مادر در گوگل "تنبلی چشم" را جستجو می کند: همه عناوین به این ختم می شوند:"نوعی اختلال بینایی که اگر به موقع تشخیص و درمان نشود، فرد را از یک چشم کم بینا یا نابینا می کند"... و وقتی مطالب را کامل میخواند روی "نابینا"  تاکید بیشتری است و آمار و ارقام وحشتناکی از نابینایان یک چشم به علت تنبلی چشم... مادر در جستجوی "زمان درمان" است و باز آنچه در اکثریت سایتها می خواند زمان مناسب درمان زیر 7 سال و در مواردی اندک بین 7 تا 10 سال هم درمان شده اند....

مادر اشک می ریزد. بی وقفه اشک می ریزد. یادش می افتد یکی از روزهای سال پیش, یکبار یکی از برادرانش بهش گفته بود:"این بچه را یه چشم پزشک ببر..." یادش می افتد یکبار یکی از همکارهایش گفته بود "پسرت زیاد پلک میزند"...مادر اشک میریزد. یکی میگوید:" تو آنقدر که به آموزش و کلاس هایش فکر میکنی، به سلامتیش فکر نکردی". دیگری با تعجب می پرسد:"یعنی تا بحال چشم پزشک نبرده بودیش؟". سومی میگوید:"چطور متوجه نشده بودی، اینکه همه اش پلک میزد". .....

صبح روز چهارشنبه (فردای معاینه چشم پزشک اول)، مادر پسرش را مدرسه نمی فرستد. دستش را می گیرد و می برد چشم پزشکی نور. اپتومتریست نور هم نتیجه دکتر قبل را تایید می کند ولی معتقد است که چون این بچه تا به حال عینک نزده، بهتر است ابتدا شماره عینک در حد نیم نمره کمتر از نمره واقعی داده شود تا بچه کم کم به عینک عادت کند و بعد سه ماه شماره واقعی عینک !! مادر بغض دارد نمیتواند حرفی بزند. جنب ساختمان چشم پزشکی نور، عینک فروشی است. پسر را آنجا می برد و میخواهد هر عینکی که دوست دارد انتخاب کند. انتخاب پسر گران قیمت است مادر لنز فرانسوی برایش سفارش می دهد ...مادر به داروخانه مجاور می رود. می پرسد آیا پد مخصوص تنبلی چشم دارند. میگویند "خارجی اش را داریم بسته ای  18500 تومان ...مادر می پرسد :" چند تایی هستند؟"  جواب:  25 تایی. مادر: "چند بسته دارین؟" جواب:" سه یا چهار بسته الان موجودی داریم." ...مادر حساب می کند برای صد روز کافی است میگوید : همه اش را برایم بیاورید...

ولی آیا با پول!! میتوان هر اشتباهی را جبران کرد؟ آیا با پول میتوان بینایی کامل را به چشمی برگرداند؟؟

روز دیگر بدون پسر باز سراغ همان اپتومتریست می رود. اپتومتریست چندان یادش نیست. مادر توضیح می دهد و  گریه میکند. اپتومتریست دلداری می دهد که مشکل خاصی نیست و قابل درمان است...

روز دیگر مادر از پسر می پرسد: "چه جوری دنیا را می بیند؟".  پسر از مادر می پرسد: "چشم راستم را بیشتر دوست داری یا چشم چپم را؟ " . پسر می پرسد :" اگر همیشه این طوری باشم مگه مشکلی هست؟". پسر می پرسد :"چرا اینقدر ناراحتی؟" ....

روز دیگر پسر در مدرسه است. مادر گریه می کند. هنوز می پندارد باید دکتر دیگری هم بیابد. کار اپتومتریست را چندان نمی پذیرد حس ششمش می گوید باید دکتر دیگری بیابد...

مادر در گوگل جستجو  میکند و جستجوها مثل شلاقی بر بدنش فرود می آیند... همه اش نیمه خالی لیوان...نابینایی... مادر چشم پزشکهای معروف اطفال و متخصص تنبلی چشم را جستجو می کند. تعریف ها از معجزات دکتر سلطا.ن سنجری میخواند. شماره مطبش را می گیرد ...بوق اشغال...بالاخره با سماجت تمام ، میتواند تلفنِ سنجری را بگیرد. مادر به التماس میگوید که یه وقت اورژانسی از دکتر نیاز دارد... منشی می پرسد: "مشکل چیه؟". مادر می گوید:" تنبلی چشم". منشی می پرسد:"چند سالشه؟" مادر میگوید:"هشت سال و ..." هنوز یکماه را نگفته که منشی میگوید:"دکتر برای تنبلی  بالای هفت سال را نمی پذیرد..." مادر می پرسد پس امثال او چه کنند؟ منشی شماره "اسدی" را می دهد...مادر از اسدی برای چند روز مانده به عید وقت می گیرد...

عینک پسرک آماده است. چقدر هم به او می آید. پسر از همان لحظه اول با عینک دوست می شود فقط در موقع خواب در کنار تختش هست... اما با بستن چشم ، ...با این هم پسر همکاری می کند ولی از پدهای خارجی که مادر گرفته خوشش نمیاید چون دور تا دور چشمش چسب میخورد و لحظه کندن کمی درد دارد...ترجیح می دهد با اون چشم بندهای پارچه ای که موقع خواب چشمانمان را می بندیم، چشمش را ببندد. مثل دزدان دریایی چشم بند پارچه ای را روی یک چشم می بندد... مادر با یکی از اون پدهای چسبی خارجی چشم چپ خود را می بندد تا هم شرایط پسر را بیشتر درک کند و هم او را تشویق به بستن...قرار است با همدیگه "نقطه-خط" بازی کنند آن هم فقط با چشم راست!

مادر روزها و نیمه شبها گریه می کند...پدر را کلافه می کند....پسر را نگران تر میکند... پدر از کلافگی خشن حرف می زند:" فرض کن نابینا است آیا باید روحش را عذاب دهیم..." ...مادر در زندگیش کم آورده است ...مثل خیلی از مادران دیگری که هرگز مدیریت بحران نیاموخته اند و...

پسر با دوچشم مادر را نگاه می کند و بعد چشم راست را می بندد و میگوید:" آهان، ببین هیچ فرقی نمی کند در هر دو حالت مثل هم می بینم پس چرا ناراحتی؟" ...مادر میخواهد جیغ بزند فریاد بزند ...

پدر میخواهد که گریه ها و غصه ها و دنبال دکتر گشتن ها تمام شود...مادر بی صدا وقت ویزیتی را که از "دکتر اسد.ی" گرفته ، کنسل می کند... اما مصمم است که پسر عینک را بزند و روزی سه چهار ساعت حتی در ایام عید چشم چپ را ببندد...

دوستی از همکاران دلداریش می دهد. دیگری سکوت معناداری میکند. دیگری دل می سوزاند. دیگری کماکان نگاه سرزنش آمیزی دارد و اگر مادر نباشد حرفهای سرزنش آمیزتر...و ...

و مادر اما نمی داند چه خواهد شد؟ تا میخواهد حرف بزند اشکهایش سرازیر می شود ..هر روز و شب خود را سرزنش می کند... خود را بازخواست و محاکمه میکند...

و پیغام دوستی همدل از سرزمینی دور، از دردها و رنج هایش می کاهد ،  چشم اندازی روشن و پرنور از آینده، پیش رویش تصویر می کند و راهی روشن جلوی پایش میگذارد و و دلش را آرام  و مومن:

" ...دوست مهربانم ما برای این به دنیا نیامده ایم که وقتمان را صرف ندامت خودمان کنیم آنهم ندامتی که بایه درستی ندارد. ما فقط می توانیم تجربه هایمان را در اختیار دیگران قرار بدهیم یا خودمان تکرارش نکنیم همین....

نازنین دوستم اجازه نده این احساس کاملا نادرست تو را از پا دربیاورد و انرژی تو را از تو بگیرد. تو کارهای مهمتری داری که انجام بدهی. آرمان به تو احتیاج دارد..... مطمئنم که هیچ اتفاقی برای آرمان ما نمی افتد و چشمش خیلی زود خوب خواهد شد..... "

 

ادامه دارد...