روز شمار پاییزانه .......

پیش نوشت: نمی دونم پاییز را چرا اینهمه تنبلی کردم می دانم که خیلی از حرفهای مهم از پسرک را اینجا نخواهم نوشت چون در خاطرم نمانده .... و شاید چیزهایی که به تازگی رخ داده و ... را بنویسم

  • روز سی و یکم شهریور هنوز ناراحت بود از اینکه تابستان و تعطیلات تمام شده ...
  • صبح اول مهر، در راه مدرسه آرزویش این بود که راننده سرویسش امسال هم آقای سعادتی باشد و معلمش خانم سعادت! ( به خاطر تشابه اسمشان چنین آرزویی داشت) و جالب اینکه یک ساعت بعد، دیدم آرزویش برآورده شده ... به محض اینکه متوجه شد اسمش در لیست کلاس خانم سعادت است ، دومین آرزویش را پرسید؟ "مامان، میشه ببینی پار.سا سُل.طا.نی هم تو همین کلاس هست؟ و جوابم مثبت بود... و البته یه چیز هم مایه تعجبم شد آن روز، وقتی چند نفر از مامانها ازم پرسیدند قبلاً سفارش کرده بودی که پسرت در این کلاس باشد؟ و حتی یکی پرسید "چقدر پول دادی تا پسرت در این کلاس باشد؟" و من هاج و واج مانده بودم آخه با اینکه تعریف خانم سعادت را شنیده بودم ، هیچ اقدامی در این راستا نکرده بودم ....و پسرک فقط به خاطر تشابه اسمی راننده اش با معلم مربوطه، آرزویی داشت که گویا برایش خیر هم بود (آرمان مصر بود آقای سعادتی راننده اش باشد چون سال قبل با او بود و او را دوست داشت ولی معلمش را ندیده بود و نمی شناخت...)
  • جمعه دوازدهم مهر با آرمان رفتیم دیدن برنامه ی سالیانه خانم سودابه سا.لم در تالار وحدت برای روز جهانی کودک...البته به خاطر یاسمین کوچولو (دختر دوستم ) رفتیم که در گروه باله بود و کارش هم خیلی خوب ...
  • جمعه نوزدهم مهر، هم باز رفتیم تالار وحدت، اینبار برای اپرای اشک ها و لبخندها ....از گروه آنسامبل اپرای تهران...که کار قبلیشون را در اسفند گذشته دیده بودیم....اشکها و لبخندها هم قشنگ بود به ویژه اینکه به زبان فارسی بود ...اما کار اول گروه یه چیز دیگه بود....
  • شنبه بیستم مهر هم ، شازده کوچولوی ما اولین نوازندگی خود را با ویولن ارائه کرد در سالن رودکی آموزشگاه پارس... اولین آهنگ انتخابی را با همراهی پیانو، شروع به نواختن کرد و در خاتمه نفس عمیقی کشید انگار که بار بزرگی را از دوشش برداشته اند و سبب خنده و تشویق حاضران شد و دومین آهنگ را با آرامش بیشتری نواخت...
  • تعطیلات آخر هفته و بیست و چهارم مهر را که مصادف با عید قربان بود سفری داشتیم به کاشان و قمصر و ابیانه و ... دیدنی های تاریخی و هنری ابیانه،  هوای پاک و بی نظير قمصر...در یادمان خواهد ماند.
  • اواخر آبانماه (از بیست و یکم الی بیست و پنجم ) که مصادف با ایام تا.سوعا و عا.شورا بود هم در شو.شتر گذراندیم... (شازده کوچولوی ما کماکان از هر گونه تعطیلات از قبل مشخص شده و یا غیر منتظره ی مدارس استقبال می کند و بی نهایت ذوق زده می شود  )  این را هم بگم که به هنگام بازگشت از مراسم تا.سوعا در خیابان های آنجا، پسرک پرسید :"مگه این روز ا.ما.م حسین کشته نشده؟" گفتم آره....پرسید "مگر برای مرگ کسی جشن می گیرند؟" و توضیح داد که برداشتش از مراسم ، یک جشن خیابانی است (این هم یه برداشته دیگه!!)
  • اواسط آذر ماه هم معلم موسیقیش گفت که باید براش ساز بزرگتری بخریم....ویولن 2/4  هافنر خریدیم که صداش خیلی بهتر از قبلی است که TF بود...
  • دیگه اینکه، بعد از دو سال دور خود چرخیدن، و چند ماه وقفه در امر یادگیری زبان انگلیسی،  آخر سر رسیدیم به همان کانون زبان ... متاسفانه کلاسهای دیگر را چندان موفق نیافتیم و پسرک از اول پاییز با کانون زبان ادامه می دهد و خوشبختانه خوشش آمده و با علاقه دنبال می کند...
  • دیگه اینکه ، پاییز تمام شد و من  هنوز صبح ها بر سر پوشیدن کاپشن، کلاه ... با پسرک بگو مگو دارم، صبح ها بدون کاپشن و کلاه و...جلوی مدرسه پیاده می شود و به سمت حیاط مدرسه می دود. هم مدرسه ای هایش را نگاه می کنم با شال و کلاه ، کاپشن، دستکش...
  • (اوایل آذر) در میانه مشقِ مدرسه، بر روی کاغذی نوشته : "کشورهای موردِ اَلاقه ی من: یو.نان، فر.انسه، آ.مریکا ، رو.سیه" و بعد سعی کرده دلایل علاقه اش را در مورد هر یک بنویسد و در موردی هم به پاورقی ارجاع داده و نوشته :"من به تِکنُلژی و مَنتِق اِتقاد دارم" ... در مورد این چهار کشور مورد علاقه اش دوست ندارد توهینی بشنود . چند روز پیش میخواست از پر.چم آ.مر.یکا برایش پرینتی بگیرم در گوگل به فارسی پر.چم ا.مر.یکا را تایپ کردم و یک دفعه با موجی از تصاویر پر.چم به آتش کشیده آنجا، مواجه شدیم و دیدم چهره اش در هم رفت و نگران و ناراحت که چرا اینجوری کردند و  ....که سریع صفحه را بستم و در جستجویی جدید، به انگلیسی تصاویر دلخواهش را آوردم... روز سیز.ده آ.بان هم می گفت "بچه ها گفتند مر.گ بر آ.مر.یکا ....ولی من نگفتم"...
  • از فوتبال فقط مِسی را می شناسد و یکی دو نفر دیگر را...در برابر سوالهای دیگران خودش را آبی (استقلالی) می داند (آنهم شاید به این خاطر که پسر دایی نوجوانش استقلالی است)... می گوید بازی کردن باز یه لذتی دارد...اهل تماشای مسابقات و این حرفها نیست...
  • ریاضیات را دوست دارد به مفهوم اعداد ، مثبت و منفی، و نهایت اعداد ، و... ، الگویابی کماکان علاقمند است هر چند در ارزیابی های ماهانه، مثل بیشتر همسن و سالانش بی دقتی ها بسیار دارد بطوریکه ارزیابی ریاضی آبان ماهش "خوب" بود نه بسیار خوب...
  • امسال علاقمندیش به علوم بیشتر شده، زنگ آزمایشگاه علوم تنها موردی از کلاسهای مدرسه اش است که پسرک وقایع آن را  بی کم و کاست تعریف می کند ( و بدون درخواست من).... و در مورد آنها فکر می کند از حیوانات شبگرد تا بحث محیط زیست و ... چگونگی به وجود آمدن شب و روز و فصلها و انرژی خورشید و.... تا دماسنج و کاربرد آن...) چند روز است با دماسنج آزمایشهای مختلف انجام می دهد تا به حال دمای داخل یخچال، فریزر، بالای شوفاژ، پشت پنجره پذیرایی، داخل ماشین، آب سرد، آب گرم و...را آزموده است... فرفره می سازد (برای درس باد) ...
  • در راستای انجام برخی از امور تحقیقاتی اش!! که جزو تکالیف مدرسه اش است با جستجو در اینترنت و برنامه Powerpoint آشناشده ...در مورد شب یلدا هم تحقیقی داشته که از دیروز (که پرینت کرده بود و با شیرازه به صورت جزوه چند برگی کوچولویی درامده بود) تو دستش بود و دلش نمیاد ببره به معلم تحویل بده...
  • خوشحالم که دامنه ی لغات و کلمات و ضرب المثل هایی که بلد است فراتر از سنش است ... بهش می گویم این جمله را چه جوری تمام کنم بهتر است "....بر او پیروز نخواهد شد" یا بگم "....بر او تاثیری نخواهد داشت" . شازده میگه ، بنویس :"بر او غلبه نخواهد یافت" . کلاً به ضرب المثل ها و استفاده از آنها خیلی علاقمند است.
  • کماکان در برابر هر حرف و سخنی، سوال می کند و تازگیها حتی در برابر هر سوالی ، سوالی می کند و کماکان هر حرفی را که می شنود به این راحتی نمی پذیرد و سوالی برایش مطرح است... یکی از همکلاسیهاش گفته بوده که اگر نماز بخوانیم خدا در کارهامون به ما کمک می کنه. و شازده بهش گفته : نماز بخونی خدا تکلیف های ریاضی را برات می نویسه؟ به جای تو دیکته می نویسه؟ سوالهای علوم را جواب میده؟ ...
  • کم و بیش کتاب می خواند ولی کماکان دوست دارد بیشتر کتابهای مورد علاقه اش را ما برایش بخوانیم ...شاید یک علتش این باشد که دوست دارد وقتی کتاب می خواند با صدای بلند نباشد و با چشم می خواند ... و از آنجایی که ما اصرار می کنیم به صدای بلند بخواند تا اشتباهاتش را تصحیح کنیم  (و شازده میگه خسته میشم از بلند خوندن ...) و ترجیح میده ما بخوانیم....
  • این روزها علاقمند به خواندن کتابهایی است که روزگاری ما برایش می خواندیم از جمله مجموعه کتابهای سوته یف روسی، کتابهای کمیک اسکریپت تن تن ، و کتابهای رولد دال. هفته ی پیش از کتابخانه مدرسه کتابی از قصه های بهلول امانت گرفته بود و خوانده بود...
  • خیلی خیلی مغرور و لجباز!! شده ... خیلی بهش بر میخوره وقتی باهاش دعوا می کنیم و متاسفانه بدجوری واکنش نشون میده .... البته کماکان من با پسرکم مشکل دارم ... روحیه ی شوخ طبعی دارد که گاهی برای من آزار دهنده می شود... مثلاً وقتی بهش دیکته می گویم هر کلمه ای را که من بگویم مخالف آن را تکرار می کند یا یه کلمه ی دیگر می گوید...و وقتی من عصبانی می شوم می بینم به زبان چیز دیگری میگه و موقع نوشتن همان کلمه ای را که من گفتم می نویسه... و از این دست مسائل زیاد داریم...
  • چند روز پیش در برابر اختلاف نظری که داشتیم می گفت: من هم بزرگ شدم برای خودم نظر دارم ... می خواهد در حد یک نوجوان هیجده ساله باهاش برخورد شود و خب ...مشکلات پیش میاد دیگه بالاخره هنوز هشت سالگی را هم فوت نکرده...
  • با اینکه عاشق تعطیلات هست ولی در کار مدرسه و کلاسهایش فوق العاده قانونمند و با نظم است ....حتی اگر من بگویم که به معلمش توضیح می دهم و می تواند تکلیفش را انجام ندهد (در شرایطی اضطراری که پیش آمده) نمی پذیرد حتماً باید تکالیفش را انجام دهد و حتما به موقع بخوابد و حتماً به موقع در مدرسه حاضر باشد...

 .................

 

سقراط

 

پیش نوشت: پنجشنبه ۲۱ آذر از ساعت ۱۸:۳۰ تا ۲۰:۳۰ این خوشبختی نصیبم شد که اولین اجرای تئاتری را ببینم که هنوز بعد از چند روز سرمست و سرخوش از تماشای آنم....

این روزها تئاتری در تالار وحدت اجرا می شود که نوشتن از آن برایم دشوار است... هرکس باید خود ببیند و به نظرم حتی دیدن بیش از یکبار هم لازم دارد.... شاید یعد از تئاتر "وویتسک" ، این " سقراط" بود که این چنین برایم دوست داشتنی بود... سقراط مثل تئاتر "ادیپوس" به زبان کلاسیک نوشته نشده ، دکوراسیون ستون های برافراشته و کتابخانه ی باشکوه برایت تصویری از یونان باستان است یونان علم و فلسفه و تفکر...اما گفتمانها امروزی است و شرایط زندگی امروزی با یونان باستان در آن درهم آمیخته ....مثل حرف زدن و نوع پوشش پسر سقراط که امروزی است و....همه اینها به گونه ای است که حس می کنیم سقراط از آن سه هزار سال پیش نیست که در امروز ما هم و در جامعه کنونی ما هم اندیشه های این چنینی و پاسخ ها و واکنش ها  و وقایع اینچنینی هست....

از بازی فرهاد آئیش در نقش سقراط، لادن مستوفی در نقش تئودوته ( رو.سپی شهر آتن) (که چنان روح پاکی داشت که آدم را مجذوب خود می کرد و در جایی که سقراط محکوم به مرگ است او میآید برای خداحافظی و طلب آمرزش برای سقراط می کند و سقراط بهش میگه :"  فکر می کنم اگر تو برای کسی طلب آمرزش کنی، حتما اون آدم در امان خدا خواهد بود" , همچنین از بازی و صدای فوق العاده زیبا و اپرایی خانم کتانه افشاری نژاد در نقش سافو ی شاعر، و بهناز نازی در نقش زانتیپه همسر سقراط و ایوب آقاخانی در نقش افلاطون ....و چهار بانویی که نمایشی در درون این نمایش ارائه کردند (با حرکات موزون خاص و آواز و ...) که نمایانگر مده آ و هم فکرانش بود در آن عصر.... همه و همه برایم زیبا و محسور کننده بود ... و تضاد عصر جدید و عصر یونان باستان هم  ....طرز پوشش افلاطون و فیلسوفان جوان (کت و شلواری ) و سقراط با لباس یونانی و پابرهنه ...همه و همه حس خاصی بهم می دادند حتی این تضاد ها برایم دوست داشتنی بود...

بیشتر جملات و دیالوگ ها را دوست داشتم آنهایی را که به یادم مانده می نویسم (تا سالها بعد هم بخوانم و لذت ببرم)....

از آن دیالوگ آغازین نمایش میان سقراط و سافوی شاعر بگیر که سقراط ،  شاعر را چون خدا می داند شاید هم خدا را شاعر...به جهت شعر زیبایی چون طبیعت، چون انسان و...که سروده است...

و یا دیالوگ سقراط با همسرش زانتیپه که به همسرش می گوید :"خودت را بشناس/ خودت را مثل انسان بشناس/ از راه درد و رنج بشناس/ حد و مرزت را بشناس / و گناهت را به گردن بگیر / و سعی کن جبران کنی/...

و یا در قسمتی که سقراط با تئودوته گفتگو دارد و این رو.سپی آتن که شیفته آموختن از سقراط است در جایی می گوید : وقتی میخواستم بخونم و بنویسم و یاد بگیرم هیچ راهی جلویم نبود همه ی درها به رویم بسته بود اما وقتی خواستم رو.سپی یشم یکهو  همه ی درها به روم باز شد...

و در جایی دیگر ، به سقراط میگه : خیلی خوبه شهرتون زنی مثل من داره، آخه مرز بین اخلاق و غیر اخلاق را میشه باهاش سنجید...و سقراط میگه : مهم اینه که تو همون چیزی و نشون می دی که هستی نه مثل مردم آتن که اون چیزی نیستند که می خوان نشون بدن!

در آن قسمت از نمایش، که چهار زن (مده آ و دوستانش)  با حرکات موزون و آواز ، اعتراض خود را در نگرش به زنان بازگو می کنند هم از اون نمایش خوشم اومد و هم از مکالمه بعدی بین سقراط و صاحبان قدرت در آن شهر...

در محاکمه سقراط هم، نگاه تحقیر آمیز سقراط به محاکمه کنندگانش و عصبانیت پایانی افلاطون قابل توجه بود (درست است که از کلمات و جملاتی که ایوب آقاخانی به زبان یونانی گفتند در پایان جلسه دادگاه و محکومیت سقراط؛ چیزی نفهمیدم اما احساس را خیلی خوب میشد فهمید...اون صحنه برای همیشه در خاطرم می ماند)...

آوازهای اپرایی و گروه کُر در قسمتهای مختلف نمایش... و نمایش گروه مده آ و نیز نمایش رقص هیپ هاپ جوانهای آتن ....سوای جذابیت فوق العاده که به نمایش داده بودند شکوه و عظمت یونان را در زمینه هنر نیز به اندازه ی  علم و فلسفه برایم نشان می داد.... طراحی دکور به خصوص کتابخانه ها و ستون های بلند آتن و نیز نورپردازی در قسمتهای نمایش در نمایش و نیز نورپردازی در پایان نمایش که همسر سقراط قدر فیلسوفی چون او را درک می کند و سقراط در پای او به سجده می افتد و غیره زیبا بود...

و دیالوگ پایانی که پیش از آنکه سقراط جام شوکران را سر بکشد؛ سافوی شاعر می گوید: استبداد تو را محکوم به سکوت کرد و دموکراسی محکوم به مرگ.

کلاً هرچی بگم کم گفتم حتماً یکبار دیگر این تئاتر را می بینم ...

و نام "حمیدرضا نعیمی" به عنوان نویسنده و کارگردان این اثر برای همیشه در خاطرم خواهد ماند....

برای تهیه بلیت می توانید به سایتهای www.iranconcert.com  و یا سایت www.tiwall.com

مراجعه کنید...

 

 

پ.ن: در مهر ماه هم تئاتر اپرایی " اشک ها و لبخندها" را در تالار وحدت تماشا کرده بودم از گروه آنسامبل اپرای تهران (که در اسفندماه هم اپرای دیگری داشتند به زبان ایتالیایی ) ... ولی سقراط برایم معرکه بود از جهت آنچه با فکر و احساس من کرد؛ به خصوص این روزها ، با درگیریهای ذهنی که با خود دارم ؛ کمک بزرگی برایم بود و با این نمایش یکبار دیگر متوجه شدم که در خانه ای زندگی می کنم با سقراط و افلاطونی دیگر و ....باید قدر بدانم آن را  و دیگر هیچ.

 

دایی وانیا

 

گمونم سالهای اول دانشگاه بودم که سریال آوای فاخته پخش میشد... هیچوقت خیلی تلویزیونی نبودم ، الان هم که چندین سال است سریالی را دنبال نکرده ام اصلاً نمی دانم برنامه های تلویزیونی در چه زمینه هایی است (این مسئله شامل برنامه های ما.هوا.ره هم میشه)...ولی خوب شاید بعضی سریالها بودند که برام خاطره و تصویر زیبایی شدند هریک به دلیلی...سالهای اول دانشگاه بودم که سریالی پخش میشد به اسم "آوای فاخته" ....راستش حتی درست و حسابی یادم نیست ماجرا چه بود گمونم داستان پیرمردی (شاید افسری تبعیدی) بود که بعد از دهها سال از روسیه برگشته بود به زادگاهش کرمان و ... این سریال در خاطرم مانده؛ چون از بازیگر نقش اون پیرمرد خوشم میومد از تُن صداش، از حرکات آرام و کندش خوشم میامد....سالها بعد که با تئاتر آشنایی ام دادند، متوجه شدم که او در عرصه تئاتر صاحب نام است.... و من بالاخره، در نمایش دایی وانیا، در عصر پنجشنبه ۱۵ آذر٬ از نزدیک بازی و کارگردانی اکبر زنجانپور را دیدم...

دایی وانیا نوشته چخوف با کارگردانی اکبر زنجانپور و بازیش و نیز بازیگرانی چون شمسی فضل الهی، مسعود دلخواه و...در سالن اصلی تئاتر شهر، از دو هفته پیش در حال اجراست... البته برای نظر دادن در مورد این نمایش لازم است با آثار چخوف آشنا باشیم که من یکی نیستم (متاسفانه)...ولی نمایش را دوست داشتم چون به نظرم بُرشی بود از زندگی هامان، از روزمرگیهامان، از محدودیتهامان ... هر چند تلخ ... چون چه بسا به یه حس بیهودگی در جامعه ای فرصت طلب می رسیدم... در جامعه ای که هیچکس در جای خودش نیست در جامعه ای که حس می کنی کوچک و محقر است و فضای دیگری برای رشد و بالندگی ات نیست ... و دلم می سوخت برای سونیا که چشم انتظار بود سواری از راه برسد و او را به دنیایی سرسبز ببرد و سوار نیامد....ولی سونیا همچنان با امید به آینده لبخند می زد و پایان نمایش، نگاه امیدبخش او بود...

برای تهیه بلیت می توانید به سایتهای www.iranconcert.com  و یا سایت www.tiwall.com

مراجعه کنید...

معرفی کتاب....

یک :

نام کتاب: پیگمالیون     Pygmalion

نویسنده: جورج برنارد شاو

مترجم: آرزو شجاعی

ناشر: نشر قطره، 1389

215 ص، مصور

نمایش نامه انگلیسی، قرن 20 م. (تئاتر و ادبیات نمایشی)

قیمت: 7500 تومان

 

خیلی خیلی دوست داشتم این کتاب را، ... بیان کردن احساسم در موردش برایم سخت است لذا بر اساس مقدمه مترجم و نوشته پشت جلد کتاب٬ آن را معرفی می کنم:

در مقدمه مترجم کتاب میخوانیم:

"...در یکی از اسطوره های یونانی آمده است: پیگمالیون، پادشاه قبرس، مجسمه ساز ماهری بود و مجسمه ی زن زیبایی را می سازد و او را گالاتیا  می نامد. پیگمالیون، عاشق گالاتیا می شود. آفرودیت، رب النوع عشق و زیبایی، که عشق شدید پیگمالیون به گالاتیا را می بیند، مجسمه را زنده می کند و بر ازدواج آنها اصرار می ورزد. بنا بر گفته ای، پافوس ثمره ی ازدواج آنهاست. گریوز، محقق و اسطوره شناس، دیدگاه دیگری از این داستان ارائه می کند: پیگمالیون عاشق آفرودیت می شود و چون آفرودیت، عشق او را رد می کنددر اوج ناامیدی مجسمه ی او را از جنس عاج می تراشد و شب ها آن را در کنار خود می خواباند. آفرودیت دلش به حال او می سوزد و مجسمه را زنده می کند. به عقیده گریوز، پیگمالیون در زبان یونانی به معنی کار سخت و گالاتیا به معنای سفید شیری است.

پیگمالیون برنارد شاو، پرفسور آوا شناسی به نام هنری هیگینز است که به طور اتفاقی با دختری گل فروش به نام الیزا دولیتل برخورد می کند و شرط می بندد که در عرض شش ماه از او بانویی واقعی بسازد. هیگینز شرط را می برد و اکنون الیزا که گفتار و رفتارش همانند بانویی اشراف زاده است قادر نیست به زندگی سابقش بازگردد..."

 

و در پشت جلد کتاب در معرفی آن میخوانیم:

"پیگمالیون نمایش نامه ای کمدی است در پنج پرده نوشته ی جورج برنارد شاو. این نمایش نامه در سال 1912 نوشته شده است.

هنری هیگینز، پرفسور زبان شناسی، شرط می بندد که در مدتی کوتاه، الیزا دولیتل دختری کاملاً عامی را به نحوی تعلیم دهد که بتواند او را در مهمانی عصرانه ی یکی از سفرا به عنوان دوشس دولیتل معرفی کند. آیا هنری موفق می شود شرط را ببرد؟

پیگمالیون یک سیندرلای مدرن نیست، داستان مردی است فرهیخته که نقش پیگمالیون را بازی می کند و به گالاتيای خود زندگی می بخشد. هیگینز سمبلی از عقل و منطق و الیزا سمبل قلب و محبت بی دلیل است.

بسیاری از منتقدین هنوز هم پیگمالیون را یکی از بهترین نمایش نامه های برنارد شاو می دانند. نمایش نامه ای که الهام بخش فیلم "بانوی زیبای من" بود و هنوز هم در دنیا به روی صحنه برده می شود."

 

 

دو :     

نام کتاب: دیگر تنها نیستی

نویسنده: استفانو بنّی

مترجم: محمدرضا میرزایی

نشر: حرفه هنرمند

چاپ اول شهریور 1391

تعداد صفحه: 112

قیمت: 4500 تومان

 

عنوان این کتاب خود معرف آن است. چه بسا در شرایطی احساس میکنیم تنهای تنها هستیم موضوع تنهایی شاید از نگاه هر کس بسته به شرایط زندگیش و خواسته های هر کس از زندگی متفاوت باشد... این کتاب ده داستان کوتاه است که هر کدام ، با نگاهی متفاوت و غیر قابل تصور ما به موضوع "تنهایی" پرداخته....کتابی کم حجم که هنوز بعد از ماهها دلم نمیخواهد بایگانیش کنم و هر از گاهی صفحاتی را می خوانم.... داستان اول در مورد مردی است که همسرش را از دست داده و در بحران بعد از آن حوصله ی سگش را ندارد ...اما سگ باوفا (که بومرنگ نام داد و بوم صدایش می زنند) ، همه جا به دنبال اوست...در همان صفحات نخست می خوانیم:

" دنیا چیزی نبود جز شکست، تنهایی و درد. وجود موجود ناجوری مثل بوم که دم را تکان می داد و از سرخوشی زوزه می کشید و با پشم هایش این خانه ی سوت و کور را مملو از عشق می کرد، در این سیاره وحشتناک چه معنی ای می توانست داشته باشد؟

یک روز آقای رمو تصمیم گرفت که دیگر به سگش غذا ندهد و او را دو روزی گرسنه نگه داشت. اما بوم او را همچنان عاشقانه و با مهربانی دنبال می کرد. وقتی که آقای رمو برای غذا خوردن سر میز می نشست، بوم نه چیزی درخواست می کرد و نه حتی نزدیکش می شد. تنها از دور و با کنجکاوی مطبوعی صاحبش را تماشا می کرد، انگار که در چشم هایش نوشته شده باشد: اگه تو بخوری ، منم سیر می شم. و هر چقدر که آقای رمو از روی بدجنسی با سر و صدا و ولع لقمه ها را پایین می داد، نگاه بومرنگ لطیف تر می شد.

وقتی بالاخره آقای رمو به بومرنگ غذا داد، او نه از خود بی خود شد و نه هیجان زده به سمت غذا هجوم آورد، نه. تنها دمش را آرام و سپاسگزار تکان داد، انگار که بخواهد بگوید: " تو دلایل خودتو واسه غذا ندادن و گشنه نگه داشتن من داشتی، اما ازت ممنونم که امروز به یادم افتادی." و....

داستان دوم هم داستان مردی است که شدیداً تنهاست و می پندارد با داشتن موبایل از تنهایی رهایی خواهد یافت اما درد تنهایی با داشتن چندین موبایل هم ، تا انتهای داستان حس می شود در مورد مردی که با یک گوشی موبایل خود به آن یکی زنگ می زند و ساعتها حرف می زند...

طنز داستان سوم در مورد دانشمندی است که به هر جای دور از دسترس و خلوت و دور از ذهن بشر (در دل جنگلها و نوک قله های بلند و....) سفر می کند تا تنهاترین انسان کره ی زمین را کشف کند اما در نهایت متوجه می شود که...

داستان چهارم که برایم تلخ و ترسناک بود در مورد تنهایی مرگ (فرشته مرگ) و پیرمردی است و اینکه چگونه مرگ تنهایی اش را با آن پیرمرد پر می کند و....

و...

داستان مسئول کنترل ، درس زیر دریا، لحظه و...هم برایم به گونه ای بود که روزها در موردش فکرم مشغول باشد و حتی شدیداً تحت تاثیر داستان آخر قرار گرفتم داستان تنهایی دزدی که قصدش از ورود به خانه های مردم بیش از آنکه دزدی باشد، زندگی کردن با آنها و مقابله با غم تنهایی اش است.

 

سه: ....

نام کتاب: خانواده ای محترم

نویسنده : ایزابلا بوسی فدریگوتی

مترجم: بهمن فرزانه

ناشر: ققنوس

سال نشر:1381

تعطیلات عیدم را با خواندن دوباره این کتاب پر کردم ...کتابی که دوست دارم بازم بخوانمش ...کتاب از دو بخش تشکیل شده :کلارا و  ویرجینیا...دو خواهر که داستان را از بیان و زبان هر دو می شنویم ... قضاوت کردنها ، ترس از قضاوت شدنها و نتیجه آنها را می بینیم و مهمتر از همه اینکه وقتی با این دو خواهر آشنا می شویم (با توجه به تعریفی که از زبان هر یک می خوانیم) ، یکی را زنی می یابیم که همواره با "دوست داشتن " زندگی کرده است و دیگری که همه عمر به دنبال "دوست داشته شدن" بوده است....و ....

 و....

 

پ.ن: مثل همیشه _ این بار هم_ هر سه کتاب از طرف همسر عزیزم بهم معرفی شده؛ .....