هنوز هم دیکته می کنند....
ناظم همینطور حرف می زند:
"...برای توفیق چند چیز لازم است. اول گوش. بله، گوش یعنی شنیدن. برای توفیق باید اول گوش را انتخاب کرد. باید گوش داد و خوب شنید. در شنیدن نباید انتخاب کرد. هرچه گفته شد باید پذیرفت. و از اینجا به عامل دوم می رسیم. عامل دوم یعنی اطاعت. هر چی که گفته شد، همان را باید برگزید و مطیع بود. مطیع که شدی دیگر به چشم احتیاجی نیست. از چشم می شود صرف نظر کرد. و حتی چشم بسته راه رفت. بله، چشم بسته بهتر می شود اطاعت کرد. امیدوارم که تو چنین باشی و خیلی خوب از عهده امتحان بربیایی."
معلم شمرده شمرده کلمات را دیکته می کند و محصل باید دیکته را درست روی تخته سیاه بنویسد :
" امید تنها راه نجات من است. امید باور کردن است. من چشم بسته، گوش بسته فرمان خواهم برد."
اما محصل دیکته ی خودش را می نویسد:
"امید تنها راه نجات من نیست. امید باور کردن نیست. من چشم بسته، گوش بسته فرمان نخواهم برد."
نتیجه تاسف بار است.
ناظم و معلم ها ابتدا مدیر جوائز را با گاری پر از جوایز رنگارنگ و فریبنده جلوی چشم محصل می آورند . و شاگرد اولی را می آورند که دیکته ی آنها را عالی نوشته و حالا همه چی دارد از رفاه و زن و زندگی و لذت های آن...
اما محصل زیر بار دیکته ی آنها نمی رود.
این بار رییس تنبیهات را می آورند با شلاقی در دست ...و شاگرد مردود را که زبانش از بیخ کنده شده...
اما محصل عبرت نمی گیرد و دیکته ی هیچ کس دیگر را چشم بسته و گوش بسته نمی نویسد...
محصل مردود می شود و در خون می غلتد...
آنچه خواندید خلاصه ی نمایشنامه ی دیکته بود از غلامحسین ساعدی.
.
.
.
ماه گذشته به منظور ارائه یک برنامه آموزشی ، در مدرسه ی دخترانه ای بودم (کلاسهای هفتم و هشتم و نهم)... بچه های علاقمندی در موضوع مربوطه بودند؛ اما برایم عجیب بود که از نظر اجتماعی همگی در یک فرم و یک نگاه و یک هراس....
هراس از دیکته ای که مبادا یک "واو" آن را جا بیندازند...
بچه هایی که در قرن بیست و یکم زندگی می کنند و شدیداً علاقمند به فراگیری دانش های نوین هستند. بچه هایی که آرزو دارند ؛ مرزهای زمین را درنوردند و از فضا به تماشای زمین شان بنشینند. ....اما وجودشان پر از هراس بود هراس از ناظم و معلم هایی که نزدیک به یک دهه است که برایشان دیکته می کنند آنچه را که به پندار خودشان ، راه سعادت این بچه ها میدانند ... بچه هایی که برایشان تعریف خاصی !! از دختر خوب !! شده بود... بچه هایی که دیکته ی شان را تمیز و مرتب می نوشتند بی آنکه یک "واو" را جا بیندازند.
.
.
.
هنوز هم اینجا دیکته می گویند و شاید به ظاهر، بخت با آنهایی باشد که دیکته ی شان را تمیز و خوب و بی هیچ اشتباهی می نویسند .... ولی همه اش فکر می کنم که یه جای قضیه ایراد دارد این شاگردان اول، به ازای دیکته ی خوب شان چیزهایی را بدست می آورند و حتماً چیزهای با ارزش تری را از دست می دهند؛ چیزهای با ارزشی که قیمتی برایشان نمیتوان متصور بود...
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................