درمانگاه منان روزهای دوشنبه هر هفته تزریق واکسن یاد آوری سه گانه و فلج و...را برای کودکان 5-6 ساله دارد...لذا دوشنبه ای که گذشت آرمان را بردم برای  واکسن های یاد اوری این مقطع.... فکر می کردم یک واکست تزریقی دارد و یک خوراکی فلج....اما اونجا متوجه شدم که دو تا تزریقی دارد واکسن سه گانه دیفتری، کزاز ، سیاه سرفه را بازوی دست راستش زدند و واکسن سرخک و سرخجه و اوریون را بازوی چپ و قطره خوراکی فلج ....پسر کوچولو برعکس زمان نوزادی و نوپایی ، کلی شلوغ کرد و هوار زد و گریه کرد....من هم بی انصافی کردم و بعد تزریق واکسن بردمش مهد (البته اصرار خودش هم بود....آن روز از من خواسته بود برای تغذیه میان وعده اش تخم مرغ آب پز بزارم- و بعد گریه هاش می گفت زود باش منو ببر مهد ، الان ساعت تغذیه مون می گذره و من تخم مرغم را میخوام بخورم) و به مربیش هم گفتم واکسن زده و مربی از بچه ها خواست در شیطنت های آن روز مراقب آرمان باشند....بعد از ظهر که رفتم دنبالش ، با گریه اومد پیشم....(صبح بهش استامینوفن داده بودم گویا از ساعت 14 به بعد درد بازوی راستش شروع شده بود)...معلم شطرنجش استیکر بن تن داده بود و برای اولین بار صفحاتی از تمرینات شطرنج (در هر تمرین مهره هایی در وضعیتی چیده شده بود و از دانش اموز میخواست با یک حرکت مات کند)...با پسرم که در حال گریه بود به سمت خانه راه افتادیم...دلداریش دادم که الان خونه میریم استامینوفن میدم حوله گرم میزارم و خوب میشه....اما گریه هاش سوزناک و از ته دل بود و میون اون گریستن سوزناک و بالا کشیدن دماغش، جمله های زیر را می گفت:

"....حالا من چه جوری کِش ماسک بتمنمو را بندازم پشت سرم؟ حالا من چه جوری تمرینات شطرنجم را انجام بدم؟ حالا من چه جوری نقاشی کنم؟ حالا من چه جوری با بتمن ام بازی کنم؟ حالا من چه جوری بلزمو بزنم؟ حالا من چه جوری عقاب بازی کامپیوتریم را شکست بدم و از اون مرحله بگذرم؟ حالا من چه جوری مشقهای انگلیسیمو بنویسم (البته مشق ندارند ...از بس خوشش میاد زود خوندن و نوشتن یاد بگیره خودش میشینه و صفحه را پر می کنه از الفبای انگلیسی و ...و مثلاً دارم مشق مینویسم)؟ حالا من چه جوری اسکوتر بازی کنم؟ حالا من چه جوری سیندرلامو رنگ کنم؟ حالا من چه جوری کش ماسک بتمن مو بندازم پشت سرم؟ حالا من چه جوری دماغمو بالا بکشم ؟(می گفت دماغمو بالا میکشم هم دستم درد می کنه) و...."

همینجوری کلی از این جمله ها را در دو روز گذشته با دلهره و نگرانی و گاهی گریه و مکرراً گفته و میگه....هرچی گفتم تمرینهای شطرنجو نگه داره چند روز بعد انجام بده، با دست چپ مسیر حرکت مهره ای را که مات می کرد می کشید ؛ کج و معوج می کشید و می گفت:"نمی دونم چرا، جزوه شطرنجمو خیلی دوست دارم" (به چند برگ تمرینات که از گوشه ای منگنه شده بود میگه "جزوه" و من کیف می کنم از این حرف زدنش...بی آنکه بخواهم بدونم از کجا یاد گرفته این کلمه را)... و می پرسه:"عمو مهرداد بیشتر شطرنج بلده یا کاسپارف؟" و دوست داره با کاسپارف هم بازی کنه و گمونم تو خیالش فکر می کنه اونم میتونه شکست بده....البته یک ماه پیش هم که دنبال همبازی می گشت در سایت chess.com عضوش کردم  (البته کمتر از متولدین 1995 را نمی پذیرفت و مجبور شدم تولد بزنم 1995) و با یکی دیگه (که ملیتش اینترنشنال بود و سن و سالشو نمیدونستم ...البته اونم تازه کار بود ولی نه مثل آرمان نوپا!!! ...) آنلاین یه بازی انجام داد و بعد از بیست و پنج دقیقه پسر کوچولوی من مات شد.....

حالا انگار به اهمیت " دست " پی برده ....اما هنوز نگران هست و دستش را متاسفانه تکون نمیده....پریشب تب هم داشت و تا صبح درست و حسابی نخوابید...دیشب هم  برای لحظاتی می گفت دندونم درد می کنه .... دندونپزشکی هم باید ببرمش ...

دیروز با من اومد محل کارم...بعد از ظهر که خونه می رفتیم صندلی عقب دراز کشیده بود و در حال خواب بود که یک دفعه وسط ترافیک جردن بودم که دیدم پسرک چارچنگولی و با گریه و داد و بیداد پرید صندلی جلو که "کمکم کنید...منو نجات بدید....واااااای خدا ...یکی منو نجات بده...." ...دیدم بعله شازده داخل ماشین یه " پشه" دیده که از سرما نای پرواز کردن نداشت...شیشه ها را دادم پایین ...بلکه این پشه بیحال بیرون بره و در همون حال پسرک جیغ و داد و هوار و..."یکی منو نجات بده"....و من نگران شده بودم که اگر این پشه الان زودی از ماشین بیرون نره ، بی تردید ماشینم به جرم کودک  ربایی متوقف میشه....بالاخره در خیابون ظفر بودیم که پشه بیرون رفت...شاید هم باد جریان یافته در ماشین اونو بیرون برد....بعد پسرک خوشحال شد از اینکه دستش را تکون داده بود و یادش نمیومد که درد داشته باشه....

اما امروز صبح باز دستشو می ترسید تکون بده و به هزار زحمت لباس تنش کردم....جزوه شطرنجش را برداشت (احساس آرامش و شادی خاصی می کنه از اینکه جزوه تا مهد کودک در ماشین در کنارش باشه و گرنه امروز شطرنج نداشتند)... همین طور دی وی دی پلیر پرتابلش که سی دی "آشنایی با ارکستر" بیبی انشتین را نگاه می کرد را آورد داخل ماشین که تا مهد کودک "گیتار و پیانو " را هم ببیند و بشنود.....

و امروز هم اصرار داشت برود مهدکودک...آخه امروز قرار بود بروند دیدن نمایش "عمو نوروز وحاجی فیروز"....با آرتین و مانی و یکی دو دوست دیگرش در صندلی آخر اتوبوس (لژنشین) نشستند و برام بای بای کرد ....امیدوارم حالا دستش خوب شده باشد....

 

نخستین صفحه از جزوه!! تمرین شطرنج که پسرم عاشقانه دوست دارد (صفحات پایانیش خیلی سخت تر است ....دو خط صاف اولیه را مربی کشیده برای راهنمایی انجام تمرینشون....سه تمرین دیگر خط کج و معوج دست چپ آرمان هست))