... چند روزی بود که پسر شمع هشت سالگی را فوت کرده بود. پسری بود نه ریز و نه درشت، با چشمانی خماری ، گاه ساکت در دنیای درون خودش و گاه در حال بروزِ خودش ! (واژه "بروز" را اول بار خود پسرک استفاده کرده بود به عنوان مترادفی برای "خودنمایی"). پسرک کتاب می خواند. در ماشین در حال حرکت هم ، کتاب می خواند. با کامپیوتر بازی می کرد. تلویزیون تماشا می کرد. چشمان زیبا و درشتی داشت. از سه سالگی؛ آبان ماه هر سال از مهد کودک کارت سلامت بینایی می گرفت. حتی در سنجش جدی تری که برای ثبت نام کلاس اول داشت، سلامت بینایی دو چشمش مهر تایید خورده بود. هیچ وقت از سر درد حرف نمی زد. هیچ وقت موقع تماشای تلویزیون از چشمانش اشک نمیامد...

مادر، سالی دوبار او را پیش دندانپزشک می برد، اما پیش چشم پزشک هرگز نمی برد، آخه به اون کارت سلامتها ایمان داشت.

چند روزی بود که پسر، هشت سالگی را پشت سر گذاشته بود... یکی از آخرین روزهای بهمن بود، پسر از مدرسه آمد. گفت: "خانم بهداشت این برگه را داد که بدم به شما و گفت که یکی از چشمهایم مشکوک است ..." در برگه توصیه شده بود که پسر را نزد چشم پزشک ببرند و نتیجه را به مدرسه گزارش بدهند.

مادر تصور می کرد اشتباهی رخ داده، ممکن نبود که پسر حتی ضعف بینایی داشته باشد. آخر پسرک هیچ شکایتی نداشت و مادر هیچ علامتی حس نکرده بود....چند روزی تعلل کرد. اوایل اسفند به چشم پزشکی در محله شان  تلفن کرد. منشی برای دو هفته بعد وقت ویزیت داد.

پنج عصر سه شنبه اواسط اسفند ماه، مادر و پسر در اتاق انتظار چشم پزشکی. سالن انتظار پر است از زن و مردی که منتظر نوبت شان نشسته اند. پسر دیگری همسن و سال پسرک با گوشی اندرویدی پدرش بازی می کند. پسرک بعد از یک روز خسته کننده مدرسه و کلاس زبان، حالا انگار میخواهد همه خستگیهایش و همه استرس ها و هیجاناتش را با "بروز کردن!!" بیرون بریزد. مدام حرف می زند ...جملات فیلسوفانه، از ریاضی و از فکرهایش... چند زن میانسال و مسن جذب بروزهای! پسرک شده اند... مادر با همان فرم یک زن شاغل، در صندلی فرو رفته، چشمهایش سنگینی می کند دلش یه چرت کوچولو میخواهد....بعد از یک ساعت نوبت شان فرا می رسد. مادر می پندارد یا مشکلی نیست و یا تجویز عینک با حداقل شماره...

دکتر علایم سنجش بینایی را به پسر نشان می دهد. پسر چشم راست را بسته و با چشم چپ  جهت های همه ی علایم  شانه مانند را درست جواب میدهد تا ریزترین شان را.... مادر لبخند می زند...حال پسر چشم چپ را بسته...جهت های دو سه ردیف اول را که بزرگ اند، درست جواب میدهد اما از ردیف های چهارم به بعد اشتباهات شروع می شود و رفته رفته زیاد...قلب مادر به تپش می افتد... پسر در سطر های ریزتر همه علایم را اشتباه میگوید ...دکتر معاینه می کند...دکتر به سوالات مادر ، جوابهای مبهم و یک سیلابی می دهد. به منشی اش می گوید در چشم های پسر قطره بریزد تا بیست دقیقه دیگر چشمهایش را معاینه کند...پسر به مادر تکیه داده و کماکان خوش زبانی میکند. پدرش هم  می رسد. دکتر معاینه می کند و باز تست سنجش بینایی انجام می دهد...و می پرسد:" تا به حال این بچه را پیش چشم پزشک نبردین؟" سوالش یه جورایی سرزنش در خود دارد. می پرسد:" چند سالشه؟" .... مادر نگران است. دکتر می گوید "چشم راستش تنبلی دارد. عینک را برایش تهیه کنید و بعد روزی چهار- پنج ساعت باید چشم چپ را ببندد و با چشم راست کار کند. بعد سه ماه بیارید ببینمش."

دکتر سرزنش آمیز میگوید: این بچه تا به حال تست بینایی  نشده؟ مادر می گوید : چرا هر سال در مهد کودکها و... مادر می پرسد: وضعیت چشم راستش چگونه است مگر؟ دکتر میگوید: خانم چشم راستش سه - چهار دهم بیشتر دید ندارد...مادر می پرسد: خوب می شود؟ دکتر می گوید:"نمیدانم. این کارها را میکنیم برای خوب شدن"...

مادر اطلاعاتی از چشم پزشکی ندارد. چیزی از تنبلی نمی داند. نمره عینک را تا 20 می داند! فکر میکند حدود سه دهم- چهار دهم دید داشتن یعنی اگر از بیست کم کند می شود نمره عینک پسرش! با وحشت فکر میکند یعنی چشم راستش دید ندارد؟؟؟ چشم راست خود را می بندد تا دنیا را از نگاه پسرش ببیند...

 

این داستان دامه دارد....