و باز سوال "خدا" ...
روز جمعه بود،
و پسر گفت: من که فکر نمی کنم خدا وجود داشته باشه آخه من چیزی را که نبینم نمی تونم باور کنم.
پدر گفت: وقتی زمین می خوری، و گریه می کنی، و میگی پام "درد" گرفت . آیا درسته، من بگم که "درد" پای تو را باور نمی کنم چون "درد" را نمی بینم؟
و پسر گفت: خُب درد را نمیشه دید ولی نشانه هایی دارد که میشه باورش کرد.
و پدر گفت: خدا را هم نمیشه دید اما نشانه هایی دارد که میشه باورش کرد. این آسمون و زمین و ستاره ها را نگاه کن.
و پسر گفت: خوب که چی؟ میتونه دو تا سیاره ی خیلی گنده باشه که بهم بخوره و از برخوردشون و تکه تکه شدنشون هزاران ستاره درست بشه.
و پدر گفت: تصور کن از مدرسه بیایی خونه و ببینی که با لگوهای تو، چیزی جالب و زیبا درست شده. بلافاصله از مادرت می پرسی اینو بابا درست کرده؟ ندیده ای٬ اما باور داری که این ساختار آفریننده ای دارد. ما هم خدا را نمی بینیم اما همان دو توده ی اولیه هم ، از کجا میتونه اومده باشه، آفریننده ای دارد و نمیشه گفت که خود به خود پدید آمده است یا انسان خود به خود درست شده باشد...
و پسر گفت: آخه اون چیزهایی که در مورد آفرینش خدا هم میگن نمیتونم بپذیرم. مثلاً میگن خدا آدم را از خاک آفرید. آخه کجای من از خاک هست گوشت و خون من چه ربطی به خاک داره؟
و پدر گفت: اون درخت گلابی را در خانه ی پدربزرگ یادت هست؟ گلابی هایش را یادت هست؟ اون درخت برای اینکه رشد کنه بزرگ بشه و گلابی بده و اون گلابی ها برای رسیدن به خاک، آب ، نور خورشید نیاز دارند. درخت اینها را می گیره و گلابی رشد میکنه. آیا میوه گلابی که میخوری اثری از اینها داره؟
و من گفتم : پسرم، موقعی که پدرت در به خانه رسیدن دیر می کند تو نگران میشوی ، گریه می کنی و خدا را صدا می زنی و میخواهی که پدرت را برایت بیاورد خدا یعنی همین.
و پسر با تاکید گفت: به اون میگن نگرانی مادر٬ نه خدا....من اون لحظه از نگرانیم اینجوری میگم....
و پدر گفت:...........................................
و پسر بالاخره گفت: باشه قبول، خدا وجود داره ولی میشه این سئوال مرا هم جواب بدی که خدا را کی آفریده؟ ( وخنده ای پیروزمندانه کرد و گفت) مطمئنم دیگه جوابی نداری آخه هر چی بگی من باز میگم اونو کی آفریده؟ و این سوالم تا بی نهایت ادامه داره...
و پدر گفت: تو در افکار خودت، تصور میکنی که اگر روژان بیاد تهران، این بازیها را می کنیم اینجا و آنجا می رویم و...آیا روژان هم از تصورات تو خبر دارد؟ و آیا تصور تو در مورد تو چه می داند؟
پسر گفت: منظورت چیست؟
و پدر گفت: تو کارتون بن تن را دوست داری و آن را و شخصیتهایش را باور داری. خود بن تن در مورد خودش و تو چه تصوری دارد؟
پسر گفت: اون یه شخصیت ِ کارتونی هست. واقعاً وجود نداره که بتونه در مورد من و کسی دیگر فکر کنه و نظر بده....
و پدر گفت: آفرین، پس بن تن آفریننده ای دارد و تصور یک آفریننده است که به صورت انیمیشن درآمده اما خودش در مورد اینکه آفریننده اش را کی آفریده نمیتونه نظر بده، آفریننده اش یک انسان است که از جنس او نیست...و خدا "خالق" است خالق یعنی آفریننده ........................................................
و پسر گفت: اما شاید روزی معلوم بشه که خدایی در کار نبوده...من تکنولوژی را قبول دارم. می بینمش....اما "خدا " هنوز برایم سوال است...
و پدر گفت : پسرجانم باید کمی بزرگ شوی تا بتوانم توضیحات بیشتر بدهم هنوز چیزی نمی دانی و من نمیدانم چگونه برایت توضیح دهم...
پسر دلخور شد و گفت من خیلی چیزها می دانم
و پدر گفت : ابوعلی سینا را که می شناسی همان پزشک و فیلسوف و نابغه ی بزرگ که برایت درموردش قبلاَ گفته ام...
پسر گفت: همو که اون شاهزاده ای را که فکر می کرد گاو هست درمان کرد....
و پدر گفت :آری، او با آن همه نبوغ و هوش و دانشش در آخر عمرش می گوید "تا بدانجا رسید دانش من / که بدانم همی که نادانم" انسان هر چقدر بیشتر بداند تازه متوجه می شود چیزی نمیداند کسانی که هیچ نمی دانند گمان می کنند که همه چیز را می دانند....
و پسر گفت: من ضرب هم می دانم و می دانم که بزرگترین عدد، گوگل هست...
و پدر گفت: جبر و مثلثات و مشتق و انتگرال و توان چی؟
و پسر گفت : توان؟
و پدر گفت: آری، آیا میدانی ده به توان صد یعنی چی؟
و پسر بازوان لاغرش را مثل ورزشکارا نشون داد و گفت اینهم "توان" ، بازوی پرتوان....
پ.ن۱: از این دست مکالمات کم نداریم در خانه مان ... و این بار سعی کردم تنبلی را کنار بگذارم و آنچه به خاطرم از مکاله ی جمعه ۵ مهر مانده بنویسم...
پ.ن۲: پست بعدی در مورد چند تا کتاب فوق العاده زیبا و عالی حرف می زنم ...
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................