تابستان گذشت و من ماندم و کلی حرف ناگفته....
...
تابستان گذشت ٬ پسرکم اولین سفر تنهایی اش را رفت و من دلم پر بود از فیلم های سینمایی آبکی و مبتذلی که در اتوبوس های بین راه نشان داده می شود و و قصدم آن بود که مطلبی بنویسم در این زمینه و فرصت نکردم...
تابستان گذشت و پسرکم را به هزار امید و آرزو برای اینکه تابستانی به یاد ماندنی داشته باشد برای شنا در استخر مجموعه ورزشی –فرهنگی انقلاب!! ثبت نام کردم با هزینه ای بالا!!! و نتیجه اش فقط استرس بود برای من و کودکم در روزهای مربوطه و همه ی وعده و وعیدها دروغ بود و دروغ ...و من میخواستم مطلبی مفصل در این زمینه بنویسم همه ی گلایه هایم و شکوه هایم را اینجا بگویم و فرصت نشد....
تابستان گذشت ...دو سه هفته ای ماشینم در تعمیرگاه بود و من و آرمان با تاکسی و ...رفت و آمد می کردیم حتی میخواستم چیزهایی بنویسم اندر معایب و مزایای ماشین شخصی نداشتن و طی مسیر با تاکسی ها و...و نشد.
بهار گذشت و تابستان گذشت و من خوشحال از چند کتاب تازه منتشر شده ای که روحم را سیراب می کرد و من هنوز دلم نمی خواهد بایگانی شان کنم قسمتهایی را بارها و بارها می خوانم و دوست داشتم معرفی شان کنم برای دوستان ِ نادیده ام که دوست شان دارم و وقتش را نیافتم....
تابستان گذشت و در روزهای پایانی آن، فرصت کردم پسرک شیفته ی آب بازی را دو سه باری به پارک آب و آتش ببرم و خودم را سرزنش که روزهای گرم تیر و مرداد را چگونه گذراندم که این طفلک را به این پارک و هیچ پارکی نبردم....
تابستان گذشت و پسرک با من به محل کارم آمد و برگشت... بگو مگو ها و دعوا ها و دلخوری ها و لج بازیها ...از هم داشتیم...هر بار سعی کردم بیشتر و بیشتر درکش کنم کودکیش را ، هفت- هشت سالگیش را ، و نیازهایش را و کمتر توانستم...
تابستان گذشت به تماشای بن تن، باب اسفنجی، اسکوبی دوو، یاکاری، و تن تن . و پسرک جملاتی از آنها یاد می گرفت و در صحبتهای روز بعدش و روزهای بعد استفاده می کرد در این زمینه به خصوص از دوبله خوب باب اسفنجی لذت می بردم چون پسر کوچولو ضرب المثل های خوبی از آن آموخته بود و بکار می برد.... (روزهایی هم فکر می کردم که مطلبی بنویسم در مزایای کارتون باب اسفنجی و تشکر از سازندگانش و نشد)...
تابستان گذشت در بازی شطرنج ، و مات شدنهای مادر توسط پسرک و مات شدنهای پسرک در بازی با پدر... این را هم ثبت کنم که : روز 24 شهریور ، همه بچه ها بعلاوه بچه های دیگر از دیگر شعبات، به صف شدند در بازی با استادشان که مربی درجه یک فدراسیون شطرنج بود، بچه ها چهل نفر ی میشدند شاید هم بیشتر....پیش از آغاز بازی، استاد پرسید کیا اومدند تا منو مات کنند؟ و همه بچه ها که از 6 سال تا 12 سال بودند دست بلند کردند... اما پسرک دستانش را پشت سرش حلقه کرد و غُر زد که پس کی بازی شروع می شود...مسابقه شروع شد و در نهایت همگی توسط استاد مات شدند البته هر کدام بسته به حرکت ها و چگونه بازی کردنشان، توسط داور ارزشیبابی می شدند... و پسرک در بازی جزو بهترینها بود که همان دقایق اول توجه داور را به خود جلب کرد و جزو شش نفری شد که در آخر تشویق شدند و جایزه گرفتند.... این را هم بگویم که در مواجهه با دوستان و آشنایان، پسرک اعلام می کرد:"مسابقه شطرنج داشتیم" و می پرسیدند خب چه کردی؟ و می گفت:" هیچی ، مات شدم"... (این ویژگیش واقعاْ برایم غیر قابل درک است توانمندیها و پیروزیهایش را به هیچ وجه بروز نمی دهد)
تابستان گذشت در احساس رنج آور تنهایی توسط پسرکم... گاه مثل پیرمردها آه می کشید و می گفت :"یادش بخیر" می پرسیدم یاد چی بخیر؟...می گفت یادش بخیر چه روزهایی داشتیم با فروغ و فروهر و روژان ... ( و در واقع حسرت روزهای گرم خرما پزان!! و بالای پنجاه درجه ی مرداد ماه و ماه رمضان شوشتر را داشت که ده روزی، هم بازی شده بود با دختر عمه هایش که دو نفرشان چهارده – پانزده ساله بودند و در آن روزها، روزه می گرفتند و سومی هم دو سال و نیم از خودش کوچکتر... ) و پسرک بخشی از تابستانی که گذشت را به نوشتن خاطرات و تخیلاتش گذراند... صفحاتی می نوشت با غلط های املایی بسیار که نوشته ها آمیخته ای بود از روزهایی که با دختر عمه ها داشت و آنچه از کارتون بن تن و باب اسفنجی گرفته بود و تخیلاتی دیگر از ذهن خودش....
تابستان گذشت در کلاس چهارشنبه ها که پسرک پیش آقای علیمراد در کانون٬ آموزش انیمیشن می دید از کلاس و از مربیش خوشش میامد و داستان "موش گرسنه" را انتخاب کرده بود تا انیمیشن آن را تهیه کند تا اینجا از کارش راضی است اما داستانش در یک ترم به پایان نرسید و برای همین ، پاییز هم ادامه می دهد تا کارش را نیمه کاره رها نکند.. ...نتیجه ی کارش مطمئنم که زیباست چون تا به اینجا هم زیبا بوده و حتما این یکی را وقتی به آخر رسید بطور کامل در اینجا ثبت می کنم...
تابستان گذشت در همراهی با آهنگهای یانی و تمرین های نامنظم پسرک با سازش.... و درگذشت نابهنگام و ناگهانی پدرِ مربیش ...
و با همه اینها پسرک آهسته و پیوسته با ویولن همراه است و روز بیستم مهر در آموزشگاهش اولین کنسرتش را با ویولن ارائه خواهد داد...
تابستان گذشت و من که انتظار داشتم پسرکم با باسواد شدنش، کتابهای بسیاری در این تابستان بخواند؛ ناامید میشدم چه بسا و ناراحت از اینکه پسرکم را می دیدم که کارتون باب اسفنجی برایش مهمتر از خواندن کتاب شده ... اما روز چهارم شهریور وقتی در کتابخانه ی مدرسه اش برای دقایقی نشستم تا فرم ثبت نام کلاس دومش را پرکنم، پسرک را دیدم که صندلی را جلوی قفسه ای کشید و از طبقه بالای کتابخانه بعد از مدتی نگاه کردن و ...دو کتاب با جلد زرد برداشت پیشم آمد و پرسید :"اجازه میدن این دو تا کتاب را ببرم بخونم" دو کتاب بود از مجموعه کتابهای طلایی مربوط به دهه ی پنجاه... و مادری گفت این کتابها مال زمان بچگیهای ماست و پرسید پسرت اینها را دوست دارد؟ و من با غرور گفتم بله با این مجموعه آشناست البته همه شون را ندارد برای همین این دو تا را برداشته...و احساس شادمانی ِ خاصی کردم که پسرکم هر چند دوست دارد تعطیلاتش را به تفریح بگذراند اما کتاب ِ خوب را می شناسد...
و تابستان گذشت در بازیها و شيطنتهای بچگانه ای که من می دیدم و فکرها و اندیشه هایی که من نمی دیدم و هر از گاهی ، گوشه ای از آنها را می شنیدم و تعجب می کردم از این ذهن کودکانه که این هم فکر پیچیده با خود دارد و بروز نمی دهد و چه بسا تصمیم جدی داشتم تا گوشه هایی از آنها را بنویسم و نشد...
تابستان گذشت و پسرکم جزو سفری ده روزه به شوشتر در مرداد ماه و سفری چهار پنج روزه به تبریز و شبستر در شهریور ماه ....مسافرتی دیگر نداشت دوست داشتم سه چهار روزی دست کم به کشور همسایه، ترکیه ببرم و نشد...
تابستان گذشت و حال که به پشت سرم نگاه می کنم ...احساس ناراحتی می کنم از ساعتهای تلخی که برای پسرک ساختم و می اندیشم آیا پاییز خاطرات بهتری برایش خواهم ساخت؟؟...
پ.ن: تابستان گذشت و من فرصت نیافتم به خانه ی دوستان نادیده ام سر بزنم و می دانم شاید چه بسا سوالهایی را بی پاسخ گذاشته ام ...سعی می کنم پاییز دوست خوبی هم باشم ...
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................