دو _ باز گمونم یه ماه پیش بود که اول صبح، توی ماشین بودیم به مقصد اداره....نمیدونم چی شد که صحبت از افسانه ها شد و اینکه چه افسانه ای دوست داریم و از این حرفها ....که پسرکم در بخشی از بیاناتش چیزهایی گفت که حس کردم چقدر از هم صحبتی با او چیز میاموزم...او گفت:" من اسطوره ها را بیشتر دوست دارم چون پایان شان تلخ است. برعکس، افسانه ها، پایان خوبی دارند. درسته که در افسانه ها اتفاقات تلخ و شیرین زیادی می افته حتی توش میتونه سختی و غم و غصه برای آدمهای اون افسانه باشه ولی آخرش برای قهرمان داستان خوب تموم میشه ولی در اسطوره ها٬ آخرش برای قهرمانش بشتر وقتها تلخ و ناراحت کننده است.... حالا ببین٬ در زندگی واقعی ما اینطوری نیست که آخر هر چیزی همیشه خوب تموم بشه...مثل اسطوره ها ....یعنی اسطوره ها مثل زندگی واقعی ماست. نگاه کن ٬ بیشتر وقتها اسطوره ها پایان ناراحت کننده ای دارند مثل اسطوره رستم و سهراب ( و بعد هم شروع کرد به تعریف این که: بعضیها میگن که رستم وقتی دید پسرش را کشته ، صدایی شنید که بهش گفت اگر چهل روز پسرش را روی شونه اش بزاره و راه بره و اونو زمین نزاره، بعد چهل روز اون زنده میشه...رستم با سهراب روی دوشش به راه افتاد سی و نه روز رفت و اون روز به کنار چشمه ای رسید که پیرزنی داشت لباس سیاهی را می شُست و به رستم گفت چند روز هست که اینو می شورم تا سفید بشه...رستم گفت مگه لباس سیاه با شستن سفید میشه؟ و پیرزن در جوابش گفت مگه مُرده با گرداندن روی دوش زنده میشه ؟ و رستم با شنیدن آن سهراب را رو زمین گذاشت و سهراب آخی گفت و مُرد ...و پیرزن که در واقع شیطان بود دوباره به شکل شیطان درامد و خندید....) و پسرک بعد از تعریف این ماجرا، به حرفهاش ادامه داد که آره، اسطوره ها بیشتر وقتها پایان تلخی دارند مثل زندگی آدمها و ... ولی افسانه ملک محمد را نگاه کن خیلی اتفاقات نگران کننده توش هست ولی آخرش برای ملک محمد خوب تموم میشه و...."

 

و پسرک  آن لحظه، چیزهای زیادی گفت نمیدانم چه جوری رسید به حرفهایی در مورد اینکه، جنگ بد است، جنگ درد و غم دارد، آدم ها اگر به مرگ طبیعی بمیرند درد نمی کشند. اما اگر یک آدمی خودش را از بلندی پرت کنه، یا بیفته، یا جنگ بشه؛ با دردِ شکستگی دست و پا و زخم و ....می میره و این وحشتناک است ...و احتمالاً حرفهای دیگه که در خاطرم نمانده است اما یادمه که تا داخل پارکینگ اداره حرف زد.... و احساس کردم کم کم دارد "مرگ" را در زندگی آدمها می پذیرد  وقتی شنیدم که می گوید:"ادمها فکر می کنند که مُردن ، درد دارد برای همین از مُردن می ترسند اما مرگ درد ندارد. مثل خوابِ طولانی است. مُردن درد ندارد، مگر اینکه طبیعی نباشه مثلا آدمی از بلندی بیفته یا تصادف کنه...." (البته اینو بگم که این حرفها را میزنه ولی کماکان از تصور مرگ خودش و اطرافیانش  وحشت زده و گریان می شود؛ چند روز پیش ، پدرش بعد از خوردن تکه ای شیرینی، به سرفه افتاد پسرک چنان گریه ای می کرد که واااااای ، پدرم نمیره....)

 

پ.ن:  شاید فکر کنید که این حرفها نمیتونه حرف یه بچه هفت ساله باشه، ...باید بگم چکیده ای از حرفهای اون ساعتش بود...نه اینکه فکر کنید پسرم فیلسوف است...نه، اگر شناخت قبلی از پسرکم ندارید باید بگم که از یک سالگی شنونده ی داستانهایی بوده که برایش خوانده ایم (من و پدرش) و بخش اعظم این کتابهای داستانی را ، افسانه های مختلف از ملل مختلف تشکیل داده ...(دامنه ی افسانه ها و داستانهای کلاسیکی که می داند خیلی خیلی بیشتر از سن و سالش هست و حتی موارد بسیاری در میان آنهاست که من نمی دانم (مواردی که پدرش برایش گفته یا خوانده و من حضور نداشتم) ) و پسرک بعد از اینهمه وقت آشنایی با افسانه ها، اگر همصحبتی ببیند خیلی خوب حرف می زند ...اما اگر مخاطبش او را پسر بچه ای هفت ساله ببیند او، کاملاً پسرک شیطون و بازیگوش هفت ساله از خود به نمایش می گذارد نه چیزی بیشتر...البته این را هم بگویم در مورد داستانها و افسانه ها، برایش سوالهایی که مطرح می شود اصولا آن سوالها را با پدرش مطرح می کند و پدرش که چه بسا خیلی از آدم بزرگها را جدی نمی گیرد، پسرک هفت ساله اش را خیلی خیلی جدی می گیرد و پسرک هم به کمک کتابها و پدرش، خیلی خوب٬ تفکر و تحلیل کردن را دارد می آموزد.... و من هم لذت می برم از همصحبتی هایم با او .