مقدمه: درس هایی که از برخی چالش های زندگیم در سال نود و سه گرفتم:
روزهای پایانی سال نود و سه را می گذرانیم. نود و سه.... در خاطرم می ماند . گمونم بعضی روزها، بعضی ماهها، بعضی سالها هستند که بیشتر در خاطرمان می مانند. برای من سال های 63، 71، 75، 83، 84، 85، 86 ، 93 ... سالهایی به یاد ماندنی اند...سالهایی که برخی روزهایشان برایم تصویر شده اند، تصویری روشن و شفاف در ذهنم...
نود و سه: چالش های زیادی داشتم به نسبت سالهای قبل...به خصوص در رابطه با پسرم...چند روزی مانده به آغاز سال نود و سه، فهمیده بودم که باید عینک استفاده کند و تنبلی در چشم راست دارد و آیا خوب می شود یا نه ؟ نمی دانستم.
آخرین روزهای بهار، تصادفی نسبتا شدید داشتم که منجر به جراحت پسرم در زیر چانه و زیر لب پایین و داخل لب شد و بخیه خوردن و...
و آخرین روزهای تابستان، در چکاپ سالیانه پسرم، تشخیص اشتباهی پزشک در موردی دیگر از سلامتی جسمی بچه ها، به شدت آشفته ام کرد و...
نیمه دوم سال، ولی برایم پر از امید و روشنایی بود، تنبلی چشم پسرم بهبودی خود را با سرعت زیاد، نشان می داد و ... و خدا را شکر هفته پیش دکتر گفت که دید چشم راستش هم کامل شده...
البته مواردی که گفتم در زمینه جسمی بود...چالش هایی دارم هنوز در رابطه با روح و جانش...
همان سه مورد که اشاره کردم ؛ درس هایی برایم داشت که دوست دارم در پایان سال مروری کنم به آنها؛ شاید گذار مادری دل نگران روزی از این خانه بیفتد و این نوشته ها اندکی تسلایش دهد و اندکی کمکش کند در حل بحران زندگیش...
ابتدا تیتروار مروری می کنم به درسهایی که گرفتم و شاید در نوشته های بعدی به برخی موارد بیشتر بپردازم:
1- اعتدال را در مورد بچه هایمان رعایت کنیم ؛ در آموزش ، پرورش، سلامت جسمی و روحی شان... من در سال جاری احساس کردم مادریم در بُعد توجه یه سلامتی پسرم زیر سوال است...
2- مدیریت بحران بحثی ضروری است که متاسفانه یادمان نداده اند. و الان هم نه خودمان و نه جامعه و نه آموزش و پرورش و...به بچه هایمان نمی آموزند این درس مهم را. من مدیریت بحرانم به شدت زیر سوال است ...
3- همدردی و همدلی در مشاهده مشکلات دیگران، یادمان نرود.... البته اگر نمی کنیم؛ حداقل قضاوت هم نکنیم، سرزنش نکنیم، مسخره نکنیم...
4- و هنوز هستند انسانهایی که نگاه شان و کلامشان، رنگ عشق، رنگ خدا ... دارد و نور امید و آرامش در دل غصه دار یک مادر آشفته حال می پاشد...
5- و آی شماها که معتقدید بهشت زیر پای مادران است، هیچ مادری را به دیده نامادری نگاه نکنید...
6- و وقتی با مشکلی در زمینه سلامت جسمانی و حتی روحی در مورد خودتان یا خانواده تان درگیر شدید، به نظر و دیدگاه یک پزشک اکتفا نکنید...
7- و وقتی با مشکلی در زمینه سلامت جسمانی و حتی روحی در مورد خودتان یا خانواده تان درگیر شدید، و کلافه اید ... سراغ اینترنت می روید،؛ غافل از اینکه جستجو در منابع فارسی، نگرانی تان را افزون خواهد کرد و مشکل تان را بیشتر... اگر انگلیسی اندکی هم می دانید به انگلیسی جستجو کنید و در غیر اینصورت جستجو نکنید خیلی خیلی بهتر است ...
8- و درس دیگر اینکه، در حل بحرانهای سلامتی، اجرای خواسته پزشک به اندازه یافتن پزشک خوب مهم است... متاسفانه در برخی مشکلات، برخی خانواده ها برایشان حرف و حدیث فامیل و همسایه مهم است و این میتواند زمان درمان را طولانی کند و شاید با مشکلی جدی مواجه کند...
9- و دیگر اینکه ، صبور باشیم و مومن ...
10- و درس دیگر اینکه، کودک مان را که درگیر بحرانی است که درمانش ماهها و گاه سالها زمان و صبر و حوصله می خواهد، درک کنیم...
11- و درسی آموختم که هنوز در اجرای عملی به شدت به آن پایبندم؛ رعایت احتیاط و سرعت در رانندگی ... از آن روز خرداد ماه که بحرانی ترین روزم در سال نود و سه بود تا به حال در هیچ خیابان فرعی سرعت غیر مجاز ندارم و در هر تقاطع فرعی ایست کامل! می کنم (هنوز از یادآوری آن روز آشفته می شوم)...
12- و درس اول و آخر اینکه: خدا هست و بی تردید هست... در همین نزدیکیها ...خدایی که ما را هرگز فراموش نمی کند ...خدایی که مهربانترین مهربانان است...
این وبلاگ روزنه ای است به دنیای بزرگ شازده کوچولوی من که در اولین ساعات روز سه شنبه 18 بهمن 84 به دنیا آمد تا مامانی بار دیگر ایمان بیاورد که سه شنبه ها همچنان روز خوشبختی است..................