش از کتابخانه مدرسه کتابی از قصه های بهلول امانت گرفته بود و خوانده بود...
- خیلی خیلی مغرور و لجباز!! شده ... خیلی بهش بر میخوره وقتی باهاش دعوا می کنیم و متاسفانه بدجوری واکنش نشون میده .... البته کماکان من با پسرکم مشکل دارم ... روحیه ی شوخ طبعی دارد که گاهی برای من آزار دهنده می شود... مثلاً وقتی بهش دیکته می گویم هر کلمه ای را که من بگویم مخالف آن را تکرار می کند یا یه کلمه ی دیگر می گوید...و وقتی من عصبانی می شوم می بینم به زبان چیز دیگری میگه و موقع نوشتن همان کلمه ای را که من گفتم می نویسه... و از این دست مسائل زیاد داریم...
- چند روز پیش در برابر اختلاف نظری که داشتیم می گفت: من هم بزرگ شدم برای خودم نظر دارم ... می خواهد در حد یک نوجوان هیجده ساله باهاش برخورد شود و خب ...مشکلات پیش میاد دیگه بالاخره هنوز هشت سالگی را هم فوت نکرده...
- با اینکه عاشق تعطیلات هست ولی در کار مدرسه و کلاسهایش فوق العاده قانونمند و با نظم است ....حتی اگر من بگویم که به معلمش توضیح می دهم و می تواند تکلیفش را انجام ندهد (در شرایطی اضطراری که پیش آمده) نمی پذیرد حتماً باید تکالیفش را انجام دهد و حتما به موقع بخوابد و حتماً به موقع در مدرسه حاضر باشد...
.................
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................