تابستان نود و دو و آرمان هفت و نیم ساله..... 5
گفتم که از تابستان گذشته، آرمان به محل کارم میاید و دوست ندارد در محیط مهد کودک یا پانسیونی این روزها را بگذراند...اما اینگونه هم نیست که محیط اداری مادر ایده الش باشد و از این بابت هم ناراضی است و در همین راستا، یکی از دلخوشی های روزهای بلند تابستانش این است که یکی از اقوام مهمان خانه مان باشد و او در خانه بماند...
و تابستان امسال، برای پسرم به یاد ماندنی شده تا اینجا،.... چون تیر ماه هنوز به نیمه نرسیده بود که عمه اش به خانه مان آمد و دل پسر کوچولوی ما شادمان شد دو هفته ای با عمه در خانه بود و با عمه به کلاسهای تابستانیش می رفت، و در خانه با همه ی داشته هایش سرگرم بود البته بماند که هر روز دهها بار!!! با موبایل من و پدرش و تلفن محل کارم... تماس می گرفت و خدای ناکرده اگر یکی از ما لحظه ای دیر پاسخگو بود پسرک نگران می شد در حدِ ...
تا اینکه عمه خواست برگردد . ظهر چهارشنبه 26 تیر ماه بود و من در محل کارم، که زنگ تلفن به صدا درامد پسرک گفت فردا میخواهد با عمه اش برود شو.شتر.....
دوست داشتم مسافرتی بدون من و پدرش تجربه کند اما از این حرفش ناراحت شدم انگار آمادگی جدایی چند روزه را من نداشتم ....پدرش می پنداشت که او تا پیش اتوبوس می رود اما پیش از حرکت ، از رفتن منصرف خواهد شد...و من داخل اتوبوس کنار صندلیش ایستادم و گفتم مراقب خودش باشد... با همه وابستگیهایی که همیشه نشان می داد، در اون لحظه ، آرام نشون می داد و مدام به من می گفت: برو پایین، الان اتوبوس راه می افته.... یک ربع قبل از حرکت اتوبوس، با پدرش دستشویی رفت به پدرش گفته بود: فکر می کنم هنوز فرصت برای پشیمون شدن هست، اما من پشیمون نمیشم تصمیم دارم بروم....و نمی دانم ساعت 5 بعد از ظهر شده بود یا نه ؛ که اتوبوس راه افتاد...پیش از حرکت متوجه شدم راننده با همکارش ترکی حرف می زنند به ترکی از راننده خواستم که مراقب پسرک من باشد ...و پسرک با عمه اش رفت در صندلی شماره هفت اتوبوس وی آی پی سفید رنگ.... نه او گریه کرد و نه من.... البته دلم پر بود اما همه ی سعیم را کردم تا آخرین لحظات خداحافظی، مرا خوشحال ببیند....( خاطرات نوجوانی خودم که همیشه لحظه خداحافظی، مادرم را گریان می دیدم و تا نیمی از مسیر ، ناراحت از اون لحظه وداع بودم و همیشه از خداحافظی گریزان... تنها دلیلی بود که مانع از آن می شد تا لحظه وداع را برای پسرک به خاطره ای تلخ تبدیل کنم)
....یک هفته بعد ، چهارشنبه دوم مرداد ماه، با همون اتوبوس رفتیم به دنبال پسرک...(راننده با دیدنم احوالم را پرسید . به ترکی گفتم می روم دنبال پسرم....گفت می گفتین اونجا می سپردند به دستم میاوردمش تهران، اینهمه راه را نروید گفتم انشالله فرصتهای دیگر ....) و صبح پنجشنبه رسیدیم به شو.شتر...هوا انقدر گرم بود (بالای 50 درجه) که خارج از هر فضای بسته ی کولر گازی دار، من سردرد می گرفتم ...اما برای پسرکم با همه ی گرما و دلتنگی های دو روز آخر، این سفر بی همراهی پدر ومادر، تجربه ی خوبی بود ...
وقتی دیدمش انگار این یک هفته ای به اندازه ی یک سال بزرگتر شده بود...
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................