مدتی است کمتر می نویسم... نه اینکه حرفی نباشد اتفاقاً با بزرگ شدن پسرم، حرفها زیادتر شده، بطوریکه اگر بخواهم هرروز هم بنویسم نمیتونم همه چیز را بیان کنم با بزرگ شدن پسرم، به همان وسعت نگاهش، اندیشه اش ، تخیلاتش، و انتظاراتش !!....رشد کرده است...

پس لابد می پرسید چرا نوشتنم کمتر شده؟ خیلی صادقانه بگم چون مدتی است که مامان خوبی نیستم ... مدتی است کم طاقت شده ام، خیلی زود عصبانی میشم و پسرک میگه : چون با عصبانیت گفتی این کار را نمیکنم....میگه ملایم حرف نمیزنی....و ....

اگر بخواهم هر روز بنویسم اینجا پر میشه از کم طاقتی ها و عصبانیتهای یه مادر ناشی که نمیدونه  به عنوان یه مادر چه مسئولیتی داره....

اما وقتی که آرامم و حالم خوب است و سر صحبت را با پسرک باز می کنم ، شگفت زده میشم از حرفهایش و از خودم می پرسم کی اینهمه بزرگ شد؟

یک _ چند وقت پیش پرسیدم؟ نظرت در مورد کلاس دوم که قراره سه ماه دیگه بری، چیست؟

 گفت:" از چه نظر؟ اگر از نظر معلم کلاس دوم می پرسی فعلاَ نمیتونم نظری بدم چون نمیدونم معلمش کیست؟ اگر از نظر علمی بگی، اِی٬ فکر کنم بد نباشه ، ریاضی و علوم کلاس دوم، چیزهای تازه یاد میگیرم اما فکر کنم کلاس سوم خسته کننده تر باشه. آخه میگن کلاس سوم ضرب یاد میدن؛ من که ضرب بلد هستم...ولی اگر از نظر تخیلات بپرسی میگم مدرسه خیلی بد است چون در مدرسه به تخیلاتمون اجازه نمیدند خودشو نشون بده، همه اش میگن اینا واقعی نیست، حقیقت نداره ..."

البته جا داشت انگشت روی بند سوم حرفش بزارم و در مورد تخیلات ! ادامه صحبت کنیم اما نمی دونم چرا رفتم رو بند دوم و گفتم: البته تو ٬  ضرب را کمی بلدی و در حد بعضی از  اعداد یک رقمی ، در حالیکه در کلاس سوم ضرب سه رقم و دو رقم را با هم یاد میگیری و حل مساله های سخت تر و....

گفت: "کلاس چهارم به بعد هم خوشم میاد چون میگن یه کتاب داره در مورد اینکه مثلا  

خ..م.ی. ن.ی کی بوده یا در گذشته چه اتفاق هایی افتاده و از این حرفها یاد میگیریم"

گفتم :منظورت کتاب تاریخ هست؟ گفت: آره....

گفتم: به همه ی کتابهای تاریخ نباید اعتماد کرد گاهی آنهایی که تاریخ را می نویسند همه ی حقیقت را نمی نویسند و فکر خودشون را به اسم تاریخ می نویسند یا "تاریخ" می سازند ...

گفت:" برای همین هست که تصمیم دارم بزرگ که شدم یه چیزی اختراع کنم که بتونم از زمان خارج بشم"

گفتم: از زمان خارج بشم یعنی چی؟

گفت "مثلا برم به گذشته ، برم به صد سال پیش و ببینم چه اتفاق هایی قبلا افتاده ...یا برم به صد سال بعد...مثلا گاهی فکر می کنم که  اگر زمانی جنگ بشه، خوبه که وسیله ای باشه که آدم با اون بره به چند سال بعد، به چند سال بعد که جنگ تموم شده...ولی بعد فکر می کنم که اگر با اون وسیله فقط خودم برم به چند سال بعد و آنجا ببینم که پدر و مادرم و دوستام مُردند و ببینم که شهر خراب شده چیکار کنم؟ برای همین دوست ندارم به چند سال بعد برم ولی میخوام به صد سال قبل برم ولی اگر نتونم برگردم به زمان خودم چی؟............."

و همینجور در باب از زمان خارج شدن حرف می زد!!....

 

 

پ.ن: برای اینکه طولانی و خسته کننده نشه٬باقی را گذاشتم برای مطلب بعد...