غروبهای آبان 89 آرمانی...
غروبهای پاییز 89.... آرمان دوست دارد در خانه بماند و دوست دارد لگو بازی کند ...به محض رسیدن به خانه، باکس لگو هایش را میاورد و وارونه می کند ...روی کارتن بزرگ لگوها تصاویری از ماشین ها و خانه و... دیده می شود و در گوشه ای از آن می توان خواند آنچه به انگلیسی بیان می کند برای شش سال و بالاتر....آرمان پارسال بیشتر پارکینگ می ساخت چاردیواریهایی بزرگ و ماشین هایش را در آن پارک می کرد و بعد ماشین بازی...اما حالا جای علاقه به ماشین بازی را هم لگو بازی گرفته ....تابستان بیشتر یا خانه می ساخت یا ماشین های سنگین...خانه هایی با پنجره و بیشتر مواقع در چهار طرف...خانه هایی با سقف معمولی و سقف شیروانی...و ماشین هایی با چرخ های بسیار و شبیه تریلی....اما پاییز هر از گاهی ایده هایی هم از پدر گرفته و حالا در لگو بازیش بیشتر در حال ساختن و کشف کردن است ....ساختن پل ها ، آدم ها، برج ها و زندگی ها....ساختن آدمک معمولی و بعد ساختن آدمک محبوبش – بتمن- ....ساختن برج هایی معمولی و بعد ساختن برج هایی مثل برج ایفل...ساختن ماشین بتمن و....دیروز پدرش از پیشرفتی که در بالابردن برج ایفل داشت ذوق زده بود و ازش پرسید تو که اینهمه باهوشی، در مورد خدا چه تصوری داری؟؟ و پسر لحظاتی درنگ کرد و گفت: "فکر می کنم خدا یه آرزوی مهربونی !! بوده، در همه آسمونها در حال چرخیدن و چرخیدن بوده و بعد زندگی را درست کرده و بعد زمانهای قدیم درست شدند بعد حیوونها درست شدند و بعد ما آدم ها که الان هستیم." و پدرش پرسید: خدا را دوست داری؟ و پسر اول با علامت سر گفت آری و بعد با یه جمله آروم و متین گفت:"آره، خدا را دوست دارم."
و اما چند نکته از هفته گذشته - فقط برای ثبت در حافظه تاریخی ضعیف من- ...
- تولد دو نفر از دوستانش بود کتایون و آمنه صبا....اصرار داشت کادوی تولد برای آنها "باربی " بخریم. هربار که تولد یکی از همکلاسیهای دخترش هست می گوید برایش باربی بخریم و وقتی می پرسی چرا؟ می گوید"آخه دخترها خیلی باربی دوست دارند"...و برایم چقدر خوشحال کننده هست که پسرم به علاقه و دوست داشتن های دیگران اینهمه توجه دارد. نکته به یاد موندنی دیگه اینکه هدیه دوستانش را (جا مدادی البته خریدیم وسعمان به باربی نرسید) خودش کادو کرد...
- سه شنبه گذشته یکی از مربی های کلاسش به مهد نیامده بود...شب با یک حالت شاکی و اعتراضی می گفت "تو مهد به ما میگن دروغ نگین ولی خودشون دروغ میگن. خانم ا. نیومده بود خاله غزاله هی می گفت از بس خانم ا. را اذیت کردین گذاشته رفته. ولی دفعه پیش هم این حرفو می زد و بعد خانم ا. اومد" و بعد با یه حالت جدی گفت:"میریم مهد اینا رو یاد بگیریم هان؟ میریم مهد اینا رو یاد بگیریم؟؟؟"
- چند شب متوالی خوابهایی می دید و نیمه شب به تخت ما میامد....از دست خوابها کلافه شده بود می پرسد:" خواب چیه، هان ؟ خواب چیه؟" و من هنوز در پاسخ مِن و مِن می کنم که می پرسد:" اگر خواب نبینیم مگه نمیشه، هان؟ مگه نمیشه خواب نبینیم؟؟؟"
- یک روز در هفته یک ساعتی در مهد کارتون می بینند گویا مربی کارتون شنگول و منگول را گذاشته و پسر کوچولوی ما حسابی گریه کرده. مربی پرسیده که برای چه گریه می کنی برای اینکه گرگه شنگول و منگول را می خوره؟ و پسر کوچولو میگه نه...یواشکی به دوستش آرتین میگه:" برای مامان بزی ناراحتم" و در خونه در آغوشم نیم ساعتی گریست و گفت :"من برای شنگول و منگول ناراحت نشدم که. برای مامانشون ناراحت شدم وقتی اومد و دید که گرگه شنگول و منگول خورده و ناراحت شد من هم..." و گریه امانش نمیدهد...
- نُت های موسیقی را رنگ امیزی می کند می پرسد سُلح یعنی چه؟ میگم منظورت سُل هست...میگه نه، منظورم اون کلمه هست که معنیش میشه "آشتی".....میگم خب تو که معنی صلح را میدونی با من معلم بازی می کنی؟
- میگه " نمی خوام انگشت شست پام استخوون داشته باشه؟ " میگم مامان اینقدر گیر نده به انگشت شست پات....میگه :"آخه می ترسم استخوونش بزرگ بشه، هی بزرگ بشه اونوقت از گوشت و پوست پایم بزنه بیرون!!!!"
- چند روزی هم سرماخوردگی داشت با دکتر و دارو و قطره چشم و...گذراندیم ...در ریختن قطره چشم خیلی همکاری می کند(من به این بزرگی نمی کنم)...علیرغم مریضی اخر هفته هم رفتیم آبعلی...و با پدرش استخر هم رفت...
- برخی شبها خیلی خسته ام سمت اتاق خواب راه می افتم و میگم بدو بیا...باید بخوابیم ..و می بینم پسرک با جدیت میره سمت دستشویی و میگه :"هنوز که مسواک نزده ام" و من
....و نسبت به ماههای پیش عالی مسواک می زند...
- ضبط ماشین را سی دی خوان! کردیم حالا دیگر نمیخواد هی کاست را به عقب برگردانیم امروز صبح پسر کوچولو اراده کرد و کلید ریپیت را زد و آن وقت مسیر خونه تا پمپ بنزین و بعد علامه جنوبی!! و بعد مهد کودک!! همه اش گوش دادیم به آهنگ زیر: (چقدر هم کیف می کند از این تکنولوژی ریپیت!! در ضبط ماشین...)
جای آهو،
دشت و بیابون.
دُمش ریز،
سُمش تیز،
شاخِش چه نازه.
جای خرگوش،
بیشه و هامون.
چه با هوش
چه خوشگل
گوشش درازه.
جای بلبل،
گلزار و گلشن.
پرش نرم،
خودش ریز،
صداش قشنگه.
جای گنجیشک،
کوچه و برزن.
تنش گرم،
نوکش تیز،
زبر و زرنگه.
جای اردک،
کنار برکه.
خوشآواز،
عروسه،
پنجهش حنایی.
جای ماهی،
میون دریا.
بُلوره،
بیآواز،
برقش طلایی.
جای «شیر»ه،
پهنای جنگل.
چه بیباک،
چه قُلدُر،
چه قُلچُماقِه.
جای «فیل»ه،
هر جای جنگل.
چه پر زور،
چه گُنده،
قَدِ اُتاقه.
جای میمون،
شاخ درخته.
رَسَن باز.
هنرمند،
جنگل نشینه.
جای آدم،
دنیای خوشگل.
این خوشگل،
ستارهس،
اسمش زمینه.
این ستاره
با آب و خاکش
تو هر چی
ستارهس
مثل نگینه.*
* ترانه "جای آهو" از آلبوم رنگین کمون٬ ثمین باغچه بان
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................