آخر هفته را در طبیعت زیبای کوههای زاگرس در نزدیکی شهرکرد گذرانده بودند. مادر خوشحال بود که به پسرش خوش گذشته است. روز جمعه در بازگشت از سفر چهار روزه شان، در اتوبان قم ، موبایلش به صدا درآمد، رییس شرکتی بود که پیگیر پیشرفت کار بود ... قرار بود نتایج و دستاوردهای حاصل از انجام پروژه مشترک میان آن شرکت و سازمانی که مادر در آن کار می کرد، در قالب کارگاهی آموزشی در دومین روز تابستان ارائه شود. مادرِ پسرک، نماینده سازمانش بود و مسئول برگزاری به اصطلاح آبرومندانه کارگاه... و می دانست با دو روز مرخصی اش، برای اوایل هفته در پیش رو ، کارهای بسیاری دارد...

روز شنبه روز پرکاری بود... تا غروب.

شب، مادر نگران بود. پسرش سه شنبه قبل، به خاطر مسافرت از کلاس زبان غیبت داشت. ترم بهار بود و پسر به خاطرن سفر شیراز در اردیبهشت ، و همزمانی معاینه چشم پزشکی اش ...غیبتهای دیگری هم داشت ...و هفته دیگر امتحان فاینال آن ترم بود. مادر می دانست که پسرش دیگر نباید غیبت کند. و پسر هم دل نگران بود...غیبت هایش درکلاس و گرفتاری مادر و عدم تمرین در خانه...باعث شده بود احساس کند از دوستانش عقب مانده... اینها بر اضطرابش می افزود...معلم بسیار سختگیری هم آن ترم نصیبش شده بود. در دل آرزو می کرد فردا مریض شود و به کلاس نرود (این را مادر بعدا فهمید)؛ اما مادر، غرق در گرفتاری کار اداریش، نمی توانست درک کند که چرا پسرک مدام می پرسد: " فردا با اینهمه کاری که داری چه کسی منو کلاس می بره؟"

یکشنبه روز پرکاری بود، همکاری پسر با مادرش خوب بود. پسر در محل کار مادر، سر خود را با تماشای کارتون و کتاب خواندن و انجام تکالیف زبان ، بازی کردن و نوشتن خاطره و...گرم کرد... البته هر نیم ساعت یکبار از مادر مشغول می پرسید : "می رسی منو ببری کلاس؟ کی (چه کسی) منو می بره کلاس؟"

ظهر شده بود . مادر ناهار  پسر را برایش گرم کرد. ولی خودش فرصت ناهار خوردن نداشت. دستگاه پرینتر همکاری نمی کرد. رییس شرکت بیرونی هر لحظه خواسته های جدید داشت و تلفن های مداومش مادر را کلافه کرده بود...عقربه های ساعت، یک بعد از ظهر را نشان می داد ، مادر شماره برادر کوچکش را گرفت تا شاید او پسرش را به کلاس زبان برساند. برادرش روز قبل برای کاری به تبریز رفته بود. شماره منزل برادر دیگر را گرفت تا شاید برادرزاده اش به کمکش بیاید ولی کسی پاسخگوی تلفن نبود. شماره دیگر و... بیشتر روزها برادر کوچکش، پسرش را به کلاس می رساند؛ اما این بار هیچکس در دسترس نبود ...انگار اتفاقی در راه بود و همه چیز دست در دست هم می داد برای وقوع آن اتفاق...

مادر وقت ناهار خوردن نداشت. عقربه ها تند تند می دویدند. ساعت، دو بعد از ظهر را نشان میداد . پسر باز پرسید :"کی منو می بره کلاس؟" مادر سرش در کاغذها و کامپیوتر و ...به شتاب گفت :"خودم"... تلفنش زنگ خورد. مادر گوشی را برداشت . پدر بود . مادر به شتاب گفت : " من باهات تماس می گیرم". و بعد تند تند انجام کارهایی را به همکارش توضیح داد ... با شتاب با پسرش به سمت آسانسور رفت. پسر پرسید :" یعنی می رسم به کلاس؟"

...جلوی در سازمان بودند. مادر کلافه بود. ماشینی نسبت به ماشینش دوبل پارک کرده بود و به هیچ وجه امکان بیرون آمدن برای ماشین مادر نبود... و مالک هیچ کدام از سه ماشین  که در جلو و عقب و جنب ماشینش پارک بودند معلوم نبود... حراست سازمانش کمکش می کند و بالاخره مالک ماشین پارک شده دوبل بعد از بیست دقیقه شناسایی میشود... مادر عصبانی گاز می دهد و می رود و پسر نگاهی به ساعت دیجیتال جلوی ماشین می کند و می گوید "پنج دقیقه دیگر کلاسم شروع می شود یعنی می رسم به کلاس؟" مادر می گوید :"با ده دقیقه شاید هم یک ربع تاخیر..."

جُردن را از آرش به طرف مدرس می پیچد. مدرس کمی ترافیک دارد ولی بهتر از کردستان خواهد بود که برای رسیدن به آن باید از جلوی بیمارستان خاتم الانبیا بگذرد که می داند در این ساعت وقت ملاقات است و خیابان مربوطه با ترافیک سنگین، قفل!!...

مدرس را به طرف بهشتی می پیچد... یکشنبه هست و پلاک ماشینش فرد... و غمی نیست . پسر کماکان هر دو دقیقه می پرسد :" می رسم به کلاس؟" مادر یادش می افتد به پدر گفته بود خودم تماس می گیرم. به خود می گوید پسر را که به کلاس رساندم، به پدر زنگ می زنم...

هوای بیرون کمی طوفانی است... خیابان بهشتی را با دو چراغ قرمز کلافه کننده پشت سر می گذارد...به سمت مستوفی می پیچد. اولین ورودی را در پیش می گیرد. باید سه چهار تقاطع فرعی را پشت سر بگذارد تا به جهان آرا برسد. ولی چند ماشین جلوی او ردیف شده اند و حرکت را کند کرده اند، لذا در خیابان یوسف آباد به جای ادامه مستقیم مسیر، به راست می پیچد، تا از فرعی دیگری به مقصد برسد... به داخل خیابان 26 می پیچد دو دقیقه دیگر تا رسیدن به کلاس پسر مانده...پسر کماکان می پرسد :"می رسیم؟"  و مادر یادش رفته این خیابانها همه شون فراز و نشیب دارند ...خیابان در سه بعد از ظهر ، خلوت است... پرنده پر نمی زند...پای مادر روی پدال گاز فشار می آورد ... به سراشیبی که می افتد، ماشین دیگری را در آنی از ثانیه می بیند که آنهم به شتاب از سمت چپ به تقاطع نزدیک می شود...پای مادر روی پدال ترمز می رود ولی ...

صدای وحشتناکی از برخورد دو ماشین....کنترل ماشین از دستش خارج می شود و به شدت به تیر چراغ برق میخورد و متوقف می شود...

دهان پسرک پر از خون است. راننده پراید عصبانی است که خانم این چه وضعشه؟ شما باید توقف می کردین. من در مسیر اصلی بودم...راننده پراید به شوهرش زنگ می زند، می گوید :"نه، به خدا این دفعه من مقصر نیستم ، توی اصلی بودم..."... هر دو ماشین را باید با جرثقیل به تعمیر گاه برد...

پسر عینکش شکسته، با دهان پر از خون ، مادری را می بیند درمانده و لرزان ...با دستهای لرزان و وحشت زده....مادر حتی به عقلش نمی رسد که پشت ماشینش جعبه کمکهای اولیه دارد..با دستهای لرزان دهان پسرش را نگاه می کند که ایا دندانهایش شکسته اند؟ چند نفری جمع شده اند مرد جوانی می گوید نترس خانم ، چیزیش نشده...مادر با دستهای لرزان شماره برادرش را می گیرد که خانه اش در آن نزدیکی است بُریده بُریده آدرس تقاطع را می دهد،...راننده پراید به 110 زنگ می زند، مرد جوانی می گوید به بچه آب بدهید ترسیده، یکی اندکی آب می دهد، در‌ کسری از ثانیه، گونه چپ پسر ورم می کند، تقارن صورتش کاملاً بهم ریخته، مادر شدیدا ترسیده، وحشت زده است، پسر مادر را دلداری می دهد:"نترس مامان به خدا من چیزیم نیست"... زنی از ساکنان آن حوالی ، یک سینی شربت پرتقال آورده، مادر با صدای لرزان و در حال گریه تشکر می کنه و میگه نه... و نمیزاره به پسرش هم نوشیدنی بدهند... برادرش می رسد . پسر را به درمانگاه می برد...

شوهر راننده ی پراید، هم می رسد، مهربانتر از راننده پراید است . مادر وحشت کرده ی نگران به پدر زنگ می زند. پدر می گوید :"اتفاقا ساعت دو زنگ زده بودم که بگم امروز کلاس نبرش، هواشناسی هشدار هوای طوفانی داده" مادر می گوید" ماشین داغون شده، آرمان هم دهانش پر خون بود هادی برد درمانگاه ...ولی نگران نباش حرف میزد حالش در کل خوب بود" پدر آنسوی تلفن، تسلایش می دهد اما مادر نگرانه...هیچوقت اینگونه نبوده...

مادر باید منتظر بماند برای رسیدن پلیس.... زن برادرش هم می آید ...پلیس هم می رسد او هم برای مادر وحشت زده ی متخلف، دلش سوخته...خیلی با مهربانی برخورد می کند....

ساعت حدود پنج عصر است؛ پدر و مادر در درمانگاه...پسر با گونه ی ورم کرده و چانه پانسمان شده می پرسد:"کلاس که الان تموم شده، نمیرم که نه؟؟" مادر نگران و هراسان، نگاهی به پسر دارد و نگاهی به پدر... در جستجوی چیست؟؟؟

چانه و زیر لب و لب پایین اش از داخل باید بخیه بخورد. پدر ترجیح می دهد پسر را ببرند جایی بخیه ، که اثر زخم بعدا نماند... با درمانگاه تصفیه حساب می کنند و زن دایی پسر، آنها را به بیمارستان د.ی می رساند... دایی بزرگتر می گوید که دکتر تبر.یز.یان که فوق تخصص جرا.حی پلاستیک است بخیه بزند...پسر با گونه ورم کرده و کبودی زیر چشمانش به اتاق عمل می رود برای یک بیهوشی جزیی... مادر نگران است به پدر نگاه می کند ، پدر نگران تر است...پسر را دلداری می دهند. اما پسر انگار راضی است. راضی از اینکه به کلاس نرسیده.

 تکنیسین اتاق عمل می گوید :"چه پسر باهوشی !" ...بعداً پسر تعریف می کند که قبل از بیهوشی ازش پرسیدند میخواهد چکاره شود؟ و او که به سختی حرف می زده گفته:" زوده به این سوال جواب بدم، آخه مامانم کلاس دوم که بوده میخواسته معلم بشه بعد میخواسته پلیس بشه بعد میخواسته خلبان بشه بعد ...و حالا فضانورد!!! شده" (چون به سختی حرف می زده و خسته شده از توضیح، حرفش را خواسته در واژه فضا.نورد خلاصه کنه ) ...و همه را خندانده... زمان  اتاق عمل برای مادر و پدر به اندازه یک قرن می گذرد. مادر خود را لعنت می کند و در دل آرزوی مرگ دارد...

همه چیز به خوبی تمام شده، مادر تلفنی کارهای اداریش را تا آخر هفته به همکارش توضیح می دهد ...چیزهایی با وایبر برایش می فرستد ...

نیمه شب است...دکتر اجازه داده که پسر می تواند بعد از خوردن اندکی سوپ مرخص شود. مادر هنوز نگران است و پدر را نگاه می کند... پسر می خواهد قصّه بشنود. پدر قصهء " ای وای های"  را برایش تعریف می کند. دایی از پسر عکس می گیرد. مادر از صبح ایستاده، از صبح چیزی نخورده، ولی نه خستگی می فهمد و نه گرسنگی. ولی کماکان تشنه است، تشنه یک نگاه گرم، نگاهی که بگوید او را بخشیده...

پسر خوشحال است. شب را در کنار مادر می خوابد. مادر تا صبح هر از گاهی چرت کوتاهی می زند مثل آن روزها که پسر، نوزاد چند روزه ای بیش نبود... تا طلوع صبح هر چند دقیقه که چشم می بندد کابوس تصادف می بیند و هر بار که چشم بازمی کند خودش را لعنت می کند بابت بی احتیاطی بزرگی که داشته ...و خدا را شکر می کند بابت لطفی که داشته...

صبح می شود پدر سر کار می رود. پسر فرنی میخواهد. به سختی میخورد. پشت کامپیوتر می نشیند بازی کند، می گوید :"دیروز آرزو می کردم که مریض بشم و به کلاس نرم"

مادر به سوال های مکرر روز قبل پسر، فکر می کند. به مادری که هنوز همه ی نگرانی های پسرش را نمی داند. به مادری که این ترم کم کاری کرده ، به پسری که واضح و صریح از نگرانیهایش نمی گوید. به معلم هایی که هنوز نمی دانند چگونه باشند تا در دل کودکی اینهمه اضطراب به پا نکنند. به پلیسی که مهربان بود، به زنی که شربت پرتقال آورده بود و مادر حتی چهره اش را نگاه نکرد ، به زن برادری که از ظهر تا شب با او بود ...و... و ...و به نگاهی که از او دریغ شد، به دستهای گرمی که او هرگز اینچنین به آنها نیاز نداشت و از او دریغ شد... و...