بسته شدن کتابِ کلاس اول....
...چند روز پیش خانم م. را دیدم ناظم کلاسهای اول و دوم مدرسه ی پسرم... برایم تعریف کرد که:
"چقدر خوشحال شدم وقتی چند روز پیش دربِ کلاس ۱/۲ را باز کردم تا اعلام کنم که زنگ تفریح است و آرمان یک دفعه با خوشحالی دستش را بالا برد و فریاد زد "ای وَل"...به معلمش گفتم این همون آرمان هست که دو سه ماه اول مدرسه از زنگ تفریح می ترسید و در حیاط از یک متری من دورتر نمی رفت، خوشحالم که می بینم حالا اینقدر با مدرسه و محیط راحت هست ..."
چند روز پیش پسرک در خانه می گفت: " این روزها وقتی زنگ تفریح بستنی لیوانی می خریم و می خوریم بعد، بچه ها لیوانهای خالیش را پر آب می کنند و به روی هم می پاشند...پرسیدیم که واکنش آقای الف (معاون اصلی مدرسه) چیه؟ گفت: "مگه فکر کردین آقای الف بیکاره بیاد تو حیاط به این چیزها کاری داشته باشه اون یک سر داره هزار سودا"
پریروز خودم رفتم دنبالش، نیم ساعتی زودتر رسیدم دیدم معلمش دف می زند و بچه ها ریتمیک کلماتی را که برای حروف عربی و...یاد گرفته اند می خوانند ریتم عین (برای کلماتی که حرف عین دارند )؛ ریتم غین، ریتم صاد، ریتم ذال، ریتم طا، ریتم ضاد، ...
......
و با همه ی اینها ، پسرک از اوایل اردیبهشت، شمارش معکوس دارد که روزهای آخر مدرسه است و به زودی تعطیلات تابستانیم شروع می شود.... و دو روز است که از ذوق زدگی از دیوار راست بالا می رود...
و امروز سی ام اردیبهشت نود و دو ی شمسی، بعد از ظهر (ساعت 15:30 الی 18:30) ، جشن فارغ التحصیلی کلاس اولش هست...آرمانم کلاس اول را تمام می کند و یک دوره ی چهار ماهه ی تعطیلات را شروع...
پ.ن: دوست داشتم جذابیت مدرسه هامون بیشتر باشه ، فقط اونقدر بیشتر که بچه هامون دست کم شمارش معکوس یک ماهه برای بسته شدن درهایش نداشته باشند...
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................