روح فیلسوف موسیقیدان ما و ....
· شازده تازگیها یه بازی عجیب و غریب میکنه که نمی دونم از کجا و چه جوری یاد گرفته...با انگشت خود، کمی بالای پلک چشم خود فشار وارد میاره و منو نگاه می کنه و گویا اون لحظه ، 2 تا مامان می بینه!! ازش می پرسم داری چیکار می کنی؟ میگه:"دارم روح ات رو در میارم "....تعجیم می کنم و میگم مگه تو چی از روح !! میدونی بچه؟؟؟ میگه :" چه احساسی داری وقتی روحتو دارم در میارم؟؟؟"....به جای جواب دادن بهش ازش می پرسم: فکر می کنی قراره اتفاقی بیفته با این کار؟؟؟ میگه: "خُب اگه روح منو در بیاری، فکر کنم شکلم عوض نشه ولی خودم هم نباشم اونوقت میشم یه آرمان تقلبی، مثل سوپرمن تقلبی که اون دانشمند بدجنس با تغییر ژن درستش کرده بود..."
راستش هاج و واج می مونم که این چیزها را از کجا میگه... آخه تو دائره المعارفهاش که در مورد "روح" چیزی نداره و تا بحال در خونه صحبتی در این باب نشده!!!!.....
· از پدرش می پرسه: "اگه پدر و مادر بچه ای بمیرند اون بچه با کی زندگی می کنه؟"....و در ادامه می پرسه:" اگر خاله و عمه و عمو و دایی ها و دختر خاله ها و دختر عموها و پسر دایی ها و ....همه اونهایی که من می شناسم بمیرند اونوقت چی...من چه جوری زندگی کنم؟" و پدر توضیحاتی در مورد پرورشگاه و آسايشگاه و این چیزها میده....
· دارم کتاب "هفت برادر" را براش می خونم (از اون کتابهاست که در دو سال گذشته مورد علاقه اش بوده...) میگم در زمان "امپراتور" چین ....و در توضیح امپراتور بهش میگم در چین میگویند امپراتور، در یه کشور دیگه "پادشاه"...در یه جای دیگه.... شازده حرفم رو قطع می کنه و میگه :"در ایران هم میگن "قبله عالم" "....
· روز پنجشنبه (20 مرداد) وسط گردگیری و خونه تمیز کردنم دنبالم راه افتاده که چرا نمیایی رُمان جدید منو بنویسی ...یه رُمان!! تعریف می کنه به اسم "عینک جادوئی" ....و برام جای خوشحالی داشت که در حین تعریف قصه ٬ همه اش نمی گفت "نامرئی" بلکه مترادفهایی چون "ناپدید" و "غيب شدن" هم استفاده می کرد...
· شربتی از عرقیات گیاهی داره میخوره...می پرسم اگه گفتی شربت چیه؟ میگه:" تو مايه های شربت بیدمشک و عرق لگاه هست"... (عرق* لگاه در جنوب ایران مرسوم هست و عرقی است که گویا از شکوفه درخت خرما ... می گیرند و باب میل شازده هست....)
· دارم ظرف میشورم اومده میگه:" مجسمه اون موسیقیدانها رو برام میخری؟" میگم باخ یا موتزارت....میگه" مجسمه بتهوون رو میخوام...." این روزها آشنایی خوبی_ به نسبت سن و سالش_ با موسیقیدانهای بزرگ پیدا کرده ...کتابهایی در مورد زندگینامه شون از کتابخونه پارس گرفته بودم البته برای خودم...ولی پسرک گیر داد که بخوون برام ....سی دی های آموزش موسیقی اش هم، هر کدوم متمرکز روی یه موسیقیدان بزرگه....مثلاً سی دی "آلیس در چهار فصل ویوالدی" ...یا "فندق شکن" چایکوفسکی ...یا....(در مورد تک تک این سی دی ها در پستهای بعدی می نویسم)
· هنوز خوندن فارسی رو یاد نگرفته اما نُت خونی را (البته اگر با کلید سُل شروع بشه) یاد گرفته و یکی از سرگرمیهای جدیدش اینه که کتابهای نُت فلوت و...را میاره و شروع می کنه سطر به سطر اونها رو خوندن....(البته هنوز نت خونی را در موسسه پارس براشون شروع نکرده اند اما شازده از روی سی دی های آموزش موسیقی و ....و تخته موسیقی ....اون رو یاد گرفته... و خوندن و آموزش دادن آن به دیگران جزو علاقمندیهای این روزهاش هست...)
· آلبوم موسیقی تئودوراکیس (خالق موسیقی فیلم های حکومت نظامی، زوربای یونانی ، فیلم زد و ....) که تموم میشه ، آلبوم جدیدی شروع میشه.... پدرش شنونده فوق العاده خوبی در زمینه موسیقی کلاسیک و...بوده و هست و کمتر پیش میاد موسیقی را گوش دهد و تشخیص ندهد که چیه و کار کی؟؟؟ ولی پدر از من می پرسه که چیه؟؟؟ آخه از روی فلش مموری من پخش میشد که پر از آلبوم های موسیقی مختلف بود و من داشتم به مُخم فشار میاوردم که کدوم البوم هست و چی...که یه دفعه شازده گفت:" همین خوبه...من يانی را خیلی دوست دارم..." بعله کنسرت یانی در لاس وگاس بود...
· و.............
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................